دوشنبه

هر آن‌چه برای خود دوست می‌داری، برای دیگران دوست مَدار

خوب که فکر می‌کنم، می‌بینم من هم از خاندانی هستم که خوشحال کردن دیگران را چندان بلد نیستند. بهتر بگویم اصلاً راه و روش‌اش را نمی‌دانند. فکر می‌کنند چیزهای کوچکی که برای خودشان جالب و خوشحال‌کننده است، باعث شعف و شادمانی می‌شود برای غیر هم این‌گونه هست. که نیست. و وقتی که به این درک و شعور می‌رسند، به آن «آن» و لحظه‌ی تاریخی می‌رسند، و می‌فهمند، افسرده می‌شوند. مثل من.
بهترین نمونه همین پدر بنده است. هیچ‌گاه ندیدم که کاری مانند آن‌چه دیگران می‌کنند و خوشحالی را سبب می‌شود، انجام دهد. در تمام این سال‌ها گمان می‌کردم او چنین اعمالی را قبول ندارد. امّا پس از گذار از مرحله‌ی بلوغ، به این نتیجه رسیدم که اصلاً بلد نیست. با ذکر یک خاطره می‌توان به درک درستی از این وضیّت رسید. کنکور سراسری انجام شد و بنده با رتبه‌ی سه‌رقمی قبول شدم. رشته‌ای که دوست داشتم. در دانشکده‌ای که می‌خواستم. همه‌چی ایده‌آل. رنج‌ها به پایان رسیده بود و در انتظار پاداش بودم. پاداش پدر چه بود: «عصر بریم استخر.» تمام. همان بود. آن روز، نمی‌دانستم پیش خود چه فکر کرده بود. امّا بار دیگر، اکنون، پس از گذار از مرحله‌ی بلوغ، دریافته‌ام که آن روز و نیز روزهای قبل و بعد از آن، در مقابل این مسئله، خوشحال کردن دیگران نقطه‌ی ضعف دارد. همان نقطه‌ضعفی که من دارم. برادرم هم دارد. خواهرانم نیز. و دیگر اعضای خاندان. به گمانم این ضعف ریشه‌ی ژنتیک دارد. بیماری‌ست که در خاندان‌مان افتاده و تاکنون کَسی در این‌باره نیندیشیده. کَسی هم از بیرون به این مسئله اشاره نکرده.
نمونه‌ای دیگر. یکی از برادرهای پدرم که می‌شود عموی بنده، عموجعفر، رییس یکی از شعبه‌های بانک صادرات بود. نمی‌دانم و نمی‌دانیم چه شد که از یک تاریخی به بعد، به شکل وحشتناکی به جمع‌آوری توشه‌ی آخرت پرداخت. غریب و بیمارگونه. تا آن‌جا که در یک جیب‌اش قرآن بود و در جیب دیگرش مفاتیح. مفاتیح هم که می‌دانید برای هر رخ‌دادی که در اطراف آدمی می‌افتد، دعایی در چنته دارد. راه می‌رفت و آیه و دعا می‌خواند. نماز سَرِ وقت. همه‌ی آن دعا و ترتیل‌ها به کنار، این آخری باعث تعجب خاندان شده بود. چون در مسلمانی این خاندان، خواندن نماز سَرِ وقت، پدیده‌ای غریب است. این خاندان برای خود زمان ویژه‌ای برای اقامه‌ی نماز داشته و دارد. چندان هم پیچیده نیست. دقایقی مانده به اذان، نوبت خواندن نماز قبلی‌ست. به طور مثال، یکی دو دقیقه مانده به اذان مغرب، نماز ظهر و عصر خوانده می‌شود. بله، برای چنین خاندانی دیدن کسی که نماز سرِ وقت بخواند، عجیب بود. عموجعفر، روزی به این نتیجه رسید که برای خوشحال کردن کارکنان بانک، هر صبح به مدت پانزده دقیقه قرآن بخواند. به ترتیل هم راضی نشده بود، اِلّا و بِلّا باید با صوت بخواند. ساعت شش‌ونیم، هفت صبح. این ساعت دقیقاً زمانی‌ست که بهترین آوازه‌خوانان و مجرّب‌ترین قاریان قرآن هم صدای ناخوشی دارند. چه برسد به عمو جعفر. که اگر به طور مداوم برای چند دقیقه در شرایط عادّی پشتِ سرِ هم حرف بزند، صدایش گوش‌خراش است. یک ماهِ تمام برای کارکنان بیچاره‌ی بانک قرآن خواند. آنها هم کارمند بودند و او رییس. حق اعتراضی باقی نمی‌ماند. عمویم را می‌دیدم و او تعریف می‌کرد که بیا ببین چه کرده‌ام. خلقی را خوشحال کرده‌ام و چه تشکّری از من می‌کنند. آخرش هم معلوم نشد آن بینوایان چگونه از دست صدای عموجعفر خلاص شدند. به نظر می‌رسد، در خفا نامه‌ای به مدیران ارشد بانک نوشته‌اند و ماجرا را شرح داده‌اند و مدیران نیز محترمانه و دوستانه از عمویم خواستند که نخواند. از آن تاریخ تا کنون کسی صدای قرآن خواندن عموجعفر را نشنید. غم‌گین شد. چون به آن لحظه‌ی تاریخی رسیده بود، به آن‌جایی که دانسته بود، ندانستن چگونه خوشحال کردن دیگران را.
یک مورد دیگر. یکی دیگر از عموهای بنده، در یکی از عیدهای نوروز، آمد تا این برادرزاده‌های عزیزش را بیشتر از هر سال دیگری خوشحال کند. برداشت به هر یک از ما [برادرزاده‌هایش] یک عدد اسکناس داد. اسکناس‌هایی در قطع یک برگ A۴ با طرح اسکناس. نکته‌ی غم‌انگیز، در این مورد هم نسبت سن و قیمت اسکناس‌ها را رعایت کرده بود. هر که سنّ بیشتری داشت، مثلاً طرح اسکناس ۱۰۰ تومانی گرفت و هر که کوچک‌تر بود مثلاً ۵۰ تومانی. و جالب برخی از آنها کم‌رنگ چاپ شده بود. در همان‌جا زن‌اش که می‌شود زن‌عموی بنده، به او توپید که «محمود این چیه دیگه. خودسر رفتی کار انجام دادی. بچّه‌ها دل‌شان را خوش کرده‌اند به عیدی. این آشغال‌ها چه ارزشی دارن.» همان‌جا با این‌که هنوز از مرحله‌ی بلوغ گذر نکرده بودم، امّا غم عمویم را دیدم. جور خاصی به زن‌اش، به ما و به اطراف نگاه کرد و هیچ نگفت. چرا؟ چون به آن لحظه‌ی تاریخی از زندگی خودش رسیده بود.
بله من هم از تخم و ترکه‌ی این خاندانم. ام‌شب در خیابان، در حین قدم زدن، پس از یک کش‌وقوس روحی و کلنجارهای درونی، باز به این نتیجه رسیدم که چرا، واقعاً چرا من از خوشحال کردن دیگران چنین عاجزم؟ چرا بلد نیستم. و چرا آن را فرا نمی‌گیرم؟ اصلاً مگر این‌چیزها یادگرفتنی‌ست؟ همه‌ی این پرسش‌ها برای این بود که من هم چند روز پیش، و نیز در همین شبی که گذشت و در آن قدم زدن، به آن لحظه‌ی تاریخی، به آن «آن» رسیدم.

شنبه

تو تصویرش کن

کسی از فردایش خبر ندارد. صادق‌ترین جمله شاید این باشد. من هم خبر نداشتم وقتی شب خوابیدم و صبح مانند تمام این سال‌ها سرِ کار حاضر شدم. وقتی خبردار شدم که عصر گذشت و شب شد، به خانه رسیدم و فهمیدم روزی که گذشت آخرین روز کاری‌ام بوده. دیگر شده هر پنج شش ماه یک‌جا. به نظرم باید از نیاکان‌مان دوباره فواید یک‌جانشینی را بیاموزیم. و بعد به این ضرب‌المثل می‌رسم که آزموده را آزمودن خطاست.
اگر چه در تمام این سال‌ها تن به کارهایی دارم که حتّا فکر کردن به آنها آزاردهنده است، امّا می‌گویم کار که عیب نیست علی‌آقا. مثلاً سال‌ها پیش، فکر کنم شش هفت سال قبل بود که بیکار شده بودم. به پروژه‌ای دعوت شدم. پروژه چه بود: مکتوب کردن دستاوردهای هشت سال دولت خاتمی، در پرانتز دولت اصلاحات. که در هر استان در آن هشت سال کذایی چه اتّفاقی افتاده بود. هیچ، امّا باید نوشته می‌شد. ما هم می‌نوشتیم. می‌رفتیم حضوری خدمت مدیرکل سازمان آب و فاضلاب استان کرمان. سؤال اوّل: «به نظر شما مهم‌ترین دستاورد سازمان مطبوع‌تان را در این هشت سال در چه می‌بینید؟» نام بخش‌های هر کتاب: دستاوردهای حوزه‌ی تعاون در هرمزگان. بهزیستی، راه، درمان و بهداشت، صنعت، بیمه، فلان و بهمان. و می‌نوشتم. شهر به شهر و استان به استان می‌نوشتم.
و حالا نقطه سرِ خط. بر روی پرونده‌ای درباره‌ی دایناسور در ایران کار می‌کنم. با این پرسش اصلی: «آیا در ایران دایناسورها زندگی می‌کردند؟» [با صدای ابوالحسن تهامی، خوانده شود] با تیتر: تعقیب ردّ پای دایناسورها در سرزمین توران. [با صدای ابوالحسن تهامی، خوانده شود] خب من این را و اینها را نمی‌خواستم. اصلاً نباید قضیه این‌جوری پیش می‌رفت. امّا کار که عیب نیست علی‌آقا.
همه‌چی افتاده است بر روی تکرار. سوزنِ زندگی‌ام یک‌جایی گیر کرده است. تا یک‌جایی پیش می‌روم، بعد فرمان عقب‌گرد. دوباره از همان‌جایی که آغاز شده بود. چرخ را دوباره اختراع می‌کنم. چرخ می‌چرخد تا جایی می‌چرخد و بعد از آن‌جا، دیگر نمی‌چرخد.
اتًفاقات هم می‌گویند دوبار رخ می‌دهد، یکی به شکلِ تراژدی و بار دیگر کمیک، مثل همین سریالی که تبلیغ می‌شود، ساخته‌ی امرالله احمدجو که گفته می‌شود «روزی روزگاری» دیگری‌ست، امّا حسام‌بیگ و مُرادبیگ آن کجا و این کجا. امّا نمی‌دانم حوادث زندگیِ ما چرا همه‌اش تراژیک و تراژیک‌تر می‌شود.
«این دنیا داره به کجا می‌ره؟» این سؤال را سال‌ها پیش اسکورسیزی در «رفقای خوب» در دهان جیمی کان‌وی [رابرت دنیرو] گذاشت تا از تامی دِویتو [جو پیشی] بپرسد. که پرسید و تامی ناغافل اسلحه‌اش را کشید و خدمت‌کار می‌خانه‌ای را تیرباران کرد و گفت: «داره به این‌جا می‌ره.» [در ضمن در این فیلم سی‌صد مرتبه کلمه‌ی «fuck» شنیده می‌شود. شمرده و خط کشیده‌ام.]
وقتی که دیگر فیلم‌های اختصاصی برای الیگودرز ساخته نمی‌شودٰ، فیلم‌هایی که در تهران نمایش نمی‌یافت، تا در آن قهرمان فیلم با موتورش از گودالی بپرد و یا به بدمن فیلم مشتی بزند تا تماشاگران سوت و کف و هورا و برخی از ذوق بایستند، در چنین زمانه‌ای فقط «او» بکر و دست‌نخورده باقی مانده است. تنها راه نجات چنگ زدن به «او»ست. به «تو».
ما نگفتیم
تو تصویرش کن.

پنجشنبه

دستی که درد می‌کند، ببندش

امروز صبح رفتم دکتر. چند روزی‌ست دستِ راستم بین آرنج تا مُچ درد عجیبی می‌کند. بی‌اعتنایی کرده بودم و این جمله‌ی همیشگی را گفته بودم: «چیزی نیست و خودش خوب می‌شود.» امّا خوب نشد تا امروز صبح که درد پدرم را درآورد. رفتم بیمارستان بقیه‌الله. طبقه‌ی اوّل، سمت چپ، بخش ارتوپدی، شکستگی‌ها و درد مفاصل و... نوبتم شد و رفتم داخل.
«بله؟ چی شده؟» این‌و دکتر گفت. میان‌سال بود. گفتم: «دستم درد می‌کنه. این‌جا. از این‌جا تا این‌جا.» گفت: «دردش چه جوریه؟ استخوونت درد می‌کنه یا ماهیچَ‌ت؟» گفتم: «دردش یه‌جوریه. نمی‌دونم استخونِ یا ماهیچه.» از پشت میزش بلند شد و روی صندلی روبه‌روی من نشست. گفت: «دربیار.» گفتم: «بله؟» گفت: «سویی‌شرت‌و دَر بیار تا بتونی آستینِ‌ت‌و بزنی بالا.» گفتم: «بدون درآوردن سویی‌شرتم هم می‌تونم آستینم را بالا بزنم.» گفت: «بزن ببینم.» زدم. دستِ راستم را با دست راستش گرفت و زیر و رو کرد. مالش داد. احساس چندان خوبی نداشتم. دروغ چرا از این کارش خوشم نیامد. گفت:‌ «با دستات چی‌کار می‌کنی؟» گفتم: «مثل همه. با دستاشون چی‌کار می‌کنن. من هم همون کار رو می‌کنم.» گفت: «بقیه چی‌کار می‌کنن؟» گفتم: «هر کاری که با دستشون انجام می‌دن.» گفت: «کارت چیه؟» گفتم: «توی روزنامه کار می‌کنم.» گفت: «کدوم روزنامه؟» گفتم: «اعتماد» گفت: «همون که کروبی رییس‌اش بود؟ تعطیل شد؟» گفتم: «رییس‌اش کروبی نیست. اون اعتماد ملی بود.» گفت: «رییس شما کیه؟» گفتم: «نمی‌شناسید.» گفت: «چپ اید دیگه؟» گفتم: «آره چپ ایم.» گفت: «پس با دستات زیاد کار می‌کنی. می‌نویسی.» گفتم: «آره خب.» گفت: «کوفتگیِ. چند روزی باید به دست راستت استراحت بدی. هیچ‌کاری باهاش نکن.» گفتم: «هیچ‌کاری؟» گفت: «هیچ‌کاری. برات یه ژل موضعی می‌نویسم...» پریدم در حرف‌اش و با ته‌خنده‌ای گفتم: «بی‌حس‌کننده‌س دیگه؟» با ته‌خنده‌ای گفت: «آره امّا درصدش کمِ. به‌هرحال کارت‌رو راه می‌اندازه.» گفتم: «دردش‌و چی‌کار کنم.» گفت: «مُسکن هم برات می‌نویسم.» بلند شدم و آستین سویی‌شرتم را پایین کشیدم و نسخه را گرفتم و دَر را باز کردم. همان لحظه برگشتم و با خنده گفتم: «هیچ‌کاری یعنی نکنم؟» دکتر با خنده بلندتر گفت: «هیچ‌کاری.» گفتم: «باشه... باشه.» با همان اندازه‌ی صدا گفت: «محکم هم ببندش.» من هم محکم بستم‌اش.

سه‌شنبه

دکارت

نام سگ رفیقم «دکارت» است. مراحل رشد دکارت را به چشم خود دیده‌ام. از وقتی که توله‌ای بود و اکنون که هزارماشاالله برای خود سگی شده است. دکارت سگی بسیار فعّال، با جنب‌وجوش است. دکارت سگ آپارتمان است. دکارت تنها در خانه می‌چرخد و گاهی در بالاپشتِ‌بام. دکارت تا به حال بیرون از خانه نرفته است. از جمله تفریحات او، خوابیدن در وان پُرآبِ حمّام است. چند روز پیش که رفتم رفیقم را ببینم، دکارت را ساکت دیدم. از آن همه سروصدای و وَرج‌ووورجه‌ای که همیشه از دکارت می‌دیدم، این‌بار خبری نبود. از رفیقم چرایی‌اش را پرسیدم. رفیقم گفت: «هفته‌ی پیش خانوادگی شمال رفتیم. برای اوّلین‌بار دکارت را هم با خود بردیم. در ابتدای مسیر، صورتش را به شیشه چسبانده بود و تنها بیرون را نگاه می‌کرد. بدون هیچ‌گونه صدایی. در میانه‌ی سفر حالش بد شد و بالا آورد. به ساحل دریا که رسیدیم، دکارت گوشه‌ای نشست و یک ساعتی به دریا زُل زد. فقط نگاه می‌کرد. به طهران هم برگشتیم همین‌جوری بود. ساکت و آرام. بیشتر روز، یک گوشه‌ای می‌نشیند و به نقطه‌ای خیره می‌شود. دیگر هم توی وان حمّام هم نمی‌رود»
گفتم: «دکتر رفتید؟»
گفت: «آره. دکتر هم بردیم‌اش. دکتر گفت نباید این‌جوری و یک‌باره بیرون و کنار دریا، دکارت را می‌بردید. شوکه شده. بعد از شوکه شدن هم افسردگی گرفته.»
گفتم: «راهِ درمانش چیست؟»
گفت: «دکتر گفته بیرون ببردیش و نیز هر یک ماه یک‌بار کنار دریا. دیگر هم نباید دکارت در وان حمّام بازی کند.»

یکشنبه

سرگیجه

یکی دو روز از سالِ جدید می‌گذشت. پدرم اسکناسی دَه تومانی کف دست­‌اش گذاشت و گفت: «تا آن­‌جایی که می‌شه این­ارو بچرخون.»
از آن چرخ­‌وفلک­‌های کوچکی که توی محلّه­‌ها می­‌آمدند. این چرخ‌وفلک‌ها هم از آن چیزهایی بود که از یک‌جایی به بعد در تاریخ گم شدند، محو شدند. چه شدند؟
من بودم و برادرم و سه چهار پسربچّه دیگر فامیل. باخوشحالی بسیار سوار شدیم. آرام‌آرام چرخ‌وفلک راه افتاد و چرخید. چرخید و چرخید. آن‌قدر چرخید که دیگر به التماس­ کردن افتاده بودیم. جیغ‌وداد می‌زدیم: «می­‌خوایم پیاده­‌شیم...».
پیاده که شدم، ناخودآگاه افتادم. سَرَم گیج می‌رفت. هر کدام‌مان یه گوشه‌ای گیر و دسته­‌جمعی بالا آوردیم.
نمی‌دانم، هنوز هم نمی‌دانم چرا یارو به داد و هوارهای‌مان گوش نمی‌کرد. و نمی‌دانم چرا یک‌هو گوش کرد. نمی‌دانم چرا پدرم این کار را با ما کرد. چه پند و درسی در این سرگیجه و بالا آوردن نهفته بود؟

شنبه

با آخرین نفس‌هایم | سوّم

سَرِ کوچه‌ی سوّم در خیابان هجدهم غربی، کافه‌ی دنجی بود. اگر پشت یکی از دو میز کنار پنجره‌اش می‌نشستی، می‌توانستی خانه‌ی مورد را ببینی. یک آپارتمان قدیمی، آجارنما و اگر اشتباه نکنم از ساخت آن شصت هفتاد سال می‌گذشت. ورودی زیبایی داشت. ابتدا یک در فلزی که در دو طرف‌اش نرده‌ها ادامه داشت و بعد شش پلّه، و بعد در ورودی آپارتمان. در بزرگ امّا نه چندان پهن. فکر می‌کنم زیبایی چنین ورودی، به شیشه‌های رنگی بالای درش بَرمی‌گشت. قهوه‌ام را که پیش‌خدمت کافه آورد، وارد بخش دوّم مأموریّت شدم: انتظار. بخش مهم و حیاتی و البته به همان اندازه مزخرف. در این مرحله، تو به عنوان یک مأمور ظاهراً کار پیچیده‌ای انجام نمی‌دهی امّا این مرحله اساس مأموریّت توست. این‌که ببینی مورد آیا تنهاست یا نه. این‌که در خانه هست یا نه. اگر هست دقیقاً چه زمانی -در این کار ساعت‌ها، دقیقه‌ها و البته ثانیه‌ها بسیار ارزشمند اند- از خانه‌اش بیرون می‌رود و اگر نیست دقیقاً چه زمانی برمی‌گردد. از خوش‌شانسی‌ام بود که مورد، دستش را زود، رو کرد. ساعت هفت‌ونیم از آپارتمان بیرون زد. قهوه‌ام را خوردم و پولش را روی میز گذاشتم و راه افتادم. بارانِ ریزی هم شروع به باریدن کرده بود. از خیابان گذاشتم و حالا درست پشتِ سَر او بودم. این موقعیّت را، یعنی پشتِ سَرِ یک مورد را بارها تجربه کرده بودم. یک‌جورهایی در این زمینه تخصص داشتم. اولین مأموریّت‌ها، بهتر بگویم واحدهای عملی‌ام بعد از گذراندن واحدهای تئوری، همین راه رفتن پشتِ سَرِ مورد بود. به عبارت علمی‌تر: تعیقیب و مراقبت. اوایل برایم جذّاب بود. امّا مانند هر کاری، هر چه زمان گذشت و راه رفتن پشتِ سَرِ موردها و و تعقیب آنها بیش‌تر شد، از جذابیّت‌اش کاسته شد. امّا این واحد درسی، در آن زمان دل من را بیش از سایر داوطلب‌ها زد. از شانس من، زمانی که داشتم این واحد عملی را می‌گذراندم، بخش‌نامه‌ای از مرکز آمد که فعلاً نیروی جدیدی، استخدام نمی‌شود. از یکی از همین تعقیب‌هایم به سازمان برگشته بودم که این بخش‌نامه را روی بُرد دیدم. وا رفتم. من و یکی دو نفر دیگر -تا آن‌جا که اطّلاع داشتم- این واحد عملی را یک سال گذراندیم. مصیبت بود. هر روز یک مورد جدید. ساعت‌ها تعقیب، ساعت‌ها مراقبت. در اواخر آن دوره، از زیر کار درمی‌رفتم. تا یکی دو ساعت، مورد را تعقیب می‌کردم و بعد جیم می‌زدم. یک گزارش من‌درآوردی می‌نوشتم و می‌دادم دست صاحبش. که مورد کجاها رفت و چه کسانی را دید و چه و چه. امّا سال‌هاست، از زمانی که دیگر حرفه‌ای شدم تمام مراحل را با دقّت انجام می‌دهم. برایم جذّاب بود؟ لذّت می‌بردم؟ نه. دیگر قضیه برای عوض شده بود. بحث این‌چیزها دیگر نیست. می‌دانستم اگر در تمام مراحل یک مأموریّت، کارم را درست انجام بدهم، در آخر، کارم آن‌‌جوری که باید و شایسته است، درمی‌آید: تمیز و بدون کثافت‌کاری. پس تمرکز روی مورد از همین قدم‌زدن‌ها پشتِ سَرِ او آغاز می‌شود. مورد از خیابان هجدهم غربی، وارد خیابان هفدهم شد. پنج دقیقه در ایستگاه، منتظر اتوبوس شدیم. اتوبوس آمد و پس از گذر از خیابان شانزدهم سَر بلوار «G» از اتوبوس پیاده شد. من هم به دنبالش. مورد به آن طرف خیابان رفت و وارد کوچه‌ی چهل‌وهفتم شد. احساس کردم، اندکی بیش از اندازه نزدیکش شده بودم. سَرِ کوچه ایستادم تا کمی ازش فاصله بگیرم. مورد وارد یک خانه، یا مغازه شد. از جایی که بودم، درست نمی‌دیدم. قدم‌هایم را تند کردم. مورد وارد یک نانوایی شده بود. دَه متری از مغازه فاصله گرفتم و منتظر شدم. یازده دقیقه و اندی ثانیه مورد از نان‌فروشی بیرون آمد. با کیسه‌ی بزرگی در دست. مغازه را شخم زده بود. پیرمرد انواع نان‌ها را خریده بود. بلوار «G» را قدم‌زنان می‌رفت و من هم طبعاً پشتِ سَرِش. از بلوار «G»مورد وارد خیابان هجدهم غربی شد. یک دورِ باطل. درست بود که خیابان هجدهم غربی به سمت پایین یک‌طرفه بود امّا مورد می‌توانست پیاده، از هجدهم بالا برود، بعد به بلوار «G» و بعد هم نان‌هایش را بخرد. حتّآ بعد از این‌که متوجّه شدم در همان خیابان هجدهم غربی، یک نان‌فروشی هست، عصبانی نشدم. برایم مهم نبود. روز آخر زندگی‌اش بود. بگذار هر جا دوست دارد برود. هر چه می‌خواهد بخرد.
دیگر گذشت آن ایّام جوانی. که روزی تعقیب پیرمردی به پستم خورد. پیرمرد ۷۸ ساله امّا واکنش‌ها و راه رفتنش از هم‌سن‌وسالان خودش آهسته‌تر بود. از ساعت نُه و بیست دقیقه از دمِ در خانه‌اش تعقیبش کردم تا ساعت سه عصر. شب که به خانه‌ام برگشتم زانوهایم، غضروف‌هایم، مفاصلم، تمام بدنم درد می‌کرد. از بس آهسته راه می‌رفت و من مجبور بودم پشتِ سَرِش بایستم، بنشینم تا فاصله‌ام را با او حفظ کنم. سه روز تعقیب او ادامه داشت. سیاه‌ترین روزهای زندگی‌ام بود. روز آخر که دیگر در کنار او راه می‌رفتم. آخرین‌باری که می‌خواست از خیابان رد شود و به خانه‌اش برود، حتّا دستش را گرفتم و از خیابان رَدَش کردم. البته این نکته‌ی آخر را در گزارشم نیاوردم.
این مورد من را یاد آن مورد می‌انداخت. پیرمرد وارد آپارتمانش شد. دَرِ ساختمان از آن درهایی بود که به فنری متّصل هستند که پس از باز شدن بسیار آرام برمی‌گردند و بسته می‌شوند. گذاشتم پیرمرد داخل شود و وقتی از دَر فاصله گرفت به سرعت پایم را لای در گذاشتم. خانه‌ی مورد طبقه‌ی اوّل بود. همان مسافت کوتاه را، مورد، پنج‌شش دقیقه طول داد. منتظر ایستادم تا کاملاً وارد خانه‌اش شود. باید می‌گذاشتم برای آخرین‌بار خوب خانه‌اش را ببیند. در آن راه برود. باید محترمانه با مورد برخورد کرد. دَه دقیقه‌ای صبر کردم. جلوی در آپارتمانش ایستادم. زنگ را زدم. مطمئن بودم با توجّه به سرعتِ عملِ مورد، باز چند دقیقه‌ای فرصت خواهم داشت. از کیفم اسلحه‌ام را درآوردم. صداخفه‌کن‌اش را نصب کردم. صدای پایش را شنیدم. در را باز کرد. فاصله‌ام با او تقریباً یک‌مترونیم بود. اسلحله‌ام را بالا گرفتم و یک تیر، وسط پیشانی‌اش خالی کردم. این نیز تمام شد.

جمعه

...

موجب فریاد ما خصم نداند که چیست
چاره‌ی مجروحِ عشق، نیست به‌جز خامُشی
[غزلیّات- سعدی]

پنجشنبه

با آخرین نفس‌هایم | دوّم

برای چند روزی مرخصی گرفتم. انگار خودشان هم منتظر بودند. بعد از این مأموریّت آخری، انتظار گرفتن برگه‌ی مرخصی‌ام را داشتند. کارهای اداری‌اش به سرعت انجام شد. نمی‌خواستم در این شهر لعنتی و خانه‌ام بمانم امّا نمی‌دانستم کجا بروم. آخرین مسافرت تفریحی من به بیش از دَه سال پیش، برمی‌گشت. قبل از استخدامم. برای چند روزی به «بَرو» رفتم. آن روز هم نمی‌دانستم کجا بروم. کتاب جغرافیا را برداشتم و چشمانم را بستم. کتاب را باز کردم و گفتم هر قبرستانی که آمد، مقصدم خواهم بود.
«بَرو» آمد. شمالی‌ترین شهر آلاسکا. «بَرو» عبارت بود از یک خیابان و چند مغازه که در حاشیه‌ی این خیابان قرار داشت. همین. آن زمان که این‌جوری بود. الانش را نمی‌دانم. یک دَه روزی آن‌جا بودم. هر روز صبح- یعنی به عقیده‌ی من صبح، وگرنه در «بَرو» صبح و شب و عصری وجود ندارد. همیشه روشن است.- بیرون می‌رفتم و در تنها کافه‌ی «بَرو» صبحانه می‌خوردم. در حالی که شاید هم‌زمان بغل‌دستی‌ام داشته شام می‌خورده. بعد از آن کنار ساحل می‌رفتم و در جوار دریای بوفورت قدم می‌زدم. ساحل؟ خب ساحل آن‌جا هم فرق داشت. روی یخ قدم می‌زدی. در حقیقت فرق چندانی بین آن‌جایی که تو به عنوان ساحل در آن قدم می‌زدی با دریا نداشت. ناهار را در همان کافه سرو می‌کردم. به اتاقم در مُتل برمی‌گشتم. می‌خوابیدم. بلند می‌شدم و شام را در همان کافه می‌خوردم. منوی آن کافه تنها سه نوع غذا داشت: انواع ماهی آب‌پز، انواع ماهی سرخ‌کرده و انواع ماهی خام. این برنامه‌ی روزانه‌ام بود. تنها کار غیرمتعارفم در آن سفر، کردن یک جنده بود. برای به دست آوردن چنین لعبتی، چندان سختی‌یی نکشیدم. یکی از عصرهای همان دَه روز، خوابیده بودم که صدای درِ اتاق آمد. در را باز کردم. خدمت‌کار با یک نفر دیگر ایستاده بودند. خدمت‌کار با زبان بی‌زبانی بهِ‌م فهماند این جنده است، دوست داری بکنیش. پول ناچیزی به خدمت‌کار دادم و طرف را آوردم تو. تا زمانی که لخت نشده بود، شک داشتم زن است یا مرد. سینه‌های افتاده، نوک قهوه‌ای، شکم چین‌چین با کونِ گنده. بهتر از هیچی بود. پول ناچیزتری هم به او دادم و رفت. همین. بعدش هم برگشتم و آمدم سَر این کارم.
مانند آن زمان مانده بودم کجا بروم. کم‌کم داشتم از گرفتن مرخصی، پشیمان می‌شدم. ساکم را برداشتم و به ایستگاه قطار رفتم. بعد از بیست‌ساعت از قطار پیاده و بعد سوارِ هواپیما شدم. هواپیمای مدل استراتوس ۷۱۴. بعد از آن هم پنج ساعتی سوار اتوبوس بودم. اتوبوس بنز مدل ۱۹۶۳. حالا من در شهر «بَرو» هستم. در نگاه اوّل دیدن شهری که تو دَه سال پیش دیده‌ای می‌تواند جالب باشد. امّا شرایط این‌گونه پیش نرفت. همانی بود که بود. همانی که دَه سال پیش بود. تنها فرقی که «بَرو»ی کنونی با «بَرو»ی دَه سال پیش داشت، اضافه شدن یک کافه‌ی دیگر بود. همین. یک دَه روزی آن‌جا بودم. محلّ اقامتم هم همان مُتل بود. رئیس و خدمت‌کار هم همان‌ها بودند. رئیس که پیرتر شده بود امّا خدمت‌کار دست‌نخورده بود. ابتدا فکر می‌کردم من را خواهند شناخت امّا نشناختند. هر روز وقتی از خواب بلند می‌شدم، صبح حسابش می‌کردم. بیرون می‌رفتم و این‌بار در کافه‌ی جدید «بَرو» می‌نشستم. صبحانه می‌خوردم. بعد از آن کنار ساحل می‌رفتم و در جوار دریای بوفورت قدم می‌زدم. ناهار را در کافه‌ی جدید سرو می‌کردم. به اتاقم در مُتل برمی‌گشتم. می‌خوابیدم. بلند می‌شدم و شام را در کافه‌ی جدید می‌خوردم. منوی این کافه‌ی جدید تنها سه نوع غذا داشت: انواع ماهی آب‌پز، انواع ماهی سرخ‌کرده و انواع ماهی خام. پس از دَه روز از «بَرو» خداحافظی کردم و بدون این‌که این‌بار حتّا جنده‌ای هم بکنم، برگشتم.
سه روز بعد برگه‌ی مأموریّت جدیدم دستم بود. مورد ۴۹ ساله، در خیابان هجدهم غربی، کوچه‌ی سوّم زندگی می‌کرد. داستان‌نویسی قدیمی که آخرین رمانش سه سال پیش چاپ شده بود. عکس‌اش را با گیره به برگه‌ی مأموریّت و مشخصّات مورد چسبانده بودند. عکس را جُدا کردم و مانند همیشه، اوّل قهوه‌ای برای خود ریختم و نشستم و خوب به عکس نگاه کردم. باید تمرکز می‌کردم. به چشمانِ مورد خیره شدم. مورد، چشمانِ کم‌فروغی داشت. انگار از الان مُرده بود.

چهارشنبه

با آخرین نفس‌هایم | اوّل

با این‌که چاقو را چند بار به سینه‌اش فرو کرده بودم، امّا چشمانش هنوز برقِ گذشته را داشت. خیره بود به چشمانم. از روی صندلی کارش، به کفِ اتاق پرتابش کردم. روی سینه‌اش نشستم و دستانم را بر گلویش فشردم. وقتی دیگر مطمئن شدم جانی در بدن ندارد، از روی سینه‌اش بلند شدم و نقاب را از روی صورتم برداشتم. کنارش نشستم و سیگاری روشن کردم. آفتاب در حالِ طلوع کردن بود. نور از لابه‌لای پرده به اتاق می‌تابید. موقع رفتن، کتابخانه را رویش انداختم و از آپارتمانش بیرون رفتم. تمام شد. این مأموریت هم تمام شد. به خوبی و خوشی. مانند همیشه. تر و تمیز. بدون کثافت‌کاری و جیغ و داد. محترمانه. آن‌چنان که برنامه‌اش را ریخته بودم. برایم همین مهم است. کار را درست انجام دادن. اگر بخواهی کاری را با شلختگی تمام کنی، بهتر است، آن را اصلاً شروع نکنی. در تمام این سال‌ها، در تمام مأموریت‌هایم، سعی‌ام بوده، کارم را با دقّت انجام دهم. البته همیشه تر و تمیز نبوده. بوده گاهی اوقات که کار از دستم در برود. مانند آن مورد در خیابانِ شانزدهم. زنیکه جیغ‌جیغو. می‌گویم "مورد"، چون من نام هیچ‌یک از آنها را نمی‌دانم. نه این‌که به من نمی‌گفتند، نه. خودم نمی‌خواستم بدانم. فقط عکسِ مورد و آدرس را می‌گرفتم و راه می‌افتادم. فکر می‌کنم دانستن نام کسی، در شیوه‌ی برخوردم با او تأثیر دارد.
بله، در آن مورد خودم را مقصر می‌دانم. همیشه وقتی وارد خانه‌ی مورد می‌شوم، که او در خانه تنها باشد. تنهای تنها. آن روز هم تقریباً دو روز خانه‌ی مورد را پاییدم. روز جمعه برگه‌ی مأموریّتم را گرفتم و شنبه صبح رفتم برای کشیک دادن و تمام کردن کار. همین اشتباهم بود. انتخاب در روز مأموریّت؛ شنبه. کدام احمقی نمی‌داند شنبه‌ها، هر زن و شوهری هر جای عالم که باشند به خانه‌شان برمی‌گردند. حتّا اگر طلاق گرفته باشند. این را کِی فهمیدم؟ یک‌شنبه صبح. بی‌خود و بی‌جهت ساعت‌ها وقتم را تلف کردم. یک‌شنبه‌شب، مرد چمدان به دست از خانه بیرون آمد و سوار آژانس شد و رفت به کنفرانسی در هلند. اطلاعاتش را داشتم. حتّا روز و ساعت پرواز را. امّا دانستن تمام اینها مانعی برای آن همه وقت تلف کردن نشده بود. ساعت دو شب، کلید را به قفل خانه انداختم و وارد شدم. شاه‌کلید و سنجاق‌قفلی و اینها نه؛ کلید. تقریباً دو هفته قبل از آن شب، همکاران، پس از ساعت‌ها تعقیب و مراقبت، کلید آپارتمان را در یک دعوای ساختگی از یکی از ساکنین آپارتمان زده بودند. خیلی راحت. از پلّه‌ها به آرامی بالا رفتم و رسیدم طبقه‌ی سوّم. کلید در ورودی آپارتمان را انداختم. این کلید از کجا آورده بودم؟ از همان ساکن آپارتمان در دعوای ساختگی. شوهرِ مورد. همان مردِ چمدان به دست که راهی هلند شد. خیلی راحت. داخل شدم. با قدم‌های بلند امّا تیز و تند، از حال و نشیمن رد شدم و رسیدم پشتِ درِ اتاق خواب. در تا نیمه، باز بود. اسلحه را کشیدم، یک قدم جلو رفتم و سه‌بار شلیک کردم. مانند همیشه. سَر، سینه و پایین. کار از محکم‌کاری عیب نمی‌کند. خیلی تمیز. مانند همیشه. یعنی گمان می‌کردم مانند همیشه. همان مسیر را که برگشتم، درِ دست‌شویی باز شد و مورد از آن بیرون آمد. تا من را دید جیغ بلندی کشید. آن‌شب هم طبق عادت، تنها سه فشنگ در خشاب اسلحه‌ام گذاشته بودم. درست اندازه‌ی مصرفم. می‌دانستم ریسک این کار زیاد است. امّا پس از شش سال، آن‌قدر به خودم اعتماد و اطمینان داشتم که قانع به سه فشنگ باشم. امّا در آن لحظه که مورد روبه‌رویم با نهایت توانایی، جیغ می‌کشید، تنها احتیاج به یک فشنگ داشتم. چاره چه بود. باید جمع‌اش می‌کردم. به سرعت نزدیکش شدم و با دست راست، چاقویم را از قلافش که سمت چپ کمرم بسته بودم، بیرون کشیدم و شاهرگ گردن مورد را زدم. در ورودی آپارتمان را که باز کردم، صدای افتادن مورد را شنیدم. قبول دارم، کارم در آن مأموریّت چندان تمیز نبود. دو خون‌ریزی بی‌جهت. دو جای خانه کثیف شده بود. یکی بی‌خودی کشته شد. و از همه مهم‌تر جیغ و داد مورد. اگر چند دقیقه بیشتر سروصدا شده بود، امکان هر اتّفاقی بود؛ بیدار شدن همسایه‌ها و...
آن مأموریّت امّا، نقطه‌ی عطفی در زندگی‌ام بود. چند درس از آن شب گرفتم. یکی کنار گذاشتن قانون سه فشنگ. دوّم بسنده نکردن به رفتن مرد از خانه در مأموریت‌هایی که مورد زن بود. و سوّم این‌که شنبه‌ها، کار تعطیل است.

دوشنبه

آن‌جا تهِ خطّ است

آن‌جایی که لِفتی [ال پاچینو] در «دنی براسکو»، فهمیده که دنی پلیس بوده، نفوذی بوده، کسی که سال‌ها با او رفیق بوده و اجازه داده بهِ‌ش نزدیک شود، و حالا باید تن بدهد به قوانین گنگسترها. که اگر یکی در میان جمع، فردی را وارد گروه کرد و آن فرد پلیس از آب دربیاید، باید کشته شود. می‌داند این آخرین‌بار است که از خانه‌اش خارج می‌شود و دیگر، برگشتی در کار نیست. ساعتش، کلیدهایش و کیف پول‌اش را روی میز می‌گذارد و بیرون می‌زند. آن‌جا تهِ خطّ است. پیش‌تر لفتی گفته بود: «یه مرد عاقل همیشه کارش درسته. حتّا اگه کارش اشتباه باشه، باز هم درسته.»