چهارشنبه

با آخرین نفس‌هایم | چهارم

هر کسی رازهایی دارد. مگوهایی دارد. بسیاری از آدم‌ها رازهای‌شان را با کسی در میان، یا جایی می‌گذارند. من هم رازهای زیادی دارم. خیلی زیاد. رازهای بسیاری از موردهایم را می‌دانم. خصوصی‌ترین مسائل زندگی‌شان را. من اتاق خواب‌های موردهایم را دیده‌ام. پشت درِ آنها ایستاده‌ام. کشوها و درون کمدهای‌شان را گشته‌ام. قفسه کتابخانه‌های‌شان را بالا و پایین کرده‌ام. کتاب‌های‌شان را ورق زده‌ام. آلبوم خانوادگی و خصوصی آنها را دیده‌ام. از گذشته و تا زمانی که زندگی‌شان متوقف می‌شود را می‌دانم. من رازهای زیادی دارم. معمولاً رازهایم را در مسیر خانه‌ام با رولورام در میان می‌گذرام. یک رولور مدل اسمیت وی‌سون ۶۸۶، ساخت ۱۹۸۰. نقره‌ای با دسته‌ی چوبی، رنگ قهوه‌یی سوخته. تنها همدم من. با او حرف می‌زنم. البته که شاید تمام اینها، این حرف زدن‌ها بهانه‌ای باشد برای زودتر گذشت زمان. از اتوبانی که به شهرک و خانه‌ام می‌رسد متنفرم. از اتوبان پنجاه. اتوبانیی پهن و عریض. که از جایی دو طرف‌اش با دیواره‌یی بلند از سیمان محصور شده. وسط آن هم تیرک‌های بلند چراغ گذاشته‌اند. هیچ‌چیز طبیعی دیده نمی‌شود. حتّا آن‌جایی که دیواره‌ی سیمانی در نزدیکی شهرک تمام می‌شود، به جایش درخت‌چه‌هایی کاشته‌اند که آنها نیز طبیعی آن‌جا نروییده‌اند. جای دیگری کاشته‌اند و بعد منتقل‌شان کرده‌اند این‌جا. مانند همین شهرک «K۳۳». شهرکی که سی کیلومتر دورتر از شهر، برای امثالی مانند من ساخته شده است. آدم‌هایی که صبح کارشان را در شهر انجام می‌دهند و شب به خانه‌شان برمی‌گردند. شهر مصنوعی. مانند آن درخت‌ها. برعکس تمام شهرها که اوّل آدمی بوده و بعد ساخت‌وساز و شهری. این‌جا ساختمان ساخته‌اند و بعد آدم‌ها را درون آن کاشته‌اند. شهرکی با آپارتمان‌هایی از بتون و سیمان. آخرین آماری که از ساکنان این شهر مصنوعی داده‌اند پنجاه‌وسه هزار نفر بود. نزدیک به سه‌هزار بُرج در این شهرک است. برج‌هایی، همه پنجاه طبقه. یک‌دست. بی‌هیچ تفاوتی. واحدهای بُرج‌ها هم شبیه یکدیگر است. واحدهای طبقات اوّل سه‌خوابه و بزرگ‌تر است و هرچه به طبقات بالایی بُرج می‌رسد، متراژ کمتر می‌شود. می‌شود خانه‌ی من. یک آپارتمان چهل‌متری، با یک اتاق خواب در طبقه‌ی چهل‌ونهم. شماره‌ی صد و نودوهشت. هر شب کار من همین است. گذر از آن اتوبان لعنتی. پارک در پارکینگ شماره‌ی صد و نودوهشت. عبور از لابی که همیشه بوی شاش مانده می‌دهد. داخل آسانسور شدن. زدن طبقه‌ی چهل‌ونهم.
خانه‌ی خلوتی دارم. کفِ آن سرامیک است. دیوارهایش کرم‌رنگ. پس از وارد شدن، سمت چپ، یک دست راحتی است. یک تلویزیون بیست‌ودو اینچ روی یک میز چوبی قدیمی که روبه‌روی راحتی‌هاست. سمت چپِ سالن آشپزخانه است. در کنارش راه‌رویی که انتهایش به اتاق خواب می‌رسد.
خانه‌ام شبیه خانه‌مخفی خانم‌بازها است. وسایل اندک، تنها جایی برای کردن. این شهرک هم پُر است از این خانه‌مخفی‌ها. در همین سازمان، خیلی‌ها را می‌شناسم و به چشم دیده‌ام که یک واحد برای این کارها دارند. مثل مدیر بخش مالی سازمان. یک حرام‌زاده‌ی واقعی. رشوه‌گیر. در برج شماره‌ی بیست‌ویکم، طبقه‌ی سی‌وهشتم یک آپارتمان اجاره کرده برای خانم‌بازی‌اش. صبح که از خانه‌اش بیرون می‌زند و به اداره می‌آید، یک مرخصی چندساعته می‌گیرد و دو ساعت بعد در خانه‌مخفی، لنگ‌های طرف را بالا می‌دهد. به همین راحتی. زن و یک دختر نُه ساله دارد. زن او را از نزدیک دیده‌ام. در همان اوایل کارم در سازمان، همین هم‌کار مادرقحبه‌ام، روز تولّد همسرش، هم‌کارانش را به شام دعوت کردم. آن‌جا دیدم‌اش. سفید، با موهای بلوند. رک و صریح: زیبا بود. من مانده‌ام چه‌طور می‌شود آدم شب‌ها با چنین زنی یک‌جا بخوابد بعد فکر چیز و مال دیگری هم باشد. آزاردهنده است. چندین‌بار وسوسه شدم نامه‌ای بنویسم و از کثافت‌کاری‌های شوهرش بگویم و آن را به دست زنش برسانم. یک‌بار هم نوشتم امّا همان روز اتّفاقی افتاد که از رساندن نامه به دست زن منصرف شدم. برای دادن گزارشم به سازمان رفتم. باید دو برگه از گزارش کارم را به طبقه‌ی نوزدهم می‌بردم. بعد از هر مأموریّتی باید دو نسخه از گزارش کار را به سازمان می‌دادم. البته من همیشه سه نسخه از آن تهیّه می‌کردم. نسخه‌ی سوّم برای خودم بود. که شباهتی به آن دو نسخه نداشت. تشریح مأموریّت بود امّا حواشی آن را نیز برای خودم، برای حافظه‌ام، برای فراموش نکردن می‌نویسم. در طبقه‌ی چهارم، بعد از بیرون آمدن از آسانسور، سمت چپ راه‌رویی‌ست که انتهای آن به اتاقی ختم می‌شود. در آن اتاق دو سبد است که هر یک روی دو ریل گذاشته شده. سبد قرمزرنگ و سبد آبی‌رنگ. یک گزارش در سبد قرمز انداخته می‌شود و یک گزارش در سبد آبی. بعد از ساعت ۶ عصر، وقتی تمام گزارش‌ها جمع شد، ریل‌ها به حرکت درمی‌آیند. سبد قرمزرنگ و گزارش‌های آن به دست مقامات بالای سازمان می‌رسد و سبد آبی‌رنگ به بخش بایگانی می‌رود. دو نسخه را در سبد گذاشتم و دوباره مسیر رفته را برگشتم و سوار آسانسور شدم.
«چه عجب، شما را دیدیم؟» صدا از پشتِ سَرم آمد. از صدایش فهمیدم خودش است. برنگشتم.
- افتخار دیدن‌تان را نمی‌دید؟ چیه تو هنوز توی بخش آمار هستی؟
کمی سرم را به راست چرخاندم. از گوشه‌ی چشم راست دیدم، گوشه‌ی آسانسور تکیه داده و روزنامه‌ای هم در دست‌اش است.
- جواب نده. امّا بدون با این زندگی و این کارت نمی‌تونی پیشرفت کنی. دوروبرت رو ببین. خود من‌و ببین. مدیر شدم. ازدواج کردم. عشق و حال می‌کنم...
حرفش تمام نشده گفتم: «زنت می‌دونه.»
- یعنی چی؟ ها؟
- زنت می‌دونه یک روز در میون، عصرها با جنده‌ها می‌خوابی؟
- به تو چه کثافت مادرجنـ...
فحش‌اش کامل نشده بود، برگشتم و با دست راست تخم‌اش را گرفتم و فشار دادم. فریادی زد. بیشتر فشار دادم. داد می‌زد و فحش می‌داد. کف آسانسور ولو شده بود. با دست چپ‌اش می‌خواست دستم را پس بزند که پای راستم را روی ساعد دستش گذاشتم و به سمت بیرون فشار دادم. فریادش چندبرابر شد. صورتش قرمز شده بود. دهانش خشک. دیگر داشت گریه می‌کرد. با دست چپم رولور را از پهلوی راستم درآوردم و میان دوابرویش گذاشتم و صورتم را کنار گوش چپ‌اش بردم و آرام گفتم: «یک روز همین‌جا را می‌زنم. یک روز.» نامه را از جیبم درآوردم و در جیب راست کتش گذاشتم و رهایش کردم. آسانسور به طبقه‌ی هم‌کف رسید. در باز شد و از میان جمعیّت منتظر جلوی آسانسور رد شدم و از سازمان بیرون زدم.
من آدم خراب کردنم. بهتر بگویم آدم متوقف کردن هستم. هنوز نمی‌دانم چرا نامه را به آن زن نرساندم و زندگی‌اش با آن حرام‌زاده را متوقف نکردم. شاید فکر می‌کردم و می‌کنم بهترین راه متوقف کردن آن زندگی، از بین ابروهای مدیر بخش مالی سازمان می‌گذرد.
اعصابم به‌هم ریخته بود. احتیاج به جای آرامی داشتم. اتوبان پنجاه را با سرعت رانندگی کردم. بعد داخل خروجی «آبشار نیاگارا» شدم. آبشار نیاگارا!؟ هِه... تفریح‌گاه درست کرده‌اند. آبشار درست کرده‌اند. هم‌نام آن آبشار. جوبی کم‌عمق از یک ارتفاع سه‌چهار متری درون یک استخر با عمق یک متری می‌ریزد. آبشار مصنوعی.

سه‌شنبه

پیش از طلوع

باید به زبان آورد. گفت. گفت تا گوش‌ها بشنوند. تا بار و سنگینیِ آن جمله را احساس کنند. «او» هم بشنود. نوشتن و نگاه کردن کافی‌ست. که اگر به زبان آورده شود، که اگر باران هم بیاید، بعد شانه‌ای هم برای گذاشتن سَر باشد، تمام است دیگر. حرفی باقی نمی‌ماند. آن‌موقع خیر، در نگاه کردن است.

دوشنبه

آی یارُم بیا، دلدارُم بیا، دل میل تو داره، سزاوارُم بیا

دختر جوان سمت چپی‌ام گفت: «چی گوش می‌دی؟» گفتم: «این.» گوشیِ سمت چپم را از گوشم برداشتم و گفتم: «بیا گوش بده.» گذاشت گوش سمت راستش و سرش را تکان داد و گفت: «خیلی خوبه این.» خانم میان‌سال سمت راستی‌ام گفت: «من هم می‌شه گوش بدم؟» گفتم: «چرا نمی‌شه. می‌شه.» گوشیِ سمت راستم را از گوشم برداشتم و گفتم: «شما هم بیا گوش بده.» گوشی را گذاشت توی گوش چپش. سخت شده بود. سیم هدفون کوتاه بود. یه‌کم آمدم جلو تا آنها سرهای‌شان را بتوانند از پشتِ من به هم نزدیک کنند تا فیش هدفون از MP3 Player کنده نشود. دو پایم را گذاشتم روی برآمادگی وسط ماشین. و دست‌هایم را گذاشتم زیر چانه‌ام. راننده گفت: «چی گوش می‌دن؟» گفتم: «آهنگ.» گفت: «چه آهنگی؟» گفتم: «یارُم بیا.» خانم مسنّی که جلو نشسته بود، برگشت و گفت: «شنیدم، آهنگ قشنگیه. می‌شه من هم گوش بدم؟» گفتم: «نه نمی‌شه.» گفت: «چرا؟» گفتم: «آخه هدفون دو گوشی داره.» راننده گفت: «من هم دلم خواست.» گفتم: «ضبط ماشین USB می‌خوره؟» گفت: «چی؟ چی می‌خوره؟» گفتم: «ولش کن. ببخشید...» نیم‌خیز شدم و خودم را کشاندم تا جلوی ماشین. گفتم: «می‌شه چراغ جلو رو بزنی؟» راننده گفت: «سوخته. فقط با باز شدن درِ ماشین روشن می‌شه.» خانم مسن گفت: «من موبایلم چراغ‌قوّه داره.» موبایل‌اش را از کیفش درآورد و چراغ‌قوّه‌اش را روشن کرد. گفتم: «بگیر روی ضبط.» گرفت روی ضبط. گفتم: «USB داره. خیلی خوب شد.» راننده گفت: «خدا را شکر که داره.» برگشتم عقب و گفتم: «خانم‌ها ببخشید.» دختر جوان سمت چپی گفت: «چی شده؟ تازه داشتم حال می‌کردم.» گفتم: «چیزی نشده. یه‌لحظه...» خانم میان‌سال سمت راستی گفت: «راست می‌گه. تازه رسیده بود جاهای خوبش.» گوشی‌ها را از گوش‌شان درآوردند. در کیفم را باز کردم و کابل USB MP3 Player را برداشتم. دوباره نیم‌خیز شدم و خودم را کشاندم تا جلوی ماشین و کابل را به ضبط زدم. گفتم: «حالا شد. آقای راننده وُلُم بده.» راننده گفت: «چی بدم؟» گفتم: «ولش کن. مادرجان می‌شه یه‌کمی زیادش کنی.» خانم مسن صدا را بلند کرد و من دکمه‌ی Play را زدم.
«آی یارُم بیا، دلدارُم بیا، دل میل تو داره، سزاوارُم بیا...»
همه شروع کردند به دست زدن و با صدای بلند خواندن:
«دلبر جانمه، ماه تابانمه، به پیشِ من، بیا بیا...»
پس از دقایقی همه کم‌کم دست از خواندن کشیدن. دختر جوان سمت چپی‌ام و خانم میان‌سال سمت راستی‌ام، سرشان را تکیه داده بودند به شیشه. راننده شیشه را اندکی پایین آورده و سیگاری روشن کرده بود. خانم مسن جلو هم سرش را گذاشته بود روی عصایش. من هم که کمرم درد گرفته بود، تکیه دادم به صندلی و عقب رفتم و چشمانم را بستم.
«آی یارُم بیا، دلدارُم بیا، دل میل تو داره، سزاوارُم بیا...»
آسمان گُر گرفت و باران تندی شروع به باریدن کرد.

هر آن‌چه برای خود دوست می‌داری، برای دیگران دوست مَدار

خوب که فکر می‌کنم، می‌بینم من هم از خاندانی هستم که خوشحال کردن دیگران را چندان بلد نیستند. بهتر بگویم اصلاً راه و روش‌اش را نمی‌دانند. فکر می‌کنند چیزهای کوچکی که برای خودشان جالب و خوشحال‌کننده است، باعث شعف و شادمانی می‌شود برای غیر هم این‌گونه هست. که نیست. و وقتی که به این درک و شعور می‌رسند، به آن «آن» و لحظه‌ی تاریخی می‌رسند، و می‌فهمند، افسرده می‌شوند. مثل من.
بهترین نمونه همین پدر بنده است. هیچ‌گاه ندیدم که کاری مانند آن‌چه دیگران می‌کنند و خوشحالی را سبب می‌شود، انجام دهد. در تمام این سال‌ها گمان می‌کردم او چنین اعمالی را قبول ندارد. امّا پس از گذار از مرحله‌ی بلوغ، به این نتیجه رسیدم که اصلاً بلد نیست. با ذکر یک خاطره می‌توان به درک درستی از این وضیّت رسید. کنکور سراسری انجام شد و بنده با رتبه‌ی سه‌رقمی قبول شدم. رشته‌ای که دوست داشتم. در دانشکده‌ای که می‌خواستم. همه‌چی ایده‌آل. رنج‌ها به پایان رسیده بود و در انتظار پاداش بودم. پاداش پدر چه بود: «عصر بریم استخر.» تمام. همان بود. آن روز، نمی‌دانستم پیش خود چه فکر کرده بود. امّا بار دیگر، اکنون، پس از گذار از مرحله‌ی بلوغ، دریافته‌ام که آن روز و نیز روزهای قبل و بعد از آن، در مقابل این مسئله، خوشحال کردن دیگران نقطه‌ی ضعف دارد. همان نقطه‌ضعفی که من دارم. برادرم هم دارد. خواهرانم نیز. و دیگر اعضای خاندان. به گمانم این ضعف ریشه‌ی ژنتیک دارد. بیماری‌ست که در خاندان‌مان افتاده و تاکنون کَسی در این‌باره نیندیشیده. کَسی هم از بیرون به این مسئله اشاره نکرده.
نمونه‌ای دیگر. یکی از برادرهای پدرم که می‌شود عموی بنده، عموجعفر، رییس یکی از شعبه‌های بانک صادرات بود. نمی‌دانم و نمی‌دانیم چه شد که از یک تاریخی به بعد، به شکل وحشتناکی به جمع‌آوری توشه‌ی آخرت پرداخت. غریب و بیمارگونه. تا آن‌جا که در یک جیب‌اش قرآن بود و در جیب دیگرش مفاتیح. مفاتیح هم که می‌دانید برای هر رخ‌دادی که در اطراف آدمی می‌افتد، دعایی در چنته دارد. راه می‌رفت و آیه و دعا می‌خواند. نماز سَرِ وقت. همه‌ی آن دعا و ترتیل‌ها به کنار، این آخری باعث تعجب خاندان شده بود. چون در مسلمانی این خاندان، خواندن نماز سَرِ وقت، پدیده‌ای غریب است. این خاندان برای خود زمان ویژه‌ای برای اقامه‌ی نماز داشته و دارد. چندان هم پیچیده نیست. دقایقی مانده به اذان، نوبت خواندن نماز قبلی‌ست. به طور مثال، یکی دو دقیقه مانده به اذان مغرب، نماز ظهر و عصر خوانده می‌شود. بله، برای چنین خاندانی دیدن کسی که نماز سرِ وقت بخواند، عجیب بود. عموجعفر، روزی به این نتیجه رسید که برای خوشحال کردن کارکنان بانک، هر صبح به مدت پانزده دقیقه قرآن بخواند. به ترتیل هم راضی نشده بود، اِلّا و بِلّا باید با صوت بخواند. ساعت شش‌ونیم، هفت صبح. این ساعت دقیقاً زمانی‌ست که بهترین آوازه‌خوانان و مجرّب‌ترین قاریان قرآن هم صدای ناخوشی دارند. چه برسد به عمو جعفر. که اگر به طور مداوم برای چند دقیقه در شرایط عادّی پشتِ سرِ هم حرف بزند، صدایش گوش‌خراش است. یک ماهِ تمام برای کارکنان بیچاره‌ی بانک قرآن خواند. آنها هم کارمند بودند و او رییس. حق اعتراضی باقی نمی‌ماند. عمویم را می‌دیدم و او تعریف می‌کرد که بیا ببین چه کرده‌ام. خلقی را خوشحال کرده‌ام و چه تشکّری از من می‌کنند. آخرش هم معلوم نشد آن بینوایان چگونه از دست صدای عموجعفر خلاص شدند. به نظر می‌رسد، در خفا نامه‌ای به مدیران ارشد بانک نوشته‌اند و ماجرا را شرح داده‌اند و مدیران نیز محترمانه و دوستانه از عمویم خواستند که نخواند. از آن تاریخ تا کنون کسی صدای قرآن خواندن عموجعفر را نشنید. غم‌گین شد. چون به آن لحظه‌ی تاریخی رسیده بود، به آن‌جایی که دانسته بود، ندانستن چگونه خوشحال کردن دیگران را.
یک مورد دیگر. یکی دیگر از عموهای بنده، در یکی از عیدهای نوروز، آمد تا این برادرزاده‌های عزیزش را بیشتر از هر سال دیگری خوشحال کند. برداشت به هر یک از ما [برادرزاده‌هایش] یک عدد اسکناس داد. اسکناس‌هایی در قطع یک برگ A۴ با طرح اسکناس. نکته‌ی غم‌انگیز، در این مورد هم نسبت سن و قیمت اسکناس‌ها را رعایت کرده بود. هر که سنّ بیشتری داشت، مثلاً طرح اسکناس ۱۰۰ تومانی گرفت و هر که کوچک‌تر بود مثلاً ۵۰ تومانی. و جالب برخی از آنها کم‌رنگ چاپ شده بود. در همان‌جا زن‌اش که می‌شود زن‌عموی بنده، به او توپید که «محمود این چیه دیگه. خودسر رفتی کار انجام دادی. بچّه‌ها دل‌شان را خوش کرده‌اند به عیدی. این آشغال‌ها چه ارزشی دارن.» همان‌جا با این‌که هنوز از مرحله‌ی بلوغ گذر نکرده بودم، امّا غم عمویم را دیدم. جور خاصی به زن‌اش، به ما و به اطراف نگاه کرد و هیچ نگفت. چرا؟ چون به آن لحظه‌ی تاریخی از زندگی خودش رسیده بود.
بله من هم از تخم و ترکه‌ی این خاندانم. ام‌شب در خیابان، در حین قدم زدن، پس از یک کش‌وقوس روحی و کلنجارهای درونی، باز به این نتیجه رسیدم که چرا، واقعاً چرا من از خوشحال کردن دیگران چنین عاجزم؟ چرا بلد نیستم. و چرا آن را فرا نمی‌گیرم؟ اصلاً مگر این‌چیزها یادگرفتنی‌ست؟ همه‌ی این پرسش‌ها برای این بود که من هم چند روز پیش، و نیز در همین شبی که گذشت و در آن قدم زدن، به آن لحظه‌ی تاریخی، به آن «آن» رسیدم.

شنبه

تو تصویرش کن

کسی از فردایش خبر ندارد. صادق‌ترین جمله شاید این باشد. من هم خبر نداشتم وقتی شب خوابیدم و صبح مانند تمام این سال‌ها سرِ کار حاضر شدم. وقتی خبردار شدم که عصر گذشت و شب شد، به خانه رسیدم و فهمیدم روزی که گذشت آخرین روز کاری‌ام بوده. دیگر شده هر پنج شش ماه یک‌جا. به نظرم باید از نیاکان‌مان دوباره فواید یک‌جانشینی را بیاموزیم. و بعد به این ضرب‌المثل می‌رسم که آزموده را آزمودن خطاست.
اگر چه در تمام این سال‌ها تن به کارهایی دارم که حتّا فکر کردن به آنها آزاردهنده است، امّا می‌گویم کار که عیب نیست علی‌آقا. مثلاً سال‌ها پیش، فکر کنم شش هفت سال قبل بود که بیکار شده بودم. به پروژه‌ای دعوت شدم. پروژه چه بود: مکتوب کردن دستاوردهای هشت سال دولت خاتمی، در پرانتز دولت اصلاحات. که در هر استان در آن هشت سال کذایی چه اتّفاقی افتاده بود. هیچ، امّا باید نوشته می‌شد. ما هم می‌نوشتیم. می‌رفتیم حضوری خدمت مدیرکل سازمان آب و فاضلاب استان کرمان. سؤال اوّل: «به نظر شما مهم‌ترین دستاورد سازمان مطبوع‌تان را در این هشت سال در چه می‌بینید؟» نام بخش‌های هر کتاب: دستاوردهای حوزه‌ی تعاون در هرمزگان. بهزیستی، راه، درمان و بهداشت، صنعت، بیمه، فلان و بهمان. و می‌نوشتم. شهر به شهر و استان به استان می‌نوشتم.
و حالا نقطه سرِ خط. بر روی پرونده‌ای درباره‌ی دایناسور در ایران کار می‌کنم. با این پرسش اصلی: «آیا در ایران دایناسورها زندگی می‌کردند؟» [با صدای ابوالحسن تهامی، خوانده شود] با تیتر: تعقیب ردّ پای دایناسورها در سرزمین توران. [با صدای ابوالحسن تهامی، خوانده شود] خب من این را و اینها را نمی‌خواستم. اصلاً نباید قضیه این‌جوری پیش می‌رفت. امّا کار که عیب نیست علی‌آقا.
همه‌چی افتاده است بر روی تکرار. سوزنِ زندگی‌ام یک‌جایی گیر کرده است. تا یک‌جایی پیش می‌روم، بعد فرمان عقب‌گرد. دوباره از همان‌جایی که آغاز شده بود. چرخ را دوباره اختراع می‌کنم. چرخ می‌چرخد تا جایی می‌چرخد و بعد از آن‌جا، دیگر نمی‌چرخد.
اتًفاقات هم می‌گویند دوبار رخ می‌دهد، یکی به شکلِ تراژدی و بار دیگر کمیک، مثل همین سریالی که تبلیغ می‌شود، ساخته‌ی امرالله احمدجو که گفته می‌شود «روزی روزگاری» دیگری‌ست، امّا حسام‌بیگ و مُرادبیگ آن کجا و این کجا. امّا نمی‌دانم حوادث زندگیِ ما چرا همه‌اش تراژیک و تراژیک‌تر می‌شود.
«این دنیا داره به کجا می‌ره؟» این سؤال را سال‌ها پیش اسکورسیزی در «رفقای خوب» در دهان جیمی کان‌وی [رابرت دنیرو] گذاشت تا از تامی دِویتو [جو پیشی] بپرسد. که پرسید و تامی ناغافل اسلحه‌اش را کشید و خدمت‌کار می‌خانه‌ای را تیرباران کرد و گفت: «داره به این‌جا می‌ره.» [در ضمن در این فیلم سی‌صد مرتبه کلمه‌ی «fuck» شنیده می‌شود. شمرده و خط کشیده‌ام.]
وقتی که دیگر فیلم‌های اختصاصی برای الیگودرز ساخته نمی‌شودٰ، فیلم‌هایی که در تهران نمایش نمی‌یافت، تا در آن قهرمان فیلم با موتورش از گودالی بپرد و یا به بدمن فیلم مشتی بزند تا تماشاگران سوت و کف و هورا و برخی از ذوق بایستند، در چنین زمانه‌ای فقط «او» بکر و دست‌نخورده باقی مانده است. تنها راه نجات چنگ زدن به «او»ست. به «تو».
ما نگفتیم
تو تصویرش کن.

پنجشنبه

دستی که درد می‌کند، ببندش

امروز صبح رفتم دکتر. چند روزی‌ست دستِ راستم بین آرنج تا مُچ درد عجیبی می‌کند. بی‌اعتنایی کرده بودم و این جمله‌ی همیشگی را گفته بودم: «چیزی نیست و خودش خوب می‌شود.» امّا خوب نشد تا امروز صبح که درد پدرم را درآورد. رفتم بیمارستان بقیه‌الله. طبقه‌ی اوّل، سمت چپ، بخش ارتوپدی، شکستگی‌ها و درد مفاصل و... نوبتم شد و رفتم داخل.
«بله؟ چی شده؟» این‌و دکتر گفت. میان‌سال بود. گفتم: «دستم درد می‌کنه. این‌جا. از این‌جا تا این‌جا.» گفت: «دردش چه جوریه؟ استخوونت درد می‌کنه یا ماهیچَ‌ت؟» گفتم: «دردش یه‌جوریه. نمی‌دونم استخونِ یا ماهیچه.» از پشت میزش بلند شد و روی صندلی روبه‌روی من نشست. گفت: «دربیار.» گفتم: «بله؟» گفت: «سویی‌شرت‌و دَر بیار تا بتونی آستینِ‌ت‌و بزنی بالا.» گفتم: «بدون درآوردن سویی‌شرتم هم می‌تونم آستینم را بالا بزنم.» گفت: «بزن ببینم.» زدم. دستِ راستم را با دست راستش گرفت و زیر و رو کرد. مالش داد. احساس چندان خوبی نداشتم. دروغ چرا از این کارش خوشم نیامد. گفت:‌ «با دستات چی‌کار می‌کنی؟» گفتم: «مثل همه. با دستاشون چی‌کار می‌کنن. من هم همون کار رو می‌کنم.» گفت: «بقیه چی‌کار می‌کنن؟» گفتم: «هر کاری که با دستشون انجام می‌دن.» گفت: «کارت چیه؟» گفتم: «توی روزنامه کار می‌کنم.» گفت: «کدوم روزنامه؟» گفتم: «اعتماد» گفت: «همون که کروبی رییس‌اش بود؟ تعطیل شد؟» گفتم: «رییس‌اش کروبی نیست. اون اعتماد ملی بود.» گفت: «رییس شما کیه؟» گفتم: «نمی‌شناسید.» گفت: «چپ اید دیگه؟» گفتم: «آره چپ ایم.» گفت: «پس با دستات زیاد کار می‌کنی. می‌نویسی.» گفتم: «آره خب.» گفت: «کوفتگیِ. چند روزی باید به دست راستت استراحت بدی. هیچ‌کاری باهاش نکن.» گفتم: «هیچ‌کاری؟» گفت: «هیچ‌کاری. برات یه ژل موضعی می‌نویسم...» پریدم در حرف‌اش و با ته‌خنده‌ای گفتم: «بی‌حس‌کننده‌س دیگه؟» با ته‌خنده‌ای گفت: «آره امّا درصدش کمِ. به‌هرحال کارت‌رو راه می‌اندازه.» گفتم: «دردش‌و چی‌کار کنم.» گفت: «مُسکن هم برات می‌نویسم.» بلند شدم و آستین سویی‌شرتم را پایین کشیدم و نسخه را گرفتم و دَر را باز کردم. همان لحظه برگشتم و با خنده گفتم: «هیچ‌کاری یعنی نکنم؟» دکتر با خنده بلندتر گفت: «هیچ‌کاری.» گفتم: «باشه... باشه.» با همان اندازه‌ی صدا گفت: «محکم هم ببندش.» من هم محکم بستم‌اش.

سه‌شنبه

دکارت

نام سگ رفیقم «دکارت» است. مراحل رشد دکارت را به چشم خود دیده‌ام. از وقتی که توله‌ای بود و اکنون که هزارماشاالله برای خود سگی شده است. دکارت سگی بسیار فعّال، با جنب‌وجوش است. دکارت سگ آپارتمان است. دکارت تنها در خانه می‌چرخد و گاهی در بالاپشتِ‌بام. دکارت تا به حال بیرون از خانه نرفته است. از جمله تفریحات او، خوابیدن در وان پُرآبِ حمّام است. چند روز پیش که رفتم رفیقم را ببینم، دکارت را ساکت دیدم. از آن همه سروصدای و وَرج‌ووورجه‌ای که همیشه از دکارت می‌دیدم، این‌بار خبری نبود. از رفیقم چرایی‌اش را پرسیدم. رفیقم گفت: «هفته‌ی پیش خانوادگی شمال رفتیم. برای اوّلین‌بار دکارت را هم با خود بردیم. در ابتدای مسیر، صورتش را به شیشه چسبانده بود و تنها بیرون را نگاه می‌کرد. بدون هیچ‌گونه صدایی. در میانه‌ی سفر حالش بد شد و بالا آورد. به ساحل دریا که رسیدیم، دکارت گوشه‌ای نشست و یک ساعتی به دریا زُل زد. فقط نگاه می‌کرد. به طهران هم برگشتیم همین‌جوری بود. ساکت و آرام. بیشتر روز، یک گوشه‌ای می‌نشیند و به نقطه‌ای خیره می‌شود. دیگر هم توی وان حمّام هم نمی‌رود»
گفتم: «دکتر رفتید؟»
گفت: «آره. دکتر هم بردیم‌اش. دکتر گفت نباید این‌جوری و یک‌باره بیرون و کنار دریا، دکارت را می‌بردید. شوکه شده. بعد از شوکه شدن هم افسردگی گرفته.»
گفتم: «راهِ درمانش چیست؟»
گفت: «دکتر گفته بیرون ببردیش و نیز هر یک ماه یک‌بار کنار دریا. دیگر هم نباید دکارت در وان حمّام بازی کند.»

یکشنبه

سرگیجه

یکی دو روز از سالِ جدید می‌گذشت. پدرم اسکناسی دَه تومانی کف دست­‌اش گذاشت و گفت: «تا آن­‌جایی که می‌شه این­ارو بچرخون.»
از آن چرخ­‌وفلک­‌های کوچکی که توی محلّه­‌ها می­‌آمدند. این چرخ‌وفلک‌ها هم از آن چیزهایی بود که از یک‌جایی به بعد در تاریخ گم شدند، محو شدند. چه شدند؟
من بودم و برادرم و سه چهار پسربچّه دیگر فامیل. باخوشحالی بسیار سوار شدیم. آرام‌آرام چرخ‌وفلک راه افتاد و چرخید. چرخید و چرخید. آن‌قدر چرخید که دیگر به التماس­ کردن افتاده بودیم. جیغ‌وداد می‌زدیم: «می­‌خوایم پیاده­‌شیم...».
پیاده که شدم، ناخودآگاه افتادم. سَرَم گیج می‌رفت. هر کدام‌مان یه گوشه‌ای گیر و دسته­‌جمعی بالا آوردیم.
نمی‌دانم، هنوز هم نمی‌دانم چرا یارو به داد و هوارهای‌مان گوش نمی‌کرد. و نمی‌دانم چرا یک‌هو گوش کرد. نمی‌دانم چرا پدرم این کار را با ما کرد. چه پند و درسی در این سرگیجه و بالا آوردن نهفته بود؟

شنبه

با آخرین نفس‌هایم | سوّم

سَرِ کوچه‌ی سوّم در خیابان هجدهم غربی، کافه‌ی دنجی بود. اگر پشت یکی از دو میز کنار پنجره‌اش می‌نشستی، می‌توانستی خانه‌ی مورد را ببینی. یک آپارتمان قدیمی، آجارنما و اگر اشتباه نکنم از ساخت آن شصت هفتاد سال می‌گذشت. ورودی زیبایی داشت. ابتدا یک در فلزی که در دو طرف‌اش نرده‌ها ادامه داشت و بعد شش پلّه، و بعد در ورودی آپارتمان. در بزرگ امّا نه چندان پهن. فکر می‌کنم زیبایی چنین ورودی، به شیشه‌های رنگی بالای درش بَرمی‌گشت. قهوه‌ام را که پیش‌خدمت کافه آورد، وارد بخش دوّم مأموریّت شدم: انتظار. بخش مهم و حیاتی و البته به همان اندازه مزخرف. در این مرحله، تو به عنوان یک مأمور ظاهراً کار پیچیده‌ای انجام نمی‌دهی امّا این مرحله اساس مأموریّت توست. این‌که ببینی مورد آیا تنهاست یا نه. این‌که در خانه هست یا نه. اگر هست دقیقاً چه زمانی -در این کار ساعت‌ها، دقیقه‌ها و البته ثانیه‌ها بسیار ارزشمند اند- از خانه‌اش بیرون می‌رود و اگر نیست دقیقاً چه زمانی برمی‌گردد. از خوش‌شانسی‌ام بود که مورد، دستش را زود، رو کرد. ساعت هفت‌ونیم از آپارتمان بیرون زد. قهوه‌ام را خوردم و پولش را روی میز گذاشتم و راه افتادم. بارانِ ریزی هم شروع به باریدن کرده بود. از خیابان گذاشتم و حالا درست پشتِ سَر او بودم. این موقعیّت را، یعنی پشتِ سَرِ یک مورد را بارها تجربه کرده بودم. یک‌جورهایی در این زمینه تخصص داشتم. اولین مأموریّت‌ها، بهتر بگویم واحدهای عملی‌ام بعد از گذراندن واحدهای تئوری، همین راه رفتن پشتِ سَرِ مورد بود. به عبارت علمی‌تر: تعیقیب و مراقبت. اوایل برایم جذّاب بود. امّا مانند هر کاری، هر چه زمان گذشت و راه رفتن پشتِ سَرِ موردها و و تعقیب آنها بیش‌تر شد، از جذابیّت‌اش کاسته شد. امّا این واحد درسی، در آن زمان دل من را بیش از سایر داوطلب‌ها زد. از شانس من، زمانی که داشتم این واحد عملی را می‌گذراندم، بخش‌نامه‌ای از مرکز آمد که فعلاً نیروی جدیدی، استخدام نمی‌شود. از یکی از همین تعقیب‌هایم به سازمان برگشته بودم که این بخش‌نامه را روی بُرد دیدم. وا رفتم. من و یکی دو نفر دیگر -تا آن‌جا که اطّلاع داشتم- این واحد عملی را یک سال گذراندیم. مصیبت بود. هر روز یک مورد جدید. ساعت‌ها تعقیب، ساعت‌ها مراقبت. در اواخر آن دوره، از زیر کار درمی‌رفتم. تا یکی دو ساعت، مورد را تعقیب می‌کردم و بعد جیم می‌زدم. یک گزارش من‌درآوردی می‌نوشتم و می‌دادم دست صاحبش. که مورد کجاها رفت و چه کسانی را دید و چه و چه. امّا سال‌هاست، از زمانی که دیگر حرفه‌ای شدم تمام مراحل را با دقّت انجام می‌دهم. برایم جذّاب بود؟ لذّت می‌بردم؟ نه. دیگر قضیه برای عوض شده بود. بحث این‌چیزها دیگر نیست. می‌دانستم اگر در تمام مراحل یک مأموریّت، کارم را درست انجام بدهم، در آخر، کارم آن‌‌جوری که باید و شایسته است، درمی‌آید: تمیز و بدون کثافت‌کاری. پس تمرکز روی مورد از همین قدم‌زدن‌ها پشتِ سَرِ او آغاز می‌شود. مورد از خیابان هجدهم غربی، وارد خیابان هفدهم شد. پنج دقیقه در ایستگاه، منتظر اتوبوس شدیم. اتوبوس آمد و پس از گذر از خیابان شانزدهم سَر بلوار «G» از اتوبوس پیاده شد. من هم به دنبالش. مورد به آن طرف خیابان رفت و وارد کوچه‌ی چهل‌وهفتم شد. احساس کردم، اندکی بیش از اندازه نزدیکش شده بودم. سَرِ کوچه ایستادم تا کمی ازش فاصله بگیرم. مورد وارد یک خانه، یا مغازه شد. از جایی که بودم، درست نمی‌دیدم. قدم‌هایم را تند کردم. مورد وارد یک نانوایی شده بود. دَه متری از مغازه فاصله گرفتم و منتظر شدم. یازده دقیقه و اندی ثانیه مورد از نان‌فروشی بیرون آمد. با کیسه‌ی بزرگی در دست. مغازه را شخم زده بود. پیرمرد انواع نان‌ها را خریده بود. بلوار «G» را قدم‌زنان می‌رفت و من هم طبعاً پشتِ سَرِش. از بلوار «G»مورد وارد خیابان هجدهم غربی شد. یک دورِ باطل. درست بود که خیابان هجدهم غربی به سمت پایین یک‌طرفه بود امّا مورد می‌توانست پیاده، از هجدهم بالا برود، بعد به بلوار «G» و بعد هم نان‌هایش را بخرد. حتّآ بعد از این‌که متوجّه شدم در همان خیابان هجدهم غربی، یک نان‌فروشی هست، عصبانی نشدم. برایم مهم نبود. روز آخر زندگی‌اش بود. بگذار هر جا دوست دارد برود. هر چه می‌خواهد بخرد.
دیگر گذشت آن ایّام جوانی. که روزی تعقیب پیرمردی به پستم خورد. پیرمرد ۷۸ ساله امّا واکنش‌ها و راه رفتنش از هم‌سن‌وسالان خودش آهسته‌تر بود. از ساعت نُه و بیست دقیقه از دمِ در خانه‌اش تعقیبش کردم تا ساعت سه عصر. شب که به خانه‌ام برگشتم زانوهایم، غضروف‌هایم، مفاصلم، تمام بدنم درد می‌کرد. از بس آهسته راه می‌رفت و من مجبور بودم پشتِ سَرِش بایستم، بنشینم تا فاصله‌ام را با او حفظ کنم. سه روز تعقیب او ادامه داشت. سیاه‌ترین روزهای زندگی‌ام بود. روز آخر که دیگر در کنار او راه می‌رفتم. آخرین‌باری که می‌خواست از خیابان رد شود و به خانه‌اش برود، حتّا دستش را گرفتم و از خیابان رَدَش کردم. البته این نکته‌ی آخر را در گزارشم نیاوردم.
این مورد من را یاد آن مورد می‌انداخت. پیرمرد وارد آپارتمانش شد. دَرِ ساختمان از آن درهایی بود که به فنری متّصل هستند که پس از باز شدن بسیار آرام برمی‌گردند و بسته می‌شوند. گذاشتم پیرمرد داخل شود و وقتی از دَر فاصله گرفت به سرعت پایم را لای در گذاشتم. خانه‌ی مورد طبقه‌ی اوّل بود. همان مسافت کوتاه را، مورد، پنج‌شش دقیقه طول داد. منتظر ایستادم تا کاملاً وارد خانه‌اش شود. باید می‌گذاشتم برای آخرین‌بار خوب خانه‌اش را ببیند. در آن راه برود. باید محترمانه با مورد برخورد کرد. دَه دقیقه‌ای صبر کردم. جلوی در آپارتمانش ایستادم. زنگ را زدم. مطمئن بودم با توجّه به سرعتِ عملِ مورد، باز چند دقیقه‌ای فرصت خواهم داشت. از کیفم اسلحه‌ام را درآوردم. صداخفه‌کن‌اش را نصب کردم. صدای پایش را شنیدم. در را باز کرد. فاصله‌ام با او تقریباً یک‌مترونیم بود. اسلحله‌ام را بالا گرفتم و یک تیر، وسط پیشانی‌اش خالی کردم. این نیز تمام شد.

جمعه

...

موجب فریاد ما خصم نداند که چیست
چاره‌ی مجروحِ عشق، نیست به‌جز خامُشی
[غزلیّات- سعدی]