سه‌شنبه

[...]

در «نبراسکا»؛ آن‌جا که دیوید، پدر و مادرش را، وودی و کیت را به قبرستان می‌برد و کیت قبر خانواده‌ی وودی را نشان دیوید می‌دهد. از برادر وودی که دوسالش بوده و مریض می‌شود و می‌میرد، می‌گوید. یا از خواهر وودی که فاحشه بوده. یا از پسرعموی وودی می‌گوید که تلاش می‌کرده مخ او را بزند و... و سکانس عالی دیگر آن‌جایی است که پدر و پسر توی بار نشسته‌اند. دیوید قبول می‌کند بعد از مدّت‌ها همراه با پدرش آب‌جو بخورد. مست نشسته‌اند روبه‌روی هم. دیوید به پدرش می‌گوید: «به‌ت گفته بودم که من و نوئل به‌هم زدیم؟»
- کی؟
- نوئل؛ دختری که دوسال گذشته رو باهاش بودم. از خونه‌م رفت بیرون. به‌هم زدیم.
- اوه.
- شاید باید ازش درخواست ازدواج می‌کردم. نمی‌دونم. فقط هیچ‌وقت کاملاً مطمئن نبودم، می‌دونی؟ آدم از کجا باید بدونه که مطمئنه یا نه؟ خودت مطمئن بودی؟
- ها؟
- چه‌طور شد تو و مامان ازدواج کردین؟
- مامانت می‌خواست.
- و تو نمی‌خواستی.
- گفتم جهنم و ضرر.
- شده از اینی که باهاش ازدواج کردی پشیمون بشی؟
- همیشه. ولی می‌تونست بدتر بشه.
- حداقل اولش باید عاشق می‌بودی دیگه؟
- هیچ‌وقت پیش نیومد.
- اصلاً راجع به بچه‌دارشدن صحبت کردین؟ این‌که چندتا می‌خواین و از این چیزا؟
- نه.
- پس چرا ما رو به‌دنیا آوردین؟
- چون من از سکس خوشم می‌آد و مامانت هم یه کاتولیکه. دیگه خودت ضرب‌وجمع کن.

پدر و پسر می‌زنند به جاده. دیوید کم‌کم تن به خواسته‌ی پدرش می‌دهد. پا می‌دهد. آخر داستان انگار دیوید حتا مشتاق‌تر از پدرش هست که به شهر لینکلن در ایالت نبراسکا برود. در طول سفر، در حاشیه‌ی جاده او از گذشته‌ی پدرش چیزهایی فهمیده که تا حالا نمی‌دانسته. از دوست‌دخترهایش، از این‌که در جنگ کره پدرش جنگیده و مجروح شده و... در آخر؟ وودی و خانواده‌ی گریت میلیونر نشده‌اند. امّا در حال برگشت به خانه، وودی با کلاهی که از منشی شرکت بخت‌آزمایی پی اچ پی گرفته، که رویش نوشته «Prize Winner»، به خانه‌اش برمی‌گردد. به خانه‌اش برمی‌گردد در حالی که به آرزوی خودش رسیده. وانت و یک کمپرسور هم عقب آن. خودش پشتِ رُل می‌نشیند و از وسط شهر، از چهارراه‌ها با سرعت بسیار کم عبور می‌کند. در حالی‌که دوستان گذشته‌اش، او را می‌بینند. آدم از خدا چه می‌خواهد، آن‌هم آخر عمرش.

شنبه

آخر زمستان

موسا به‌م گفت «می‌خوام یه‌چیزی نشونت بدم.» رفت رمانِ «آن‌ها به اسب‌ها شلیک نمی‌کنند» را آورد. بازش کرد. لایش یک کاغذ بود. آن را به‌م داد. بازش کردم.

«سلام مهری
همه‌چیز خوبه؟ حالت خوبه؟ موسا چطوره؟ آمپولاشو زدی؟ من تنها نگرانی‌م شماها هستید. یه‌کم این‌جا سرد است و آب دماغم راه افتاده. همه‌چیز خوبه. فقط یه‌کم امکانات این‌جا کمه.
دلم براتون تنگ شده.
۱۷/۸/۶۵
نادر
دوکوهه»

نادر رفته بود تا تطهیر شود. پس از آن ماجرای سرقت از بانک و ماه‌ها دربه‌دری و... رفته بود تا تطهیر شود. یعنی خودش این‌جوری گفته بود؛ به مهری. ۲۳مهرماه ۱۳۵۷، ساعت ۱۲ شب، با منصور و حسن، رفقایش، می‌روند تا طلافروشیِ توی خیابان ثریا را بزنند. برنامه‌شان این بوده، منصور که توی بازکردن قفل و گاوصندوق و... این‌کاره بوده، داخل می‌شود. نادر و حسن هم کشیک می‌دهند. منصور طلافروشی را خالی می‌کند. بیرون می‌آید و سوار ماشین می‌شوند و می‌روند. پلنی بسیار ساده و دمِ‌دستی. منصور داخل می‌شود و کارش را آغاز می‌کند. از قبل با هم‌دیگر قرار می‌گذارند که اگر اتفاقی افتاد که باعث شود از یک‌دیگر جدا شوند، هرسه تا ساعت چهار صبح، خودشان را به خانه‌ی حسن برسانند. یک‌ساعت بعد هم‌زمان با بیرون آمدن منصور، گشتِ پاسبانی هم از راه می‌رسد. سه‌تایی‌شان، ناشیانه، هریک به سمتی می‌دوند. اوّل نادر و بعد حسن، به خانه می‌رسند. منتظر منصور می‌شوند. کیفِ جواهرات دستِ منصور بوده. از این‌جا به بعدش را هرکسی می‌تواند حدس بزند. منصور برنمی‌گردد. نادر و حسن، سه‌روز توی همان خانه هم مخفی می‌شوند و هم منتظر می‌مانند. اوّل فکر می‌کنند، منصور گیرافتاده امّا با چند زنگ و پرس‌وجو می‌فهمند اتّفاقی برای منصور نیفتاده. یک‌ماه بعد خبردار می‌شوند که منصور از ایران رفته. نادر مدّت‌ها توی خانه می‌ماند. توی شلوغی‌های انقلاب پایش را از خانه بیرون نمی‌گذارد. بهمن ۵۷ می‌رسد. روزها می‌گذشتند و نادر به حبس خودخواسته‌اش ادامه می‌داد. با حقوق معلمی مهری، زنش، روزگار برای آن خانه می‌گذشته. پنج‌سال بعد، در اردی‌بهشت ۶۲، موسا به‌دنیا می‌آید. نادر در خانه‌اش حالا تنها نبود. تا فروردین سال ۶۵ می‌رسد. نادر یک‌هو بلند می‌شود و به مسجد محل‌شان می‌رود و اسم خودش را برای اعزام به جنگ می‌نویسد. ده‌روز بعد هم می‌رود. بچّه‌محل‌های نادر، کسانی که آشنایی با او داشتند، وقتی برای مرخصی برمی‌گشتند، چیزهایی از او تعریف می‌کردند که هیچ‌کس باورش نمی‌شد. از رشادت‌های نادر می‌گفتند. از کله‌خری‌های او. از خلق‌وخوی عجیب او. مثلاً می‌گفتند توی عملیات‌ها نادر از همه جلوتر بوده. می‌دویده و داد و عربده می‌زده. فریاد الله‌اکبر سَر می‌داده. بین آن‌همه فریاد، فحش‌های ناموسی به‌کسی به‌نام منصور می‌داده. یک سال و چندماه می‌گذرد و نادر برمی‌گردد. نادر آن آدم قبلی نبوده. آن مرد پُرسروصدا دیگر نبوده. ساکت و آرام. سه‌- چهار ماهی می‌گذرد، تا این‌که یک‌روز نادر، مهری را توی آشپزخانه می‌کشد و می‌گوید: «من دارم دوباره برمی‌گردم خط. مواظب موسا باش.» نادر زنش را می‌بوسد و می‌رود. این آخرین‌باری بود که نادر مهری را می‌بوسید. آخرین حضورش توی آن آشپزخانه، توی خانه‌اش. نادر رفت و دیگر برنگشت. از نادر برای موسا چیزی نماند. موسا با مهری، مادرش، بزرگ شد، قد کشید. موسا از نادر تنها خاطراتی محو به‌یاد داشت. موسا تنها این را می‌دانست که روزی پدری به‌نام نادر داشته است.
شبی که صبح‌اش قرار بود برود، توی خانه‌اش، روی بالکن، موسا به‌م گفت وقتش شده برود دنبال نادر. برای کارهای‌مان، برای هم‌دیگر دلیل نمی‌آوردیم. برای همین هیچ از او نپرسیدم که آیا سرنخی، آدرسی و نشانه‌ای از پدرش پیدا کرده که می‌رود یا نه. الآن نزدیک به پنج‌سال است که موسا رفته. هرزگاهی یک ای‌میل به‌هم می‌زنیم و در چند خط کوتاه، تنها حال و احوال هم را جویا می‌شویم. مثلاً این‌که می‌دانم او در سرمای چندماه گذشته در امریکا، به‌شدّت سرما می‌خورد و حتّا یک‌روز را در بیمارستان می‌خوابد. مثلاً می‌دانم امتحانات آخر ترم دانشگاه‌اش را خوب داده. مثلاً می‌دانم مریم، دوست‌دخترش، زیرِ امتحان ورودی دانشگاه‌اش زاییده. مثلاً می‌دانم آپارتمانی که آن‌ها اجاره کرده‌اند به سی‌متر هم نمی‌رسد. مثلاً می‌دانم تنها اثر هنری که در این ماه‌ها و شاید این سال‌ها دیده‌اند، همان‌طور که خودش به‌هم گفت نمایش‌های خیابانی هنرمندان مستقل بوده. مثلاً می‌دانم برای پیدا کردن کار، سگ‌دو زده. مثلاً می‌دانم دلش بسیار برای مهری تنگ شده و این را هیچ‌موقع به خود مهری نگفته. امّا این را نمی‌دانستم که آیا نادر را پیدا کرده یا نه؟ در تمام این سال‌ها ازش نپرسیدم. یکی دوبار پیش آمد که بپرسم اما حرفم را قورت دادم. آخرین‌بار همین ژانویه‌ی که گذشت، دیدم اسکایپم بوق می‌خورد. انسور را که زدم، ثانیه‌ای بعد، تصویر او را دیدم. توی کافی‌نتی نشسته بود. هدفونی مانند آن‌چه خلبان‌ها روی گوش‌هایشان می‌گذارند، گذاشته بود. میکروفونی هم جلوی دهانش آمده بود. بی‌سلام به‌ش گفتم «این چه قیافه‌ی مسخره‌ای که برای خودت درست کردی؟» خندید. با کسانی که سال‌ها مراوده داشته‌ای، رفاقت کرده‌ای، اخم‌شان، شادی‌شان و غم‌شان و... هزاران احساس‌شان را از نزدیک دیده‌ای، دستت آمده که هر چین و چروک صورت‌شان بابت چیست، نیش و کنایه‌شان به‌خاطر چیست، چگونه محبّت می‌کنند، آن‌چه دوست دارند و آن‌چه میل ندارند و... راحت می‌توانی حال‌شان را بفهمی. بی‌آن‌که حرفی بین‌تان ردوبدل شود. او شکسته‌تر و لاغرتر از آن‌چه در ای‌میل‌ها و هر سطر از نوشته‌هایش در یک‌سال گذشته، شده بود. فشار زندگی در خارج چنان فشارش داده بود، که هرچه تلاش می‌کرد، آن را از صورتش، از صدایش، پاک کند، ناموفق بود. گفت کاری در سوپرمارکتی گیر آورده. گفت مریم هم رفته توی یک آشپزخانه کار می‌کند. به‌ش برای این موفقیت‌ها تبریک گفتم. خندید. آن‌جا بود که می‌خواستم ازش درباره‌ی نادر بپرسم. «ببینم» اوّل جمله‌ی «ببینم از نادر چه خبر» را هم حتّا گفتم، امّا تا آن را گفتم چهره‌اش دگرگون شد. هیچ نگفتم. ادامه ندادم. ساکت شدم. ساکت شدیم. بعد از هم خداحافظی کردیم.
دی‌شب، یعنی ام‌روز صبح، یعنی یکی دو ساعت پیش از آن‌که این‌ها را بنویسم، ای‌میلی از موسا به‌دستم رسید که:

Salam
Nadero peyda kardam. Bavaret beshe.
Tooye polson. Toye Montana.
Midoni kojast? To chi midoni. :)
Felan chizi neitonam behet begam.
On kos kesho belakhare gir ovordam.
Felan.
Ghorbanat.

این را نمی‌توانم حدس بزنم. نمی‌دانم موسا وقتی نادر را می‌بیند چه عکس‌العملی خواهد داشت. نمی‌دانم نادر موسا را می‌بیند چه خواهد کرد. چه به‌هم خواهند گفت. پس از ۲۶-۲۷سال می‌خواهند یک‌دیگر را ببیند. کم نیست. اگر سه‌سال دیگر هم می‌گذشت می‌شد سی‌سال. رُند می‌شد. نشد.
موسا تمام این سال‌ها رفیق خوبی برایم بوده. در یک دانشگاه درس خواندیم. یک ترم این‌ور و آن‌ور، با هم فارغ‌التحصیل شدیم. روزها و شب‌های خوبی با هم سپری کردیم. او برای من که تعداد رفیق‌هایم به انگشتان یک‌دست هم نمی‌رسد، مورد عجیبی در رفاقت است. حتّا اکنون که او رفته. عید ام‌سال شد پنج‌سال که او را ندیده‌ام. موسا سرانجام قورباغه‌اش را قورت داد. بارها سرِ همین قورباغه‌های زندگی‌مان با هم حرف می‌زدیم. او به‌هر دری زد تا قورباغه‌اش را گیر بیاندازد. و آن را با جان و روح‌اش قورت بدهد؛ پدرش را، معضلی به‌نام نادر را.
در ای‌میلی که طی روزهای آینده به او خواهم زد، می‌خواهم اعترافی نزدش بکنم؛ و حسادتی. این‌که او سرانجام توانست امّا رفیق‌اش هنوز دارد بالا و پایین می‌پرد؛ به درودیوار می‌زند؛ و این‌که به‌جای بلعیدن، با قورباغه‌هایش زندگی می‌کند، معاشرت می‌کند؛ با آن‌ها از درِ صلح وارد شده و خیالِ جنگیدن با آن‌ها را دست‌کم در آینده‌ی نزدیک ندارد.

جمعه

[...]

همسر عزیزم
آخرین نامه‌ی خود را برای‌تان می‌نویسم زیرا همین الآن به‌ما اطلاع دادند که درخواست تجدیدنظرمان پذیرفته نشده است و در ساعت سه بعدازظهر ام‌روز تیرباران خواهیم شد. کندوهای عسلم را با اسباب‌های دیگرم بفروش. این کار مقداری پول برایت فراهم خواهد کرد. امّا آن را از ۲۵ یا ۳۰هزار فرانک کم‌تر نفروشی.
عزیزم باشهامت باش.
به فرزندان‌مان بگو آن‌ها را بسیار دوست می‌داشتم.
عزیزم وقتی خبر اعدام من رسماً به تو رسید باید به بیمه رجوع کنی و حق بیمه‌ی مرا دریافت کنی. این برایت کمکی خواهد بود.
بوسه‌های گرم برای هر سه‌ی شما.
شما را دوست می‌دارم.
۲۱ آوریل ۱۹۴۴
امانوئل

[نامه‌های تیرباران‌شده‌ها، گردآورنده لویی آراگون، ترجمه‌ی م. فضلی، انتشارات پژوهش، چاپ اوّل، ۱۳۳۰]

سه‌شنبه

اگه مردی یه بچه‌رو بذاره و یک‌ساعت با سرعت نور حرکت کنه و برگرده، خودش فقط یک‌ساعت پیر شده، اما بچه تبدیل به یه پیرمرد می‌شه

در همان شهر مرزی و دورافتاده، هر روز می‌نشینند جلوی تلویزیون. می‌زنند آن کانال. آن کانال، اردوگاهی را نشان می‌دهد. چشم از تلویزیون برنمی‌دارند. این‌قدر به‌ش زُل می‌زنند تا بالاخره یکی داد بزند: «اوناهاش... صادق». بدود جلو و با انگشت نشانش بدهد. که آن‌ور، نشسته بین عدّه‌ا‌ی دیگر، همه با یک لباس، همه یک شکل. این‌ور هم یکی هست که نجوا کند «چه پیر شده پسرم». هر هفته، توی یک‌روز، توی یک‌ساعت، فیلمی رو می‌بینند که هر هفته، توی یک‌روز، توی یک‌ساعت، تکرار می‌شود؛ مدّت‌هاست. آن‌سو، توی آن جعبه، توی آن کانال، صادق پیر و پیرتر می‌شود.

پای یک دیوار ایستاده‌ای. یک‌پا رو زدی به دیوار. آستین‌های پیراهنت رو تازدی بالا. منتظری. ماه‌هاست. سال‌هاست. منتظری که بیاید و برایش قلاّب بگیری. که برود بالای دیوار. بعد دستت را بگیرد و بالا بکشد و دوتایی بروید آن‌طرف دیوار. ماه‌ها و سال‌ها می‌گذرد. فصل‌ها می‌آیند و می‌روند و تو آن‌جا ایستاده‌ای. امّا روزی، وقتی که آن گوشه، پشتِ آن دیوار، خورشید دارد غروب می‌کند، دولّا می‌شوی و ته‌سیگارهایی که جلوی پایت انداخته‌ای را جمع می‌کنی و کتونی‌ات را زیر بغل می‌زنی و می‌روی. از کنار همان دیوار، آرام رد می‌شوی. یک‌جوری می‌روی که سایه‌ات هم روی دیوار نیفتد. سه صلوات هم زیرِ لب می‌فرستی. که خدا می‌داند.

سکانس‌های پایانی «پاریس تگزاس»؛ آخر آن قصه‌ی طولانی که تراویس برای جین تعریف می‌کند: «از خودش هم تعجب می‌کرد، چون دیگه هیچ‌چی احساس نمی‌کرد. تنها دلش می‌خواست که بخوابد. و برای اوّلین‌بار آرزو کرد که ای‌کاش می‌تونست بره، خیلی دور. دلش می‌خواست در دل یک سرزمین پهناور گم بشه، جایی که هیچ‌کس اونو نشناسه. جایی بدون زبان، بدون خیابون. اون خواب چنین جایی‌رو دید، بدون این‌که اسمشو بدونه. و موقعی که بیدار شد، توی آتیش بود. شعله‌های آبی، ملافه‌ی رخت‌خوابشو می‌سوزوند... بازوهاش داشت آتیش می‌گرفت، خودشو انداخت بیرون و روی زمین خیس غلت زد. بعدش دوید. اصلاً هم برنگشت تا به آتیش نگاه کنه. فقط دوید. اون‌قدر دوید تا خورشید بالا اومد و اون دیگه نتونست بیش‌تر بدوه. و موقعی که خورشید غروب کرد، اون دوباره شروع کرد به دویدن. پنج روز همین‌جوری دوید تا این‌که هر نشونه‌ای از آدمی‌زاد ناپدید شد.» و بعد تروایس برمی‌گردد، سوار ماشین و از پارکینگ خارج می‌شود. چهره‌اش را می‌بینیم؛ بی‌احساس، پشتِ فرمان. لبخندی می‌زند. ماشینی را می‌بینیم که از هوستن عبور می‌کند و می‌رود. افق شهر، سیاه یک‌دست. آسمان سرخ‌رنگ است؛ رنگ اوّلین لحظه‌ی شب.

هر سال، همین‌موقع، قبل از این‌که توپ را دَرکنند، آن‌جا نشسته‌اند. تهِ حیاط پشتیِ امام‌زاده. پاها را از لای نرده‌های حفاظ رد می‌کنند، دست‌ها عقب، ستون می‌کنند. چشم‌ها خیره به چشم‌انداز روبه‌روی‌شان. امام‌زاده روی تپّه است. شهر از آن‌جا معلوم است. پاها آویزان، تکان می‌دهند. پایی که تکان بخورد، یعنی منتظری؛ منتظر اند. آن‌جا، عدّه‌ای هم می‌آیند سرِ قبرِ اموات‌شان. با سبزه‌های‌شان می‌آیند. شیرینی تعارف می‌کنند. برمی‌دارند. می‌خورند. آن‌ها فلاکس چایی می‌برند. آخر، شیرینی با چایی می‌چسبد. چایی شیرینی را می‌شورد و پایین می‌برد. هر سال، همین‌موقع، آرام‌آرام باران می‌زند؛ ریز. سر را عقب می‌برند. آسمان را نگاه می‌کنند. قطره‌ها از آن بالا می‌آیند و می‌روند توی چشم‌‌شان. آن قطره‌ها به یک شکل دیگر، با یک بسته‌بندی دیگر، از چشم‌شان خارج می‌شود. هر سال، همین‌موقع، زیر لب، برای خودشان چیزهایی نجوا می‌کنند. می‌بینند همان عدّه هم دارند چیزهایی زیر لب می‌گویند. توپ را که دَرمی‌کنند، هم‌دیگر را بغل می‌کنند. بی‌هیچ حرفی. سر را می‌گذارند روی شانه‌های هم‌دیگر. مکث می‌کنند. می‌گذارند سرها، همان‌جا برای دقایقی بمانند. هر سال، همین‌موقع، باران تند می‌شود. سیگاری روشن می‌کنند. گوشی را از جیبش بیرون می‌کشد. می‌برد توی سوئی‌شرتش؛ سایبان؛ خیس نشود. او را نگاه می‌کند. نگاهش نمی‌کند. خیره به گوشی‌اش هست. همین‌جوری که سرش پایین است، به او می‌گوید: «زنگ بزن... بجنب» بلند می‌شود. دور می‌شود. مثل عقرب به خودش می‌پیچد. از دور نگاهش می‌کند. او هم یک عقرب دیگر است. می‌رود روی اسم و شماره‌اش. آسمان را نگاه می‌کند. مثل تونی ارزِنتا [آلن دلون] توی «اسلحه‌ی بزرگ» که با چشمانی بسته، اسلحه‌اش را باز و بسته می‌کرد، گوشی‌اش را می‌گذارد توی جیبش، درمی‌آورد و می‌رود روی اسم و شماره‌اش؛ با چشمانی بسته. شماره‌اش را می‌گیرد. زنگ می‌خورد. صدای بوق قطع می‌شود. صدایش از آن‌طرف خط می‌آید: «چطوری اوغلان؟»

جمعه

[...]

رضا: گاهی توی تاریکی می‌نشینم و فکر می‌کنم. بسیاری از دوستانم به تاریکی پیوسته‌اند. آن‌ها که مانده‌اند، یا با بیماری جسم دست به گریبان اند و یا به تاریکی روح‌شان پناه برده‌اند... گاهی فکر می‌کنم به بیماری لاعلاجی مبتلا شده‌ام و چند روزی بیش‌تر دوام نمی‌آورم. پرستاری که این اواخر نقش پزشک را برایم بازی می‌کند، با تحکّم به من گفت: «روحت را درمان کن!» نمی‌دانم از گم‌نامی عقیده‌ام است یا از کم‌یابی چشم‌های او، که گمان می‌کنم با کمک او می‌توانم؛ پیش از آن‌که تاریکی همه‌جا را فرا بگیرد.

[فیلم‌نامه‌ی «صداها»، سعید عقیقی، نشر قطره، چاپ اوّل، ۱۳۸۸]

دوشنبه

خواب‌ها می‌سوزد چون خورشید

خواب‌های عجیب و غریبم، دوره‌ای، می‌آیند و می‌روند. بدبختی این‌جاست که در زمان خالی بین این‌دوره‌ها، چیزی به آن‌چه در خواب‌هایم می‌بینم، اضافه نمی‌شود. نه شخصیت جدیدی، نه اتفاق تازه‌ای و نه مکان ندیده‌ای؛ ثابت، بی‌تغییر. یک‌سال پیش هفته‌ی دوّم بهمن، خواب دیدم، ایستاده‌ام در دشتی مه‌آلود، در هوایی دزد، بالای سرم، چند رأس گاو غول‌پیکر پرواز می‌کنند و از پستان‌های‌شان خون می‌آید. دلمه‌های خون پایین می‌افتند و روی سر و شیشه‌ی عینکم می‌ریزند. بر اساس یادداشتی که کرده‌ام، هر هفت‌شبِ هفته‌ی اوّلِ اردی‌بهشت سالِ بعدش، یعنی ام‌سال و روزهای آخر مهر هم، در شب‌های مختلف، همین خواب را دیده‌ام. در همان دشت ایستاده‌ام. همان تعداد گاو حاضر اند؛ با همان خون‌ریزی‌شان؛ بی‌هیچ تغییری.
خواب می‌بینم از لای جمعیتی رد می‌شوم. آدم‌ها را کنار می‌زنم. به اوّل صف می‌رسم. خودم را می‌بینم که افتاده‌ام روی زمین و عدّه‌ای با هرچه دمِ دست‌شان هست، مرا می‌زنند. خونین‌ومالین آن‌وسط غلت می‌زنم. این خواب را برای اوّلین‌بار دوسال پیش دیدم. چهاردهم فروردین؛ یک‌شب پس از آخرین روز تعطیلات. در طول همان سال باز آن را دیدم. یک‌سال بعد، یعنی پارسال نیز در دو دوره‌ی مختلف، در ماه‌های تیر و مرداد آن را دیدم. مدّت‌زمان کوتاهی این خواب دارد. فکر نمی‌کنم به ده‌ثانیه برسد. البته این ده‌ثانیه را در جهان بیرون از خواب حساب کرده‌ام. وقتی لبه‌ی تخت نشسته‌ام. آن داخل، در خواب، ده‌ثانیه نیست، انگار ساعت‌ها می‌گذرد تا تمام شود. 
در این دفترچه یادداشت کرده‌ام: «ام‌شب خواب دیدم که روی دریاچه‌ای از یخ راه می‌رفتم. پایین را نگاه می‌کردم. زیر لایه‌ی ضخیم یخ، خانواده‌ام؛ پدر و مادر و خواهرانم و برادرم را می‌دیدم که گیر کرده‌اند. باد کرده‌اند. مُرده‌اند. مشت به یخ می‌زدم تا نجات‌شان بدهم امّا سودی نداشت.» خط پایین‌اش تاریخ زده‌ام: هفده آبان؛ که می‌شود آبان سالِ گذشته. در گوشه‌ی صفحه‌ای از آن دفترچه، نوشته‌ام که همین خواب را، یعنی دریاچه‌ی یخی را در شب‌های مختلف آذر و دی هم دیده‌ای؛ یعنی دیده‌ام. چند صفحه جلوتر هم باز نوشته‌ام، «دی‌شب که دوباره یخ دیدی»؛ در تاریخ سیزدهمِ شهریورِ ام‌سال.
این خواب‌ها و چند خُرده‌خوابِ دیگر، می‌آیند و می‌روند. آن‌ها را خیلی دقیق زیرِ نظر گرفته‌ام. به آن‌ها عادت کرده‌ام امّا به آن‌ها خو نگرفته‌ام. هنوز که هنوز است، از بعضی‌های‌شان با وحشت می‌پرم. البته که از بعضی‌شان چندان هراسی ندارم. آن‌ها را می‌نویسم؛ با تاریخ همان شبِ دیدن‌شان. آن‌ها را بعد از پریدن از خواب، در فاصله‌ی خوردن آب و دوباره برگشتن توی تخت‌خواب، می‌نویسم؛ مثلِ الآن.

جمعه

[...]

اوّل
«و هفت‌روز و هفت‌شب همراه او بر زمین نشستند و کسی با وی سخنی نگفت چون دیدند که درد او بسیار عظیم است.»
‍[عهد عتیق، کتاب ایوب، باب دوّم، آیه‌ی سیزدهم]

دوّم
در کوچه‌پس‌کوچه‌های شهری مرزی و دورافتاده، کوچه‌ای بوده سرتاسر همه درخت. آن‌قدر که هیچ نوری به خانه‌های آن کوچه نمی‌تابیده. همیشه گویی شب بوده. کسی از اهالی آن کوچه روز را ندیده بود. خورشید را ندیده بود. روی دیوار اوّلین خانه‌ی آن کوچه، سرِ نبش کوچه، تابلویی زده بودند که رویش نوشته شده بود «گرانیخ کوچه»؛ کوچه‌ی تاریکی. دویست‌سال می‌گذرد. نسل‌ها می‌آیند و می‌روند. تا این‌که اهالی کوچه، یک‌روز صبح تصمیم می‌گیرند، درخت‌ها را از بین ببرند. درخت‌ها را یکی پس از دیگری قطع می‌کنند. آخرین درخت را که قطع می‌کنند، در ساعت پنج صبح، خورشید طلوع می‌کند. نور سراسر کوچه را می‌گیرد. نور به داخل خانه‌ها می‌تابد. روی دیوار اوّلین خانه‌ی آن کوچه، سرِ نبش، تابلوی قدیمی را بَرمی‌دارند و به‌جایش تابلوی دیگری نصب می‌کنند. روی تابلوی جدید نوشته شده بود «ایشیخلیخ کوچه»؛ کوچه‌ی روشنایی.

سوّم
جعفر پناهی یازده- دوازده سال پیش در گفت‌وگویی با هفته‌نامه‌ی «تماشاگران» گفته بود قبل از این‌که از خانه بیرون بزند، فیلم لحظه‌ی گل خداداد به استرالیا را می‌بیند؛ هر روز صبح. مارک بوسنیچ از کنار دروازه بازی را شروع می‌کند. کریم باقری روی سر هافبک استرالیایی سَر می‌زند. توپ به دایی می‌رسد و با زانو توپ را استپ می‌کند. به سمت چپ می‌چرخد و توپ را توی عمق برای خداداد می‌فرستد. خداداد از تله‌ی آفساید مدافعان فرار می‌کند. لحظه‌ای، یک‌صدم ثانیه مکث می‌کند تا توپ ازش جلو بزند. بدنش به‌سمت چپ مایل می‌شود و توپ را با بغل پا سمت راست شوت می‌کند. توپ آرام‌آرام، پلّه‌پلّه، از روی پای بوسنیچ رد می‌شود و داخل دروازه می‌شود. پناهی گفته بود هر روز صبح این فیلم را که ده‌ثانیه هم نمی‌شود، می‌بیند؛ جان می‌گیرد، قدرت می‌گیرد، بند کتونی‌هایش را سفت می‌کند و به وزارت ارشاد می‌رود تا مجوز نمایش فیلم‌اش را بگیرد.

چهارم
در قسمت سوّم از «بتمن» در «شوالیه‌ی تاریکی برمی‌خیزد» آن‌جایی که بتمن، نه، بوروس وین در آن زندان زیرزمینی در حبس است، آن‌جایی که او تلاش می‌کند، تلاش می‌کند، و تلاش می‌کند تا از آن دیواره‌ی عظیم در آن ناکجازندان رها شود، که می‌آید زیر آن دیواره می‌ایستد، که شبیه تونلی عمودی است، که ته‌ش نور است، روشنایی است، آزادی است. و بعد در آن تلاش نهایی که آرام‌آرام تنه‌ی دیوار را در آغوش می‌گیرد و بالا می‌رود. و آن موسیقی بی‌نظیر هانس زیمر شنیده می‌شود و... آن تکّه از فیلم را مدّت‌هاست می‌بینم؛ هر روز صبح. آن سکانس، قدرت و جان می‌بخشد.

پنجم
«فَإِنَّ مَعَ الْعُسْرِ يُسْرًا. إِنَّ مَعَ الْعُسْرِ يُسْرًا.»
پس بدان که با دشوارى، آسانى است. آرى با دشوارى، آسانى است.
[سوره‌ی الشرح، آیه‌ی پنجم و ششم]

پنجشنبه

سینما کوچ

سرکشِ «ک» که افتاد، هویت‌اش را از دست داد. از دور یک چیز دیگری او را می‌خواندند. او را لوچ می‌خواندند. مواردی هم پیش آمده بود که نوچ هم بخوانند. وقتی سه نقطه‌ی توی شکم ح هم افتاد، دیگر برای کسی مهم نبود. حالا نوح شده بود، لوح شده بود؛ هر چی. یک روزی هم داربست زدند و چندنفری ازش بالا رفتند و آن‌چه را از او باقی مانده بود، کندند و دست‌به‌دست پایین دادند؛ ک و سرکشش، واو و ح و نقطه‌هایش؛ همه‌شان را. پایین، روی زمین، هر کدام‌شان به چه بزرگی بود. آن‌ها را ریختند عقبِ وانت نیسان آبی‌رنگ. پشت وانت خوابید. فنرهای عقب نیسان بخوابد، می‌دانی یعنی چی؟ بارِ گذشته. وزنِ چیزها. سنگینی خاطرات. ماشین راه افتاد و آن کلمات دور و دور شدند تا سرپیچ که پیچید و محو شد. آن دیوار سیمانی عظیم، لخت شده بود؛ بی‌حرف، بی‌کلمه، بی‌اسم.

چهارشنبه

[...]

چاقو از پشت بخوری یا از جلو بخوری چه اهمیت دارد؟ مهم این است که خودت را کشان‌کشان روی زمین بکشی، تا برسی جایی که بتوانی تکیه بدهی؛ تا آرام‌آرام خون‌ت برود و تمام شود. ولی فکر می‌کنم این هم مهم نیست. مهم این است که هر چه زودتر تیتراژ بالا بیاید و چراغ‌ها روشن شود و آدم‌ها از سالن بیرون بزنند.
پشتِ پرده امّا، خون توست که آرام‌آرام می‌رود و می‌رود و می‌رود.

سه‌شنبه

[...]

باران که زد، صدای آکاردئونش شد مثل زوزه‌ی گرگِ کوهستان راکی. که دزدیده و بردنش در صحراهای مکزیک؛ زوزه‌ی دل‌تنگی. این‌جور مواقع، غروب هم خودش را به‌سرعت می‌رساند. روی پشت‌بام ساختمان روبه‌رویی مؤذن‌زاده، دست روی گوش، اذان می‌گوید.