پنجشنبه

امروز بود یا فردا بود که امیرمسعود احتمالاً عاشق، ما رو گذاشته بود بیخ دیوار و داشت با دوربین کنون‌اش ازمون عکس می‌گرفت. پرسید می‌دونید عشق چیه؟ خواهرم گفت نه. برادرم گفت نه. کسی که توی اون جمع از همه بی‌خبرتر بود، من بودم که من هم گفتم نه. من آن زمان داشتم دانشم رو درباره‌ی مثلث برمودا افزایش می‌دادم. سه کتاب درباره‌ی مثلث برمودا داشتم. «مثلث برمودا و اسراسر آن»، «گم‌شدگانِ مثلث برمودا» و «برملایی اسرار برمودا». همون‌شب که خونده بودم: «صدای ستوان تایلور به گوش رسید که دیوانه‌وار فریاد زد: ما وارد آب‌های سفید می‌شویم. خطر هم‌چون دشنه‌ای به‌سوی ما می‌آید. کمک... کمک...» صدای مهیبی از بیرون شنیدم. نور شدیدی از بیرون توی اطاق تابید. بعدش صدای آدم‌هایی رو شنیدم که جیغ و فریاد می‌کشیدند. پشت‌سر مادرم از پله‌ها پایین رفتم. دم در مردی گفت «بیمارستان رو زدن». از چند کوچه رد شدیم. مادرم چادرش رو توی خودش جمع کرده بود و می‌دوید. پشت‌سرش می‌دویدم. سر خیابان اصلی، ساختمانی آتش گرفته بود. مردم هراسان دور آتش می‌دویدند و جیغ می‌زدند. مثل یک‌جور مناسک مذهبی بود. رفتم کنار مادرم ایستادم. برگشتم مادرم رو دیدم. به صورتش احتیاج داشتم. مادرم صورتش رو با دست‌هاش پوشانده بود. بچه‌هایی رو می‌دیدم که آتش گرفته بودند و می‌سوختند. باد می‌آمد و خاکسترهای‌شان رو به هوا می‌برد. پرستارهایی رو می‌دیدم که آتش گرفته بودند و می‌سوختند و باد می‌آمد و خاکسترهای‌شان رو به هوا می‌برد. دکترهایی رو می‌دیدم که آتش گرفته بودند و می‌سوختند و باد می‌آمد و خاکسترهای‌شان رو به هوا می‌برد. آرام زیر چادر مادرم خزیدم. از زیر چادر هم آتش و سوختن‌ها ادامه داشت.
چندشب بعد، یک‌جایی وسط مثلث برمودا، داشتم غزل رو می‌بوسیدم. خیس عرق بودم. دهانم خشک شده بود. تشنه شدم. بلند شدم رفتم آشپزخانه آب بخورم. توی اطاق مادرم رو دیدم که نشسته بود و دعا می‌خوند. دعاهای او شبیه یک آواز بود. خاله‌ام برایم تعریف کرده بود که مادرم چندسال پیش، یه‌شب، برای پیداکردن برادراش و کسی که خیلی دوستش داشت به جنوب می‌ره. اون‌جا مدت‌ها توی بیابان‌ها و دشت‌ها منتظر صدای اون‌ها می‌شه. یه‌روز صدای شلیک گلوله‌ای رو می‌شنوه. دامنش رو بالا می‌گیره و به سمت صدا می‌دوه. با هر قدمش صدای یه تیر رو می‌شنوه. اولش صدای تک تیرها و بعدش تک‌تیرها تبدیل به رگبار می‌شن. شمارش اونا از دستش درمی‌ره. وقتی به بالای تپه‌ی مشرف به دشت می‌رسه، آدم‌هایی رو می‌بینه که گلوگه می‌خورند و به زمین می‌افتند. خاله‌ام تعریف کرده که مادرم از تپه پایین می‌ره و سر هر جنازه می‌نشینه و صورت جنازه‌ها را برمی‌گردونه تا برادراش و اون کسی که خیلی دوستش داشته رو پیدا کنه. اما اون‌ها رو پیدا نمی‌کنه. مادرم وقتی ناامید می‌شه، روی آن دشت طاق‌باز دراز می‌کشد. روی آسفالت سرکوچه، کنار جوب می‌خوابه. بعد از آن روز، مادرم چهل‌شبانه‌روز برای اون‌ها مرثیه‌خوانی می‌کنه. بعد از چهل‌شبانه‌روز اشک‌هاش رو پاک می‌کنه و منتظر می‌مونه. اون‌‌شب مادرم رو دیدم که دعا می‌کرد. از پنجره دیدم که دعای مادرم از خانه بیرون رفت و به آسمان و به دل ابرها رفت و باران شد و به زمین بارید. درختان و آسفالت و سنگ و تیرهای چراغ برق و سقف ماشین‌ها رو می‌دیدم که باران رو با آغوش باز بغل می‌کنند و همه‌ش رو سَرمی‌کشند. محله به عقب خم شده بود و دهانش رو باز کرده بود. از پشت پنجره خاکسترهای بچه‌ها و پرستارها و دکترها رو دیدم که در هوا معلق بودند و آرام روی زمین می‌نشستند.
فرداصبحش امیرمسعود احتمالاً عاشق با دوربین کنون داشت از ما عکس می‌گرفت. من توی آشپزخانه کنار یک دبه‌ی روغن ایستاده بودم. امیرمسعود احتمالاً عاشق گفت حواست به این دبه هست که؟ درِ دبه چیز خطرناکیه. اون زمان درِ دبه‌ی روغن‌ها با همه‌ی اون‌‌چیزهایی که می‌خواستند بهم آسیب بزنند، در اتحادی نامقدس و شوم بودند؛ با چرخ گوشت با اون پوزه‌ی کشیده‌اش، با نبودِ پدرم و رفتن غزل به یکی از شهرهای وسط نقشه. این‌ها می‌خواستند به من آسیب برسونن.
عصر فردای آن شب، دم در منتظر عموکریم، شوهرخاله‌ام ایستاده بودم. عموکریم مردی کوتاه‌قد بود که همیشه گردنش متمایل به پشت‌سرش کج بود. و همیشه در حال خندیدن بود. وانتش رو دیدم که مثل همیشه دنده‌عقب از خیابان توی کوچه پیچید. وانت عموکریم یک عیبی داشت که مستقیم جلو نمی‌رفت. عموکریم هم هیچ‌وقت دنبال تعمیرش نرفته بود. برای همین وانتش رو دنده‌عقب می‌روند. ما عازم شهربازی بودیم. پشت وانت سوار شدیم و دنده‌عقب راه افتادیم. باسرعت کوچه‌ها و خیابان‌ها رو دنده‌عقب رد می‌کردیم. عموکریم رو از توی شیشه‌ی عقب وانت می‌دیدم. یک دستش به فرمون چسبیده بود و با دست دیگه‌ش روی صندلی ضرب گرفته بود. داشت شعر همیشگیش رو می‌خواند: «اگه تو بری، دنیا به آخر می‌رسه، اگه تو نری، دنیا به آخر می‌رسه. اگه تو بری دنیا به آخر می‌رسه، اگه تو نری دنیا به آخر می‌رسه.» این شعر رو برای خاله‌ام می‌خوند. از دور اولین چیزی که دیدم چرخ‌وفلک بود. باد به صورتم می‌خورد. بعدش گوریل‌انگوری رو دیدم. مثل همیشه اون‌جا ایستاده بود. هم‌چون یک دیده‌بان، یک ناظر. با پیراهن و شلوار سرهمیِ آبی‌رنگش. خندان. با بازوهایی سفت و محکم. استوار اون‌جا ایستاده بود و ده‌ها صندلی رو دور خودش می‌چرخاند. در سکوت. در کم‌حرفی. شب اون‌روز آقای جلال مقامی توی تلویزیون ظاهر شد و به ما گفت یک دختری کلکسیون پاک‌کن داره. انواع پاک‌کن‌ها با اشکال مختلف. پاک‌کن‌هایی به شکل حیوانات. پاک‌کن‌هایی به شکل وسایل خونه. همیشه فکر می‌کردم آقای مقامی، همون علی‌اکبر مهدی‌پور است که اسمش روی کتاب‌های مثلث برمودا آمده. اما هیچ‌وقت دنبال اثبات این حرفم نرفتم.
درست همون‌موقع که خیره به آقای مقامی و صدایش بودم، مردی توی قطار، صدای مأمور لباس آبی رو می‌شنوه که داد می‌زده «چرا این‌جا ولو شدید. بلندشید سربازا. مردم می‌خوان برن دست‌شویی. ساکاتون رو از توی راه‌روها بردارید. بلندشید بابا.» مرد توی یکی از کابین‌ها، کنار پنجره‌ی قطار نشسته. یک پاش رو بالا آورده و توی شکمش جمع کرده. بعد از صدای مأمور لباس آبی، تنها صدایی که می‌شنوه، صدای سکوته. بعدش هم باز هم صدای سکوت می‌شنوه. از جیب پیراهنش بسته‌ی وینستون عقابی رو درمی‌آره. پلاستیک روی بسته‌ی وینستون عقابی صدا می‌ده. بسته‌ی وینستون عقابی رو تکون می‌ده. سیگارها توی بسته به صف می‌شن؛ «من رو بردار، من رو بکش بیرون.» مرد یه‌نخ از توی بسته در‌می‌آره. اون نخ سیگار خیلی خوش‌حال می‌شه. مرد کبریت رو می‌کشه و سیگارش رو روشن می‌کنه. یک گوشه از کابین یک قطار دراز روشن می‌شه و بعد تاریک می‌شه. مرد سرش رو روی شیشه‌ی چرب قطار می‌گذاره. دستش رو می‌بره توی جیبش و با چندتا عکس بیرون می‌کشه. به سیگارش پک می‌زنه. زیرلب می‌گه «مصطفا، محمود، حکیم، الیاس، امییییر.» عکسا رو دوباره برمی‌گردونه توی جیبش.

جمعه

یک پرینتر سه‌بعدی آورده‌اند و گذاشته‌اند توی دفتر. پرینتر را کسی به‌صورت ناشناس برای‌مان هدیه فرستاده. این اولین پرینتر سه‌بعدی است که از نزدیک می‌بینم. دستگاهی اندازه‌ی یک میز تحریر. با بدنه‌ای فلزی با کلی سیم که به آن وصل است. چندین چراغ و یک مانیتور کوچک هم روی آن است. دی‌روز صبح کسی از طرف نمایندگی تولیدکننده‌ی پرینتر آمد و راهش انداخت. کارش که تمام شد همه را جمع کرد و توضیحاتی درباره‌ی نحوه‌ی استفاده از پرینتر داد. این‌که فقط چیزهای ضروری‌ای که می‌خواهیم پرینت بگیریم. آخر شب هم آن را خاموش کنیم. بعد دکمه‌ی روشن و خاموش‌کردن پرینتر را به‌مان نشان داد. بعدش دکمه‌ی ریست‌کردن. او درباره‌ی چراغ‌های روی پرینتر هم توضیح داد. ساده بود. قرمز چشمک‌زن یعنی پرینتر دارد اطلاعات را برای پرینت «پردازش» می‌کند. وقتی سبز می‌شود یعنی باید منتظر پرینت داده‌ها باشیم. اگر هم قرمز بماند یعنی پرینتر نتوانسته داده‌های شما را شناسایی و پرینت بدهد. بعد از رفتن او مسئول انفورماتیک دفتر هم تمام کامپیوترها را از طریق شبکه به آن وصل کرد. از دی‌روز بچه‌ها کلی چیز پرینت گرفتن. از هر چیزی که می‌شود پرینت گرفت، پرینت گرفته‌اند. ماگ با انواع طرح‌ها، قالب‌های مختلف خودکار، قاب گوشی. ساعت روی میز. یکی از بچه‌ها وسائل مختلف خانه را در اندازه‌ی خیلی کوچکی پرینت گرفت و گفت می‌خواهد به کسی هدیه بدهد. یکی از بچه‌ها قطعه‌های یک صندلی لهستانی را پرینت گرفت و آن را روی هم سوار کرد و با خود برد. توی تمام کامپیوترها برنامه‌ی پرینتر را نصب کرده‌اند. چیزی که پرینتش را می‌خواهی، داخل آن برنامه آپلوید می‌کنی. برنامه به سرورهای تولیدکننده‌ی پرینتر وصل می‌شوند و می‌گردد تا شکل آن را پیدا کند و بعد پرینت می‌گیرد. امشب تا دیروقت دفتر ماندم و کار کردم. کسی نبود. همه رفته بودند. برنامه‌ی پرینتر را باز کردم. نوشتم: «اگرچه دلتنگی حقیقت نباشد، اما باشد» بدو خودم را رساندم پیش پرینتر. منتظر ماندم. هیجان داشتم که ببینم پرینتر چه چیزی بیرون می‌دهد. پرینتر شروع کرد به پرینت گرفتن. یک توده‌ی سفیدرنگِ بی‌شکل از آن چاه خروجی پرینتر بیرون آمد. چندتا چیز مختلف پرینت گرفتم. یک لیوان بزرگ دسته‌دار. یک قاشق و یک کاسه؛ شکل همان‌چیزی که تام سایر باهاش غذا می‌خورد. برگشتم پشت کامپیوترم. در برنامه نوشتم «مرد در تاریکی نشسته بود. صدایش را می‌شنیدم که می‌گفت این دردورنجی است که خودم باعثش شده‌ام. بعد چاقوی کوچکی را از جیبش درآورد و نوک تیز آن را زیر یکی از ناخن‌هایش انداخت و آن را از جا کند. فریاد خفه‌ای سر زد. من هرچه می‌دویدم نمی‌توانستم به آن مرد برسم. هرچه می‌دویدم فاصله‌ام با مرد کم نمی‌شد. مرد دوباره نوک چاقو را زیر یکی از ناخن‌هایش انداخت و آن را کند. بعد سراغ یکی دیگر از انگشت‌هایش رفت. یک به یک ناخن‌ها را می‌کند و فریاد می‌زد. از نوک انگشتانش خون می‌چکید. داد زدم بس کن. برگشت و نگاهم کرد. صورتش را دیدم. خودم بودم.» این را نوشتم. کلیک روی تب پرینت و پشت میز ماندم. جُم نخوردم. صدای پرینتر توی دفتر می‌پیچید. رفتم داخل اطاق. پرینتر سطحی را پرینت گرفته بود سیاه‌رنگ که رویش قطعه‌های قرمزرنگی افتاده بود. شب از نیمه گذشته بود و من هر چه می‌خواستم پرینت می‌گرفتم. هرچه که فکر می‌کردم. هرچه که به ذهنم می‌آمد. نوشتم: «سربازی با صورت در لجن افتاده بود. هم‌رزمانش از پشت سنگرهای‌شان فریاد می‌زدند: دلاور برخیز. و مرد هم‌چنان افتاده بود.» پرینتر سربازی را پرینت گرفت که به صورت افتاده بود. بعدش یک بالن پرینت گرفتم. و بعد از آن چند آسیاب‌بادی. بعد هم یک چکش. نوشتم: «روی تپه‌های لویزان بودیم. نوزده سال قبل بود. دوازده‌سال داشتم. بهمن‌ماه بود. از روی زمین سنگ برمی‌داشتم و سمت شهر پرتاب می‌کردم. ماشین را کنار جاده پارک کرده بودیم. پدرم سیگار می‌کشید و یک‌دستش را داخل جیب شلوارش کرده بود. دوردست را تماشا می‌کرد. شده بود مثل کسی که خوب می‌داند چی به چی هست. گفت می‌دونی از کجا شروع شد؟ گفتم نه. بعد سکوت کرد. چند پک دیگر به سیگارش زد. دولا شد و سنگی از روی زمین برداشت و پرتاب کرد. باز دولا شد و سنگ دیگری برداشت و پرتاب کرد. و دوباره این کار را تکرار کرد. یک‌ساعتی، تقریباً همزمان باهم از روی زمین سنگ برمی‌داشتیم و پرتاب می‌کردیم.» این را هم پرینت گرفتم. پرینتر تکه‌سنگ‌هایی را بیرون داده بود. خسته شده بودم. پرینتر هم. بدنه‌ی پرینتر داغ شده بود. رفتم و در محیط برنامه نوشتم:
«کجا می‌روی زندانبان زیبا
با این کلید آغشته به خون؟»
منتظر شدم. چراغ‌های قرمز شروع کردن به چشمک زدن. بعد چراغ، قرمز ماند. چیزی بیرون نیامد. پرینتر را خاموش کردم.

دوشنبه

دقیقاً صبح سه‌روز پیش رفتم قهوه‌خانه‌ی توی وزرا. بعضی از صبح‌ها، بعضی از عصرها و بعضی از شب‌ها می‌روم آن‌جا. نیمرو و املت و دیزی‌های خوبی دارد. چایی هم دارد. چایی‌هایش را توی آن استکان‌های کمرباریک می‌آورد. کم اما خوش‌طعم. خوش‌دست. با یک قند و دو قلپ تمام می‌شود. دکتر روی میز ضرب گرفته بود و داشت می‌خواند «آن‌که مرا زتو جدا می‌سازد، خیر نبیند که چه‌ها می‌سازد». دکتر پیرمردی بود که صورتش پر از چین‌وچروک بود. دکتر از صبح تا شب توی قهوه‌خانه می‌نشیند. گاهی با کناردستی‌اش حرف می‌زند، گاهی چایی و سینی غذا را می‌آورد. اما بیش‌تر وقت‌ها هیچ‌کاری نمی‌کند. می‌نشیند یک گوشه و روبه‌رویش را نگاه می‌کند. دکتر صبح می‌آید و شب می‌رود. نمی‌دانم دکتر پول از کجا می‌آورد. کجا زندگی می‌کند، کجا می‌خوابد، زن‌وبچه‌ای دارد یا نه. ازش شنیده‌اند که گفته آلمانی درس می‌دهد چون بیست‌سال در مونیخ زندگی کرده. آن‌جا هم دکترای اقتصادش را گرفته. همیشه از دروغ‌هایش خوشم می‌آید. دوتاچایی پشت‌سرهم سفارش داده بودم. آن‌ها را خورده بودم. رفتم توالت. در را بستم و نشستم. روی در توالت لابه‌لای نوشته‌های درهم‌وبرهم یکی با خودکار قرمز و با خط بدی در دوخط زیر هم نوشته بود:
«ابر و باران و من و یار ستاده به وداع
من جدا گریه‌کنان، ابر جدا، یار جدا».
دوست داشتم من هم چیزی روی در بنویسم. از توالت بیرون آمدم و از آقایی که پشت دخل نشسته بود خودکار گرفتم. دوباره رفتم داخل توالت و در را بستم. فکر کردم. اما هرچی فکر کردم شعری، نکته‌ای یادم نیامد که بنویسم. در را باز کردم و بیرون آمدم. املت سفارش دادم. دکتر داشت با مرد جوانی که کنارش نشسته بود آلمانی حرف می‌زد. تندتند. سلیس. مرد جوان فقط سرش را تکان می‌داد. پیش‌خدمت املتم را آورد. املت داخل یک ظرف مسی بود. سریع از جام بلند شدم و رفتم توالت. زیر همان دو خط شعر نوشتم: «ما سپر انداختیم گر تو کمان می‌کشی.» بیرون آمدم و شروع کردم با اشتها املتم را خوردم. مرد کناردستی دکتر رفته بود. دکتر تنها شده بود. داشت می‌خواند: «تو که بی‌وفا نبودی، پرجور و جفا نبودی». املتم را خوردم و حساب کردم و از قهوه‌خانه بیرون زدم.
دی‌شب دوباره راهی قهوه‌خانه شدم. دکتر یک گوشه نشسته بود و روبه‌رویش را نگاه می‌کرد. قهوه‌خانه خلوت بود. مشتری‌ای به غیر از من توی قهوه‌خانه نبود. روی میز کنار پنجره، جای همیشگی‌ام کیفم را گذاشتم و رفتم توالت تا دست‌هایم را بشورم. شستم و برگشتم و چشمم به در توالت افتاد. زیر جمله‌ای که من نوشته بودم، نوشته شده بود: «فاشیست‌های ناپل در نوامبر ۱۹۲۶ ده‌ها کمونیست را به داخل دریای مدیترانه انداختند.» سریع بیرون آمدم. دکتر زیرچشمی داشت نگاهم می‌کرد. از توی کیفم خودکار را برداشتم و دوباره داخل توالت برگشتم. زیر آن جمله‌ی دهشتناک نوشتم: «زمان همه‌چیز را می‌دهد و همه‌چیز را بازپس می‌گیرد. همه‌چیز در تغییر است اما هیچ‌چیز تباه نمی‌شود.» احساس کردم حالم بهتر شده است. از توالت بیرون زدم. یک چایی سفارش دادم. دکتر داشت املت می‌خورد. یک تکه از نان را کند و لقمه‌ای گرفت و گذاشت داخل دهانش. با دهان پر خیره به ناکجا، گفت: «آن‌چه اهمیت دارد گمان است و نه واقعیت.» یک چایی دیگر سفارش دادم و آن را هم خوردم. بلند شدم و رفتم سمت دخل. پول دوتاچایی را حساب کردم. موقع رفتن، مرد پشت دخل دستم را گرفت. هول کردم. می‌خواستم دستم را بیرون بیاورم ولی مرد دستم را محکم گرفته بود. به مرد نگاه کردم. مرد هم به چشم‌های من نگاه کرد. گفتم: «چیزی می‌خواین؟» مرد گفت: «خودکارم پیش شماست.» خودکار را از کیفم درآوردم و بهش دادم. دستم را ول کرد. صدای دکتر را شنیدم. داشت با دهانش آهنگ «خوب، بد، زشت» را می‌زد. «دی دی دینگ، دینگ دینگ دینگ/ دی دی دی، دینگ دینگ دینگ» قسمت سوتش را هم سوت زد. او را دیدم که داشت می‌رفت سمت توالت. از قهوه‌خانه بیرون زدم. هوا طوفانی شده بود. باد شدیدی می‌وزید. هوای طوفانی و ابری دل گرفته‌ام را گرفته‌تر کرد.

چهارشنبه

نامه‌ای عاشقانه از آسایش‌گاه ایالتی

عکس را گذاشته بود کف دستش. آورد جلوی چشمام. روی پنجه‌های پایش نشسته بود. یک دستش را روی قلبش گذاشته بود و نوک انگشت‌های یک دستش هم روی زمین. حفظ تعادل. شده بود عین کارآگاه‌هایی که بالای سر جنازه‌ای می‌نشینند. شده بود عین شکارچی‌ها بالای نعش حیوانی. اما او نه کارآگاه بود، نه شکارچی. نه سرنخی کشف کرده بود و نه حیوانی شکار. او چه کار کرده بود؟ چنددقیقه بعد از گرفتن این عکس، همراه عکاس بلند می‌شوند و می‌دوند. خودش جلوتر می‌رود و عکاس، رفیقش هم پشت‌سرش. از کوچه‌ها و خیابان‌ها و بلوارها رد می‌شوند. سر یک خیابان می‌ایستند. می‌خواهند بروند آن طرف خیابان اصلی؛ آن‌طرف بیست‌متری زارع. دولا می‌شوند و با گام‌های سریع عرض خیابان را رد می‌کنند. تا نیمه‌های خیابان که می‌رسند صدای فریاد را می‌شنوند؛ «بخوابید روی زمین». و بعد سیاهی. یک‌کم نور. نور شدید. اکبر گفت «سر داوود روی پاهای من بود. پاهای من توی شکم اکبر. دستای داوود رفته بود زیر کمر من.» پیچیده بودند توی هم.
داوود داشت توی سالن راه می‌رفت. این‌قدر می‌رفت تا می‌رسید به نزدیکی‌های دیوار،‌ برمی‌گشت و راه رفته را برمی‌گشت. از کنار تخت‌ها رد می‌شد و دستش را روی نرده‌ی پایین تخت‌ها می‌کشید. می‌رفت بین فضای خالی تخت‌ها دوباره همان مسیر را برمی‌گشت. از ساختمان بیرون می‌رفت. پله‌ها را پایین می‌رفت و توی حیاط یک دور می‌زد و دوباره برمی‌گشت داخل ساختمان. از پله‌های طبقات، تا پله‌ی دوازدهم می‌رفت، دوباره پله‌ها را می‌گرفت و برمی‌گشت پایین توی سالن اصلی. وارد اطاق‌ها می‌شد و بیرون می‌آمد. «دکتر گفته. گفته باید راه بره. راه‌رفتن براش خوبه. راه که می‌ره، آروم می‌شه. مثل بقیه آدم‌ها.» این را اکبر گفت. دوتایی کنار هم لبه‌ی تخت نشسته‌ایم. لباس سفیدی پوشیده با راه‌راه‌های آبی کم‌رنگ. راه‌راه‌های افقی. راه‌راه‌هایی که روی تمام لباسش به موازات هم کشیده شده بودند و از هر دوطرف می‌رفتند و در پهلویش غیب می‌شدند و از پشت به‌هم می‌رسیدند. لباس برایش بزرگ بود. آستین‌هایش را هر یک‌ربع بیست‌دقیقه بالا می‌زد. آن‌ها دوباره پایین می‌آمدند و دوباره آن‌ها را بالا می‌زد. حرکت آستین‌ها نامحسوس بود. یک‌چیزی مثل حرکت عقربه‌های ساعت. حرکت‌شان را نمی‌فهمیدی. لیز خوردن‌شان را نمی‌دیدی. شلوارش هم سفید بود با راه‌راه‌های آبی کم‌رنگ عمودی. خط‌ها به دم‌پا می‌رسیدند. پاچه‌ی شلوارش را هم بالا زده بود. برایش بزرگ بود. از خشتکش معلوم بود. فاصله‌ی خشتک تا سطح زمین، فاصله‌ی کمی بود. به اکبر گفتم «چرا لباس‌هایت را با داوود عوض نمی‌کنی؟» لباس و شلوار داوود برایش تنگ بود. لباسش تنگ بود.آستین‌های لباس داوود بدون تا، به زور به آرنجش رسیده بود. شلوارش هم بالاتر از مچ پایش. لباس‌هایش یک‌جوری بود که دیگر شک کردم. انگار دوتایی با این لباس‌پوشیدن دارند بقیه را دست می‌اندازند.
«بلند شو برو از جلو ببین. لباس داوود با من فرق می‌کنه.» بلند شدم و سمت داوود رفتم. داوود رو به دیوار ایستاده بود و داشت تابلو را می‌دید. سرم را نزدیک کمرش کردم. اکبر راست می‌گفت. راه‌راه‌های داوود با راه‌راه‌های اکبر فرق می‌کرد. رنگ خط‌های پیراهن داوود با اکبر فرق داشت. برای داوود صورتی بودند. داوود بلندقد بود. ترکه‌ای. با شکمی تو رفته. کمی خمیده. دست‌های دراز. پاهایی درازتر. گودی زیر کتف‌هایش از زیر پیراهن تنگش معلوم بود. آخرین دکمه‌ی پیراهنش باز بود. «اون یکی رو هیچ‌موقع نمی‌بنده.»
- چرا؟
- نمی‌دونم.
لباس‌های با راه‌راه‌های آبی از آنِ مزمن‌ها بود. لباس‌های با راه‌راه‌های صورتی، برای حادها. یک اقدام ساده‌ی مدیریتی. برای آسان‌کردن کار پرستارها. برای راحتی خودِ صاحبان لباس. زیاد باهم فرق نداشتند. ظاهری که به زور معلوم بود. باید نزدیک می‌شدی تا تفاوت رنگ‌شان را متوجه شوی. اما از نظر معنوی، تفاوت دقیقاً همین‌جا بود. نه این‌که اگر آن لباس راه‌راه‌های صورتی را تنت می‌کردند، آن‌جا ماندگار بودی، نه. می‌رفتی بیرون، مانند راه‌راه آبی‌ها. می‌آمدند و می‌بردنت بیرون. اما با این‌حال، اکبر می‌گفت کم‌تر راه‌راهِ صورتی‌ای بوده که برود و برنگردد. او شروع کرد از مناسکی که هرچندوقت یک‌بار، برگزار می‌کنند، گفتن. گفت معمولاً نزدیک‌های ظهر این اتفاق می‌افتد. راه‌راه صورتی‌ای، آماده‌ی رفتن می‌شود. بقیه دورش جمع می‌شوند. «مثلن اون رو می‌بینی؟» با دست مردی را اشاره کرد که آن طرف، گوشه‌ی سالن، روی تختش خوابیده بود و کتاب می‌خواند. مرد زیرپوش حلقه‌ای به تن داشت. ملافه‌اش را تا شکمش بالا کشیده بود. اکبر گفت اسمش مسعود است. پریروز همه دورش جمع می‌شوند. با همه خداحافظی می‌کند. همه را بغل می‌کند. بقیه را می‌بوسد. سایرین با گردن کج نگاهش می‌کنند. مزمن‌ها بیش‌تر از بقیه البته. اکبر این‌جوری گفت. بعد سرود مخصوص‌شان را باهم سرمی‌دهند: «ایشالله بری و برنگردی [مکث] ایشالله، ایشالله بری و برنگردی [مکث] ایشالله، ایشالله بری و برنگردی [مکث] ایشالله». بین هرکدام هم، یک‌بار دست‌ها رو به‌هم می‌زنند. اکبر سکوت کرد. اکبر را دیدم که تکه چوب‌کبریتی را توی دهانش کرده بود. انگار یک‌چیزی لای دندان‌هایش رفته بود. گفتم «خب؟»
- هیچ‌چی. پریروز رفت، با ساکش. دیروز دوباره برگشت. با همون ساکش. رفتم بهش گفتم جانِ اکبر به زیپ ساکت دست زدی اصلاً؟ الآن هم دمغه.
داوود هم‌چنان داشت تابلوی روی دیوار را نگاه می‌کرد. تابلو،‌ یکی از همان تابلوهای معروف بود که ازش میلیاردها نسخه، در ورژن‌های مختلف وجود دارد. دشتی و درختی و خورشیدی و گاوی و زنی روستایی در جلو و خانه‌ای روستایی در چشم‌انداز. داوود یک‌ترم بالاتر از اکبر در دانشکده‌ی جندی‌شاپور اهواز، مکانیک می‌خوانده. هر دوتای‌شان بچه‌ی تهران بودند. تعطیلات وسط ترم باهم به تهران برمی‌گشتند. بعد از تعطیلی با هم به اهواز برمی‌گشتند. اکبر از «برگشتن» آخر هر دو جمله استفاده کرد. تا سال ۵۸، که دانشگاه‌ها تعطیل شد. و بعد جنگ شروع شد. دوتایی جنگیدن. باز هم دوتایی جنگیدن. یک‌خورده دیگر هم دوتایی جنگیدن. و بعد آن اتفاق خیابان بیست‌متری. سرش را انداخته بود پایین. گفت «موجی آمده و ما را بُرد.» پرسید: «ادبی بود؟» بعد گفت «خیلی این عبارتی که ساختم رو دوست دارم. همین‌جوری استفاده‌ش می‌کنم تا یادم نره.»
داوود تابلو را ول کرده بود و آمده بود لبه‌ی تختش، روبه‌روی ما نشسته بود. زل زده بود به ما. پاهایش برعکس ما که از تخت آویزان بود، روی زمین گذاشته بود؛ کامل. داوود ازدواج کرده بود. یک پسر هم حاصل این ازدواج‌شان بود. اکبر می‌گفت داوود با همسرش رابطه‌ی بسیار گرمی دارد. روزهایی که داوود این‌جاست، یعنی بیش‌تر مواقع، همسرش بهش سرمی‌زند. همسر داوود معلم است. اما با شهرام پسرش، اکبر گفت آن‌ها خیلی کم باهم حرف می‌زنند. اکبر گفت، داوود چندباری بهش گفته که شهرام، دوست‌دخترش را به خانه می‌آورد. همین او را معذب می‌کند. «پنج‌شنبه، جمعه‌ها معمولاً داوود این‌جاس. خونه‌ش نمی‌ره. البته شنبه و یک‌شنبه و دوشنبه و گاهی سه‌شنبه‌ها و چهارشنبه‌ها هم این‌جاس. خونه‌ش نمی‌ره.» نمی‌توانستم آن لحظه‌ای را تجسم کنم که داوود با آن تن صدای پایینش، یک‌روز می‌رود و از شهرام می‌پرسد «پسر این دختره کیه توئه؟ زنته؟ نه. شریکته؟ نه. همکارته؟ نه، چیه توئه؟» شهرام هم برمی‌گردد و به پدرش می‌گوید «هیچ‌چیم. فقط باهم خوبیم.» اکبر می‌گفت داوود به مدت سه‌روز هر چنددقیقه یک‌بار درحالی‌که زانوهایش را می‌مالیده بهش می‌گفته «باهم خوبن. عجیبه.»
من و اکبر بلند شدیم تا برویم پشت ساختمان. داوود هنوز همان‌جایی که نشسته بود، بود. داشت به جای خالی ما که دیگر نبودیم، نگاه می‌کرد. «می‌آد. داره نفس می‌گیره. می‌آد. بریم.» پشت ساختمان مکانی‌ست برای برخی از چیزها. برای بعضی از اسباب و وسیله‌ها و تیروتخته‌هایی هم‌چون میز و کمدهای بدردنخور. زیرپوش‌های پاره. تک‌لنگه‌های کفش. جوراب‌های بی‌جفتِ کرم و مشکی. پلاستیک‌های سیاه‌رنگ و چندچیز که تشخیص هویت‌شان دشوار است. مانند هر پشت ساختمان دیگری. مکانی است برای بعضی از افراد، مثلن اکبر و داوود. پشت ساختمان درواقع یک فضای خالی است، تنگ است، که بین تنه‌ی اصلی ساختمان و دیوار قرار دارد. کف آن‌جا آب جمع می‌شود. لجن می‌شود. بوی بدی آن‌جا وجود دارد. بوی ادرار مانده. آن‌جا ته مسیر بوی یاس‌هایی که در حیاط کاشته‌اند هم هست. ته مسیر هر بویی. شیب ساختمان،‌ به سمت آن‌جاست. اکبر می‌گفت اگر یک تکه کاغذ یا یک پر را از در ورودی، توی حیاط رها کنی، آن چیز، روی هوا حرکت می‌کند و می‌رسد به این‌جا. جریان هوا به این سمت است. گفت این قضیه را آزمایش کرده‌اند. بهش سیگار تعارف می‌کنم. یکی از پاکت برمی‌دارد. پیراهنش را بالا می‌زند. می‌بینم بالای شلوارش را هم به داخل تا زده. تای آن را آرام باز می‌کند. کبریتی را آن‌جا جاساز کرده. «گیر می‌دن.» سیگارش را روشن می‌کند و دودش را بالا می‌دهد. داوود در پشتی ساختمان را باز کرد و آمد پشت سرمان که روی سکو نشسته‌ایم، ایستاد. بهش می‌گویم «سیگار می‌خوای؟»
- «بدم نمی‌آد. لطف می‌کنی.» یک نخ سیگار از پاکت درمی‌آورم و برایش روشن می‌کنم. دولا می‌شود و از دستم می‌گیرد و پکی بهش می‌زند و بعد سیگار را برانداز می‌کند.
- چیه؟
- کنت چهار.
- بد نیست. گلو رو نمی‌زنه.
اکبر بهم گفت که فقط به‌خاطر داوود به این‌جا سر می‌زند. هفته‌ای چندشب می‌آید و این‌جا می‌ماند و دوباره به خانه‌اش توی تیردوقلو، میدان خراسان برمی‌گردد. اکبر نتوانست لیسانسش را بگیرد. یعنی نشد به دانشگاه برگردد. یعنی نمی‌توانست. مخصوصاً سال‌های اول بعد از جنگ. الآن پنجاه‌وهشت سالش است. برایم از کارش در مغازه‌ی کانال‌سازی کولر گفت. برایم تعریف می‌کرد که چگونه ورق‌های آلومینیوم را برش می‌دهند. بعد چهار طرف ورق را صاف می‌کنند و دو طرف ورق را به‌هم جوش می‌دهند. تا بشود این. به کانال کولری که روی پشت‌بام ساختمانی آن طرف خیابان بود، اشاره کرد. اکبر ازدواج نکرده. پدرش بعد از جنگ فوت کرده و با مادر پیرش زندگی می‌کند. اکبر وقتی می‌ایستد، کله‌اش به جناق سینه‌ی داوود می‌رسد. قدش این‌قدر است. توپر است. دست‌های گوشتالویی دارد. شکم دارد. البته گفت قبل‌ها این‌جوری نبوده. این‌قدر که توی تخت‌خواب مانده هیکلش از فرم درآمده و به فرم دیگری تبدیل شده. بهم گفت «می‌خوام بسازمش.»
داوود پشت سر ما راه می‌رفت. در یک‌جای چندقدمی، می‌رفت و می‌آمد. هرچندوقت یک‌بار، وقتی بالای سر ما می‌رسید، مکث می‌کرد و ما را نگاه می‌کرد و دوباره راه می‌افتاد. «داوود یه سیگار دیگه می‌خوای؟» اکبر بهش گفت.
- بدم نمی‌آد.
پاکت سیگار را گذاشته بودم بین خودم و اکبر. اکبر دو نخ از توش درآورد و گذاشت روی لبش. دوتاش را با هم روشن کرد. یکی‌ش رو به داوود داد. اکبر گفت «همیشه به این می‌گم داوود تو چه‌جوری این‌قدر حالیت می‌شه اما خودت این‌قدر بدبختی؟» اکبر خندید. داوود ایستاده بود و داشت سیگار توی دستش را نگاه می‌کرد. بعد گفت «دودش کمه.»
وسط دست‌شویی وسیعی ایستاده بودم. یک ردیف حمام‌ها بود. اطاقک‌های کوچک که درهایش از بالا و پایین، تا سقف و کف، فاصله‌ای داشت. در یکی از حمام‌ها را باز کردم. میله‌ی دوش از وسط‌های دیوار رو به بالا رشد کرده بود و چسبیده به دیوار بالا رفته بود. چاهی هم درست وسط کف حمام بود. یک‌ردیف هم توالت‌ها بود. در وسط، کاسه‌ی توالت. یک ردیف هم سرویس‌های دست‌شویی بود. آیینه‌ای بزرگی سرتاسر دیوار بالای دست‌شویی‌ها را پوشانده بود. درِ کمدِ فلزی‌ای را که به دیوار کنار ردیف دست‌شویی‌ها تکیه داده بودند، باز کردم. روی لبه‌ی هرطبقه، برچسبی چسبانده بودند و رویش اسم کسی بود. هر طبقه برای کسی بود. وسایل شخصی‌اش. تیغ ریش‌تراشی. مسواک. خمیردندان. حوله. شامپو. صابون. شانه. قیچی. چندتایی هم ماشین ریش‌تراشی. 
دست‌وصورتم را شستم و بیرون آمدم. از سالن‌ها و اطاق‌ها رد شدم. ارواح و اشباحی را می‌دیدم. صدای‌شان را می‌شنیدم. آدم‌هایی را می‌دیدم که نفس می‌کشیدند اما زنده نبودند. مرده‌هایی را می‌دیدم که نفس می‌کشیدند. توی تخت‌های‌شان خوابیده بودند. نشسته بودند. بعضی‌شان می‌خندیدند. بعضی‌شان در سکوت بودند. حسین و محمدرضا روی یک تخت نشسته بودند و با صدای کم باهم حرف می‌زدند. مسعود را دیدم که به پهلو خوابیده بود و پاهایش را توی شکمش جمع کرده بود و داشت با نخ کنار بالشش که بیرون زده بود ور می‌رفت. همه‌ی این‌ها زیر نور کم‌جان دوسه‌تا مهتابی در پایان یک‌روز، اتفاق می‌افتاد. دم در ساختمان، بالای پله‌هایی که به حیاط می‌رسیدند، اکبر ایستاده بود. با همان لباس‌های نااندازه‌اش. آستین‌هایش مچ و انگشتانش را پوشانده بودند. حوصله‌ی بالازدن‌شان دیگر نداشت لابد. آدرسش را گرفتم. ازم خواست هروقت می‌خواستم کانال کولرم را عوض کنم پیشش بروم. بهش گفتم مگر آدم هرچندوقت یک‌بار کانال کولرش را عوض می‌کند. سکوت کرد. بهش گفتم کولر خانه‌ی من کانال ندارد. مستقیم است. از حرفم تعجب کرد. ازش خداحافظی کردم. از راهی که بین باغچه‌ها باز کرده بودند گذشتم. داوود را دیدم که داشت آن‌طرف‌تر، توی مسیر موازی، بین باغچه‌ها راه می‌رفت.

دوشنبه

ابقا

پنهان شدن. این چیزی‌ست که دلیل کمای سه روزه‌ام می‌دانم. سه روز در اغما بودم و بعد از آن دوباره بلند شدم. اما خب بعد از آن خیلی چیزها تغییر کرده بود. سال‌های سال، گاهی خودم را به آن سه روز و روزهای قبل و بعدش ارجاع می‌دهم.

همه‌چیز از نایستادنم شروع شد. نمی‌توانستم روی پایم بایستم. چند ساعت خوب بودم اما به یک‌باره روی زمین می‌افتادم. سردرد می‌گرفتم. قلبم از جا کنده می‌شد. به نفس‌نفس می‌افتادم. آن‌قدر که حالت تهوع بهم دست می‌داد. بالا می‌آوردم. چیزی نمی‌شنیدم. چیزی نمی‌دیدم. سیاهی بود. فلج می‌شدم. بی‌هوش می‌شدم. بعد نمی‌دانم چند دقیقه، چند ساعت و چند روز بعد بیدار می‌شدم. دوباره روی پا می‌ایستادم تا دفعه‌ی بعدی. در یکی از همان غش‌کردن‌ها، مادرم را که همیشه مثل سایه تعقیبم می‌کرد، دیدم که سریع خودش را به بالای سرم رساند. بعد آن تصویر راه‌روی طولانی که در ذهنم مانده. بغل مادرم بودم. و بعد، ته آن سالن که من را روی میزی گذاشتند. صدای مادرم را می‌شنیدم که داشت توضیحاتی به چند دکتر زن و مرد که دورش را گرفته بودند می‌داد. نمی‌توانستم خوب ببینمش. نمی‌توانستم بلند شوم. نمی‌توانستم بنشینم. نمی‌توانستم گردنم را بلند کنم. یا کجش کنم. تنها کاری که کردم داد زدن بود. همین کار را کردم. «من چیزیم نیست. خوب می‌شم.» با تمام زورم خودم را به پهلو خواباندم. مادرم را دیدم که پشتش را به آن آدم‌ها کرد و گوشه‌ی چادرش را به دندان گرفت و از توی کیفش کاغذهایی درآورد. آن چهارپنج‌نفر حالا روی آن برگه‌ها خم شده بودند. صدای‌شان را نمی‌شنیدم. فقط چیزی که یادم هست چهره‌ی وحشت‌زده‌ی مادرم بود. آن کسی که برگه‌ها دستش بود سمتم آمد. بقیه هم دنبالش. وحشت کرده بودم. هلم داد و دوباره به کمر خوابیدم. لباسم را بالا زد. گوشی‌اش را روی شکمم، و بعد قفسه‌ی سینه‌ام گذاشت. دستگاه فشارسنج را روی بازویم بست. نشاندنم. یکی دیگرشان دستش را پشتم گذاشت. آن دکتر اصلیِ گوشی‌اش را روی کمرم گذاشت. بعد ولم کردند. همان‌طوری که آمدند از اطاق بیرون رفتند و مادرم هم پشت‌سرشان. کلافه شده بودم. از دیدن چهره‌ی غم‌گین و هراسان مادرم عصبانی شده بودم. مامان داشت دیگر گریه می‌کرد. 
توی یک تخت عظیم و عمیق خوابیده بودم. میله‌هایی بلند دو طرف تخت بود. لباسی گشاد تنم کرده بودند. توی دهانم لوله‌ای گذاشته بودند. چند سیم هم روی دست‌ها و روی شکمم چسبانده بودند که نهایتاً به دستگاهی وصل می‌شد. یک سُرُم هم به دستم وصل کرده بودند. هر کسی که به بالای سرم می‌آمد درباره‌ی چیستی این وسائل و چرایی اتصال‌شان به خودم حرف می‌زدم. اما آن‌ها جواب من را نمی‌دادند. روزها به کندی می‌گذشت و شب‌ها کندتر. بعضی روزها من را به طبقات پایین‌تر از آن‌جایی که بودم می‌بردند. داخل آن تخت عمیق خوابیده بودم و سقف را نگاه می‌کردم. با سرعت از زیر مهتابی‌ها عبور می‌کردم؛ عبور می‌کردیم؛ من و آن‌هایی که آن بشکه را هل می‌دادند. ازم خون می‌گرفتند. زیر دستگاه‌های بزرگی می‌رفتم و نور شدیدی به اندامم، به کله‌ام می‌انداختند و دوباره آن مسیر را برمی‌گشتم؛ برمی‌گشتیم. بعد از برگشتن، بی‌حال‌تر می‌شدم. نایی برایم نمی‌ماند. حتا توان بلند کردن دستم را نداشتم. پایم را نمی‌توانستم تکان بدهم. سرم را نمی‌توانستم تکان بدهم. مطلقاً هیچ‌کاری ازم برنمی‌آمد. شب‌ها وقتی چراغ‌ها را خاموش می‌کردند از خودم بدم می‌آمد. چه جانور بی‌فایده‌ای شدم. بدردنخور.
هفته‌ی سوم بود که سفرم را آغاز کردم. سفر به مغاک. خیلی‌ها می‌گویند اسمش را باید بگذاری مکاشفه. اما من همان اسم پنهان شدن را می‌پسندم. یک چیزی مثل ژن که از پدرم بهم ارث رسیده بود. بعد از هفته‌ی اول،‌ پدرم را از لای نرده‌ها دیدم که دارد از دور به سمت‌مان می‌آید. لباس چهارخانه‌اش را پوشیده بود. آن لباس نشانه‌ی خوبی بود. و نشانه‌ی بد، آن لباس خاکی‌رنگش بود. که هر موقع آن تنش بود یعنی خب خدانگهدار تا بعد. می‌رفت و بعد از مدت‌ها می‌آمد. برمی‌گشت. «خب چه خبر؟» معمولاً جوابش را نمی‌دادم. پدرم بالای سرم رسید. با آن پوتین‌ها و شلوار سبزرنگش. رویم دولّا شد. کف دو دستش را دو طرف صورتم گذاشت. پیشانی‌اش را روی پیشانی‌ام گذاشت. «چیزی نشده. من خوبم. خوب می‌شم.» چیزی نگفت. نوک دماغش به نوک دماغم می‌خورد. ریش‌هایش توی پوست صورتم می‌رفت. بعد پدرم صاف شد و مامان را بوسید. با هم بیرون از اطاق رفتند و تنهایم گذاشتند. 
شب بعد فرارسید. من دیگر بیدار نشدم. یعنی بیدار بودم اما نبودم. کُما. بهترین واژه خودش است. در اغما بودم. در بی‌حسی، بی‌هوشی؛ غش.
آن شب خودم را دیدم که دارم روی آن تخت، همان بشکه‌ی عمیق فرو می‌روم. آدم‌های سفیدپوش یکی‌یکی سر می‌رسیدند. صداها را طوری دیگر می‌شنیدم. آدم‌ها را محو می‌دیدم بعد به یک‌باره واضح می‌شدند و دوباره محو می‌شدند. سرعت همه‌چیز کم شده بود. مامان را دیدم که بالای سرم ایستاده و به سروصورت خودش می‌زند. دستم را دراز کردم که روی صورتش بکشم اما دستم بهش نمی‌رسید. دستش را دراز کرد و روی صورتم گذاشت. روی پیشانی‌ام گذاشت. احساس خوبی بهم دست داد. کله‌م داغ شده بود. داشتم می‌سوختم. اما دست‌های مامان سرد بود. مثل همیشه. فقط این را می‌دانستم که یک اتفاقاتی در حال رخ دادن بود. اما برای تفسیرش احتیاج به گذران زمان داشتم. من را دوباره به یکی از همان اطاق‌های طبقات پایین بردند. نورهای شدیدی روی صورتم تابیدند. بعد آدم‌هایی که دوروبرم ایستاده بودند چیزهای نوک‌تیزی به سرم فرو کردند. درد؟ احساسش می‌کردم اما ذهنم جای دیگری بود. توی آن اطاق و آن وسائل عجیب و غریب و آن تیغ‌ها و سوزن‌ها نبود. صبح که شد چیزهایی را شروع به دیدن کردم که نمی‌توانستم تفسیرشان کنم. شنوایی گوش‌هایم چندبرابر شده بود. توان بینایی‌ام نیز. یک ابرمرد شده بودم. یک انسان بی‌نقص. قوی، هوشیار. اما خب شُل و ول. در سالن‌ها و راه‌روهایی پیچ‌درپیچ آن‌جا، در طبقات آن ساختمان سیر می‌کردم. همه‌ی اتفاقات را به دقت می‌دیدم. انگار بی‌وزن شده بودم. مردی را دیدم که روی زمین، به دیوار تکیه داده بود و سرش را بین پاهایش پنهان کرده بود. زنی را دیدم که دو تا عصا زیر بغلش داشت و مردی او را در آغوش گرفته بود اما دست زن بند عصا بود و نمی‌توانست دست‌هایش را بین کمر مرد قلاب کند. بچه‌هایی را دیدم که در حیاط دنبال هم می‌کردند و می‌خندیدند. مانکن زنی را لخت در اطاقی دیدم. مانکن زیبایی بود. داشتم عاشقش می‌شدم. اسلکت مردی را آن طرف‌تر دیدم. به عشق این دو به‌هم، و حتا به وجود مرد دیگری بین آن‌ها و مثلث عشقی که آن‌ها با هم می‌ساختند فکر کردم. در نمازخانه مرد میان‌سالی را دیدم که روی جانماز افتاده بود. خوابش برده بود. آدم‌هایی را دیدم پاشکسته، دست‌شکسته، سرشکسته، لاجون و بدبخت. آدم‌هایی را دیدم که همدیگر را در آغوش می‌گرفتند و با دربازکن‌ها کمپوت‌ها را با لبی خندان باز می‌کردند. پرستارانِ زشت‌سیمایی را می‌دیدم که لباس‌های شبیه‌هم پوشیده بودند و سریع از این‌ور به آن‌ور می‌رفتند. من تمام این‌ها را می‌دیدم. می‌شنیدم. به همه‌چیز نگاه می‌کردم. سه‌روز در کما بودم. در دنیای بیرون، سروصورتم را می‌شستند. با لوله بهم غذا می‌دادند. با تمام وجود احساسش می‌کردم که غذا دارد پایین می‌رود. و پایین‌تر می‌رود. مثانه و معده‌ام را خالی می‌کردند. اما کسی صدایم را نمی‌شنید. دیگر حرفی هم نمی‌زدم. شب‌ها، تمام آن شب‌ها، مامان بالای سرم نشسته بود. پدرم بیرون، دم در. مامان قرآن می‌خواند. یک شب در آن حال ضعف و ناتوانی، صدای دایی‌رضا را شنیدم. با همان لباس روحانی‌اش، روی زمین، چهارزانو، بدون عبا، با عمامه‌اش کنار تختم نشسته بود و می‌خواند:
«إِذ قالَ اللّهُ يا عيسى ابن مریم اذكُرْ نعمتي علَيكَ وعلى والدَتِكَ إِذ أَيَّدتكَ بِروحِ الْقدسِ تُكَلِّمُ النَّاسَ في المهدِ وكهلًا وإذ عَلّمتكَ الكتابَ والْحِكمَة والتورَاة والإِنجيلَ وإذ تخلقُ من الطّينِ كهيئةِ الطّيْرِ بِإِذني فتنفخُ فِيهَا فتكونُ طَيْرًا بإِذْنِي وَتُبْرِئُ الأكمهَ والأبرصَ بإِذْني وإِذ تخرِجُ الْمَوتَى بإِذنِي وإِذ كَففتُ بني إِسرائيلَ عنكَ إِذ جئتهُمْ بِالبَيِنَاتِ فقالَ الذينَ كفراْ منْهُمْ إِنْ هذا إِلا سِحْرٌ مُبِينٌ»

یاد كن هنگامی را كه خدا فرمود ای‌عيسى، پسر مريم، نعمت مرا بر خود و بر مادرت به یاد آور آن‌گاه كه تو را به روح‌القدس تأييد كردم كه در گهواره به اعجاز، و در میان‌سالى به وحى، با مردم سخن گفتى و آن‌گاه كه تو را كتاب و حكمت و تورات و انجيل آموختم و آن‌گاه كه به اذن من از گِل به شكل پرنده می‌ساختى پس در آن می‌دميدى و به اذن من پرنده‌اى می‌شد و كور مادرزاد و پیس را به اذن من شفا می‌دادى و آن‌گاه كه مردگان را به اذن من زنده از قبر بيرون می‌آوردى و آن‌گاه كه آسيب بنی‌اسرائيل را هنگامى كه براى آنان حجت‌هاى آشكار آورده بودى از تو بازداشتم پس كسانى از آنان كه كافر شده بودند گفتند اين‌ها چيزى جز افسونى آشكار نيست.

تک‌تک جملات این آیه را خوب یادم مانده. با این‌که تقریباً فلج شده بودم و نمی‌توانستم تکان بخورم،‌ اما تمام اندامم از صدای دایی به لرزه افتاده بود. یک لرزه‌ی درونی. احساسش می‌کردم. صدا و آن آیه را به خوبی به یاد می‌آورم. جذبش کرده بودم. اولش خوب بود اما از وسط‌های آیه به بعد ترسیدم. مثل یک‌جور تهدید بود.
پس از سه‌روز، عصر، در یک عصرِ یک روز معمولی، چشم‌هایم را باز کردم. بیناییم برگشت. هوشیاریم برگشت. تنها صدایی هم که می‌شنیدم، صدای مادرم بود.
بیدار شدم. می‌توانستم دست‌هایم را تکان بدهم، پاهایم را تکان بدهم، کله‌ام را تکان بدهم. می‌توانستم پلک بزنم. دکترها امیدی نداشتند. همان شب اول به مادرم گفته بودند که کار او، یعنی من دیگر تمام شده. آن‌ها گفته بودند خون به اندام این، یعنی من نمی‌رسد. من چیزهایی از انعقاد درون‌رگی شنیدم. لخته‌شدن خون در مغز. بافت‌های مغزم متورم شده بودند، رگ‌هایم جایی داخل جمجمه‌ام فشار می‌آوردند. شنیدم که کاهش سطح هوشیاری‌ام، آن وضعیت غیرطبیعی اندامم، تشنج‌هایم، همه به خاطر عفونت مغزی‌ام بود. مننژیت. روزهای بعدش یک‌سری اصطلاحات تخصصی هم شنیدم؛ التهاب مغز، عروق خونی، لخته‌های خونی در رگ‌ها، آنسفالیت، واسکولیتیس مغزی، ترومبوز سیاه‌رگی مغزی و چندتای دیگر که همه‌شان به کلمه‌ی مغز ختم می‌شد. خلاصه‌اش این بود: مغزم داغان شده بود. شانس آوردم. ابقا شده بودم.
پس از چهل روز از بیمارستان بیرون زدم. هنوز شل و ول بودم. لاغر. بدبخت. در وضعیتی نکبت‌بار. دو هفته‌ی بعد سرکلاس، پشت نیم‌کت نشسته بودم. تا مدت‌ها خودم را توی آینه‌ی دست‌شویی نگاه نمی‌کردم. می‌ترسیدم. می‌دانستم چه منظره‌ی دل‌خراشی منتظرم هست.

سه‌شنبه

توی اخبار می‌خواندم حمیدرضا سیاسی مدیرعامل سابق باشگاه پرسپولیس برای آزادی از زندان یک سند ملکی به ارزش ۳۰میلیارد تومان وثیقه گذاشته. یکی از روزنامه‌ها در گزارشی با تیتر «پول در برابر خون»، با اشاره به اظهارات یک مقام سازمان انتقال خون ایران درباره‌ی پرداخت پول به اهداکنندگان خود نسبت به رواج خرید و فروش خون هشدار داده بود. چطور در جامعه‌ای که ۳۳درصد جمعیت شهری و ۴۰درصد جمعیت روستایی زیرخط فقر مطلق قرار دارند، فرد یا افرادی چنین پول‌دار وجود دارند؟ آیا می‌توان خون خود را در مقابل اخذ پول فروخت؟ آیا با وجود انواع تبعیض، می‌توان به جامعه‌ی مطلوب رسید؟ کتاب «عدالت؛ کار درست کدام است؟» نوشته‌ی مایکل سندل که اخیراً منتشر شده درباره‌ی این‌هاست. فکر کردن درباره‌ی این‌هاست. به قول سندل تأمل اخلاقی است: «وقتی که در موقعیت‌های تازه‌ای قرار می‌گیریم، بین قضاوت‌های‌مان و اصول عقایدمان پس و پیش می‌رویم و هرکدام را با توجه به دیگری از نو می‌سنجیم، این رفت و برگشت ذهن از عرصه‌ی عمل به ساحت عقل در واقع تأمل اخلاقی است. تأمل اخلاقی در تنهایی انجام نمی‌گیرد و کاری عمومی است. معنی عدالت یا بهترین شیوه‌ی زندگی را نمی‌شود با خودکاوی فهمید.»
این‌که چگونه چیزها را توزیع کنیم، پرسشی است بنیادی که اندیشه‌های سیاسی قدیم و جدید را از هم جدا می‌کند. ارسطو می‌گوید عدالت یعنی به هرکس به اندازه‌ی شایستگی‌اش دادن. و برای این‌که ببینیم که هرکس چقدر شایستگی دارد، باید تعیین کنیم کدام فضیلت‌ها سزاوار افتخار و پاداش‌اند. ارسطو معتقد است که تا ما نتوانیم بهترین شیوه‌ی زندگی را معلوم کنیم، نمی‌توانیم قانون عادلانه وضع کنیم. بنابراین از نظر او قانون نمی‌تواند درباره‌ی این مسئله که زندگی خوب چیست بی‌طرف باشد. در مقابل، فیلسوفان سیاسی جدید از ایمانوئل کانت در قرن هجدهم گرفته تا جان رالز در قرن بیستم اعتقاد دارند اصول عدالتی که حقوق ما را تعریف می‌کنند نباید منوط به تعبیر خاصی از فضیلت یا از بهترین شیوه‌ی زندگی باشند. سندل از ما می‌پرسد چرا ما به افزایش آبادانی، یا ارتقای سطح زندگی، یا تسریع رشد اقتصادی اهمیت می‌دهیم؟ پاسخ ما به این سؤال، مکتب فکری ما را درباره‌ی عدالت روشن می‌کند. اگر پاسخ بدهیم ما به دنبال افزایش رفاه هستیم «تا بیش‌ترین خوشنودی را برای بیش‌ترین کسان فراهم آوریم.» سودگرا هستیم. اگر بر حقوق فردی تأکید کنیم و عدالت را با آزادی نسبت دهیم، در جبهه‌ی اختیارگرایان هستیم و اگر عدالت را جدا از فضیلت و مفهوم زندگی خوب نمی‌بینیم، جزو مکتبی هستیم که امروزه به محافظه‌کاران معروف هستند.
در یکی از فصل‌های سریال «۲۴» جک بائر قهرمان داستان را می‌بینیم که در محکمه روبه‌روی قاضی ایستاده. او مأمور یک سرویس اطلاعاتی امریکا بوده و اکنون باید به این پرسش قاضی پاسخ دهد که چرا مظنونان به عملیات‌های تروریستی را شکنجه می‌کرده؟ بائر به قاضی می‌گوید چون بتواند با گرفتن اطلاعات، از افزایش شمار کشته‌شده‌ها جلوگیری کند. در نمایش‌نامه‌ی «صالحان»، آلبر کامو این پرسش را به گونه‌ای دیگر مطرح می‌کند. ایوان کالیایف مبارزی است آرمان‌گرا. قرار است گراندوک سرگی عموی تزار را به قتل برساند. در پرده‌ی دوم نمایش ایوان، بمب در دست، قربانی خود را که با کالاسکه به او نزدیک می‌شود تماشا می‌کند. فرصتی که منتظر آن بود فرا می‌رسد، اما نمی‌تواند بمب را درون کالسکه بیاندازد چون می‌بیند دو کودک در کالاسکه نشسته‌اند. کالیایف بمب را نمی‌اندازد و همین باعث می‌شود رفیقش و دیگر شورشی‌ها ترحم او را عملی بزدلانه بخوانند و او را محکوم کنند. با دو رویکرد به عدالت می‌توان رفتار جک بائر و ایوان کالیایف را تحلیل کرد. «یک رویکرد می‌گوید اخلاق‌مندی هر عملی بستگی پیدا می‌کند به نتیجه‌ای که بار می‌آورد؛ کار درست کاری است که، با توجه به همه‌ی جوانب، بهترین نتیجه را عاید می‌کند. رویکرد دوم می‌گوید ما نباید فقط نتیجه را در نظر بگیریم؛ اخلاقاً لازم است به وظایف و حقوق هم، قطع نظر از پیامدهای اجتماعی احترام بگذاریم.» اگر جرمی بنتامِ فایده‌گرا در جلسه‌ی محکمه‌ی بائر حضور داشت در دفاع از مأمور اطلاعاتی می‌گفت کار بائر توجیه اخلاقی دارد. زیرا او با شکنجه‌ی مظنونان، به اطلاعاتی می‌رسیده که در نهایت از کشته‌شدن انسان‌های دیگر جلوگیری می‌کرده. بائر کاری را می‌کرده که در نهایت بیش‌ترین خوشنودی را به همراه داشته. فلسفه‌ی بنتام فیلسوف بریتانیایی را می‌توان در یک جمله بیان کرد: «عالی‌ترین اصل اخلاق ایجاد بیش‌ترین خوشنودی است؛ تغییر موازنه‌ی خوشی و ناخوشی به نفع اولی. به عقیده‌ی بنتام، کار درست کاری است که بیش‌ترین سود از آن عاید شود. و منظور او از «سود» هر چیزی است که لذت یا خوشی بدهد، و هر چیزی که مانع از درد و رنج شود. در مقابل منتقدان سودگرایی، این نظریه را برای این‌که به حقوق فردی انسان‌ها احترام نمی‌گذارد و چون فقط به سرجمع رضایت مردم توجه دارد، به تک‌تک مردم توجه ندارد، رد می‌کنند. بزرگ‌ترین منتقد سودگرایان و بنتام، کانت است. کانت مدعی شد که هدف اخلاق ایجاد بیش‌ترین خوشنودی یا چیز دیگر نیست، بلکه احترام به خود انسان است. کانت رویکرد سودگرایانه و رویکرد ترویج فضیلت، عدالت یعنی دادن برحسب شایستگی اخلاقی، یعنی تخصیص کالا و تشویق و ترویج فضیلت‌ها را رد می‌کند. چون هیچ‌کدام به آزادی انسان احترام نمی‌گذارند. او کاملاً جانب رویکرد دومی را می‌گیرد که عدالت و اخلاق را به آزادی ربط می‌دهد؛ «ولی مفهومی که او از آزادی اراده می‌کند پرمسئولیت‌تر از آزادی انتخابی است که ما موقع خرید و فروش در بازار به کار می‌بریم.»
اگر بعد از بنتام، کانت در محکمه‌ی بائر در جایگاه قرار می‌گرفت تا درباره‌ی کار او سخن بگوید، بائر را محکوم می‌کرد. چرا که به اعتقاد کانت، عملی اخلاقی است که به شأن انسان احترام بگذارد؛ «یعنی طوری رفتار کردن با انسان که در آن خود انسان هدف باشد. بنابراین استفاده از انسان برای رفاه عمومی، کاری که سودگرایان [بنتام] می‌کنند، درست نیست.» به اعتقاد کانت کار بائر، شکنجه‌ی مظنونان،‌ عملی است علیه شأن انسان. برای کانت هدف مهم نیست، آن‌چه که مهم است انگیزه است. کانت می‌گوید ارزش اخلاقی عمل به نتایجی نیست که به بار می‌آورد، به نیتی است که موجب‌اش شده. حتا کار کالیایف، نینداختن بمب درون کالاسکه هم به‌نظر کانت اخلاقی نیست. زیرا او دل‌سوزی کرده است. به عقیده‌ی کانت ایوان، این‌جا هم به سود و زیان کارش فکر کرده؛ «کانت معتقد است انجام دادن کار خوب از روی دل‌سوزی "ولو کار بجایی باشد و ولو محبت‌آمیز باشد" ارزش اخلاقی ندارد.» در ایسنتاگرام کتایون ریاحی عکس‌هایی را می‌بینیم که او کودکان فقیر را در آغوش گرفته و می‌فشارد؛ در حال محبت‌کردن به آن‌هاست. او برای ترغیب دیگران برای کمک کردن به مؤسسه‌ای به‌نام «کمک» به سراغ کودکان می‌رود. مؤسسه‌ای که به کودکان فقیر و بی‌خانواده کمک می‌کند. اگر کانت شاهد عکس‌ها و اعمال ریاحی بود،‌ کار او را عملی اخلاقی نمی‌دانست. چون ریاحی هم به سود و زیان کارش فکر می‌کند. او می‌اندیشد که اگر من به عنوان یک بازیگر معروف با کودکان فقیر عکس بیاندازم، مردم آن را می‌بینند و به کمک‌کردن به مؤسسه و در نهایت کمک به کودکان فقیر ترغیب می‌شوند. آن‌چه که در عمل او نیست،‌خودِ ارزش کودکانِ فقیر است. به باور اختیارگرایان خرید و فروش خون و کلیه، سقط جنین، آزادی جنسی ایرادی ندارد، چرا؟ چون آن‌ها مخالف قانون‌گذاری‌های اخلاقی هستند. سندل می‌گوید هسته‌ی اخلاقی ادعای اختیارگرایان مفهوم مالکیت خود است. به بارو آن‌ها انسان مالک خودش است. مالک بدنش. پس باید آزاد باشد هر کاری که دلش می‌خواهد با بدنش انجام دهد. از این منظر به باور اختیارگرایان، خرید و فروش کلیه یا خون، اخلاقی است. در مقابل کانت است که از کرامت انسان به خاطر خود انسان می‌گوید. کانت می‌نویسد: «انسان ملک خویش نیست.» به باور او انسان شیء نیست. ما نباید دیگران و همین‌طور خودمان را به چشم شیء نگاه کنیم. ما اختیاردار خودمان نیستیم. 
در دهه‌ی شصت، در زمان جنگ، کارتون رابین‌هود بین ما محبوب بود. بین بچه‌های که در طبقه‌ی متوسط یا پایین‌تر از آن بودند، محبوب بود. هنوز نسبت به رابین‌هود بچه‌های آن نسل و طبقه، سمپاتی دارند. چرا؟ چون او پول را از ثروتمندان می‌گرفت و بین فقیران تقسیم می‌کرد. اما حالا پس از سال‌ها به کار او فکر می‌کنم؛ کار رابین‌هود توجیه اخلاقی داشته یا دارد؟ وقتی چندماه پیش عکس‌هایی از بچه‌پولدارهای تهران در فضای مجازی منتشر شد، اطرافیانم، دوستانم به دو قسمت تقسیم شده بودند. بعضی با نارضایتی می‌گفتند چگونه در وضعیت اقتصادی هم‌چون ایران، عده‌ای چنین پول‌دار هستند یا شده‌اند؟ بعضی هم می‌گفتند شاید آن‌ها با سعی و کوشش به پول رسیده‌اند. سندل می‌نویسد: «اختیارگراها طرف‌دار بازار آزادند و با مقررات‌گذاری دولتی مخالف‌اند، ولی به خاطر آزادی فردی نه بهره‌وری اقتصادی. اصل حرف آن‌ها این است که آزادی حق اولیه‌ی ما انسان‌هاست. ما باید حق داشته باشیم با هرچه که داریم هرکاری که می‌خواهیم بکنیم، به شرط این‌که عین همین حق را برای دیگران هم قائل باشیم.» (ص۵۸) به باور آن‌ها کار رابین‌هود توجیه اخلاقی ندارد. به باور آن‌ها حمیدرضا سیاسی در یک بازار آزاد به چنین ثروتی رسیده. به باور رابرت نوزیک اقتصاددانِ اختیارگرا و هم‌فکرانش هر توزیعی در بازار آزاد عادلانه است، قطع نظر از هر چقدر برابری یا نابرابری ایجاد کند. اما یکی هم مثل جان رالز است. اخیراً کتاب «نظریه‌ای درباب عدالت» او هم دوباره با ترجمه‌ای جدید و نشر جدید منتشر شده. جان رالز از «اصل تفاوت» سخن می‌گوید؛ اصلی که تنها آن نابرابری‌های اجتماعی و اقتصادی مجازند که به نفع محروم‌ترین اعضای جامعه باشد: «توزیع درآمدها و دارایی‌ها را، به شکلی که نظام بازار آزاد با برابری ظاهری فرصت‌ها امکانش را فراهم می‌کند، نمی‌شود عادلانه دانست. روشن‌ترین بی‌عدالتی در نظام اختیارگرایانه این است که این نظام اجازه می‌دهد توزیع سهم ها تحت تأثیر عواملی جبری از نظر اخلاقی قرار بگیرد.» بعضی از دوستانم می‌گویند حمیدرضا سیاسی و امثال سیاسی یا بچه‌پول‌دارهای تهران در یک نظامی متولد و رشد یافته‌اند که توزیع درآمدها، دارایی‌ها و فرصت‌ها وقدرت براساس واقعه‌ی «ولادت» است. معتقدند اگر شما در خانواده‌ی پول‌دار یا خانواده‌ای که پیوندی با قدرت در نظام سیاسی دارد، به دنیا آمده باشید حقوق و امتیازاتی دارید که دیگران از آن‌ها محروم‌اند. بنابراین ناعادلانه است که زندگی آینده‌ی آن‌ها بستگی به این واقعه‌ی جبری پیدا کند. رالز معتقد است یک راه جبران این بی‌انصافی اصلاح محرومیت‌های اجتماعی و اقتصادی است؛ «یک شایسته‌سالاری منصفانه سعی می‌کند پا را از برابری صرفاً ظاهری فرصت‌ها فراتر بگذارد... از منظر شایسته‌سالاری، توزیع درآمدها و دارایی ها در نظام بازار آزاد، اگر فرصت پرورش استعدادها به یک اندازه به همه داده شود، عادلانه است. فقط در صورتی که همه از یک نقطه شروع کنند، می‌شود گفت برندگان مسابقه شایستگی پاداش‌شان را دارند.» در مقابل رالز، میلتون فریدمن اختیارگرا، اگر در جامعه‌ی امروز ایران بود، می‌گفت با وجود تمام برتری‌های نامنصفانه در جامعه اما نباید این بی‌انصافی‌ها را جبران کنیم؛ باید یاد بگیریم با آن کنار بیاییم و از فوایدش لذت ببریم. فریدمن در کتاب «آزادی انتخاب» می‌نویسد: «زندگی منصفانه نیست. انسان وسوسه می‌شود تصور کند که حکومت می‌تواند آن‌چه را که طبیعت به وجود آورده اصلاح کند. ولی باید بدانیم که ما می‌توانیم از همان بی‌انصافی که محکومش می‌کنیم فایده ببریم.» و بعد از آرمان انتزاعی برابری می‌نویسد. یعنی اگر محمدرضا گلزار برای بازی در یک فیلم صدها میلیون تومان دستمزد می‌گیرد، بی‌انصافی است اما بی‌انصافی بزرگ‌تر، محروم‌کردن تماشاگرانی است که از تماشای او بر پرده‌ی سینما لذت می‌برند، حال، دستمزد او چندین‌برابر دستمزد یک کارگر باشد. رالز پاسخ فریدمن را البته در کتاب «نظریه‌ای در باب عدالت» می‌دهد: «ما باید این ادعا را رد کنیم که ترتیبات نهادها همیشه معیوب است زیرا توزیع استعدادهای طبیعی و احتمالات اجتماعی ناعادلانه است، و این بی‌عدالتی اجباراً باید به ترتیبات انسانی هم سرایت کند. گاهی این فکر بهانه‌ای می‌شود برای چشم‌پوشی بر بی‌عدالتی، تو گویی اگر زیر بار بی‌عدالتی نرویم مثل این است که حقیقت مرگ را نپذیرفته‌ایم. چیزی که عادلانه یا ناعادلانه می‌شود طرز برخورد نهادها با این واقعیت‌هاست... شکل کنونی چیزها تعیین‌کننده‌ی شکلی که باید داشته باشند، نیست.»

عدالت؛ کار درست کدام است؟/مایکل سندل/ ترجمه‌ی حسن افشار/ چاپ اول، ۱۳۹۳/ نشر مرکز/ ۲۸۹صفحه/ ۱۸۵۰۰تومان
نظریه‌ای در باب عدالت/ جان رالز/ ترجمه‌ی مرتضی نوری/ چاپ اول، ۱۳۹۳/ نشر مرکز/ ۶۷۲صفحه/ ۳۹۵۰۰تومان

- از سندل دو کتاب تاکنون به فارسی ترجمه شده است. یکی همین "عدالت" و دیگری "آن‌چه با پول نمی‌توان خرید". یادداشتی سال گذشته درباره‌ی کتاب "آن‌چه با پول نمی‌توان خرید" نوشتم و در مجله‌ی "اندیشه‌ی پویا" چاپ شد. این‌جا می‌توانید آن را بخوانید.

یکشنبه

یحیی

هرروز صبح که بیدار می‌شدیم، می‌رفتیم بالاسر یحیی. او را می‌دیدیم که آب دهانش از کنار لبش خط انداخته بود تا روی بالش. دهانش نیمه‌باز. خرناس می‌کشید. اولین کار بابام شستن سرش بود. هر روز صبح. یحیی مرتب بود. پیراهن آستین بلند. اولین دکمه‌ی زیرگلو بسته. پیراهن توی شلوار. اما حمام نمی‌رفت.
- یحیی تو چرا حموم نمی‌ری؟
- سرم که تمیز است پسرعمو.
هرچندماه یک بار بابام به‌زور او را توی حمام می‌انداخت. شلنگ رو می‌داد دست من. بهم می‌گفت «خیسش کن.» یعنی آماده‌اش کن. انگشتم را می‌گرفتم نوک شلنگ و می‌گرفتم سمت یحیی. آب داغ. یحیی خودش را می‌چسباند به دیوار. پشتش را می‌کرد به ما. آب را می‌پاشیدم پشت سرش، پشت ‌گردنش؛ خودش را خم می‌کرد. می‌پاشیدم روی کمرش؛ خودش را راست می‌کرد. می‌پاشیدم به باسنش، شورتش؛ صدا می‌داد. می‌زد زیر خنده. بابام همین‌طور که سفیدآب را روی کیسه می‌مالید می‌گفت «بیا یحیی، مگه نمی‌خوای بری پیش آذر؟ بو می‌دی.»
یحیی جوراب نمی‌پوشید. کفش هم نمی‌پوشید. با دمپایی می‌گشت. برای همین قوزک پاش همیشه سیاه بود. نوک انگشتای پاش همیشه سیاه بود. یحیی می‌گفت «پا، عقل دوم انسان است.»
یحیی پسرعموی بابا بود. از موقعی که مادرش،‌ خانم گلی فوت کرد هفته‌ای دو روز پیش ما بود. هفته‌ای سه روز هم خانه‌ی عموی بزرگم. هفته‌ای دو روز هم خانه‌ی عموی کوچکم.
یحیی کارکردن رو دوست داشت. هرروز صبح می‌گفت «مرد برای کار کردن است.» بعد پشت‌بندش می‌گفت «قرض آدم را مرد می‌کند.» بعد می‌گفت «آذر آدم بیکار نمی‌خواهد. آدم بیکار دوروبرش زیاد است.» یحیی چندبار سعی کرد که کاری پیدا کند. ‌یک‌روز توی امجدیه وقتی داشته چایی برای یکی از تماشاچی‌ها می‌ریخته،‌ از شادی گل صفر ایران‌پاک با کتریش می‌پرد روی هوا. دو سه نفر را با آب‌جوش می‌سوزاند. دیگر به امجدیه راهش نمی‌دهند. کارش را از دست می‌دهد. عمو کوچیکم یحیی را به رفیقش که مغازه‌ی پوشاک داشته، معرفی می‌کند. یک‌روز که در مغازه تنها بوده، پاچه‌ی هر شلواری که اندازه‌ی مشتری نمی‌شده، قیچی می‌کرده و نشان مشتری می‌داده. آن کار را هم از دست می‌دهد. سر چند کار دیگر هم می‌رود اما دوام نمی‌آورد؛ «با علایق من سازگار نبود.»
یحیی بدنش سفت بود. خیلی سفت. زورش خیلی زیاد بود. خیلی. «یحیی چرا این‌قد زورش زیاده؟» دوتا کپسول گاز رو می‌گذاشت روی دوتا شانه‌هایش. می‌افتاد دنبال وانت. کف دست‌هایش بزرگ بودند. آن‌ها را روی زمین می‌گذاشت. می‌رفتم روی‌شان. بلندم می‌کرد. «آذر زور زیاد را دوست می‌دارد.»
یحیی در خشک‌سالی به‌دنیا می‌آید. در زادگاهش، روستای سیدآباد نزدیکی‌های فراهان. مزرعه‌ها و باغ‌ها خشک شده بودند. روز تولد یحیی، اهالی روستا دنبال پدرش، روح‌الله می‌روند که «بیا زنت زاییده.» پیدایش نمی‌کنند. می‌گردند. برمی‌گردند و به خانم‌گلی می‌گویند. خانم‌گلی اصرار می‌کند که همراه آن‌ها برود. می‌رود. عقب می‌افتد. گم می‌شود. خانم‌گلی یحیی را به بغل می‌گیرد و پای یک درخت می‌نشیند؛ یک‌روز کامل؛ بدون آب، بدون غذا. آن‌ها را زنده پیدا می‌کنند. به خانم گلی می‌گویند که روح‌الله را پیدا کرده‌ایم. توی یک چاه خشک. مُرده. باد کرده. بو گرفته. «اما درش آوردیم.» چند هفته‌ی بعد خانم‌گلی با یحیی عازم تهران می‌شوند. آن تک‌درخت برای اهالی روستا می‌شود معنای حیات. می‌رفتند پای درخت، دعا می‌کردند، دنبال حاجت بودند. اما چندماه بعد، آن تک‌درخت هم خشک می‌شود. نابود می‌شود. می‌دیدند که باد چگونه دستمال‌های رنگی که به شاخه‌های درخت بسته بودند،‌ می‌برده و در دشت‌های خشک پخش می‌کرده. آن‌ها که مانده بودند هم هرکدام سمت جایی را می‌گیرند و می‌روند. سیدآباد از بین می‌رود.
یحیی غذا را با ولع می‌خورد. یحیی دهان گشادی داشت. پشت‌سرهم لقمه‌ها را توی دهانش می‌گذاشت. «غذا انسان را نیرومند می‌کند.»
- یحیی این‌قد با پلو نون نخور.
- نان نشاسته دارد شهلاخانم.
یحیی از هیچ‌چی نمی‌ترسید. یک شجاعت بی‌نهایت. توی یکی از تظاهرات‌ها، سر خیابان تخت‌طاووس گارد که حمله می‌کند بابام و رفقایش فرار می‌کنند. یحیی را می‌بینند که برعکس آن‌ها سمت گارد دارد می‌دود. فریاد می‌زده. با دمپایی. یحیی می‌رود و خودش را روی کاپوت یکی از جیپ‌های ارتش می‌اندازد. عمو بزرگم توی پاسگاه از لای در می‌دیده که یحیی روی صندلی وسط اطاقی نشسته و افسری ازش سؤال می‌پرسد. یحیی در جواب از کاهش قیمت نفت حرف می‌زده. آخر هر جمله‌اش این را می‌افزوده «اما با این وجود، جاوید شاه.» افسر هم هرچند دقیقه یک‌بار سیلی زیرگوش یحیی می‌زده. «سرکار، این اصلن توی این خطا نیست. یعنی نفهمیده چیکار می‌کنه. این یه‌جوریه.»
- خُله؟
- نه. سواد داره. می‌خونه. حرف می‌زنه اما مغزش یک‌کم مختله. 
«یحیی اختلال مغزی داره.» از بابام که می‌پرسیدم «یحیی چرا این‌جوریه؟» جوابش این بود.
آن دو روز که یحیی خانه‌ی ما بود، بهترینِ روزها بود. روی پشت‌بام، می‌دویدیم. داد می‌زد. «داد بزن پسرعمو.»
- چرا یحیی؟
- هوا داخل ریه‌ات برود.
یحیی یک‌بار به مادرم گفته بود «شهلاخانم، داخل سرم یک چیزی هست وز وز صدا می‌دهد. روزها قطع می‌شود، شب‌ها روشن می‌شود.»
سال‌ها بعد همراه بابا و مامان رفتم ملاقات یحیی. کهریزک. پنجاه شصت‌تا کیم خریده بودیم، آن‌جا پخش کنیم. یحیی تکان نخورده بود. همان شکلی که او را دیده بودم، مانده بود. قبل‌ها از بابام پرسیده بودم «یحیی مگه از شما بزرگ‌تر نیست، چرا پیر نمی‌شه؟» همان‌جوری مانده بود. فقط یک کم موهای بالای گوش‌هایش بورتر شده بود. روی تختش نشسته بود. کنار پنجره. آفتاب افتاده بود روش. نور خورشید پوستش را سفیدتر کرده بود. موهاش را بورتر. چند کتاب هم روی زمین کنار تخت چیده بود. ما را که دید هیچ تکان نخورد. بهش گفتم «سلام یحیی؟ من رو می‌شناسی؟»
- چرا نشناسم.
جعبه‌ی بستنی‌ها را بغل گرفتم. چندنفری توی سالن روی تخت‌ها خوابیده بودند. چندنفر هم لبه‌ی تخت‌ها نشسته بودند.
- سلام. کیمه. بفرمایید.
برمی‌داشتند.
چند نفری هم توی حیاط بودند. داشتن راه می‌رفتند یا توی آفتاب تکیه به دیوار، نشسته بودند.
- سلام. کیمه. بفرمایید.
«شهلاخانم، آذر هفته‌ی پیش زنگ زده. خانم پرستار بهم گفت. آذر گفته که نتونسته بیاد. سرش شلوغ بوده. اما این هفته گفته می‌آد.» رفتم جعبه را جلوش گرفتم.
- یحیی، کیمه. بفرمایید.
یکی برداشت. بلند شد و دست روی جیب‌هاش زد.
- پولی نیست یحیی.
- نه پسرعمو الآن می‌دم.
- مجانیه یحیی، این کارا چیه.
- نه شهلاخانم، حساب می‌کنم.
- بخور یحیی، گرمه. آب می‌شه. 
- همین‌جا گذاشته بودم.
یحیی بالشش را بلند کرد. زیرش را دست کشید. دولا شد و زیر کتاب‌هایش را گشت.
- این مسخره‌بازیا چیه یحیی؟
بابام بستنی را از دستش گرفت. بازش کرد. نوک کیم را کرد توی دهان یحیی.
- دهنت رو باز کن یحیی. داره می‌ریزه.
یحیی دهان بزرگش را باز کرد و یک گاز به بستنی زد. همان‌طور که ملچ‌ملوچ می‌کرد گفت «شهلاخانم، به تلفن‌خونه سپرده بودم آذر که زنگ می‌زنه بهش بگن که یک‌کم اوضاع من ریخته بهم. با خودش پول بیاره.»
- می‌آره یحیی.
یحیی گاز آخر را به بستنی زد. چوبش را کرد توی دهانش و چند ثانیه نگه داشت و آن را آرام بیرون کشید. بعد دوباره دولا شد و از لای یکی از کتاب‌هایش یک نخ سیگار برداشت. سیگار صاف شده بود. سرش هم خالی شده بود. توتونش ریخته بود لای کتاب. بابام فندکش را از جیبش درآورد و برایش روشن کرد. یحیی پنجره را یک‌کم باز کرد. پکی به سیگار زد و دودش را داد سمت پنجره. دودش توی نور آفتاب، روی هوا معلق مانده بود.
چندماه بعد، در مردادماه، عمو بزرگم به بابام زنگ زد و گفت بهش زنگ زدن و گفتن یحیی مُرده. توی سلف، ظهر، وقت نهار، وقتی یحیی آن لقمه‌ی بزرگ نان حاوی برنج را توی دهانش گذاشته، به‌جای این‌که وارد مری شود، می‌رود توی نای. یحیی چند سرفه می‌کند. از صندلی‌اش بلند می‌شود. کف دست‌های بزرگش را روی گلویش می‌گذارد و فشار می‌دهد. یحیی قرمز می‌شود. با کمر روی زمین می‌افتد. بقیه می‌آیند دورش جمع می‌شوند. یحیی پاهایش را تکان می‌دهد. بقیه بدون ترس، به چشمان پر از ترس یحیی نگاه می‌کنند. پرستارها سر می‌رسند. لقمه دوازده سانتی‌متر پایین‌تر می‌رود و می‌چسبد به نایژه.‌ یحیی خفه می‌شود.

شنبه

پدر محمد را سال‌ها پیش دیده بودم. رفته بودم تا محمد را ببینم. محمد بهم گفته بود «بیا سرکارم.» سرکارش؛ گاراژی در تیردوقلوی میدان خراسان بود. آن‌جا بود که پدرش را دیدم. من و محمد گوشه‌ای از گاراژ روی دو صندلی فلزی نشسته بودیم. محمد داشت درباره‌ی رابطه‌اش با فرناز، دوست‌دخترش حرف می‌زد. فرناز یک ترم بعد از ما، یعنی من و محمد به دانشکده آمده بود. فرناز به محمد گفته بود می‌خواهد از ایران برود. به محمد گفته بود تکلیفش را روشن کند. محمد هم تکلیفش را روشن نکرده بود. آن‌چیزی که به من می‌گفت را به فرناز گفته بود. این‌که احتیاج به زمان دارد و وضعش هم خوب نیست. آن‌طرف‌تر پدر محمد کنار در یک بی‌ام‌و چمباتمه نشسته بود. داشت با چکش به آرامی به سطح در می‌زد. تق، تق، تق. با هر نفسش یک‌ضربه می‌زد. بعد از چند ضربه، آرام انگشتان باریک و بلندش را روی فلز می‌کشید. پدر محمد صافکار بود. مردی لاغر، با صورتی استخوانی. موهایی روشن و بور. پوستی سفید. ترک بودند. بلند شد و سمت ما آمد. به ترکی چیزی به محمد گفت. رفت پشت دیواری که او را نمی‌دیدم. بعد صدای دادش بلند شد. داشت به یکی از بچه‌های گاراژ فحش می‌داد. محمد بهم گفته بود پدرش یک‌کم بدزبان است. بعد از چند دقیقه دوباره او را دیدم که از پشت دیوار بیرون آمد. آستین‌هایش را بالا زده بود. تا آرنج‌هایش خیس بود. زبانش را پشت لبش می‌چرخاند. رفت گوشه‌ای، ‌پارچه‌ای انداخت و شروع کرد به نمازخواندن. محمد دستش را روی زانویش مالید و چند جمله پشت‌سرهم گفت و بعد ساکت شد. حواسم به پدرش بود. گفت «ببین من نمی‌خوام اذیتش کنم. اگه فکر می‌کنه باید بره، بره، اما بهش می‌گم صبر کنه.» محمد هم‌دانشکده‌ای‌ام بود. از ترم دوم به بعد، واحدهاش را یک‌جوری می‌گرفت که تنها دو روز در هفته از صبح تا شب به دانشکده می‌آمد. آن دو روز با هم بودیم. باقی روزها توی گاراژ بود. محمد مکانیک بود. هنوز اوسّا نشده بود. می‌ایستاد وردست، کنارِ یکی، توی چاله‌ی مکانیکی. محمد عاشق ماشین‌ها بود. توی خیابان وقتی راه می‌رفتیم، یا سوار ماشینش بودیم، او دوروبرش را نگاه می‌کرد و درباره‌ی ماشین‌هایی که از کنارمان می‌گذشتند یا پارک‌شده بودند توضیح می‌داد. مشخصات کاملی از آن‌ها می‌داد. این فلان ماشین است، مدلش این است، فلان سال ساخته شده، مدل قبلی‌اش این است و کلی اطلاعات دیگر. بارها بهش گفته بودم به‌ترین شغل برای کسی که علوم سیاسی می‌خواند مکانیکی است.
دوسال پیش، محمد را دیدم. بعد از مدت‌ها او را می‌دیدم. بعد از تمام شدن درس‌مان کم‌تر پیش می‌آمد هم‌دیگر را ببینیم. از ظهر رفته بودیم سینما قلهک تا «ارباب حلقه‌ها» را ببینیم. اون‌جا بهم گفت که پدرش سرطان خون دارد. همان‌جا هم بهم گفت فرناز از ایران رفته. دوشنبه عصر محمد بهم زنگ زد و گفت پدرش هفته‌ی پیش مرده. بهم نگفته بود. گفت به هیچ‌کس نگفته. امروز صبح زنگ زد و گفت می‌خواهد من را ببیند. آمد خانه‌ام. گفت سه‌شنبه‌ی هفته‌ی گذشته پدرش را خاک کرده. محمد گفت صبح آن روز بنز استیشن از بهشت‌زهرا می‌آید و جنازه را داخلش می‌گذارند. او هم سوار ماشینش می‌شود و پشت بنز راه می‌افتد. پدرش را به غسال‌خانه می‌برند. محمد توی مبل فرو رفته بود. به او گفتم من هم چندباری به غسال‌خانه رفته‌ام. برایش از غسل عمویم گفتم. رفته بودم جنازه‌ی عمویم را تحویل بگیرم. کسی نبود آن را تحویل بگیرد. برادرانش همه وا رفته بودند. توان نداشتند. رفتم و از پشت شیشه‌ها عمویم را دیدم که لخت روی سنگ مرمر سیاه‌وسفیدی خوابیده بود. روی عورتش کف گذاشته بودند. آب را روی صورتش ریختند و موهایش عقب رفت. غسال‌ها را می‌دیدم که تند و سریع جنازه‌ها را می‌شستند. جلوی دهان‌شان را ماسک زده بودند. همه‌جا را بخار آب گرفته بود. مثل چیزی که توی کارواش‌ها دیده بودم. جنازه‌ی عمویم را دست به دست کردند و گذاشتند روی یک برانکارد و مردی از آن‌طرف، که پشت دریچه‌ی بزرگی نشسته بود، که صورتش را نمی‌دیدم اسم و فامیل عمویم را صدا زد. من جمعیت را کنار زدم که به دریچه برسم. داد زدم «این‌جام... برای منه.»
محمد دستش را روی زانویش می‌مالید. گفت «داغونم.» غ را از آن نوع ترکیش گفت. بلند شدم و برایش چایی ریختم. گفتم «فقط سرطان و عشق این توانایی رو دارن که آدم رو داغون کنن.» محمد گفت پدرش را از غسال‌خانه به گاراژ برده‌اند. آن‌جا تشییعش کرده‌اند. او گفت دور تا دور گاراژ جنازه‌ی پدرش را چرخانده‌اند. بعد دوباره او را سوار بنز استیشن می‌کنند و می‌برند بهشت‌زهرا. محمد بهم گفت موقع دفن پدرش، پریده توی چاله. سر جنازه را گرفته و گذاشته روی خاک و تمام مدتی که داشتند تلقین را می‌خواندند توی چاله مانده. بعد سر پدرش رو بوسیده و آمده بیرون. او گفت فردای ختم پدرش، یعنی از اول هفته رفته سرکار. نمی‌توانسته خانه بماند. کارگرهای گاراژ تعجب می‌کنند. محمد گفت سال‌ها وقتی از پله‌های چاله‌ی مکانیکی بالا می‌آمده، چشمش به پدرش می‌افتاده که آن‌طرف کنار ماشینی نشسته و کار می‌کرده. او گفت آن روز وقتی از نردبان بالا می‌آید، یک لحظه پدرش را می‌بیند. و بعد نمی‌بیند. محمد دوباره برمی‌گردد توی چاله و ساعت‌ها آن‌جا می‌نشیند.
بلند می‌شوم و توی فلش، برایش «هابیت‌ها» را می‌ریزم. می‌گویم «دیدیشون؟» گفت «نه.»
محمد موقع خداحافظی برگشت بهم گفت «راستی فرناز برگشته ایران. سر خاک دیدمش.»

پنجشنبه

زمین می‌چرخد و از چرخیدن بازنمی‌ایستد

«از صبح تا غروب برف می‌بارید و من هم از پهلوی وزیر همایون جُم نخوردم.» ظهیرالدوله روز یک‌شنبه ۲۸ذیقعده‌ی سال ۱۳۲۴ هجری قمری، همین یک جمله را در دفترچه‌ی خاطراتش نوشته است. از صبح تا غروب برف باریده و ظهیرالدوله از پهلوی وزیر همایون که در آن تاریخ برای اقامتی کوتاه به همدان رفته و مهمان ظهیرالدوله بوده، جُم نخورده. ظهیرالدوله با نگارش همین یک جمله آن یک‌شنبه را از محو شدن، از گم‌شدن در تاریخ نجات داده. ظهیرالدوله با همین یک جمله یاد و خاطره‌ی آن روز برفی را برای آیندگان زنده نگه داشته. من هم باید با همین انگیزه‌ی ظهیرالدوله، امسال کاری را آغاز کنم که سال‌ها قصد آن را دارم؛ نوشتن خاطرات و وقایع روزمره. اواخر هرسال با خودم عهد می‌بندم که از اولین روز سال آینده، هر شب، شده دو- سه خط درباره‌ی روز رفته بنویسم. اما اولین روز سال جدید می‌آید و می‌بینم ننوشته‌ام. و روزهای بعدش هم می‌آیند و روزهای بعد. ماه‌ها و سال‌های بعد. امروز، در این غروب پنج‌شنبه، در کتاب‌خانه‌ام دفترچه یادداشتی پیدا کرده‌ام که در اولین صفحه‌اش نوشته بودم «وقایع روزانه». خط بعدی: «سال ۱۳۸۵» دیگر صفحات؟ سفید.
وقایع تقدم و تأخرشان را از دست داده‌اند و جای ثابتی در ذهنم ندارند. مثلاً یادم نمی‌آید دعوایم با آقابشیر سر نشتی لوله‌ی آبی که از کف آشپزخانه‌شان رد می‌شود و به سقف اطاق‌خواب من گند زده، قبل از نپرداختن سهم شارژم بوده یا بعدش. آن‌ها، یعنی آقابشیر و زنش، مهری‌خانم، مدعی اند قبلش بوده. امروز از صبح نشسته‌ام به نوشتن وقایع امسال. هر چه به یاد آوردم نوشتم. مثلاً به یاد آوردم در سال ۹۳ همچنان شریعتمداری پافشاری کرد که میرحسین موسوی و زهرا رهنورد و مهدی کروبی، عامل موصاد هستند. به یاد آوردم این سه‌تن هنوز در حصر اند. بیش از هزار روز است در حصر اند. به یاد آوردم که میرحسین موسوی در پیامی از فساد گسترده گفت. او گفت «بنده آماده‌ام تا حقایق مربوط به سرچشمه‌های فساد عظیمی که کشور و انقلاب را در خود غرق کرده است، بیان کنم.» بعد نوشتم، چندماه گذشت رحیمی، معاون رئیس‌جمهور در دولت دهم به اتهام فساد محاکمه و جرمش ثابت شد و به زندان رفت. نوشتم عده‌ای به علی مطهری حمله کرده‌اند. حمله‌کنندگان به او «حروم‌زاده» گفته‌اند. یک ماه پس از برگزاری جشن‌های سی‌وشش‌‌سالگی نظام. حروم‌زاده در این‌جا برایم معنای عجیبی داشت. حمله‌کنندگان معتقد بودند علی، از دل یک خیانت متولد شده. خیانت مرتضی مطهری از بنیان‌گذاران فکری نظام به همسرش یا خیانت زنش به او.
سال گذشته چه اتفاق‌های دیگری برایم افتاد؟ به یاد آوردم چهارشنبه‌هایی که در پارک کنار خانه‌ام زنی را می‌دیدم که روی نیمکت می‌نشست. یک ربع، بیست‌دقیقه بعد، مردی به همراه پسربچه‌ای می‌آمدند. زن از روی نیمکت بلند می‌شد. مرد دورتر می‌ایستاد و پسربچه را می‌بوسید. پسربچه به طرف زن می‌رفت. زن پسربچه را می‌بوسید و همراه خودش می‌برد. هر چهارشنبه.
در یکی از سطرها تنها نوشتم داعش؛ سال‌ها پس از این‌که یک شب فیلمی را دیدم که روی آن نوشته بود جنایات صرب‌ها. یازده‌سال از دیدن آن گذشته. اما من بیش‌تر صحنه‌های آن فیلم را به یاد دارم. چگونه سربازان صرب شکم زنان حامله را می‌بُریدند و جنین را بیرون می‌آوردند. در خاطرم مانده آن ردیف سربازان بوسنیایی را که روی زانو روی زمین نشسته بودند و افسر صرب تک‌تک، بالای سرشان می‌آمد و دو تیر به سرشان می‌زد. نوبت به نوبت. امسال عکسی دیدم که داعش سر یکی را بریده و جایش بطری آب‌معدنی بزرگ گذاشته بودند. بدن را به دیوار پشتی تکیه داده بودند. فکر نمی‌کنم این عکس هم هیچ‌وقت از یادم برود. این عکس و نیز آن عکس مردی که در ساحل، در غزه، بعد از بمباران اسرائیل، بالای سر دو جنازه‌ی کودک رفته. و در فریم‌های بعدی عکاس، مرد را می‌بینیم که آن دو بچه را بغل می‌کند و زار می‌زند. یاد شعری از پره‌ور می‌افتم. می‌نویسم: «در جهان گودال‌های بزرگی از خون وجود دارد/ به کجا می‌روند همه‌ی این خون‌های ریخته‌شده/ این زمین است که آن را می‌نوشد و سرمست می‌شود/ پس چه شگفت حکایتی است این‌چنین باده‌گساری/ این همه عاقلانه... این همه یکنواخت/ نه، زمین مست نمی‌شود/ زمین کج نمی‌چرخد/ گردونه‌ی کوچکش را منظم به پیش می‌راند، چهار فصلش را/ زمین می‌چرخد و می‌چرخد و می‌چرخد/ با جوی‌های بزرگ خونش.»
دیگه چی؟ آه، آن فینال مرگ‌زای در ماراکانا.
امسال، سال دریاچه‌ی ژنو هم بود. جایی در تسخیرشدگانِ داستایوفسکی، پراسکوویا به واروارا می‌گوید «نمی‌دونی تو ساحال دریاچه چقدر کسل می‌شدم و دندون‌درد هم گرفتم. از اون‌موقع فهمیدم که دریاچه‌ی ژنو آدم‌ها رو گرفتار دندون‌درد می‌کنه و این هم یکی از خصوصیاتشه.» حرف‌زدن و سپس خیل عظیمی از آدمیان، فرسنگ‌ها آن طرف‌تر از ساحل دریاچه منتظر نشستن هم یکی دیگر از ویژگی‌های این دریاچه است.
امسال هم چندبار غصه خوردم. مطمئنم سال دیگر هم خواهم خورد. چندباری دروغ گفتم. چندتایی کار نیک هم کردم. چند کار نیکم هم نگرفت. در میانه‌ی مهرماه، پیرزنی را دیدم پشت چراغ عباس‌آباد و سهروردی ایستاده بود. دستش را گرفتم و بردمش آن طرف خیابان. به آن طرف که رسیدیم گفت «بچه‌م! من نمی‌خواستم بیام این‌طرف.» دوباره مسیر آمده را برگشتیم و بردمش همان‌جایی که ایستاده بود.
امسال هم مانند سال‌های گذشته داشتم چهره‌های سال را انتخاب می‌کردم. ابوبکر البغدادی و سیپراس نخست‌وزیر چپ‌گرای یونان را در سطر اول نوشتم. همین که داشتم به آن‌ها فکر می‌کردم، یاد اسفند چندسال پیش افتادم. داشتیم چهره‌های هنری سال ایران را انتخاب می‌کردیم. من نظرم ترانه علیدوستی بود. دبیرسرویس، روی نیکی کریمی نظر داشت. از من اصرار از او هم اصرار. کار به دعوا کشید. با مشت به صورتم کوبید. آژانس گرفتم و طول مسیر تا خانه، سرم را بالا گرفته بودم تا خون بیش از آن نیاید. امسال برای دست‌شویی خانه‌ام، توالت فرنگی گذاشتم. چیزی که مدت‌ها منتظرش بودم. با دیدنش دلم قرص شد. از بودنش راضی‌ام. چیزهای کوچک خوش‌بختی. میل به توالت فرنگی، اما معنای دیگری هم برایم داشت. آن هم زانودرد بود. این‌که سن آرام‌آرام بالا می‌رود. می‌خزد و بالا می‌رود. زانوها اصولاً واقعیت را به آدم می‌گویند.
امسال هم در این‌جا نوشتم. شاید سال آینده هم این کار را ادامه بدهم. خرس ازم خواسته بود، یعنی ازم دعوتم کرده بود در بازی وبلاگی که راه افتاده شرکت کنم. این‌که چرا وبلاگ می‌نویسم. خیلی فکر کردم، چه بنویسم. چیز زیادی برای نوشتن یادم نیامد. فقط تیترش را پیشم داشتم. دوست داشتم اگر چنین پستی نوشتم، برایش تیتر بزنم «غزلی در بلاگ نوشتن». فکر کنم این‌جا را مانند یک سنگر حفظ کنم. چون این‌جا بوده که خودم بوده‌ام. گاهی خودم نبوده‌ام. پشت‌اش پنهان می‌شوم. خودم را آشکار می‌کنم. واقعیت را می‌نویسم. دروغ می‌نویسم. چندسال پیش، اواخر سال، تصمیم گرفتم برای مدتی فقط لم بدهم و فیلم ببینم و کتاب بخوانم و هرچه دلم خواست بخورم و هروقت دلم خواست بخوابم و هروقت دلم خواست بیدار بشوم و هر کار دیگری دلم خواست بکنم و مجبور نشوم به هیچ‌کس، به خودم هم هیچ توضیحی بدهم و خوش بگذرانم. اما یک‌جایی در دلم، یک نوای درونی را می‌شنیدم که می‌گفت این‌ها زر مفت است. روزهای بعدش آمدند تا بفهمم همین‌طور بوده. لم دادم، نه که نداده باشم اما نه حوصله‌ی فیلم دیدن داشتم و نه کتاب خواندن. نه چیزی بود بخورم و نه خوابم می‌آمد. هیچ‌کاری هم برای انجام دادن نداشتم. پس شروع به وبلاگ نوشتن کردم.

سه‌شنبه

خم‌شدگی

جز مُرده هیچ‌کس
تسلیم محض نیست
نیما
از اوایل بهمن‌ماه تا اواخر اسفند آن سال توی خانه ماندم. روی کارت‌های سه در پنج نوشته بودم: «باید خم شوم و الا می‌شکنم». در برگه‌ی دیگری نوشته بودم: «برخیز». روی برگه‌ی دیگری هم نوشته بودم: «تغییر». از کارور یاد گرفته بودم. جایی از او خوانده بودم که از این برگه‌ها درودیوار خانه‌اش می‌زده. خانه‌ام شده بود کثافت. نه چیزی شسته می‌شد و نه چیزی برداشته می‌شد. هرچیزی بالفعل جاسیگاری شده بود. هر چیزی بالفعل چیزی شده بود که بتوانم با آن سر بکشم. زمانه، زمانه‌ی بالفعل‌ها شده بود.

یَهُوه ابراهیم را گفت: «سرزمین خویش و خویشان خود و خانه‌ی پدرت را ترک کن تا به سرزمینی رَوی که بر تو خواهم نمایاند.»
عهد عتیق/ پیدایش، باب دوازدهم، آیه‌ی ۱
خواب می‌بینم کنار کوپر نشسته‌ام. سرم به عقب برگشته. داریم با سرعت از جو رد می‌شویم. «در میان ستارگان» ایم. یک صدای هام هست فقط. از پنجره بیرون را نگاه می‌کنم. ستارگان را به شکل خطوط نور می‌بینم. برمی‌گردم به کوپر می‌گویم «الآن می‌تونم؟» همان‌طور که جلوش رو نگاه می‌کند می‌گوید «نه صبر کن.» بعد از چند لحظه می‌گوید «حالا می‌تونی.» کمربندم را باز می‌کنم. آرام از صندلی جدا می‌شوم. روی هوا معلق می‌شوم. می‌روم کنار پنجره و بیرون را نگاه می‌کنم. ظلمت است. سیگار روشن می‌کنم. به خانه‌ام فکر می‌کنم. از خانه‌ام خیلی دور شده‌ام. توی دلم می‌گویم این‌جوری بهتر است.

گرترود استاین در واپسین دم عمر، چنددقیقه‌ای به هوش می‌آید، چشم‌هایش را باز می‌کند و می‌پرسد: «پاسخ چیست؟» و چون جوابی نمی‌شنود می‌گوید: «راستی سؤال چه بود؟» و برای همیشه چشم‌هایش را برهم می‌گذارد.
مجله‌ی زنده‌رود- شماره‌ی ۳۳ و ۳۴/ احمد اخوت، نامه‌ی پایانی
بیست‌وسه- چهارتا عکس هست این‌جا. هی آن‌ها را نگاه می‌کنم. درباره‌شان توضیح می‌دهم. این؛ این مشهده. صحن حرم آقاست. چرا همه‌مون چشمامون رو تنگ کردیم؟ چون نور داره به چشمامون می‌خوره. عکاس گفت اگه وایسید این‌طرف عکس خراب می‌شه. گفت ضد نور می‌شه. گفت نور چشماتون رو بزنه بهتره یا این‌که عکس خراب بشه؟. اِ... امین. بچه‌گی‌ها موهاش فِر بود. عجیبه. این؛ این ماه‌عسل آقام و مادرمه. رفتن شیراز. نگاش کن تو رو خدا. با لباس جنگ رفته ماه‌عسل. آخ... دایی‌امیر... دایی‌محسن. این خاله‌لیلاست. خونه‌ش قم بود. نزدیکی‌های حرم حضرت معصومه. حیوون جمع می‌کرد. حیوونا باهاش زندگی می‌کردند. دو- سه تا سگ داشت. دو سه‌تایی گربه. چندتا خرگوش داشت. موش داشت. کفتر داشت. خاله لیلا نود و خورده‌ای عمر کرد. هر روز خدا هم کار می‌کرد. بعد از زاییدن پسر آخرش، شوهرش فوت کرد. اما روپا بود. مریضی نینداخته‌ش. سال‌های آخر اما معلوم بود دیگه خسته شده. هر روز صبح، سرش رو می‌خارونده و می‌گفته «حالا چیکار کنیم؟» خاله‌لیلا یک‌روز می‌ره توی جاش می‌خوابه. پتو رو تا زیر چونه‌ش می‌کشه روش. به بچه‌هاش می‌گه: «حیوونا رو سپردم دست شما. خسته شدم دیگه.» بعد چشم‌هاش رو می‌بنده.

تراندویل خطاب به پسرش لگولاس: «به شمال برو.»
هابیت؛ نبرد پنج سپاه/ پیتر جکسون
کوچ به شمال. شمال‌ها جایی هستند برای گذر از مرحله‌ای و وارد مرحله‌ی دیگر شدن. تا رسیدن به شمال‌ها، سختی‌ها باید کشید. شمال‌ها مقصد نیستند. شمال‌ها، گذرگاه هستند. سفر به شمال‌ها طولانی است. از آن سفرهایی که وقتی در جاده‌ای می‌خوابی، بعد بیدار می‌شوی و باز در جاده‌ای و باز می‌خوابی، و دوباره در جاده‌ای. در جایی می‌خواندم خیلی از بلدرچین‌ها، وقتی از مدیترانه عبور می‌کنند، در راه بازگشت از مهاجرت به اروپا، در ماه سپتامبر، بی‌رمق سقوط می‌کنند. خسته می‌شوند.

همیشه چیزی در تعقیب آدم هست که هیچ‌وقت دلش به رحم نمی‌آید، خستگی هم نمی‌شناسد.
عامه‌پسند/ بوکوفسکی
تغییر؛ دویدن. چندروزی از سال نو گذشته بود. هوا تاریک بود. هیچ‌کس توی پارک نبود. وسط پارک دولا شده‌ بودم. نفسم بالا نمی‌آمد. خودم را روی یکی از نیمکت‌های پارک انداختم. باد سردی می‌وزید. هوا ابری بود. مطمئن بودم چند لحظه‌ی دیگر می‌میرم. دلیل مرگ: چنددقیقه دویدن. به زندگی‌ام فکر کردم. احساس می‌کردم همه‌ی کارهایم مانده. چه کارهای مهم و ناتمامی دارم؟ فکر می‌کردم ولی چیزی یادم نمی‌آمد. چه کارهایی بوده که باید انجام بدهم؟ باز هم چیزی یادم نیامد. تندتند نفس می‌کشیدم ولی فایده‌ای نداشت. یاد پدر و مادرم افتادم. یاد ماه‌هایی که گذرانده بودم، افتادم. یاد او افتادم. کسی می‌گوید: «فشار آوردید به خودتون.» همان‌طوری که خوابیدم سرم را می‌چرخانم. مرد میان‌سالی روی نیمکت مقابل نشسته. می‌گویم: «شاید.» می‌پرسد: «هر روز می‌دوید؟» می‌گویم: «نه.» مرد می‌گوید: «من هر روز می‌دوم. می‌دوم تا خسته شم. تا بعدش بتونم برم خونه.» می‌پرسم: «چرا می‌خواید خسته شید؟» مرد می‌گوید: «تا خوابم ببره. شبا نمی‌تونم بخوابم.» می‌پرسم: «چرا خوابتون نمی‌بره؟» مرد می‌گوید: «شبا معمولاً به مرگ فکر می‌کنم. خوابم نمی‌بره.» سکوت شد. مرد پرسید: «شما هم به مرگ فکر می‌کنید؟» گفتم: «بله.» مرد پرسید: «برای همین می‌دوید؟» گفتم «نه.» مرد پرسید:‌ «پس برای چی می‌دوید؟» گفتم: «برای این‌که فکر نکنم.» مرد گفت: «تو گریستی به خاطر شب، کنون شب فرا رسیده است، پس در تاریکی گریه کن.»

عدالت بدون قضاوت به دست نمی‌آید.
عدالت؛ کار درست کدام است؟/ مایکل سندل
نمی‌توان به گذشته برگشت اما می‌توان تاوان آن‌چه را که در گذشته رخ داده پس داد. باید خیلی زود و سریع تاوان را پس داد. نباید گذاشت اشتباهات، خطاها، حواس‌پرتی‌ها، نتوانستن‌ها جمع شود. جمع شود، سخت می‌شود. یک معادله است. باید خوب فکر کرد. مکث کرد و گفت همین است. همین‌جاست. این‌جا. دقیقاً این‌جا بود که این‌جور شد. این کار را کردم. این کار را نکردم. این تصمیم غلط. این بی‌عملی. پس اکنون باید تاوانش را داد؛ عدالت.

ابراهیم پدر کوچ است.
خودم
به یاد سپردن بیش‌تر به کار می‌آید یا از یاد بردن؟ در مستند زندگی شیرمحمد اسپندار ساخته‌ی بهمن معتمدیان، گورستان بمپور نشان داده می‌شود که در آن سنگ قبری نیست. فیلم‌ساز از یک مرد بلوچی که از آشنایان شیرمحمد است علت را می‌پرسد. مرد بلوچ جواب می‌دهد که ما برای مردگان‌مان سنگ قبر نمی‌گذاریم تا باد زودتر روی قبرشان را بگیرد و قبر گم شود. فیلم‌ساز علتش را می‌پرسد. مرد بلوچ جواب می‌دهد «بهتر است مُرده‌ها زودتر از یاد بروند. باید مُرده‌ها را فراموش کرد و به فکر زنده‌ها بود.»

نشسته بودند و به صدای باران گوش می‌دادند و فکر می‌کردند که چه بر سر زندگی‌شان آمد.
عامه‌پسند/ بوکفسکی
دویدن را کنار گذاشتم. دوباره برگشتم به خانه‌نشینی. تا آخر اسفند خوب فکر کردم. و باز فکر کردم. به این فکر کردم که ممکن بود اوضاع تا حدی عوض شود، اما واقعاً قرار نبود بهتر شود. به این رسیده بودم. اما رسیدن به این چه فایده داشت؟ که چی؟ به چه درد می‌خورد؟ به من کمکی نمی‌کرد. به او کمکی نمی‌کرد. بعد به این فکر کردم سال‌ها من و او به این اعتقاد چسبیده بودیم که اگر سعی کنیم وضع درست خواهد شد. سعی کنیم یک چیزی را بسازیم. یک مقصدی داشته باشیم. هدف، وفاداری و سخت کارکردن. گمان می‌کردیم این‌ها فضیلت اند. گمان می‌کردیم روزی پاداش می‌گیریم. کنارش جایی هم برای خیال گذاشتیم. و آن را باقتیم. اما یک‌روز سرانجام فهمیدیم که سخت‌کوشی و رؤیا کافی نیست. جایی، در اواسط دی‌ماه یا کمی بعد از آن بود. بُمممممبب؛ رؤیاهای‌مان ترکید. زمانی رسید که همه‌ی آن چیزها که برای من و او مقدس بودند، همه‌ی آن چیزهایی که گمان می‌کردیم ارزش دارند، معنوی اند، محترم اند، همه‌ی آن‌ها فروریخت. حالا به یک چیز دیگر رسیده بودم. این‌که دارد اتفاق وحشتناکی می‌افتد. می‌دیدم، درست جلوی چشمانم می‌دیدم دارد یک اتفاقی رخ می‌دهد، اما نمی‌فهمیدم‌اش. و بعد دوران فرسایش آغاز شد. نتوانستم جلویش را بگیرم. نشد. نتوانستم. کارور لعنتی این را هم گفته بود که «می‌شود در عین حال، هم خم شد و هم شکست.»