یکشنبه

یحیی

هرروز صبح که بیدار می‌شدیم، می‌رفتیم بالاسر یحیی. او را می‌دیدیم که آب دهانش از کنار لبش خط انداخته بود تا روی بالش. دهانش نیمه‌باز. خرناس می‌کشید. اولین کار بابام شستن سرش بود. هر روز صبح. یحیی مرتب بود. پیراهن آستین بلند. اولین دکمه‌ی زیرگلو بسته. پیراهن توی شلوار. اما حمام نمی‌رفت.
- یحیی تو چرا حموم نمی‌ری؟
- سرم که تمیز است پسرعمو.
هرچندماه یک بار بابام به‌زور او را توی حمام می‌انداخت. شلنگ رو می‌داد دست من. بهم می‌گفت «خیسش کن.» یعنی آماده‌اش کن. انگشتم را می‌گرفتم نوک شلنگ و می‌گرفتم سمت یحیی. آب داغ. یحیی خودش را می‌چسباند به دیوار. پشتش را می‌کرد به ما. آب را می‌پاشیدم پشت سرش، پشت ‌گردنش؛ خودش را خم می‌کرد. می‌پاشیدم روی کمرش؛ خودش را راست می‌کرد. می‌پاشیدم به باسنش، شورتش؛ صدا می‌داد. می‌زد زیر خنده. بابام همین‌طور که سفیدآب را روی کیسه می‌مالید می‌گفت «بیا یحیی، مگه نمی‌خوای بری پیش آذر؟ بو می‌دی.»
یحیی جوراب نمی‌پوشید. کفش هم نمی‌پوشید. با دمپایی می‌گشت. برای همین قوزک پاش همیشه سیاه بود. نوک انگشتای پاش همیشه سیاه بود. یحیی می‌گفت «پا، عقل دوم انسان است.»
یحیی پسرعموی بابا بود. از موقعی که مادرش،‌ خانم گلی فوت کرد هفته‌ای دو روز پیش ما بود. هفته‌ای سه روز هم خانه‌ی عموی بزرگم. هفته‌ای دو روز هم خانه‌ی عموی کوچکم.
یحیی کارکردن رو دوست داشت. هرروز صبح می‌گفت «مرد برای کار کردن است.» بعد پشت‌بندش می‌گفت «قرض آدم را مرد می‌کند.» بعد می‌گفت «آذر آدم بیکار نمی‌خواهد. آدم بیکار دوروبرش زیاد است.» یحیی چندبار سعی کرد که کاری پیدا کند. ‌یک‌روز توی امجدیه وقتی داشته چایی برای یکی از تماشاچی‌ها می‌ریخته،‌ از شادی گل صفر ایران‌پاک با کتریش می‌پرد روی هوا. دو سه نفر را با آب‌جوش می‌سوزاند. دیگر به امجدیه راهش نمی‌دهند. کارش را از دست می‌دهد. عمو کوچیکم یحیی را به رفیقش که مغازه‌ی پوشاک داشته، معرفی می‌کند. یک‌روز که در مغازه تنها بوده، پاچه‌ی هر شلواری که اندازه‌ی مشتری نمی‌شده، قیچی می‌کرده و نشان مشتری می‌داده. آن کار را هم از دست می‌دهد. سر چند کار دیگر هم می‌رود اما دوام نمی‌آورد؛ «با علایق من سازگار نبود.»
یحیی بدنش سفت بود. خیلی سفت. زورش خیلی زیاد بود. خیلی. «یحیی چرا این‌قد زورش زیاده؟» دوتا کپسول گاز رو می‌گذاشت روی دوتا شانه‌هایش. می‌افتاد دنبال وانت. کف دست‌هایش بزرگ بودند. آن‌ها را روی زمین می‌گذاشت. می‌رفتم روی‌شان. بلندم می‌کرد. «آذر زور زیاد را دوست می‌دارد.»
یحیی در خشک‌سالی به‌دنیا می‌آید. در زادگاهش، روستای سیدآباد نزدیکی‌های فراهان. مزرعه‌ها و باغ‌ها خشک شده بودند. روز تولد یحیی، اهالی روستا دنبال پدرش، روح‌الله می‌روند که «بیا زنت زاییده.» پیدایش نمی‌کنند. می‌گردند. برمی‌گردند و به خانم‌گلی می‌گویند. خانم‌گلی اصرار می‌کند که همراه آن‌ها برود. می‌رود. عقب می‌افتد. گم می‌شود. خانم‌گلی یحیی را به بغل می‌گیرد و پای یک درخت می‌نشیند؛ یک‌روز کامل؛ بدون آب، بدون غذا. آن‌ها را زنده پیدا می‌کنند. به خانم گلی می‌گویند که روح‌الله را پیدا کرده‌ایم. توی یک چاه خشک. مُرده. باد کرده. بو گرفته. «اما درش آوردیم.» چند هفته‌ی بعد خانم‌گلی با یحیی عازم تهران می‌شوند. آن تک‌درخت برای اهالی روستا می‌شود معنای حیات. می‌رفتند پای درخت، دعا می‌کردند، دنبال حاجت بودند. اما چندماه بعد، آن تک‌درخت هم خشک می‌شود. نابود می‌شود. می‌دیدند که باد چگونه دستمال‌های رنگی که به شاخه‌های درخت بسته بودند،‌ می‌برده و در دشت‌های خشک پخش می‌کرده. آن‌ها که مانده بودند هم هرکدام سمت جایی را می‌گیرند و می‌روند. سیدآباد از بین می‌رود.
یحیی غذا را با ولع می‌خورد. یحیی دهان گشادی داشت. پشت‌سرهم لقمه‌ها را توی دهانش می‌گذاشت. «غذا انسان را نیرومند می‌کند.»
- یحیی این‌قد با پلو نون نخور.
- نان نشاسته دارد شهلاخانم.
یحیی از هیچ‌چی نمی‌ترسید. یک شجاعت بی‌نهایت. توی یکی از تظاهرات‌ها، سر خیابان تخت‌طاووس گارد که حمله می‌کند بابام و رفقایش فرار می‌کنند. یحیی را می‌بینند که برعکس آن‌ها سمت گارد دارد می‌دود. فریاد می‌زده. با دمپایی. یحیی می‌رود و خودش را روی کاپوت یکی از جیپ‌های ارتش می‌اندازد. عمو بزرگم توی پاسگاه از لای در می‌دیده که یحیی روی صندلی وسط اطاقی نشسته و افسری ازش سؤال می‌پرسد. یحیی در جواب از کاهش قیمت نفت حرف می‌زده. آخر هر جمله‌اش این را می‌افزوده «اما با این وجود، جاوید شاه.» افسر هم هرچند دقیقه یک‌بار سیلی زیرگوش یحیی می‌زده. «سرکار، این اصلن توی این خطا نیست. یعنی نفهمیده چیکار می‌کنه. این یه‌جوریه.»
- خُله؟
- نه. سواد داره. می‌خونه. حرف می‌زنه اما مغزش یک‌کم مختله. 
«یحیی اختلال مغزی داره.» از بابام که می‌پرسیدم «یحیی چرا این‌جوریه؟» جوابش این بود.
آن دو روز که یحیی خانه‌ی ما بود، بهترینِ روزها بود. روی پشت‌بام، می‌دویدیم. داد می‌زد. «داد بزن پسرعمو.»
- چرا یحیی؟
- هوا داخل ریه‌ات برود.
یحیی یک‌بار به مادرم گفته بود «شهلاخانم، داخل سرم یک چیزی هست وز وز صدا می‌دهد. روزها قطع می‌شود، شب‌ها روشن می‌شود.»
سال‌ها بعد همراه بابا و مامان رفتم ملاقات یحیی. کهریزک. پنجاه شصت‌تا کیم خریده بودیم، آن‌جا پخش کنیم. یحیی تکان نخورده بود. همان شکلی که او را دیده بودم، مانده بود. قبل‌ها از بابام پرسیده بودم «یحیی مگه از شما بزرگ‌تر نیست، چرا پیر نمی‌شه؟» همان‌جوری مانده بود. فقط یک کم موهای بالای گوش‌هایش بورتر شده بود. روی تختش نشسته بود. کنار پنجره. آفتاب افتاده بود روش. نور خورشید پوستش را سفیدتر کرده بود. موهاش را بورتر. چند کتاب هم روی زمین کنار تخت چیده بود. ما را که دید هیچ تکان نخورد. بهش گفتم «سلام یحیی؟ من رو می‌شناسی؟»
- چرا نشناسم.
جعبه‌ی بستنی‌ها را بغل گرفتم. چندنفری توی سالن روی تخت‌ها خوابیده بودند. چندنفر هم لبه‌ی تخت‌ها نشسته بودند.
- سلام. کیمه. بفرمایید.
برمی‌داشتند.
چند نفری هم توی حیاط بودند. داشتن راه می‌رفتند یا توی آفتاب تکیه به دیوار، نشسته بودند.
- سلام. کیمه. بفرمایید.
«شهلاخانم، آذر هفته‌ی پیش زنگ زده. خانم پرستار بهم گفت. آذر گفته که نتونسته بیاد. سرش شلوغ بوده. اما این هفته گفته می‌آد.» رفتم جعبه را جلوش گرفتم.
- یحیی، کیمه. بفرمایید.
یکی برداشت. بلند شد و دست روی جیب‌هاش زد.
- پولی نیست یحیی.
- نه پسرعمو الآن می‌دم.
- مجانیه یحیی، این کارا چیه.
- نه شهلاخانم، حساب می‌کنم.
- بخور یحیی، گرمه. آب می‌شه. 
- همین‌جا گذاشته بودم.
یحیی بالشش را بلند کرد. زیرش را دست کشید. دولا شد و زیر کتاب‌هایش را گشت.
- این مسخره‌بازیا چیه یحیی؟
بابام بستنی را از دستش گرفت. بازش کرد. نوک کیم را کرد توی دهان یحیی.
- دهنت رو باز کن یحیی. داره می‌ریزه.
یحیی دهان بزرگش را باز کرد و یک گاز به بستنی زد. همان‌طور که ملچ‌ملوچ می‌کرد گفت «شهلاخانم، به تلفن‌خونه سپرده بودم آذر که زنگ می‌زنه بهش بگن که یک‌کم اوضاع من ریخته بهم. با خودش پول بیاره.»
- می‌آره یحیی.
یحیی گاز آخر را به بستنی زد. چوبش را کرد توی دهانش و چند ثانیه نگه داشت و آن را آرام بیرون کشید. بعد دوباره دولا شد و از لای یکی از کتاب‌هایش یک نخ سیگار برداشت. سیگار صاف شده بود. سرش هم خالی شده بود. توتونش ریخته بود لای کتاب. بابام فندکش را از جیبش درآورد و برایش روشن کرد. یحیی پنجره را یک‌کم باز کرد. پکی به سیگار زد و دودش را داد سمت پنجره. دودش توی نور آفتاب، روی هوا معلق مانده بود.
چندماه بعد، در مردادماه، عمو بزرگم به بابام زنگ زد و گفت بهش زنگ زدن و گفتن یحیی مُرده. توی سلف، ظهر، وقت نهار، وقتی یحیی آن لقمه‌ی بزرگ نان حاوی برنج را توی دهانش گذاشته، به‌جای این‌که وارد مری شود، می‌رود توی نای. یحیی چند سرفه می‌کند. از صندلی‌اش بلند می‌شود. کف دست‌های بزرگش را روی گلویش می‌گذارد و فشار می‌دهد. یحیی قرمز می‌شود. با کمر روی زمین می‌افتد. بقیه می‌آیند دورش جمع می‌شوند. یحیی پاهایش را تکان می‌دهد. بقیه بدون ترس، به چشمان پر از ترس یحیی نگاه می‌کنند. پرستارها سر می‌رسند. لقمه دوازده سانتی‌متر پایین‌تر می‌رود و می‌چسبد به نایژه.‌ یحیی خفه می‌شود.

شنبه

پدر محمد را سال‌ها پیش دیده بودم. رفته بودم تا محمد را ببینم. محمد بهم گفته بود «بیا سرکارم.» سرکارش؛ گاراژی در تیردوقلوی میدان خراسان بود. آن‌جا بود که پدرش را دیدم. من و محمد گوشه‌ای از گاراژ روی دو صندلی فلزی نشسته بودیم. محمد داشت درباره‌ی رابطه‌اش با فرناز، دوست‌دخترش حرف می‌زد. فرناز یک ترم بعد از ما، یعنی من و محمد به دانشکده آمده بود. فرناز به محمد گفته بود می‌خواهد از ایران برود. به محمد گفته بود تکلیفش را روشن کند. محمد هم تکلیفش را روشن نکرده بود. آن‌چیزی که به من می‌گفت را به فرناز گفته بود. این‌که احتیاج به زمان دارد و وضعش هم خوب نیست. آن‌طرف‌تر پدر محمد کنار در یک بی‌ام‌و چمباتمه نشسته بود. داشت با چکش به آرامی به سطح در می‌زد. تق، تق، تق. با هر نفسش یک‌ضربه می‌زد. بعد از چند ضربه، آرام انگشتان باریک و بلندش را روی فلز می‌کشید. پدر محمد صافکار بود. مردی لاغر، با صورتی استخوانی. موهایی روشن و بور. پوستی سفید. ترک بودند. بلند شد و سمت ما آمد. به ترکی چیزی به محمد گفت. رفت پشت دیواری که او را نمی‌دیدم. بعد صدای دادش بلند شد. داشت به یکی از بچه‌های گاراژ فحش می‌داد. محمد بهم گفته بود پدرش یک‌کم بدزبان است. بعد از چند دقیقه دوباره او را دیدم که از پشت دیوار بیرون آمد. آستین‌هایش را بالا زده بود. تا آرنج‌هایش خیس بود. زبانش را پشت لبش می‌چرخاند. رفت گوشه‌ای، ‌پارچه‌ای انداخت و شروع کرد به نمازخواندن. محمد دستش را روی زانویش مالید و چند جمله پشت‌سرهم گفت و بعد ساکت شد. حواسم به پدرش بود. گفت «ببین من نمی‌خوام اذیتش کنم. اگه فکر می‌کنه باید بره، بره، اما بهش می‌گم صبر کنه.» محمد هم‌دانشکده‌ای‌ام بود. از ترم دوم به بعد، واحدهاش را یک‌جوری می‌گرفت که تنها دو روز در هفته از صبح تا شب به دانشکده می‌آمد. آن دو روز با هم بودیم. باقی روزها توی گاراژ بود. محمد مکانیک بود. هنوز اوسّا نشده بود. می‌ایستاد وردست، کنارِ یکی، توی چاله‌ی مکانیکی. محمد عاشق ماشین‌ها بود. توی خیابان وقتی راه می‌رفتیم، یا سوار ماشینش بودیم، او دوروبرش را نگاه می‌کرد و درباره‌ی ماشین‌هایی که از کنارمان می‌گذشتند یا پارک‌شده بودند توضیح می‌داد. مشخصات کاملی از آن‌ها می‌داد. این فلان ماشین است، مدلش این است، فلان سال ساخته شده، مدل قبلی‌اش این است و کلی اطلاعات دیگر. بارها بهش گفته بودم به‌ترین شغل برای کسی که علوم سیاسی می‌خواند مکانیکی است.
دوسال پیش، محمد را دیدم. بعد از مدت‌ها او را می‌دیدم. بعد از تمام شدن درس‌مان کم‌تر پیش می‌آمد هم‌دیگر را ببینیم. از ظهر رفته بودیم سینما قلهک تا «ارباب حلقه‌ها» را ببینیم. اون‌جا بهم گفت که پدرش سرطان خون دارد. همان‌جا هم بهم گفت فرناز از ایران رفته. دوشنبه عصر محمد بهم زنگ زد و گفت پدرش هفته‌ی پیش مرده. بهم نگفته بود. گفت به هیچ‌کس نگفته. امروز صبح زنگ زد و گفت می‌خواهد من را ببیند. آمد خانه‌ام. گفت سه‌شنبه‌ی هفته‌ی گذشته پدرش را خاک کرده. محمد گفت صبح آن روز بنز استیشن از بهشت‌زهرا می‌آید و جنازه را داخلش می‌گذارند. او هم سوار ماشینش می‌شود و پشت بنز راه می‌افتد. پدرش را به غسال‌خانه می‌برند. محمد توی مبل فرو رفته بود. به او گفتم من هم چندباری به غسال‌خانه رفته‌ام. برایش از غسل عمویم گفتم. رفته بودم جنازه‌ی عمویم را تحویل بگیرم. کسی نبود آن را تحویل بگیرد. برادرانش همه وا رفته بودند. توان نداشتند. رفتم و از پشت شیشه‌ها عمویم را دیدم که لخت روی سنگ مرمر سیاه‌وسفیدی خوابیده بود. روی عورتش کف گذاشته بودند. آب را روی صورتش ریختند و موهایش عقب رفت. غسال‌ها را می‌دیدم که تند و سریع جنازه‌ها را می‌شستند. جلوی دهان‌شان را ماسک زده بودند. همه‌جا را بخار آب گرفته بود. مثل چیزی که توی کارواش‌ها دیده بودم. جنازه‌ی عمویم را دست به دست کردند و گذاشتند روی یک برانکارد و مردی از آن‌طرف، که پشت دریچه‌ی بزرگی نشسته بود، که صورتش را نمی‌دیدم اسم و فامیل عمویم را صدا زد. من جمعیت را کنار زدم که به دریچه برسم. داد زدم «این‌جام... برای منه.»
محمد دستش را روی زانویش می‌مالید. گفت «داغونم.» غ را از آن نوع ترکیش گفت. بلند شدم و برایش چایی ریختم. گفتم «فقط سرطان و عشق این توانایی رو دارن که آدم رو داغون کنن.» محمد گفت پدرش را از غسال‌خانه به گاراژ برده‌اند. آن‌جا تشییعش کرده‌اند. او گفت دور تا دور گاراژ جنازه‌ی پدرش را چرخانده‌اند. بعد دوباره او را سوار بنز استیشن می‌کنند و می‌برند بهشت‌زهرا. محمد بهم گفت موقع دفن پدرش، پریده توی چاله. سر جنازه را گرفته و گذاشته روی خاک و تمام مدتی که داشتند تلقین را می‌خواندند توی چاله مانده. بعد سر پدرش رو بوسیده و آمده بیرون. او گفت فردای ختم پدرش، یعنی از اول هفته رفته سرکار. نمی‌توانسته خانه بماند. کارگرهای گاراژ تعجب می‌کنند. محمد گفت سال‌ها وقتی از پله‌های چاله‌ی مکانیکی بالا می‌آمده، چشمش به پدرش می‌افتاده که آن‌طرف کنار ماشینی نشسته و کار می‌کرده. او گفت آن روز وقتی از نردبان بالا می‌آید، یک لحظه پدرش را می‌بیند. و بعد نمی‌بیند. محمد دوباره برمی‌گردد توی چاله و ساعت‌ها آن‌جا می‌نشیند.
بلند می‌شوم و توی فلش، برایش «هابیت‌ها» را می‌ریزم. می‌گویم «دیدیشون؟» گفت «نه.»
محمد موقع خداحافظی برگشت بهم گفت «راستی فرناز برگشته ایران. سر خاک دیدمش.»

پنجشنبه

زمین می‌چرخد و از چرخیدن بازنمی‌ایستد

«از صبح تا غروب برف می‌بارید و من هم از پهلوی وزیر همایون جُم نخوردم.» ظهیرالدوله روز یک‌شنبه ۲۸ذیقعده‌ی سال ۱۳۲۴ هجری قمری، همین یک جمله را در دفترچه‌ی خاطراتش نوشته است. از صبح تا غروب برف باریده و ظهیرالدوله از پهلوی وزیر همایون که در آن تاریخ برای اقامتی کوتاه به همدان رفته و مهمان ظهیرالدوله بوده، جُم نخورده. ظهیرالدوله با نگارش همین یک جمله آن یک‌شنبه را از محو شدن، از گم‌شدن در تاریخ نجات داده. ظهیرالدوله با همین یک جمله یاد و خاطره‌ی آن روز برفی را برای آیندگان زنده نگه داشته. من هم باید با همین انگیزه‌ی ظهیرالدوله، امسال کاری را آغاز کنم که سال‌ها قصد آن را دارم؛ نوشتن خاطرات و وقایع روزمره. اواخر هرسال با خودم عهد می‌بندم که از اولین روز سال آینده، هر شب، شده دو- سه خط درباره‌ی روز رفته بنویسم. اما اولین روز سال جدید می‌آید و می‌بینم ننوشته‌ام. و روزهای بعدش هم می‌آیند و روزهای بعد. ماه‌ها و سال‌های بعد. امروز، در این غروب پنج‌شنبه، در کتاب‌خانه‌ام دفترچه یادداشتی پیدا کرده‌ام که در اولین صفحه‌اش نوشته بودم «وقایع روزانه». خط بعدی: «سال ۱۳۸۵» دیگر صفحات؟ سفید.
وقایع تقدم و تأخرشان را از دست داده‌اند و جای ثابتی در ذهنم ندارند. مثلاً یادم نمی‌آید دعوایم با آقابشیر سر نشتی لوله‌ی آبی که از کف آشپزخانه‌شان رد می‌شود و به سقف اطاق‌خواب من گند زده، قبل از نپرداختن سهم شارژم بوده یا بعدش. آن‌ها، یعنی آقابشیر و زنش، مهری‌خانم، مدعی اند قبلش بوده. امروز از صبح نشسته‌ام به نوشتن وقایع امسال. هر چه به یاد آوردم نوشتم. مثلاً به یاد آوردم در سال ۹۳ همچنان شریعتمداری پافشاری کرد که میرحسین موسوی و زهرا رهنورد و مهدی کروبی، عامل موصاد هستند. به یاد آوردم این سه‌تن هنوز در حصر اند. بیش از هزار روز است در حصر اند. به یاد آوردم که میرحسین موسوی در پیامی از فساد گسترده گفت. او گفت «بنده آماده‌ام تا حقایق مربوط به سرچشمه‌های فساد عظیمی که کشور و انقلاب را در خود غرق کرده است، بیان کنم.» بعد نوشتم، چندماه گذشت رحیمی، معاون رئیس‌جمهور در دولت دهم به اتهام فساد محاکمه و جرمش ثابت شد و به زندان رفت. نوشتم عده‌ای به علی مطهری حمله کرده‌اند. حمله‌کنندگان به او «حروم‌زاده» گفته‌اند. یک ماه پس از برگزاری جشن‌های سی‌وشش‌‌سالگی نظام. حروم‌زاده در این‌جا برایم معنای عجیبی داشت. حمله‌کنندگان معتقد بودند علی، از دل یک خیانت متولد شده. خیانت مرتضی مطهری از بنیان‌گذاران فکری نظام به همسرش یا خیانت زنش به او.
سال گذشته چه اتفاق‌های دیگری برایم افتاد؟ به یاد آوردم چهارشنبه‌هایی که در پارک کنار خانه‌ام زنی را می‌دیدم که روی نیمکت می‌نشست. یک ربع، بیست‌دقیقه بعد، مردی به همراه پسربچه‌ای می‌آمدند. زن از روی نیمکت بلند می‌شد. مرد دورتر می‌ایستاد و پسربچه را می‌بوسید. پسربچه به طرف زن می‌رفت. زن پسربچه را می‌بوسید و همراه خودش می‌برد. هر چهارشنبه.
در یکی از سطرها تنها نوشتم داعش؛ سال‌ها پس از این‌که یک شب فیلمی را دیدم که روی آن نوشته بود جنایات صرب‌ها. یازده‌سال از دیدن آن گذشته. اما من بیش‌تر صحنه‌های آن فیلم را به یاد دارم. چگونه سربازان صرب شکم زنان حامله را می‌بُریدند و جنین را بیرون می‌آوردند. در خاطرم مانده آن ردیف سربازان بوسنیایی را که روی زانو روی زمین نشسته بودند و افسر صرب تک‌تک، بالای سرشان می‌آمد و دو تیر به سرشان می‌زد. نوبت به نوبت. امسال عکسی دیدم که داعش سر یکی را بریده و جایش بطری آب‌معدنی بزرگ گذاشته بودند. بدن را به دیوار پشتی تکیه داده بودند. فکر نمی‌کنم این عکس هم هیچ‌وقت از یادم برود. این عکس و نیز آن عکس مردی که در ساحل، در غزه، بعد از بمباران اسرائیل، بالای سر دو جنازه‌ی کودک رفته. و در فریم‌های بعدی عکاس، مرد را می‌بینیم که آن دو بچه را بغل می‌کند و زار می‌زند. یاد شعری از پره‌ور می‌افتم. می‌نویسم: «در جهان گودال‌های بزرگی از خون وجود دارد/ به کجا می‌روند همه‌ی این خون‌های ریخته‌شده/ این زمین است که آن را می‌نوشد و سرمست می‌شود/ پس چه شگفت حکایتی است این‌چنین باده‌گساری/ این همه عاقلانه... این همه یکنواخت/ نه، زمین مست نمی‌شود/ زمین کج نمی‌چرخد/ گردونه‌ی کوچکش را منظم به پیش می‌راند، چهار فصلش را/ زمین می‌چرخد و می‌چرخد و می‌چرخد/ با جوی‌های بزرگ خونش.»
دیگه چی؟ آه، آن فینال مرگ‌زای در ماراکانا.
امسال، سال دریاچه‌ی ژنو هم بود. جایی در تسخیرشدگانِ داستایوفسکی، پراسکوویا به واروارا می‌گوید «نمی‌دونی تو ساحال دریاچه چقدر کسل می‌شدم و دندون‌درد هم گرفتم. از اون‌موقع فهمیدم که دریاچه‌ی ژنو آدم‌ها رو گرفتار دندون‌درد می‌کنه و این هم یکی از خصوصیاتشه.» حرف‌زدن و سپس خیل عظیمی از آدمیان، فرسنگ‌ها آن طرف‌تر از ساحل دریاچه منتظر نشستن هم یکی دیگر از ویژگی‌های این دریاچه است.
امسال هم چندبار غصه خوردم. مطمئنم سال دیگر هم خواهم خورد. چندباری دروغ گفتم. چندتایی کار نیک هم کردم. چند کار نیکم هم نگرفت. در میانه‌ی مهرماه، پیرزنی را دیدم پشت چراغ عباس‌آباد و سهروردی ایستاده بود. دستش را گرفتم و بردمش آن طرف خیابان. به آن طرف که رسیدیم گفت «بچه‌م! من نمی‌خواستم بیام این‌طرف.» دوباره مسیر آمده را برگشتیم و بردمش همان‌جایی که ایستاده بود.
امسال هم مانند سال‌های گذشته داشتم چهره‌های سال را انتخاب می‌کردم. ابوبکر البغدادی و سیپراس نخست‌وزیر چپ‌گرای یونان را در سطر اول نوشتم. همین که داشتم به آن‌ها فکر می‌کردم، یاد اسفند چندسال پیش افتادم. داشتیم چهره‌های هنری سال ایران را انتخاب می‌کردیم. من نظرم ترانه علیدوستی بود. دبیرسرویس، روی نیکی کریمی نظر داشت. از من اصرار از او هم اصرار. کار به دعوا کشید. با مشت به صورتم کوبید. آژانس گرفتم و طول مسیر تا خانه، سرم را بالا گرفته بودم تا خون بیش از آن نیاید. امسال برای دست‌شویی خانه‌ام، توالت فرنگی گذاشتم. چیزی که مدت‌ها منتظرش بودم. با دیدنش دلم قرص شد. از بودنش راضی‌ام. چیزهای کوچک خوش‌بختی. میل به توالت فرنگی، اما معنای دیگری هم برایم داشت. آن هم زانودرد بود. این‌که سن آرام‌آرام بالا می‌رود. می‌خزد و بالا می‌رود. زانوها اصولاً واقعیت را به آدم می‌گویند.
امسال هم در این‌جا نوشتم. شاید سال آینده هم این کار را ادامه بدهم. خرس ازم خواسته بود، یعنی ازم دعوتم کرده بود در بازی وبلاگی که راه افتاده شرکت کنم. این‌که چرا وبلاگ می‌نویسم. خیلی فکر کردم، چه بنویسم. چیز زیادی برای نوشتن یادم نیامد. فقط تیترش را پیشم داشتم. دوست داشتم اگر چنین پستی نوشتم، برایش تیتر بزنم «غزلی در بلاگ نوشتن». فکر کنم این‌جا را مانند یک سنگر حفظ کنم. چون این‌جا بوده که خودم بوده‌ام. گاهی خودم نبوده‌ام. پشت‌اش پنهان می‌شوم. خودم را آشکار می‌کنم. واقعیت را می‌نویسم. دروغ می‌نویسم. چندسال پیش، اواخر سال، تصمیم گرفتم برای مدتی فقط لم بدهم و فیلم ببینم و کتاب بخوانم و هرچه دلم خواست بخورم و هروقت دلم خواست بخوابم و هروقت دلم خواست بیدار بشوم و هر کار دیگری دلم خواست بکنم و مجبور نشوم به هیچ‌کس، به خودم هم هیچ توضیحی بدهم و خوش بگذرانم. اما یک‌جایی در دلم، یک نوای درونی را می‌شنیدم که می‌گفت این‌ها زر مفت است. روزهای بعدش آمدند تا بفهمم همین‌طور بوده. لم دادم، نه که نداده باشم اما نه حوصله‌ی فیلم دیدن داشتم و نه کتاب خواندن. نه چیزی بود بخورم و نه خوابم می‌آمد. هیچ‌کاری هم برای انجام دادن نداشتم. پس شروع به وبلاگ نوشتن کردم.

سه‌شنبه

خم‌شدگی

جز مُرده هیچ‌کس
تسلیم محض نیست
نیما
از اوایل بهمن‌ماه تا اواخر اسفند آن سال توی خانه ماندم. روی کارت‌های سه در پنج نوشته بودم: «باید خم شوم و الا می‌شکنم». در برگه‌ی دیگری نوشته بودم: «برخیز». روی برگه‌ی دیگری هم نوشته بودم: «تغییر». از کارور یاد گرفته بودم. جایی از او خوانده بودم که از این برگه‌ها درودیوار خانه‌اش می‌زده. خانه‌ام شده بود کثافت. نه چیزی شسته می‌شد و نه چیزی برداشته می‌شد. هرچیزی بالفعل جاسیگاری شده بود. هر چیزی بالفعل چیزی شده بود که بتوانم با آن سر بکشم. زمانه، زمانه‌ی بالفعل‌ها شده بود.

یَهُوه ابراهیم را گفت: «سرزمین خویش و خویشان خود و خانه‌ی پدرت را ترک کن تا به سرزمینی رَوی که بر تو خواهم نمایاند.»
عهد عتیق/ پیدایش، باب دوازدهم، آیه‌ی ۱
خواب می‌بینم کنار کوپر نشسته‌ام. سرم به عقب برگشته. داریم با سرعت از جو رد می‌شویم. «در میان ستارگان» ایم. یک صدای هام هست فقط. از پنجره بیرون را نگاه می‌کنم. ستارگان را به شکل خطوط نور می‌بینم. برمی‌گردم به کوپر می‌گویم «الآن می‌تونم؟» همان‌طور که جلوش رو نگاه می‌کند می‌گوید «نه صبر کن.» بعد از چند لحظه می‌گوید «حالا می‌تونی.» کمربندم را باز می‌کنم. آرام از صندلی جدا می‌شوم. روی هوا معلق می‌شوم. می‌روم کنار پنجره و بیرون را نگاه می‌کنم. ظلمت است. سیگار روشن می‌کنم. به خانه‌ام فکر می‌کنم. از خانه‌ام خیلی دور شده‌ام. توی دلم می‌گویم این‌جوری بهتر است.

گرترود استاین در واپسین دم عمر، چنددقیقه‌ای به هوش می‌آید، چشم‌هایش را باز می‌کند و می‌پرسد: «پاسخ چیست؟» و چون جوابی نمی‌شنود می‌گوید: «راستی سؤال چه بود؟» و برای همیشه چشم‌هایش را برهم می‌گذارد.
مجله‌ی زنده‌رود- شماره‌ی ۳۳ و ۳۴/ احمد اخوت، نامه‌ی پایانی
بیست‌وسه- چهارتا عکس هست این‌جا. هی آن‌ها را نگاه می‌کنم. درباره‌شان توضیح می‌دهم. این؛ این مشهده. صحن حرم آقاست. چرا همه‌مون چشمامون رو تنگ کردیم؟ چون نور داره به چشمامون می‌خوره. عکاس گفت اگه وایسید این‌طرف عکس خراب می‌شه. گفت ضد نور می‌شه. گفت نور چشماتون رو بزنه بهتره یا این‌که عکس خراب بشه؟. اِ... امین. بچه‌گی‌ها موهاش فِر بود. عجیبه. این؛ این ماه‌عسل آقام و مادرمه. رفتن شیراز. نگاش کن تو رو خدا. با لباس جنگ رفته ماه‌عسل. آخ... دایی‌امیر... دایی‌محسن. این خاله‌لیلاست. خونه‌ش قم بود. نزدیکی‌های حرم حضرت معصومه. حیوون جمع می‌کرد. حیوونا باهاش زندگی می‌کردند. دو- سه تا سگ داشت. دو سه‌تایی گربه. چندتا خرگوش داشت. موش داشت. کفتر داشت. خاله لیلا نود و خورده‌ای عمر کرد. هر روز خدا هم کار می‌کرد. بعد از زاییدن پسر آخرش، شوهرش فوت کرد. اما روپا بود. مریضی نینداخته‌ش. سال‌های آخر اما معلوم بود دیگه خسته شده. هر روز صبح، سرش رو می‌خارونده و می‌گفته «حالا چیکار کنیم؟» خاله‌لیلا یک‌روز می‌ره توی جاش می‌خوابه. پتو رو تا زیر چونه‌ش می‌کشه روش. به بچه‌هاش می‌گه: «حیوونا رو سپردم دست شما. خسته شدم دیگه.» بعد چشم‌هاش رو می‌بنده.

تراندویل خطاب به پسرش لگولاس: «به شمال برو.»
هابیت؛ نبرد پنج سپاه/ پیتر جکسون
کوچ به شمال. شمال‌ها جایی هستند برای گذر از مرحله‌ای و وارد مرحله‌ی دیگر شدن. تا رسیدن به شمال‌ها، سختی‌ها باید کشید. شمال‌ها مقصد نیستند. شمال‌ها، گذرگاه هستند. سفر به شمال‌ها طولانی است. از آن سفرهایی که وقتی در جاده‌ای می‌خوابی، بعد بیدار می‌شوی و باز در جاده‌ای و باز می‌خوابی، و دوباره در جاده‌ای. در جایی می‌خواندم خیلی از بلدرچین‌ها، وقتی از مدیترانه عبور می‌کنند، در راه بازگشت از مهاجرت به اروپا، در ماه سپتامبر، بی‌رمق سقوط می‌کنند. خسته می‌شوند.

همیشه چیزی در تعقیب آدم هست که هیچ‌وقت دلش به رحم نمی‌آید، خستگی هم نمی‌شناسد.
عامه‌پسند/ بوکوفسکی
تغییر؛ دویدن. چندروزی از سال نو گذشته بود. هوا تاریک بود. هیچ‌کس توی پارک نبود. وسط پارک دولا شده‌ بودم. نفسم بالا نمی‌آمد. خودم را روی یکی از نیمکت‌های پارک انداختم. باد سردی می‌وزید. هوا ابری بود. مطمئن بودم چند لحظه‌ی دیگر می‌میرم. دلیل مرگ: چنددقیقه دویدن. به زندگی‌ام فکر کردم. احساس می‌کردم همه‌ی کارهایم مانده. چه کارهای مهم و ناتمامی دارم؟ فکر می‌کردم ولی چیزی یادم نمی‌آمد. چه کارهایی بوده که باید انجام بدهم؟ باز هم چیزی یادم نیامد. تندتند نفس می‌کشیدم ولی فایده‌ای نداشت. یاد پدر و مادرم افتادم. یاد ماه‌هایی که گذرانده بودم، افتادم. یاد او افتادم. کسی می‌گوید: «فشار آوردید به خودتون.» همان‌طوری که خوابیدم سرم را می‌چرخانم. مرد میان‌سالی روی نیمکت مقابل نشسته. می‌گویم: «شاید.» می‌پرسد: «هر روز می‌دوید؟» می‌گویم: «نه.» مرد می‌گوید: «من هر روز می‌دوم. می‌دوم تا خسته شم. تا بعدش بتونم برم خونه.» می‌پرسم: «چرا می‌خواید خسته شید؟» مرد می‌گوید: «تا خوابم ببره. شبا نمی‌تونم بخوابم.» می‌پرسم: «چرا خوابتون نمی‌بره؟» مرد می‌گوید: «شبا معمولاً به مرگ فکر می‌کنم. خوابم نمی‌بره.» سکوت شد. مرد پرسید: «شما هم به مرگ فکر می‌کنید؟» گفتم: «بله.» مرد پرسید: «برای همین می‌دوید؟» گفتم «نه.» مرد پرسید:‌ «پس برای چی می‌دوید؟» گفتم: «برای این‌که فکر نکنم.» مرد گفت: «تو گریستی به خاطر شب، کنون شب فرا رسیده است، پس در تاریکی گریه کن.»

عدالت بدون قضاوت به دست نمی‌آید.
عدالت؛ کار درست کدام است؟/ مایکل سندل
نمی‌توان به گذشته برگشت اما می‌توان تاوان آن‌چه را که در گذشته رخ داده پس داد. باید خیلی زود و سریع تاوان را پس داد. نباید گذاشت اشتباهات، خطاها، حواس‌پرتی‌ها، نتوانستن‌ها جمع شود. جمع شود، سخت می‌شود. یک معادله است. باید خوب فکر کرد. مکث کرد و گفت همین است. همین‌جاست. این‌جا. دقیقاً این‌جا بود که این‌جور شد. این کار را کردم. این کار را نکردم. این تصمیم غلط. این بی‌عملی. پس اکنون باید تاوانش را داد؛ عدالت.

ابراهیم پدر کوچ است.
خودم
به یاد سپردن بیش‌تر به کار می‌آید یا از یاد بردن؟ در مستند زندگی شیرمحمد اسپندار ساخته‌ی بهمن معتمدیان، گورستان بمپور نشان داده می‌شود که در آن سنگ قبری نیست. فیلم‌ساز از یک مرد بلوچی که از آشنایان شیرمحمد است علت را می‌پرسد. مرد بلوچ جواب می‌دهد که ما برای مردگان‌مان سنگ قبر نمی‌گذاریم تا باد زودتر روی قبرشان را بگیرد و قبر گم شود. فیلم‌ساز علتش را می‌پرسد. مرد بلوچ جواب می‌دهد «بهتر است مُرده‌ها زودتر از یاد بروند. باید مُرده‌ها را فراموش کرد و به فکر زنده‌ها بود.»

نشسته بودند و به صدای باران گوش می‌دادند و فکر می‌کردند که چه بر سر زندگی‌شان آمد.
عامه‌پسند/ بوکفسکی
دویدن را کنار گذاشتم. دوباره برگشتم به خانه‌نشینی. تا آخر اسفند خوب فکر کردم. و باز فکر کردم. به این فکر کردم که ممکن بود اوضاع تا حدی عوض شود، اما واقعاً قرار نبود بهتر شود. به این رسیده بودم. اما رسیدن به این چه فایده داشت؟ که چی؟ به چه درد می‌خورد؟ به من کمکی نمی‌کرد. به او کمکی نمی‌کرد. بعد به این فکر کردم سال‌ها من و او به این اعتقاد چسبیده بودیم که اگر سعی کنیم وضع درست خواهد شد. سعی کنیم یک چیزی را بسازیم. یک مقصدی داشته باشیم. هدف، وفاداری و سخت کارکردن. گمان می‌کردیم این‌ها فضیلت اند. گمان می‌کردیم روزی پاداش می‌گیریم. کنارش جایی هم برای خیال گذاشتیم. و آن را باقتیم. اما یک‌روز سرانجام فهمیدیم که سخت‌کوشی و رؤیا کافی نیست. جایی، در اواسط دی‌ماه یا کمی بعد از آن بود. بُمممممبب؛ رؤیاهای‌مان ترکید. زمانی رسید که همه‌ی آن چیزها که برای من و او مقدس بودند، همه‌ی آن چیزهایی که گمان می‌کردیم ارزش دارند، معنوی اند، محترم اند، همه‌ی آن‌ها فروریخت. حالا به یک چیز دیگر رسیده بودم. این‌که دارد اتفاق وحشتناکی می‌افتد. می‌دیدم، درست جلوی چشمانم می‌دیدم دارد یک اتفاقی رخ می‌دهد، اما نمی‌فهمیدم‌اش. و بعد دوران فرسایش آغاز شد. نتوانستم جلویش را بگیرم. نشد. نتوانستم. کارور لعنتی این را هم گفته بود که «می‌شود در عین حال، هم خم شد و هم شکست.»

چهارشنبه

سگ بی‌حرکت دراز کشیده بود. صورتش توی چاله‌ی گل بود. خودش را کشانده بود وسط بلوار. دو سه متر آن‌طرف‌تر از تابلوی راهنمای شهری که رویش نوشته شده بود، داخل شهر، ساحل. با دو فلش در جهت عکس هم بالای هر کدام‌شان. چندتا محلی بالای سرش ایستاده بودند. از گوشه‌ی دهانش خون می‌آمد و از زیر پوزه‌اش رد می‌شد و می‌رفت زیر سرش. یکی از محلی‌ها گفت «می‌زنن. می‌رن.» چند دقیقه‌ای آن‌جا ایستادند و بعد رفتند. زیپ کاپشنم را بالا کشیدم و کلاهم را روی سرم گذاشتم. عینکم را برداشتم و توی جیب کاپشنم گذاشتم. دست‌هایم را زیر شکمش انداختم و با یک حرکت بلندش کردم. سنگین بود. خیلی سنگین بود. باران ریزی می‌آمد و مه پایین آمده بود. سی‌صدمتری تا ساحل فاصله داشتم. گردنش روی بازوهایم بود. سرش به عقب افتاده بود. از سوراخ بینی‌اش بخار می‌آمد. از دور دریا را می‌دیدم. قدم‌هایم را تندتر کردم. توی ساحل گذاشتمش زمین. کاپشنم را درآوردم و با یک تکه‌چوب شروع کردم به کندن چاله. بعد عین فیلمی با دورِ تند همه‌چیز سرعت گرفت و تند و تندتر شد. بعد سگ مُرده بود. گذاشتمش توی چاله و رویش ماسه ریختم.

فریدون‌کنار
دو هفته‌ی پیش

یکشنبه

«رفتم بالای سرش. بچه‌ام خوابیده بود. کفن روی صورتش را بلند کردم. دیدم که تمام پیشانی و سر و صورتش رنگ مثل مهتاب. اصلاً نمی‌دانم چگونه بگویم. نه کبود بود، نه زرد بود، اصلاً مثل مهتاب. چشمانش بسته بود فقط من دولا شدم صورتش را ماچ کردم، پیشانی‌اش را ماچ کردم و دست کشیدم روی سرش.»

«دقیقاً پنچ‌شنبه عصر بود. یک هفته بعد که برادر من بدون آن‌که به خانواده بگوید به سردخانه رفته بود، چون بیم آن را داشت که ما نگران باشیم. گویا که در آن روز مطلع شده بود که جسدی هست در سردخانه که گویا نشانی های پدرم را دارد و از او خواسته بودند که به سردخانه برود و جسد را شناسایی بکند و وقتی که به آن‌جا رفته بود، دیده بود که جسد پدرم است. پنجشنبه نوزدهم آذر، حول و حوش پنج بعدازظهر بود، هوشنگ گلشیری به منزل‌مان تلفن کرد. مادرم گوشی را گرفت. برادرم جسد پدرم را در سردخانه شناسایی کرده بود. خانه پر شد از جیغ و گریه. روی مبل نشسته بودم. اول سرم را خم کردم بین دست‌هام. بعد بلند شدم و به اتاق پدرم رفتم.»

«اصلاً نمی‌توانم کمدش را خالی کنم. اصلاً فکرش هم توی سرم نمی‌آید که کمدش را خالی کنم. فقط تمام‌مدت من لباس‌هایش را می‌شویم، خشک می‌کنم، اتو می‌کنم، می‌گذارم توی کاورش توی کمدش. نمی‌توانم به خودم اجازه دهم که این کمد خالی شود و وسایل دیگر بگذارم. اصلاً نمی‌توانم چنین کاری بکنم. گاه‌گداری می‌روم در کمد را باز می‌کنم. یک بویی می‌کنم. یاد حالت همان زمانش می‌افتم. کمی دلم را گرم می‌کند. چیکار کردند با زندگی من؟ الآن هم فقط می‌دانم که دیگر بی‌فایده است. همین را می‌توانم بگویم. و فقط دعا کنید زودتر بروم.»

بندهای بالا از گفته‌های زهره افجه‌ای، مادر محمد مختاری و سهراب مختاری، پسر محمد مختاری اند. چه راحت می‌شود آن‌ها را با هم قاطی کرد. می‌شود به‌هم وصل کرد. پس و پیش کرد. انگار توی یک‌زمان رخ دادند. مکان‌شان یک‌جا بوده. تشخیص مختاری‌ها از هم خیلی سخت می‌شود. وقتی دارند از سردخانه و جنازه می‌گویند، منظورشان کدام مختاری است؟ تشخیص جنازه‌ی آدم‌ها توی سردخانه خیلی سخت می‌شود. آن‌جا مُرده‌ها که به‌هم می‌رسند شبیه هم می‌شوند. مخصوصاً توی آن کیسه‌های زیپ‌دار سبزرنگ. توی اینترنت چاره را پیدا کردند. با یک پرانتز. در ویکی‌پدیا. جلوی یکی‌شان نوشته‌اند نویسنده، جلوی یکی دیگر جنبش سبز. اما در گفته‌ها؟ امروز توی دفتر داشتم شعری می‌خواندم. گفتند از کیه؟ گفتم مختاری. گفتند به محمد مختاری تقدیم شده یا برای مختاریه؟ گفتم برای مختاریه. گفتند کدوم مختاری؟ گفتم محمد مختاری. گفتند کدوم‌شون؟ گفتم محمد مختاری.
انگار این شعر را محمد مختاری برای تولد یک‌سالگی محمد مختاری گفته، در سال ۶۹:
«شاید که ما
نسل عبور در تاریکی بوده‌ایم 
و جای پاهامان را نیز به خود مبتلا کرده‌ایم.»
یک آیه‌ای است در عهد عتیق که «آن‌چه بوده است، همان است که خواهد بود، و آن‌چه شده است، همان است که خواهد شد و زیر آفتاب هیچ‌چیز تازه نیست.»

چهارشنبه

در را باز کردم. آقارحیم پشت در ایستاده بود. او بیش از اندازه نزدیک در می‌ایستد. جوری که وقتی در باز می‌شود، با او صورت‌به‌صورت می‌شوی. ظاهرش مانند هر شنبه بود. کاپشن مشکی ساده‌ای روی لباس‌وشلوار سرهمی آبی‌رنگ‌اش پوشیده بود. چکمه‌هایش هم پایش بود. یک دستش سطل و تی‌هایش هم دست دیگرش بود. مردی با قدی متوسط، شانه‌های پهن، بور. سلام دادم. کنار رفتم و داخل دفتر شد. موهایش را اصلاح کرده بود. خط ماشین اصلاح پشت گردنش مشخص بود. سطل را وسط دفتر گذاشت، تی‌هایش را هم داخلش و رفت در آشپزخانه. کاری که همیشه انجام می‌دهد. کنار سطل ایستاده بودم. آقارحیم روبه‌روی آب‌گرمکن روی نوک پنجه‌ها ایستاده بود و خودش را کش می‌داد و از سوراخ کوچک آب‌گرمکن حتماً داشت شمعک آشپزخانه را نگاه می‌کرد. «دیگه که خاموش نشد؟» این را پرسید. گفتم «نه.» از آشپزخانه بیرون آمد و کاپشنش را درآورد. آن را با دقت تا کرد و روی صندلی گذاشت. لباس و شلوار سرهمی آبی‌رنگ او را دوست داشتم. به او می‌آمد. جلوی لباس حک شده بود «بوتان». آرم شرکت بوتان بود. با همان شعله که لوگوی شرکت بوتان بود. زرد بود و زرد روی آبی خوش‌رنگ است. پشت لباسش هم به انگلیسی حک شده بود «BUTANE». سال پیش، وقتی برای اولین‌بار وارد دفتر شد برایم تعریف کرده بود که او در شرکت بوتان کار می‌کرده. تعمیرکار آب‌گرمکن بوده و بعد از چندسال عذر او را خواسته بودند. او دلیل بیرون آمدنش را که بسیار طولانی هم بود تعریف کرد. بهش پیشنهاد دادم به‌جای گفتن تمام آن جمله‌ها از ترکیب «تعدیل نیرو» استفاده کند. مکث کرد و گفته بود «آره. من تعدیل نیرو شدم.» آن‌روز آقارحیم علاقه‌ی خودش را به آب‌گرمکن‌ها پنهان نکرد. بیش‌تر از یک ساعت او از آب‌گرمکن‌ها با من حرف زد. این‌که آن‌ها از چه ساختاری تشکیل شده‌اند. درون‌شان چه می‌گذرد. آن‌ها چگونه با بازشدن شیر آب‌گرم روشن می‌شوند. و چگونه با بستن شیر آب‌گرم خاموش می‌شوند.
به او گفتم بنشیند تا برایش چایی بریزم. توی آشپزخانه با صدای بلند گفتم «پس رفتنی شدید آقارحیم؟» با دوتا چایی لیوانی برگشتم. روی صندلی چرخ‌دار نشسته بود و خودش را تکان می‌داد. سرش پایین بود. گفت «آره. وقتش شده.» آقارحیم یک‌سال است که به دفترمان می‌آید. ما به او عادت کرده‌ایم. می‌آید و دفتر را تمیز می‌کند. کف دفتر و میزها را گردگیری می‌کند. او همیشه با منشی‌مان سر این‌که دست‌شویی را تمیز نمی‌کند دعوا دارد. «فقط کف زمین و میزها خانم عزیز.» این را به منشی‌مان می‌گوید. منشی‌مان از او بدش می‌آید اما بقیه مشکلی با آقارحیم ندارند. چندبار شنبه‌ها وقتی در باز شده و داخل آمده‌ام آقارحیم را دیده‌ام که دارد داد می‌زند. منشی‌مان را دیده‌ام که دارد داد می‌زند. آقارحیم از تمیز کردن دست‌شویی بدش می‌آید. بهم یک‌بار گفته بود این کار، یعنی تمیز کردن دست‌شویی کار او نیست. گفته بود در دست‌شویی حالش بد می‌شود. مخصوصاً وقتی بالاسر کاسه‌ی توالت فرنگی می‌ایستد. حرفش را می‌فهمیدم. بهش گفته بودم «انگار دارد تو را قورت می‌دهد. آره می‌فهمم.» پنج‌شنبه‌ی هفته‌ی گذشته منشی بهم گفته بود باید به دنبال جای‌گزین برای آقارحیم بگردم. او بهم گفت آقارحیم دارد به کابل برمی‌گردد. این را با خوش‌‍حالی بهم گفت. اما من با شنیدن این خبر دمق شدم. آقارحیم بعد از بیست‌وسه‌سال داشت به کشورش برمی‌گشت.
«سخت شده زندگی این‌جا.» آقارحیم همین عبارت را چند شنبه پشت‌سرهم بهم گفته بود. او با زنش سال هفتاد، دی‌ماه سال هفتاد به ایران آمده بود. و مانده بود تا حالا. این‌جا دخترش به‌دنیا آمده. آقارحیم در ایران همه‌کار کرده است. مانند اکثر دوستانش. او در طی این بیست‌وسه‌سال به‌ترتیب در کار ساختمان‌سازی، نجاری، نظافت، ساختمان‌سازی، نظافت، بوتان، ساختمان‌سازی و دوباره در کار نظافت مشغول بوده. بهم گفت حالا وقتش شده که برگردد. دخترش در دانشگاه بهشتی در رشته‌ی حقوق در نوبت روزانه قبول شده اما به او گفته‌اند باید شهریه‌ی شبانه بپردازد. به او گفته‌اند این کار براساس قانون است. شنبه چندماه پیش ازم پرسید که «این کار قانونیه؟» من هم این‌ور و آن‌ور پرس‌وجو کردم و شنبه‌ی هفته‌ی بعد بهش گفتم «آره. این قانونه.» گفته بود «زورم نمی‌رسه این پول رو بدم.»
«این‌جا جای موندن نیست.» می‌خواستم بهش امیدواری بدهم. سرش پایین بود و چایی‌اش را می‌خورد. بعد جمله‌ی قبلی‌ام را با این جمله که «حال‌واوضات بهتر می‌شه» تکمیل کردم. آقارحیم هم‌چنان سرش پایین بود. چایی‌اش را خورد و از روی صندلی بلند شد و تی‌هایش را از داخل سطل برداشت. تی‌های آقارحیم از دو تی تشکیل می‌شوند. یک تی مخصوص شست‌شو است. از آن‌هایی‌ست که ته‌شان ریش‌ریش اند. تی دیگر از آن تی‌هایی‌ست که مخصوص جمع‌کردن آب اند. سطل را برداشت و رفت آب کرد. مایع تمیزکننده را از زیر سینک آشپزخانه برداشت و کمی داخل سطل ریخت. دوباره برگشت و سطل را وسط دفتر گذاشت. از روی صندلی بلند شدم. مثل همیشه گفت «بلند نشید شما فعلن. اول از آن ‌طرف شروع می‌کنم.» آستین‌هایم را بالا زدم. کفشم را درآوردم. جورابم را درآوردم. جوراب‌ها را داخل کفش‌هایم کردم. آن‌ها را بردم گذاشتم بیرون، پشت در. پاچه‌های شلوارم را بالا زدم. با هم صندلی‌ها را برعکس کردیم و گذاشتیم روی میزها. او تی‌اش را توی سطل می‌زد و کف را می‌سابید، من هم با سطل دیگر آب می‌ریختم و آن‌جایی را که او تمیز کرده بود، تی می‌کشیدم. به او از علاقه‌ام به این تی‌ها گفتم. به او گفتم از آن یکی تی‌ها که ریش‌ریش اند بدم می‌آید. روی زمین گیر می‌کنند. آدم را خسته می‌کنند. اما این تی‌ها، با آن‌ها آب‌ها را جمع می‌کنی. حرکت‌شان روان است و این را دوست دارم. سرم را بالا آوردم. آقارحیم داشت من را نگاه می‌کرد. از دور با تی‌ای که در دست داشت و کنار سطل ایستاده بود، باشکوه شده بود. با آن لباس و شلوار سرهمی آبی‌رنگش، شده بود مثل آدم‌هایی که می‌دانند چی به چی هست.

پنجشنبه

در آخرین دیدارمان من او را بغل کردم. می‌دانستم که این شاید آخرین‌باری خواهد بود او را می‌بینم. جفت‌مان این را می‌دانستیم. پس از فرصت استفاده کردیم. او... خُب، او بیش‌تر. او یک پلیور خاکستری پوشیده بود که خط‌های سفید افقی رویش داشت. پلیورش دکمه داشت. آستین‌بلند بود. یک شلوار جین آبی‌رنگ پایش بود. من یک پیراهن سفید تنم بود. آستین‌هایش را طبق معمول دو-سه تا، بالا زده بودم. او را در آغوش گرفتم. نرم بود. گرم بود. سرش را روی شانه‌هایم گذاشت. او به آرامی شروع به گریستن کرد. اتفاقی که می‌دانستیم رخ می‌دهد. احساس کردم شانه‌هایم مرطوب شده. در همان حالت او سرش را کمی از شانه‌هایم جدا کرد و گفت لباسم کثیف شده. آن قسمت‌های پیراهن، قسمت شانه، قرمز شده بودند. رژ لبش بود. یک قرمز کم‌رنگ. مثل خونی که برای مدت‌ها بماند. همان‌رنگ. من آن پیراهن را نگه داشتم. هنوز هم آن را دارم. آن را به همان شکل گذاشتم بماند. آن را با همان آستین‌های تا خورده، با همان رنگ‌ها، رژ لب‌های او، با آن سفیدک‌هایی که دور قسمت‌هایی که از اشک او باقی مانده بود، نگه‌ش داشتم. بعد از چند هفته پیراهن را از زیر لباس‌ها روی چوب‌لباسی پیدا کردم. آن را جلوی چشمانم باز کردم و نگاهی بهش انداختم. نمی‌دانم چنددقیقه در همان حالت به پیراهن نگاه کردم. یاد پدرم افتادم. پدرم نیز یک چنین پیراهنی دارد. یک پیراهن خاکستری‌رنگ، که در جلو، روی سینه‌اش دوجیب کوچک دارد و پشتش جای انگشت‌های دو دست است، به فاصله‌ای نزدیک از هم. جای آن انگشت‌ها خشک شده‌اند. از نزدیک که آن را می‌بینید هیچ شکل خاصی ندارند. اما عقب‌تر که می‌روید و از پیراهن فاصله می‌گیرید متوجه رد انگشت‌ها می‌شوید. رد خون انگشت‌های دوست پدرم در آخرین دیدارشان است. لحظاتی قبل از مرگ دوستش، او را در آغوش می‌گیرد. آن پیراهن را پدرم داشت. نگه داشت. نمی‌دانم هنوز آن را دارد یا نه. خیلی سال است که آن پیراهن را ندیدم. من چندباری آن پیراهن را در کودکی از نزدیک دیده‌ام. بوی خاصی می‌داد. یک بوی نم، همراه با بوی خاک و البته بوی یک عطری که نمی‌دانم چه بود. من پیراهن سفید خودم را بعد از آن روز دیگر نشُسْتم. گذاشتم همان‌طور بماند. همان‌کاری که پدرم کرد، مانند او.

- چرا؟
بیش‌تر به‌خاطر بویش. بوی او در آن پیراهن مانده بود. آن را نزدیک صورتم می‌بردم، متوجه آن بو می‌شدم. شستن، بوی آن پیراهن را از بین می‌برد. پیراهنی دیگری می‌شد. دیگر آن نمی‌بود. رک بگویم، این‌طور دوست داشتم.

- بعد چه شد؟
روزها از پی هم می‌آمدند مانند همیشه. این کار همیشگی روزهاست. خورشید بالا می‌آمد. شب می‌رسید. و باز تکرار.

- امّا خودتان این را می‌خواستید؟
بله. حتماً همین‌طور است. من خیلی چیزها می‌خواهم. شما هم خیلی چیزها می‌خواهید. و خیلی چیزها هم نمی‌خواهم اما با آن‌ها مواجه می‌شوم. اما برای او، نمی‌خواستم او با چیزهایی مواجه شود. به‌ترین کار، رها کردنش از خودم بود. مجبورش کردم. آن اشک نهایی، آن‌جایی که برگشت وقتی من را دید، وقتی داشت بندهای کتونی‌اش را می‌بست، آن‌جا، وقتی از آن نگاه‌ها کرد. بله، من مجبورش کردم. یک‌شب هفته‌ها بعد از جدایی با او، از خانه بیرون زدم. قصد داشتم آن شب به خانه‌ام برنگردم. در شهر پرسه می‌زدم. خیابان به خیابان. از کوچه‌ها می‌گذشتم و به کوچه‌ی دیگری که نمی‌دانم اسمش چه بود و اصلاً کجا بود وارد می‌شدم. بدون آن‌که مقصد خاصی داشته باشم. فقط راه می‌رفتم. ساعت‌ها. نیمه‌شب شده بود. هوا سرد بود. زمستان بود. چند هفته‌ای مانده به آغاز سال نو بود. هیچ‌کس در خیابان نبود. به ندرت ماشینی عبور می‌کرد. در خیابان کریم‌خان خودم را پیدا کردم. زیر نور چراغ‌های جلوی درِ کلیسای سرکیس مقدس ایستاده بودم. آن‌طرف خیابان در پارکی کارتن‌خوابی را دیدم که توی پیت‌حلبی، آتشی برای خودش کنار یک نیم‌کت درست کرده بود. در پارک «مریم». در آن پارک بود. من آن طرف خیابان بودم. آن آتش، دیدن آن آتش خوش‌حالم کرد. سرعت قدم‌هایم را زیاد کردم و از پل عابر رفتم آن سمت خیابان. هنوز هم گاهی به آن شوق، آن دویدنم روی پل عابر برای رسیدن به آن طرف خیابان، رسیدن به آن پارک، رسیدن کنار آن آتش فکر می‌کنم. رفتم کنار آتش ایستادم. مرد کارتن‌خواب را می‌دیدم که از دور داشت به سمت بساطش می‌آمد. سرووضع‌اش چندان بد نبود. یعنی مثل هم بودیم. کمی لباس‌هایش مندرس بود امّا کثیف نبود. موهایش چرب بود. مانند من. موهای من هم شب‌ها چرب می‌شود. با نگاه براندازم کرد. دوباره از من دور شد و این‌بار با چندتکه مقوا و یک پتو که زیر بغلش زده بود و دنباله‌اش روی زمین کشیده می‌شد، برگشت. گفت خودش روی نیم‌کت می‌خوابد و من روی زمین آن‌طرف پیت. مقواها را آن‌جا که مدنظرش بود انداخت و پتو را هم توی بغلم. چنددقیقه بعد داشتم سیگار کشیدن آن مرد را نگاه می‌کردم. روی نیم‌کت، رو به جلو، به سمت آتش خم شده بود. پتو را روی دوشش انداخته بود و سیگار می‌کشید. من هم یکی گوشه‌ی لبم گذاشته بودم. خیلی هوا سرد بود. وقتی زیر پتو بودم و روی آن دو-سه تکه مقوا خوابیده بودم، فهمیدم چقدر هوا سرد است. تمام‌مدت داشتم به «او»، شانه‌های خیسم، آن پیراهن و پدرم فکر می‌کردم. تا صبح فکر کردم. بدون آن‌که به نتیجه‌ای برسم. امّا مطمئن بودم این آغاز یک رنج طولانی، شروع یک سفر طولانی خواهد بود. و من؟ خودم را داشتم آماده می‌کردم.

* تکه‌ای از گفت‌وگوی توماس هارتمن با مجله‌ی «بلک دریم».
* ترجمه: خودم.
- چگونه تمام شد؟
یک‌روز عصر بود. گفتیم امشب خانه را تمیز می‌کنیم و دیگر همین‌جا تمام می‌شود. یعنی من تمامش کردم. برایش قصه‌ی مردی را گفتم که دوستم بهم گفته بود. بهم ماجرای پیرمردی در زندان را تعریف کرده بوده که وقتی حوله‌ی حمامش را روی دوشش می‌انداخته، به هم‌بندی‌هایش می‌گفته «بچه‌ها یکی‌تون قوطی نوشابه رو برام بیاره.» آخرهای دوش گرفتنش داد می‌زده: «قوطییییی... قوطییییی...» یکی از بچه‌ها هم می‌رفته سر یخچال و قوطی نوشابه را برمی‌داشته و می‌رفته به او می‌داده. او هم توی بخار حمام، نوشابه‌اش را سر می‌کشیده. بهم می‌گفت از این کار یعنی خوردن نوشابه توی حمام کیف می‌کرده. این کار را برحسب عادت انجام می‌داده. برای هم‌بندی‌هایش تعریف کرده که چه‌طور سال‌ها در حمام نوشابه می‌خورده. و چه‌طور سال‌ها زنش در حمام را باز می‌کرده و قوطی نوشابه را به دستش می‌رسانده. مانند یک‌جور مناسک مذهبی. عادت‌ها؛ آن‌ها سخت‌جان اند. اما بالاخره یک‌روز، یک‌روز خیلی معمولی تو را ترک می‌کنند.

- بعد از آن عصر و فردایش چطور گذشت؟
هوووووم... خب، تا مدت‌ها آپارتمانم همیشه بوی او را می‌داد. وقتی می‌خواستم اسباب‌کشی کنم،‌ وقتی مستأجرهای جدید می‌آمدند، متوجه این بوی خاص می‌شدند. ازم سؤال می‌کردند این بوی چیه؟ من نمی‌توانستم توضیح صریحی در این‌باره بدهم. فردا و فرداهای آن روز آمدند و من هر روز نشانه‌های آن رابطه را توی آن خانه پیدا می‌کردم.

- بیش‌تر توضیح می‌دهید؟
هنگام تمیزکردن خانه، سنجاق‌سر پیدا می‌کردم. یا کشِ مو. آن‌ها همیشه خود را به‌طور شگفت‌انگیزی از چشم‌ها پنهان می‌کنند؛ لای درزهای کاناپه می‌روند، لای تشک و جداره‌ی چوبی تخت خودشان را قایم می‌کنند. تمام آن سنجاق‌سرها و چیزهایی مثل آن را با دقت روی یکی از طبقات کتاب‌خانه کنار هم می‌چیدم. تا مدت‌ها وقتی جاروبرقی را خاموش می‌کردم، میله‌ی آن را سروته می‌کردم و برس آن را می‌دیدم. موهای او بود که دور برس جاروبرقی پیچیده بودند. او چیز زیادی از خودش به‌جای نگذاشت. بزرگ‌ترین‌شان، یک جفت جوراب بود. که سرشان را کرده بود توی هم و من یک هفته بعد از آن عصر، آن را توی ماشین لباس‌شویی پیدا کردم. هیچ‌وقت آن جوراب‌ها را از توی ماشین لباس‌شویی درنیاوردم. هیچ‌وقت به آن جوراب‌ها دست نزدم. روبه‌روی ماشین لباس‌شویی می‌ایستادم و به آن جفت جوراب نگاه می‌کردم. بعد لباس‌های کثیفم را داخل ماشین می‌انداختم. ماشین را روشن می‌کردم. شست‌وشو که تمام می‌شد، در ماشین را باز می‌کردم و لباس‌ها را درمی‌آوردم، الّا آن جوراب‌ها را. سال‌های سال. سرم را داخل می‌بردم و می‌دیدم که پرز گل‌های روی جوراب ریش‌ریش شده بودند. از بس که شسته شده بودند. شسته شده بودند و و آن داخل خشک شده بودند. و دوباره شسته شده بودند و خشک شده بودند.

- ماجرای نامه چیست؟
زمستان دوازده‌سال پیش بود. هم‌چو روزهایی بود. ساعت‌های زیادی را به تایپ‌کردن می‌گذراندم. با سماجت، در سکوت، می‌نوشتم؛ تایپ می‌کردم. در حالت بسیار ناراحتی روی کیبورد قوز می‌کردم و می‌نوشتم. تایپ کردن را خیلی زود یاد گرفتم. البته تایپ یک‌انگشتی را. آدم‌هایی را دیده بودم که می‌توانستند هم‌زمان تایپ کنند و هم‌زمان حرف هم بزنند. به ندرت سرشان را پایین می‌آوردند و نگاهی به کیبورد می‌انداختند. ولی این کار از من برنمی‌آمد. روش تایپ‌کردنِ من نیازمند تمرکز حواس کامل بود. همین باعث می‌شد انگشتانم، مچ دستم درد بگیرد و به اعصابم فشار بیاید. زمستان دوزاده‌سال پیش بود و من داشتم با اولین کامپیوترم که سال‌ها بهش خو کردم، تایپ می‌کردم. دوازده‌سال پیش بود و هزار هزار کلمه تایپ می‌کردم و پیش می‌رفتم. مشغول نوشتن نامه بودم. نامه عبارت بود از یک سلام در اولین خط و چندین و چندین خط و پاراگراف بعد از آن. وقتی تمام شد دیدم هر چند جمله اسم او را نوشته‌ام. بی‌آن‌که قصدی داشته باشم. اسمش را پیش خودم صدا کرده بودم. گفتن اسمش راحت بود، و مدت‌های مدیدی عادت داشتم اسمش را بگویم. بعد از آن عصر هم یک‌بار دیگر اسمش را گفتم. این‌بار بلند گفتم. و بعد از آن هم شد که اسمش را بگویم.

- وقتی رفته بود؟
بله، وقتی رفته بود.

- چرا؟
عادت.

- چگونه آغاز شد؟
بی‌آزارترین‌موجود را در مهمانی دیده بودم. اسمش را گذاشته بودم بی‌آزارترین‌موجود. این اسم را همان شب‌های آخر رویش گذاشتم. موهایی پرپشت و سیاه داشت. داشتم او را به کافه دعوت می‌کردم. از سر ناچاری بود. چون مطمئن نبودم که دیگر بتوانم پیدایش کنم. داشتم او را می‌دیدم که سرش را توی کوله‌اش کرده بود و دنبال کاغذ می‌گشت. کوله‌ای به‌هم‌ریخته. پشت‌سرهم چیزهایی از کوله درمی‌آورد و به من می‌داد تا نگه‌شان دارد. کرم، عطر، دستمال‌کاغذی، پلاستیک دستمال‌کاغذی، سیگار، پلاستیک جعبه‌ی سیگار، چند کتاب، درِ خودکار، خودِ خودکار، دسته‌ای از کاغذ که لبه‌شان پاره یا تا خورده بود و... خیلی وقت است که از آن شب گذشته. تنها چیزی که از آن شب یادم مانده این است که تمام‌مدت در راه برگشت به خانه، کاغذ را توی جیبم در مشتم می‌فشردم که یک‌وقت گمش نکنم.

* تکه‌ای از گفت‌وگوی توماس هارتمن با مجله‌ی «بلک دریم».
* ترجمه: خودم.

سه‌شنبه

ولنجک

مهناز هفته‌ای دوبار پدرش را می‌بیند. شنبه‌ها و سه‌شنبه‌ها، عصرها. بعد از کارش می‌رود و پدرش را می‌بیند. تقریباَ به فاصله هر سه‌روز یک‌بار. وقت را این‌جوری تنظیم کرده. ساعت‌ها در ترافیک است تا به آسایشگاه در ولنجک برسد. پدرش هشتاد سال دارد. سال‌های پایان عمرش را در آن آسایشگاه می‌گذراند. سه‌شنبه عصرها، معمولاً مهناز او را برای شام بیرون می‌برد. گشتی در شهر می‌زنند. مهناز بهم گفته وقتی پدرش روی صندلی جلوی ۲۰۶ می‌نشیند و دارد کمربند ایمنی او را می‌بندد، پدرش به او می‌گوید «تو کی هستی؟» مهناز هم جوابش را مانند گذشته، مانند همیشه می‌دهد: «مهناز.» پدرش هم می‌گوید: «خوب است.» مهناز در را می‌بندد و بدو از جلوی ماشین رد می‌شود و می‌آید و پشت فرمان می‌نشیند. پدرش مانند همیشه می‌گوید: «کجا می‌ریم؟» مهناز می‌گوید: «بیرون.» پدرش می‌گوید: «خوب است.»
پدر مهناز آلزایمر دارد. بیماری‌اش از سال‌ها پیش آغاز شده و اکنون به نقطه‌ی اوج و البته ثابتش رسیده است. مهناز بهم گفته در این دو روزی که می‌رود و پدرش را می‌بیند روزهای خاصی برای او هستند. جمله‌ی دقیق مهناز این است: «موقعی که با هم‌ایم خوش می‌گذرونیم.» این را هم بهم گفته که هیچ‌وقت صبح روزهایی که در خانه‌اش، وقتی پدرش را در رخت‌خوابش، خیس در ادرار می‌دیده، یا شب‌هایی که او را می‌دیده در خانه پرسه می‌زند و اسم زنش را صدا می‌کرده فراموش نمی‌کند. در آن شب‌ها او بلند می‌شده و پدرش را دوباره به رخت‌خوابش برمی‌گردانده و خودش به اطاقش برمی‌گشته و ساعت‌ها به سقف اطاق خیره می‌شده تا دوباره خوابش بگیرد.
سه‌شنبه‌ها، برای شام، مهناز پدرش را به رستوران پردیس می‌برد. با این‌که پنج‌سال بیش‌تر است که سه‌شنبه‌ها شام را در همین رستوران می‌خورند، پدرش تقریباً با یک لحن همیشگی این را می‌گوید: «این‌جا خوبه. بازم بیاییم این‌جا.» همیشه مهناز برای پدرش جوجه‌ی بدون استخوان، لوبیا و نخود و سبزیجات به همراه سالاد سفارش می‌دهد. وقتی اولین تکه‌ی جوجه را در دهانش می‌گذارد، به مهناز می‌گوید جوجه‌های زنش بهتر است: «فقط او می‌تونست توی جوجه‌ها را ببینه که پخته‌ان یا نه. یادته که؟ سُسش رو یادته؟»
در آسایشگاه پدر را به‌عنوان یک مرد عصبانی می‌شناسند. کم‌تر با کسی حرف می‌زند. حتا مهناز یک‌بار در چارتِ پدرش این عبارت را دیده: «داد می‌زنه.» پدرش در هر دوره‌ی یکی- دو ماهه، یک جمله را بیش‌تر از همه‌ی جملات تکرار می‌کند. پرستاران به مهناز گفته‌اند گاهی کلماتی که پدرش استفاده می‌کند برای فضای عمومی آسایشگاه، به ویژه وقتی بیش‌تر ساکنان آن‌جا در سالن جمع اند، مناسب نیست. «شکمم کار می‌کنه. شکمت کار می‌کنه؟ خوبه که شکمت کار کنه.» این را پدرش چند سه‌شنبه پشت‌سرهم به گارسون‌های پردیس، وقتی سر میز آن دو می‌آمدند تا سفارش غذا بگیرند گفته بود. همین را در آن یکی- دوماه صدها بار به پرستاران آسایشگاه و هم‌سایه‌هایش گفته بود. گاهی هم یک تکه‌شعر را برای هفته‌ها تکرار می‌کند. مهناز می‌گوید سر یک‌چهارراه، مردی کنار پنجره‌ی پدر آمد تا سی دی بفروشد. پدر رو به مرد، می‌گفت: «شب نیست، ماه نیست، در نیست، راه نیست.» دست‌فروش دستش را بالا آورده بود و آن را می‌چرخاند. مهناز بهم گفت، دست‌فروش تکرار می‌کرد «چی می‌گی؟... چی می‌گی؟» شیشه بالا بود.
مهناز بهم گفته پدرش «منکر می‌شود». منکر کارهایی که می‌کند. مثلاً گاهی از دور، غذاخوردن پدرش را تماشا می‌کند. مهناز بهم گفته نمی‌داند چرا این کار را می‌کند. می‌بیند پدر هنوز خودش قاشق را بالا می‌آورد و توی دهانش می‌گذارد. این فرایند تقریباً دو دقیقه طول می‌کشد. بعد از خوردن هر قاشق هم مکث طولانی می‌کند. وقتی پرستاران می‌خواهند به او کمک کنند، داد می‌زند. حتا نمی‌گذارد برایش پیش‌بند بگذارند. مهناز منتظر می‌شود تا ناهار پدر تمام بشود. بعد جلو می‌رود و وقتی به پدرش می‌گوید «سلام بابا» و می‌پرسد: «غذا چی بود؟» پدرش می‌گوید «ناهار نخوردم. هیچ‌چی نخوردم.» حتا یک‌بار خانم ستوده سرزده در اطاق پدر را باز می‌کند. پدر را می‌بیند که کنار پنجره روی صندلی نشسته و سیگار می‌کشد. خانم ستوده با جیغ و داد جلو می‌رود و می‌گوید: «این چیه؟» پدر می‌گوید: «چی؟» خانم ستوده می‌گوید: «سیگار!» پدر می‌گوید: «برای من نیست.» مهناز بهم گفت البته پدرش راست گفته.
مهناز می‌گوید همیشه وقتی در کنار پدرش فاصله‌ی در آسایشگاه تا ماشین، یا فاصله‌ی ماشین تا در آسایشگاه راه می‌رود، وقتی بازوی پدرش را گرفته، از پدرش صدای ساییده‌شدن پلاستیک می‌آید. مهناز می‌گوید همیشه سه‌شنبه‌ها وقتی از رستوران برمی‌گردند، بوی بدی تمام ماشین را می‌گیرد. این بو همراهش هست تا وقتی پدرش را پیاده می‌کند و می‌برد کنار تختش در آسایشگاه می‌گذارد.
پدر توی ماشین می‌پرسد: «تو کی هستی؟»
مهناز می‌گوید: «من دخترتم؛ مهناز.»
پدر می‌گوید: «مهناز یادم می‌آید. اما اون مُرده.»
مهناز می‌گوید: «نه بابا. اون شهناز بود. شهناز مُرده. زنت.»
مهناز و پدرش سکوت می‌کنند. مهناز منتظر می‌شود تا پدر چیزی بگوید. پدرش حرفی نمی‌زند. مهناز می‌گوید: «سرطان داشت.»
در آخر روزهای شنبه و سه‌شنبه، در تمامی این سال‌ها وقتی مهناز از پدرش خداحافظی می‌کند، پدر می‌گوید: «ممنون.»

* به مهناز می‌گویم، از آلزایمر می‌ترسم. وحشتم از آلزایمر است. فراموش‌شدن را می‌فهمم. همه‌ی آدم‌ها یک‌روزی بالاخره فراموش می‌شوند. این حرف‌ها که نه آدم جایش در قلب و روح و فلان آدم‌های دیگر می‌ماند، زر است. یکی از این نقطه‌های گرد تو خالی، در نمودار چرخه‌ی حیات، همین فراموش‌شدن است. اما فراموش کردن، می‌ترسم. یک‌جایی خواندم، نمی‌دانم کجا بود، درباره‌ی آلزایمر بود که خوبی‌اش این است که هر روز با آدم‌های جدیدی آشنا می‌شوی. از این رنج بیش‌تر؟
به مهناز می‌گویم درباره‌ی این مسائل هم دیگر نمی‌شود با خانواده حرف زد. همین چندروز پیش دوباره ترس از آلزایمر سراغم آمد. مادرم روی مبل لم داده بود. بهش از ترسم گفتم. از بالای عینک نگاهم کرد، «آلزایمر ژنیه.» گفتم «نه این‌که در خانواده‌مان نبوده.» گفت «کم‌رنگ بوده.» گفتم «بله خب. پُررنگی و کم‌رنگی معنی واحدی ندارد.» بعد برایش از خوابی گفتم که چندبار دیده‌ام. در هوایی گرفته، آسمانِ خاکستری، خودم را می‌بینم که با شلوارک و تی‌شرتی کنار دریا، در ساحل ایستاده‌ام. با دمپایی. موها و ریش‌هایم سفید است. دریا خشک است و برهوت. دریا یک بیابان وسیع است. باد می‌وزد و لای موها و ریش‌هایم می‌رود. باد به لبه‌های شلوارکم می‌خورد. مور مورم می‌شود. کنارم آفتابه‌ای قرمزرنگ است. باد می‌آید و آفتابه را می‌اندازد. من دولّا می‌شوم و آفتابه را صاف می‌کنم. می‌ایستم. دوباره باد می‌آید و آفتابه را می‌اندازد. من دولّا می‌شوم و آفتابه را صاف می‌کنم. می‌ایستم. دوباره باد می‌آید و آفتابه را می‌اندازد. من دولّا می‌شوم و آفتابه را صاف می‌کنم. می‌ایستم. دوباره باد می‌آید و آفتابه را می‌اندازد و من دولّا می‌شوم و آفتابه را صاف می‌کنم و مور مورم می‌شود.

این نوشته هم تقدیم به تو مهناز
و تقدیم به پدرت.