‏نمایش پست‌ها با برچسب کتاب. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب کتاب. نمایش همه پست‌ها

دوشنبه

گودبای لنین

یک تصویر بسیار ساده: ملتی با دندان‌های خراب. وقتی دراکولیچ، از امریکا به زاگرب، به کرواسی، وطنش برمی‌گردد، متوجه چیزی می‌شود که قبلاً هیچ‌وقت به آن توجه نکرده: «اعتراف می‌کنم که داخل دهان اطرافیانم را دید می‌زدم. دوستان، خویشاوندان، آشنایان و همسایه‌ها ــ دست خودم نبود. کشف کردم که دندان‌های کل ملت خراب است، و من قبلاً نمی‌توانستم این را ببینم». این تصویر را دراکولیچ بدل به استعاره‌ای می‌کند. کاری که او در آن مهارت دارد. استعاره‌ای از وضعیت کشورهای بلوک شرقی اروپا؛ کشورهایی که عصر کمونیست را سپری کردند اما هنوز مردمانش در فرهنگ کمونیستی مانده‌اند: «دندان‌های خراب نتیجه‌ی دندان‌پزشکان بد و غذای نامناسب‌اند. اما نتیجه‌ی یک فرهنگ خاص در تفکر هم هستند که به ما اجازه نمی‌دهد خودمان را به شکل یک فرد مستقل نگاه کنیم. این تحول نه‌تنها خودبه‌خود و همراه با تغییرات سیاسی حاصل نمی‌شود، بلکه به نظرم بیش‌تر از هر پیشرفت و توسعه‌ی سیاسی یا اقتصادی زمان می‌برد.»

«کافه اروپا» ادامه‌ی کتاب «کمونیسم رفت، ما ماندیم و حتی خندیدیم» است. کتاب «کمونیسم رفت...» تکه‌ای از داستان زندگی زن‌هایی بود که در دوران کمونیستی در کشورهای اروپای شرقی زندگی کرده‌اند؛ از جمله داستان تانیا، روزنامه‌نگاری که در اوت ۱۹۸۵، درزهای در و پنجره‌ی خانه‌اش را می‌بندد و پیچ گاز را باز می‌کند و آن‌قدر نفس می‌کشد تا بمیرد. چند ماه پیش از آن مقاله‌ای علیه ملی‌کردن ماشین‌های پین‌بال خصوصی می‌نویسد. دستگاه امنیت حکومت سوسیالیستی یوگسلاوی بر روزنامه فشار می‌آورد. روزنامه عذرخواهی می‌کند. تانیا بیکار نمی‌شود اما دیگر مطلبی از او در آن روزنامه منتشر نمی‌شود. یا داستان اولریکه، زنی اهل برلین شرقی که با چه مکافاتی از دیوار عبور می‌کند تا به قسمت غربی دیوار برسد. در بیش‌تر یادداشت‌ها، دراکولیچ سراغ چنین زنانی رفته بود. کنارشان در آشپزخانه یا در پذیرایی خانه نشسته، سوپ و قهوه خورده و خاطرات آن‌ها را از دوران حکومت کمونیست‌ها نوشته. روایت‌های دراکولیچ، در دو کتاب، یک ویژگی همگانی جوامع سوسیالیستی شرق اروپا را آشکار می‌کند: فقر آن‌ها؛ «فقر به نظر وحشتناک نمی‌آمد. فقط به این دلیل که تقریباً همگانی بود، آن را عادلانه می‌دانستیم. اما وحشتناک این بود که ما حتی نمی‌دانستیم که چیز بهتری هم وجود دارد. همین که این را فهمیدیم، و کم‌کم دل‌مان خواست دستمال توالت‌های بهتری داشته باشیم، کمونیسم محکوم به فنا شد.» در روایت‌هایی که او از زنان و جامعه‌ی آن روز کشورهای بلوک شرقی کرده، کمبود و نبودن آن‌چه احتیاجات اولیه‌ی زندگی می‌خوانیمش به چشم می‌خورد؛ از کمبود مواد غذایی گرفته تا لوازم آرایشی و بهداشتی؛ از نبود دستمال کاغذی تا توت‌فرنگی. «کمونیسم رفت...» داستان چگونگی دوام‌آوردن و زنده‌ماندن یکی‌دو نسل در کشورهای سوسیالیستی اروپای شرقی است. و این‌که چگونه مردم به این سیستم‌ها بی‌اعتماد شدند. و به‌‌خاطر ترس از آینده، آن را دور انداختند. آن هم مردمی که به قول نویسنده «از سر فقر چیزی را دور نمی‌انداختند».

در «کافه اروپا» هم دراکولیچ از زندگی روزمره در کشورهای شرقی اروپا می‌نویسد؛ از مغازه‌ها و مکان‌هایی که اسامی اروپای غربی و امریکایی روی‌شان گذاشته‌اند؛ «اسامی خارجی، اشکالِ موجزِ درخشانی هستند برای رساندن پیام این انقلاب. صرفاً با استفاده از چنین نام‌هایی، نه‌تنها یک تصویر می‌سازید، بلکه یک نظام کامل ارزشی را هم به نمایش می‌گذارید. این اسامی حسرتی را هم برملا می‌سازند: عطشی برای تعلق پیدا کردن به یک تصور پیش‌ساخته از اروپای غربی. در عین حال، آن‌ها تلاشی هستند برای انکار آن اروپای شرقی کمونیستی قدیم.» یا از مرز میان غرب و شرق می‌نویسد. این‌که چگونه در هر گذرگاه مرزیِ غربی چهره‌ی جدی افسر پلیسی را می‌بیند که از موضع بالا به او و شرقی‌ها نگاه می‌کند، حتا اگر کلامی هم به زبان نیاورد. و البته آن‌جایی که از درگیری با جاروبرقی‌اش می‌گوید. باید یکی نو بخرد یا جاروبرقی‌اش را تعمیر کند؟ او می‌نویسد امروز در کرواسی هر دوی این راه‌حل‌ها به یک اندازه دردسر دارند؛ «تعمیر جاروبرقی‌ام کار سختی بود چون کارخانه‌ی سازنده‌اش حالا در کشور دیگری قرار داشت: اسلوونی... بنابراین تصمیم گرفتم یک جاروی نو بخرم. بعد از کمی پرس‌وجو در مورد قیمت‌های بازار، من و شوهرم متوجه شدیم که قیمت جاروبرقی هم مثل خیلی چیزهای دیگر در کرواسی بین سی تا پنجاه درصد بیش‌تر از اتریش است.»

اما فکر می‌کنم خواندنی‌ترین یادداشت دراکولیچ در «کافه اروپا»، آنی است که او به دیدار پسر ارشدِ انور خوجه ارشد دیکتاتور فقید آلبانی کمونیست رفته. ایلیر خوجه در دیدارش با دراکولیچ از محدودیت‌هایی که دولت جدید به او و خانواده‌اش گرفته‌اند، می‌نالد. دراکولیچ می‌نویسد: «فکر می‌کردم چقدر تناقض‌آمیز است که ایلیر خوجه دست به دامان سازمان‌های حقوق‌بشری شده است؛ کسی که پدرش یکی از بدنام‌ترین دیکتاتورهای اروپای شرقی بوده. جای تردیدی نیست که ایلیر از وجود اردوگاه‌های کار اجباری، زندانی‌های سیاسی و یا از "دشمنان" حکومت (پدرش) که بی‌هیچ رد و نشانی مفقود می‌شدند خبر داشته است. با تمام این‌ها، همین ایلیر، امروز به خودش جرئت می‌داد از دولتی که بر مبنای قانون اداره می‌شد متوقع باشد که به شهروندانش احترام بگذارد و حقوق‌بشر را رعایت کند.»

در همه‌ی یادداشت‌های این دو کتاب ما صدای دراکولیچ را می‌شنویم. گویی دارد با خودش حرف می‌زند؛ یک گفت‌وگوی ذهنی. او از مشکلات روزمره‌ی سیاسی، اقتصادی و اجتماعی اروپاشرقی‌ها می‌نویسد. در جایی فکر می‌کنیم،‌ ناامید است اما درست همان لحظه، نوری به زندگی ساکنان آن‌ها می‌تاباند، نوری به زندگی خودش می‌تاباند؛ که نمی‌خواهد تسلیم شود. «کافه اروپا» عادات، احساسات، ترس‌ها و در نهایت رؤیاهای یک روزنامه‌نگار است.

- کافه اروپا/ اسلاونکا دراکولیچ/ ترجمه‌ی نازنین دیهیمی/ نشر گمان/ چاپ اول، زمستان ۱۳۹۳/ ۳۰۰ صفحه/ ۱۶۰۰۰ تومان
- کمونیسم رفت، ما ماندیم و حتی خندیدیم/ اسلاونکا دراکولیچ/ ترجمه‌ی رؤیا رضوانی/ نشر گمان/ چاپ اول، ۱۳۹۳/ ۲۸۸ صفحه/ ۱۲۸۰۰ تومان

شنبه

«خشونت در انحصار هیچ‌کس نیست.» این جمله‌ی درخشان کارلوس فوئنتس در رمان "سرهیدرا" است. رمانی که در بخش‌هایی از آن فوئنتس نبردهای فکری و فیزیکی را میان صاحبان سرمایه با آدم‌هایی که دنبال آزادی و عدالت و برابری هستند روایت می‌کند. فوئنتس نشان‌مان می‌دهد که دو طرف ماجرا نه‌تنها اعمال‌شان نتایج یکسانی دارد بلکه در روش‌های‌شان برای رسیدن به مقصود مثل هم عمل می‌کنند. حالا مینوی‌خرد کتابی چاپ کرده با عنوان "چرا روشنفکران لیبرالیسم را دوست ندارند؟" نوشته‌ی رمون بودُن فیلسوف لیبرال فرانسوی. مرتضی مردیها هم ترجمه‌اش کرده. استدلال‌ها و بحث‌های بودُن خواندنی است. اما کتاب چند نکته دارد که جالب و البته بسیار عجیب است. و نشان‌مان می‌دهد این جنگ صلیبی میان چپ و راست، حتا در ایران به کجاها کشیده شده.
مرتضی مردیها، راست است. لیبرال است. آن‌هایی که ترجمه‌هایش را خوانده‌اند می‌دانند که او سراغ ترجمه‌ی "فایده‌گرایی" جان استوارت میل می‌رود نه ترجمه‌ی کتابی از ادوارد سعید مثلن. در مقالاتش هم این گرایش دیده می‌شود؛ حتا در پست‌های فیس‌بوکی‌اش. در میان انبوهی از روشنفکران چپ در ایران، مانند تمام جهان که روشنفکران چپ بر لیبرال‌ها غلبه دارند، مردیها نمونه‌ی یک روشنفکر لیبرال است. او در همان مقدمه‌اش موضع‌اش را در برابر افکار چپ رک و بی‌پرده بیان می‌کند. آن‌جایی که ترجمه‌ی این کتاب را امیدی می‌خواند تا مکاتب چپ از هیمنه‌ی خود کمی فرو بگذارند اما در عین‌حال چندسطر پایین می‌نویسد: «امید که چنان نباشد که مثل گذشته بر اثر وفور نشر مقالات و کتب و حتا آکندگی روزنامه‌های یومیه از ساخت و واساخت و فرانکفورت و چپ و نیوچپ و هر اسم‌ورسم دیگری از این دست طوری شود که همه فکر کنند راستی‌راستی علی‌آباد هم دهی است برای خودش. فکر کنند این‌هایی که راه افتاده‌اند و نبش قبر مارکس را در قالب چاپ‌ونشر کتاب‌های متفکرانی با همان مایه‌ی فکری ولی در قابل نقش‌ونگاری دیگر با سرمایه‌ی لجبازی و پررویی تکرار می‌کنند، حقیقتاً چیزی توی چنته‌شان است.» (ص۲۱)
مقدمه‌ی کتاب ملکِ مترجم است. ادبیاتی هم که استفاده می‌کند، حتمن به‌زعم خودش صحیح است. او هم‌چنین در مقدمه درباره‌ی ترجمه این اثر نوشته که با پیروی از سنت برخی نویسندگان چپ، زبان این ترجمه را به سمت گفتار و خطابه نزدیک کرده و از بی‌طرفی و متانت مرسوم در متون رایج علمی، «مختصری» فاصله بگیرد. مردیها این ترجمه‌اش را یک «برداشت آزاد» از متن اصلی دانسته. جدا از این‌که حدود و ثغور ترجمه‌ی آزاد تا کجاست؟ اصلن معنی ترجمه‌ی آزاد چیست و آیا در دیگر کشورها چنین ترجمه‌ای با این صفت انجام می‌شود یا نه، ای‌کاش ناشر و مترجم روی جلد کتاب نیز همین ترکیب دو کلمه‌ای را می‌آورد. به‌جای «ترجمۀ» می‌نوشت ترجمه‌ی آزاد یا برداشت آزاد. این مهم بود چرا که شاید بعضی از خوانندگان پس از خریدن کتاب احساس کنند کلاه گشادی سرشان رفته. این کلاه گشاد چیست؟ همان چیزی که مترجم در مقدمه‌اش آورده:‌ «با استفاده از کلمه‌ها و ترکیب‌های همه‌فهم و تاحدی عامیانه... کوشیده‌ام اثر را برای گستره‌ی بیش‌تری خوش‌خوان کنم.» رمون بودُن همان‌طور که در معرفی‌ای که مردیها ازش کرده، ‌یکی از نامبردارترین فیلسوفان و جامعه‌شناسان متأخر فرانسه است. استاد سوربن بوده و عضو آکادمی علوم فرانسه، آکادمی انگلستان، آکادمی اروپا، آکادمی امریکا و آکادمی بین‌المللی علوم انسانی بوده. اضافه کنید در آکسفورد و هاروارد هم درس می‌داده. چنین شخصیت‌های علمی، حتا در سخنرانی‌های‌شان هم بعید است از زبان علمی دور شوند. بودُن بعید است از کلماتی چون قُبُّل‌مَنقلِ مارکسیسم، کارچاق‌کن‌های نظریه‌ی مارکسیسم، نظریه‌های مارکسیسم تق‌شان درآمده، مطرب‌خانه‌ی ضدلیبرال و ترکیب‌هایی از این دست استفاده کرده باشد. مردیها نوشته «مختصری» می‌خواسته از زبان علمی در ترجمه‌ی این اثر دور شود، اما این «مختصری» تبدیل به کیلومتر و مایل‌ها شده. تا آن‌جا که به‌نظر می‌رسد حتا معنای جملات هم تغییر کرده باشد. یک مثال کفایت می‌کند. بودُن در جایی از سخنرانی‌اش به بازار کتاب‌هایی اشاره می‌کند که با دروغ‌گویی و در بوق‌کردن برخی از روشنفکران، به چاپ‌های متعددی رسیدند. در کتاب می‌خوانیم: «در سال ۱۹۹۹ یک انتشاراتی اسم‌ورسم‌دار آلمانی زندگی‌نامه‌ی خودنوشتی چاپ کرد از فردی به نام بنیامین ویلکومیرسکی. نویسنده در این کتاب شرح کشافی از فلاکت‌هایی را بازگو کرده که در دوران کودکی‌اش در کوره‌های آدم‌سوزی آشویتس بر سرش آمده. کتاب فی‌الفور به ده- دوزاده زبان ترجمه شد و بعضی از منتقدان آن را "یک اثر کلاسیک در ادبیات آشویتس" خواندند.» (ص۱۸۵) بگذریم از این‌که ما ادبیات آشویتس نداریم، بلکه چنین کتاب‌هایی زیر دسته‌ی ادبیات هولوکاست قرار می‌گیرند، اما بعید است بودُن از این نکته غفلت کرده باشد، کسی که وارد کوره‌ی آدم‌سوزی می‌شود، بیرون نمی‌آید. برای بالابردن غلظت شیادی نویسنده و ماجرا برای خواننده‌ی فارسی‌زبان لازم به چنین تغییری در کلام بودُن نبوده. کل ماجرا و شیادی آن نشر و ذوقِ ناموجه منتقدان چپ کافی است.
اما پی‌نوشت‌های کتاب هم داستان دیگری دارد. در پی‌نوشت‌ها مردیها ضربات سنگین‌تری از نویسنده‌ی کتاب که بودُن باشد به چپ‌ها می‌زند. مثلن به این پی‌نوشت توجه کنیم: «به‌طور کلی که اهل رسانه اغلب آتش‌بیار معرکه‌ی روشنفکری چپ بوده‌اند... گاهی با خود فکر می‌کنم چرا کسی اعتراضی نمی‌کند که مگر چقدر این دنیا از آدم‌هایی که حرفی برای گفتن دارند خالی است که یک عده تصمیم گرفته‌اند از متفکران یک‌بار مصرف دهه‌های پنجاه و شصت ابرستاره درست کنند.» یا به این پی‌نوشت که مترجم ضمن ردّ سخن بودُن می‌نویسد: ‌«پدرهای قرن نوزدهمی و پسرهای قرن بیستمی این نحله [مارکسیست‌ها] در پختن آش شله‌ی رادیکالیسم دهه‌های شصت و هفتاد شرکت سهامی داشتند. به‌همین سبب نمی‌توان نونیچه‌ای و نومارکسیست‌ها را به سوءتعبیر جدی سخنان نیچه و مارکس متهم کرد. همه مبانی و مقاصد مشترک داشتند.» (ص۵۳) یعنی مترجم می‌رود و راست‌تر از خود بودُن می‌ایستد. بیش‌تر پی‌نوشت‌ها نظریات شخصی مترجم است. بابک احمدی در مقاله‌ی «یادداشت مترجم»، درباره‌ی مترجم‌هایی که که حواشی کتاب را عرصه‌ی ارائه‌ی عقایدشان می‌کند نوشته: «او [مترجم] این نکته‌ی ساده را نمی‌فهمد که فضای کتاب کسی دیگر جای اظهارنظر شخصی او نیست. در دفاع از یادداشت‌های مترجمان می‌گویند خواننده آزاد است آن‌ها را نخواند. به این ترتیب آیا مترجم آزاد است هرکار می‌خواهد بکند؟ آیا صرف این نکته که در مقام مترجم قرار گرفته به او حق می‌دهد تا تأویل خودش را به محصول کار فکری کسی دیگر سنجاق کند؟ از نظر اخلاقی کتاب متعلق به مترجم نیست و او فقط صاحب حق ترجمه است.» [نوشته‌های پراکنده، یادداشت مترجم، بابک احمدی، ص۲۹۴]
رمون بودُن خود در ابتدای بحث‌اش جمله‌ای می‌گوید که بسیار راه‌گشاست: «البته واضح است که ضدلیبرال‌ها دوست دارند لیبرالیسم را در آن شکل‌های نهایی و افراطی آن خلاصه کنند، که راحت‌تر بشود زیرش را زد؛ اما مشکل این‌جاست که دوست و آشناهای لیبرالیسم هم گاه با چسبیدن به نسخه‌های رادیکالِ لیبرالیسم و یا نشناختن چم‌وخم و تنوعِ جلوه‌ها و چهره‌های آن، هم‌چو خام‌دستانه به نفعِ دشمنِ‌خود آتش‌بیار معرکه می‌شوند.» (ص۳۸) در واقع حق با آقای فوئنتس است که خشونت چه در عمل و چه در کلام، در انحصار هیچ‌کس نیست.

چرا روشنفکران لیبرالیسم را دوست ندارند؟/ رمون بودُن/ ترجمۀ مرتضی مردیها/ نشر مینوی خرد/ چاپ اول، ۱۳۹۴/ ۲۳۶صفحه/ ۱۶۵۰۰تومان

سه‌شنبه

توی اخبار می‌خواندم حمیدرضا سیاسی مدیرعامل سابق باشگاه پرسپولیس برای آزادی از زندان یک سند ملکی به ارزش ۳۰میلیارد تومان وثیقه گذاشته. یکی از روزنامه‌ها در گزارشی با تیتر «پول در برابر خون»، با اشاره به اظهارات یک مقام سازمان انتقال خون ایران درباره‌ی پرداخت پول به اهداکنندگان خود نسبت به رواج خرید و فروش خون هشدار داده بود. چطور در جامعه‌ای که ۳۳درصد جمعیت شهری و ۴۰درصد جمعیت روستایی زیرخط فقر مطلق قرار دارند، فرد یا افرادی چنین پول‌دار وجود دارند؟ آیا می‌توان خون خود را در مقابل اخذ پول فروخت؟ آیا با وجود انواع تبعیض، می‌توان به جامعه‌ی مطلوب رسید؟ کتاب «عدالت؛ کار درست کدام است؟» نوشته‌ی مایکل سندل که اخیراً منتشر شده درباره‌ی این‌هاست. فکر کردن درباره‌ی این‌هاست. به قول سندل تأمل اخلاقی است: «وقتی که در موقعیت‌های تازه‌ای قرار می‌گیریم، بین قضاوت‌های‌مان و اصول عقایدمان پس و پیش می‌رویم و هرکدام را با توجه به دیگری از نو می‌سنجیم، این رفت و برگشت ذهن از عرصه‌ی عمل به ساحت عقل در واقع تأمل اخلاقی است. تأمل اخلاقی در تنهایی انجام نمی‌گیرد و کاری عمومی است. معنی عدالت یا بهترین شیوه‌ی زندگی را نمی‌شود با خودکاوی فهمید.»
این‌که چگونه چیزها را توزیع کنیم، پرسشی است بنیادی که اندیشه‌های سیاسی قدیم و جدید را از هم جدا می‌کند. ارسطو می‌گوید عدالت یعنی به هرکس به اندازه‌ی شایستگی‌اش دادن. و برای این‌که ببینیم که هرکس چقدر شایستگی دارد، باید تعیین کنیم کدام فضیلت‌ها سزاوار افتخار و پاداش‌اند. ارسطو معتقد است که تا ما نتوانیم بهترین شیوه‌ی زندگی را معلوم کنیم، نمی‌توانیم قانون عادلانه وضع کنیم. بنابراین از نظر او قانون نمی‌تواند درباره‌ی این مسئله که زندگی خوب چیست بی‌طرف باشد. در مقابل، فیلسوفان سیاسی جدید از ایمانوئل کانت در قرن هجدهم گرفته تا جان رالز در قرن بیستم اعتقاد دارند اصول عدالتی که حقوق ما را تعریف می‌کنند نباید منوط به تعبیر خاصی از فضیلت یا از بهترین شیوه‌ی زندگی باشند. سندل از ما می‌پرسد چرا ما به افزایش آبادانی، یا ارتقای سطح زندگی، یا تسریع رشد اقتصادی اهمیت می‌دهیم؟ پاسخ ما به این سؤال، مکتب فکری ما را درباره‌ی عدالت روشن می‌کند. اگر پاسخ بدهیم ما به دنبال افزایش رفاه هستیم «تا بیش‌ترین خوشنودی را برای بیش‌ترین کسان فراهم آوریم.» سودگرا هستیم. اگر بر حقوق فردی تأکید کنیم و عدالت را با آزادی نسبت دهیم، در جبهه‌ی اختیارگرایان هستیم و اگر عدالت را جدا از فضیلت و مفهوم زندگی خوب نمی‌بینیم، جزو مکتبی هستیم که امروزه به محافظه‌کاران معروف هستند.
در یکی از فصل‌های سریال «۲۴» جک بائر قهرمان داستان را می‌بینیم که در محکمه روبه‌روی قاضی ایستاده. او مأمور یک سرویس اطلاعاتی امریکا بوده و اکنون باید به این پرسش قاضی پاسخ دهد که چرا مظنونان به عملیات‌های تروریستی را شکنجه می‌کرده؟ بائر به قاضی می‌گوید چون بتواند با گرفتن اطلاعات، از افزایش شمار کشته‌شده‌ها جلوگیری کند. در نمایش‌نامه‌ی «صالحان»، آلبر کامو این پرسش را به گونه‌ای دیگر مطرح می‌کند. ایوان کالیایف مبارزی است آرمان‌گرا. قرار است گراندوک سرگی عموی تزار را به قتل برساند. در پرده‌ی دوم نمایش ایوان، بمب در دست، قربانی خود را که با کالاسکه به او نزدیک می‌شود تماشا می‌کند. فرصتی که منتظر آن بود فرا می‌رسد، اما نمی‌تواند بمب را درون کالسکه بیاندازد چون می‌بیند دو کودک در کالاسکه نشسته‌اند. کالیایف بمب را نمی‌اندازد و همین باعث می‌شود رفیقش و دیگر شورشی‌ها ترحم او را عملی بزدلانه بخوانند و او را محکوم کنند. با دو رویکرد به عدالت می‌توان رفتار جک بائر و ایوان کالیایف را تحلیل کرد. «یک رویکرد می‌گوید اخلاق‌مندی هر عملی بستگی پیدا می‌کند به نتیجه‌ای که بار می‌آورد؛ کار درست کاری است که، با توجه به همه‌ی جوانب، بهترین نتیجه را عاید می‌کند. رویکرد دوم می‌گوید ما نباید فقط نتیجه را در نظر بگیریم؛ اخلاقاً لازم است به وظایف و حقوق هم، قطع نظر از پیامدهای اجتماعی احترام بگذاریم.» اگر جرمی بنتامِ فایده‌گرا در جلسه‌ی محکمه‌ی بائر حضور داشت در دفاع از مأمور اطلاعاتی می‌گفت کار بائر توجیه اخلاقی دارد. زیرا او با شکنجه‌ی مظنونان، به اطلاعاتی می‌رسیده که در نهایت از کشته‌شدن انسان‌های دیگر جلوگیری می‌کرده. بائر کاری را می‌کرده که در نهایت بیش‌ترین خوشنودی را به همراه داشته. فلسفه‌ی بنتام فیلسوف بریتانیایی را می‌توان در یک جمله بیان کرد: «عالی‌ترین اصل اخلاق ایجاد بیش‌ترین خوشنودی است؛ تغییر موازنه‌ی خوشی و ناخوشی به نفع اولی. به عقیده‌ی بنتام، کار درست کاری است که بیش‌ترین سود از آن عاید شود. و منظور او از «سود» هر چیزی است که لذت یا خوشی بدهد، و هر چیزی که مانع از درد و رنج شود. در مقابل منتقدان سودگرایی، این نظریه را برای این‌که به حقوق فردی انسان‌ها احترام نمی‌گذارد و چون فقط به سرجمع رضایت مردم توجه دارد، به تک‌تک مردم توجه ندارد، رد می‌کنند. بزرگ‌ترین منتقد سودگرایان و بنتام، کانت است. کانت مدعی شد که هدف اخلاق ایجاد بیش‌ترین خوشنودی یا چیز دیگر نیست، بلکه احترام به خود انسان است. کانت رویکرد سودگرایانه و رویکرد ترویج فضیلت، عدالت یعنی دادن برحسب شایستگی اخلاقی، یعنی تخصیص کالا و تشویق و ترویج فضیلت‌ها را رد می‌کند. چون هیچ‌کدام به آزادی انسان احترام نمی‌گذارند. او کاملاً جانب رویکرد دومی را می‌گیرد که عدالت و اخلاق را به آزادی ربط می‌دهد؛ «ولی مفهومی که او از آزادی اراده می‌کند پرمسئولیت‌تر از آزادی انتخابی است که ما موقع خرید و فروش در بازار به کار می‌بریم.»
اگر بعد از بنتام، کانت در محکمه‌ی بائر در جایگاه قرار می‌گرفت تا درباره‌ی کار او سخن بگوید، بائر را محکوم می‌کرد. چرا که به اعتقاد کانت، عملی اخلاقی است که به شأن انسان احترام بگذارد؛ «یعنی طوری رفتار کردن با انسان که در آن خود انسان هدف باشد. بنابراین استفاده از انسان برای رفاه عمومی، کاری که سودگرایان [بنتام] می‌کنند، درست نیست.» به اعتقاد کانت کار بائر، شکنجه‌ی مظنونان،‌ عملی است علیه شأن انسان. برای کانت هدف مهم نیست، آن‌چه که مهم است انگیزه است. کانت می‌گوید ارزش اخلاقی عمل به نتایجی نیست که به بار می‌آورد، به نیتی است که موجب‌اش شده. حتا کار کالیایف، نینداختن بمب درون کالاسکه هم به‌نظر کانت اخلاقی نیست. زیرا او دل‌سوزی کرده است. به عقیده‌ی کانت ایوان، این‌جا هم به سود و زیان کارش فکر کرده؛ «کانت معتقد است انجام دادن کار خوب از روی دل‌سوزی "ولو کار بجایی باشد و ولو محبت‌آمیز باشد" ارزش اخلاقی ندارد.» در ایسنتاگرام کتایون ریاحی عکس‌هایی را می‌بینیم که او کودکان فقیر را در آغوش گرفته و می‌فشارد؛ در حال محبت‌کردن به آن‌هاست. او برای ترغیب دیگران برای کمک کردن به مؤسسه‌ای به‌نام «کمک» به سراغ کودکان می‌رود. مؤسسه‌ای که به کودکان فقیر و بی‌خانواده کمک می‌کند. اگر کانت شاهد عکس‌ها و اعمال ریاحی بود،‌ کار او را عملی اخلاقی نمی‌دانست. چون ریاحی هم به سود و زیان کارش فکر می‌کند. او می‌اندیشد که اگر من به عنوان یک بازیگر معروف با کودکان فقیر عکس بیاندازم، مردم آن را می‌بینند و به کمک‌کردن به مؤسسه و در نهایت کمک به کودکان فقیر ترغیب می‌شوند. آن‌چه که در عمل او نیست،‌خودِ ارزش کودکانِ فقیر است. به باور اختیارگرایان خرید و فروش خون و کلیه، سقط جنین، آزادی جنسی ایرادی ندارد، چرا؟ چون آن‌ها مخالف قانون‌گذاری‌های اخلاقی هستند. سندل می‌گوید هسته‌ی اخلاقی ادعای اختیارگرایان مفهوم مالکیت خود است. به بارو آن‌ها انسان مالک خودش است. مالک بدنش. پس باید آزاد باشد هر کاری که دلش می‌خواهد با بدنش انجام دهد. از این منظر به باور اختیارگرایان، خرید و فروش کلیه یا خون، اخلاقی است. در مقابل کانت است که از کرامت انسان به خاطر خود انسان می‌گوید. کانت می‌نویسد: «انسان ملک خویش نیست.» به باور او انسان شیء نیست. ما نباید دیگران و همین‌طور خودمان را به چشم شیء نگاه کنیم. ما اختیاردار خودمان نیستیم. 
در دهه‌ی شصت، در زمان جنگ، کارتون رابین‌هود بین ما محبوب بود. بین بچه‌های که در طبقه‌ی متوسط یا پایین‌تر از آن بودند، محبوب بود. هنوز نسبت به رابین‌هود بچه‌های آن نسل و طبقه، سمپاتی دارند. چرا؟ چون او پول را از ثروتمندان می‌گرفت و بین فقیران تقسیم می‌کرد. اما حالا پس از سال‌ها به کار او فکر می‌کنم؛ کار رابین‌هود توجیه اخلاقی داشته یا دارد؟ وقتی چندماه پیش عکس‌هایی از بچه‌پولدارهای تهران در فضای مجازی منتشر شد، اطرافیانم، دوستانم به دو قسمت تقسیم شده بودند. بعضی با نارضایتی می‌گفتند چگونه در وضعیت اقتصادی هم‌چون ایران، عده‌ای چنین پول‌دار هستند یا شده‌اند؟ بعضی هم می‌گفتند شاید آن‌ها با سعی و کوشش به پول رسیده‌اند. سندل می‌نویسد: «اختیارگراها طرف‌دار بازار آزادند و با مقررات‌گذاری دولتی مخالف‌اند، ولی به خاطر آزادی فردی نه بهره‌وری اقتصادی. اصل حرف آن‌ها این است که آزادی حق اولیه‌ی ما انسان‌هاست. ما باید حق داشته باشیم با هرچه که داریم هرکاری که می‌خواهیم بکنیم، به شرط این‌که عین همین حق را برای دیگران هم قائل باشیم.» (ص۵۸) به باور آن‌ها کار رابین‌هود توجیه اخلاقی ندارد. به باور آن‌ها حمیدرضا سیاسی در یک بازار آزاد به چنین ثروتی رسیده. به باور رابرت نوزیک اقتصاددانِ اختیارگرا و هم‌فکرانش هر توزیعی در بازار آزاد عادلانه است، قطع نظر از هر چقدر برابری یا نابرابری ایجاد کند. اما یکی هم مثل جان رالز است. اخیراً کتاب «نظریه‌ای درباب عدالت» او هم دوباره با ترجمه‌ای جدید و نشر جدید منتشر شده. جان رالز از «اصل تفاوت» سخن می‌گوید؛ اصلی که تنها آن نابرابری‌های اجتماعی و اقتصادی مجازند که به نفع محروم‌ترین اعضای جامعه باشد: «توزیع درآمدها و دارایی‌ها را، به شکلی که نظام بازار آزاد با برابری ظاهری فرصت‌ها امکانش را فراهم می‌کند، نمی‌شود عادلانه دانست. روشن‌ترین بی‌عدالتی در نظام اختیارگرایانه این است که این نظام اجازه می‌دهد توزیع سهم ها تحت تأثیر عواملی جبری از نظر اخلاقی قرار بگیرد.» بعضی از دوستانم می‌گویند حمیدرضا سیاسی و امثال سیاسی یا بچه‌پول‌دارهای تهران در یک نظامی متولد و رشد یافته‌اند که توزیع درآمدها، دارایی‌ها و فرصت‌ها وقدرت براساس واقعه‌ی «ولادت» است. معتقدند اگر شما در خانواده‌ی پول‌دار یا خانواده‌ای که پیوندی با قدرت در نظام سیاسی دارد، به دنیا آمده باشید حقوق و امتیازاتی دارید که دیگران از آن‌ها محروم‌اند. بنابراین ناعادلانه است که زندگی آینده‌ی آن‌ها بستگی به این واقعه‌ی جبری پیدا کند. رالز معتقد است یک راه جبران این بی‌انصافی اصلاح محرومیت‌های اجتماعی و اقتصادی است؛ «یک شایسته‌سالاری منصفانه سعی می‌کند پا را از برابری صرفاً ظاهری فرصت‌ها فراتر بگذارد... از منظر شایسته‌سالاری، توزیع درآمدها و دارایی ها در نظام بازار آزاد، اگر فرصت پرورش استعدادها به یک اندازه به همه داده شود، عادلانه است. فقط در صورتی که همه از یک نقطه شروع کنند، می‌شود گفت برندگان مسابقه شایستگی پاداش‌شان را دارند.» در مقابل رالز، میلتون فریدمن اختیارگرا، اگر در جامعه‌ی امروز ایران بود، می‌گفت با وجود تمام برتری‌های نامنصفانه در جامعه اما نباید این بی‌انصافی‌ها را جبران کنیم؛ باید یاد بگیریم با آن کنار بیاییم و از فوایدش لذت ببریم. فریدمن در کتاب «آزادی انتخاب» می‌نویسد: «زندگی منصفانه نیست. انسان وسوسه می‌شود تصور کند که حکومت می‌تواند آن‌چه را که طبیعت به وجود آورده اصلاح کند. ولی باید بدانیم که ما می‌توانیم از همان بی‌انصافی که محکومش می‌کنیم فایده ببریم.» و بعد از آرمان انتزاعی برابری می‌نویسد. یعنی اگر محمدرضا گلزار برای بازی در یک فیلم صدها میلیون تومان دستمزد می‌گیرد، بی‌انصافی است اما بی‌انصافی بزرگ‌تر، محروم‌کردن تماشاگرانی است که از تماشای او بر پرده‌ی سینما لذت می‌برند، حال، دستمزد او چندین‌برابر دستمزد یک کارگر باشد. رالز پاسخ فریدمن را البته در کتاب «نظریه‌ای در باب عدالت» می‌دهد: «ما باید این ادعا را رد کنیم که ترتیبات نهادها همیشه معیوب است زیرا توزیع استعدادهای طبیعی و احتمالات اجتماعی ناعادلانه است، و این بی‌عدالتی اجباراً باید به ترتیبات انسانی هم سرایت کند. گاهی این فکر بهانه‌ای می‌شود برای چشم‌پوشی بر بی‌عدالتی، تو گویی اگر زیر بار بی‌عدالتی نرویم مثل این است که حقیقت مرگ را نپذیرفته‌ایم. چیزی که عادلانه یا ناعادلانه می‌شود طرز برخورد نهادها با این واقعیت‌هاست... شکل کنونی چیزها تعیین‌کننده‌ی شکلی که باید داشته باشند، نیست.»

عدالت؛ کار درست کدام است؟/مایکل سندل/ ترجمه‌ی حسن افشار/ چاپ اول، ۱۳۹۳/ نشر مرکز/ ۲۸۹صفحه/ ۱۸۵۰۰تومان
نظریه‌ای در باب عدالت/ جان رالز/ ترجمه‌ی مرتضی نوری/ چاپ اول، ۱۳۹۳/ نشر مرکز/ ۶۷۲صفحه/ ۳۹۵۰۰تومان

- از سندل دو کتاب تاکنون به فارسی ترجمه شده است. یکی همین "عدالت" و دیگری "آن‌چه با پول نمی‌توان خرید". یادداشتی سال گذشته درباره‌ی کتاب "آن‌چه با پول نمی‌توان خرید" نوشتم و در مجله‌ی "اندیشه‌ی پویا" چاپ شد. این‌جا می‌توانید آن را بخوانید.

شنبه

آن‌که می‌بخشد، آن‌که نمی‌بخشد

این یادداشت به بهانه‌ی انتشار کتاب «بخشودن»، چندماه پیش در ماه‌نامه‌ی «اندیشه‌ی پویا» منتشر شد. نشده که نوشته‌هایم را در نشریات این‌جا بگذارم اما اعدام ریحانه جباری و واکنش‌هایش، دوباره من را به یاد کتاب «بخشودن» انداخت. تنها یک نکته؛ فکر می‌کنم با مرگ دو طرفِ ماجرا، مقتول و قاتل، چیزی که از بین رفت و می‌رود، حقیقت است. دیگر حقیقتی وجود ندارد که بشود در جست‌وجویش بود. آن‌چه مثلاً در چنین پرونده‌هایی در کشورهای توسعه‌یافته، رسانه‌ها و روزنامه‌نگاران به دنبال حقیقت می‌افتند و زود یا دیر ته‌وتوی ماجرا را درمی‌آورند. آن‌چه که در ایران نیست. فقدانش، گم‌شدن حقیقت است. که چه چیزی ارز‌ش‌مندتر از حقیقت؟ 

۱- چرا مادر عبدالله قاتل پسرش را بخشید؟ آیا او مؤظف بود بلال را ببخشد؟ او حق داشت بلال را نبخشد؟ این‌ها پرسش‌هایی است که در حین تماشای تصاویر آن لحظه‌ی تاریخی که در خبرگزاری‌های ایران و جهان منتشر و در شبکه‌های اجتماعی دست‌به‌دست می‌چرخید، به ذهن‌مان می‌آمد. تصاویری که نشان می‌داد، صبح زود، مادر عبدالله از کنار هزار نفری که در میدان جمع شده‌اند تا لحظه‌ی اعدام بلال را ببینند، رد می‌شود، از پلکان بالا می‌رود، مقابل بلال می‌ایستد، سیلی به صورت او می‌زند و طناب دار را از گردن بلال درمی‌آورد. مادر عبدالله، بلال را، قاتل پسرش را می‌بخشد. طرفداران بخشودن و گذشت‌کردن، غالباً ادعا می‌کنند که ارزش بخشودن و گذشت در این است که هم فرد بخشاینده و هم فرد بخشوده‌شده را رها و قوی می‌کند: بخشودن و گذشت به ما امکان می‌دهد غل و زنجیر گذشته‌ای پُر از خطا را از پایمان برداریم و رو به سوی آینده‌ای کنیم که آکنده از تلخی و نفرت نیست. اندیشه‌ی محوری در این‌دست گفته‌ها، که گاهی شبیه تبلیغات تلویزیونی هم می‌شود این است که بخشودن و گذشت شفابخش است و افراد ستمدیده با بخشودن افرادی که به آن‌ها ستم کرده‌اند، احساس بهتری نسبت به خودشان و نسبت به زندگی‌شان پیدا می‌کنند و بدین ترتیب احساس قدرت بیش‌تر می‌کنند و قدرتمندتر می‌شوند. اما واقعاً همیشه این اتفاق می‌افتد؟ آیا کسی که می‌بخشد و کسی که بخشیده می‌شود، آخر سر، احساس بهتری پیدا می‌کنند؟ کتاب «بخشودن» نوشته‌ی ایو گارارد و دیوید مک‌ناتون، نشان می‌دهند که همیشه این‌چنین نیست. این‌گونه نیست که با بخشیدن تمام مشکلات حل می‌شود. نشان می‌دهند همیشه بخشودن به سود جامعه نیست. نگاه شفابخشانه به بخشش همیشه راه‌گشا نیست. این نگاه، نگاهی بسیار سطحی و نازل به بخشش است. آن‌ها نشان می‌دهند که «در این نظر اصلاً توجهی به واقعیت‌های خطاکاری‌ها و بدکردن‌های هولناک و بلایی که بر سر قربانیان می‌آورد و معنایی که نزد آن دارد نمی‌شود.» (صفحۀ۲۹) 
۲- در «سگ‌های پوشالی» ساخته‌ی سم پکین‌پا، دیوید، خودش دست به‌کار می‌شود و متعرضان به خود و همسر و خانه‌اش را تنبیه می‌کند و آن‌ها را یک‌به‌یک به‌سزای اعمال‌شان می‌رساند. دیوید خود دست به انتقام می‌زند. کینه را در دل‌اش نگاه می‌دارد و وقتی همسرش امی از او می‌پرسد چرا کاری که مهاجمان می‌خواهند را انجام نمی‌دهی؟ به او می‌گوید چون به خانه‌ام حمله کرده‌اند. در نهایت وقتی دیوید مهاجمان را از پای درآورده، او را تحسین می‌کنیم چرا که مردی را می‌بینیم که دارای عزّت، کرامت نفس، شرافت و دارای روحیه‌ی شهسواری است. اگر دیوید مهاجمان را می‌بخشید انسانی می‌شد سست‌عنصر، کم‌شرف، ضعیف و بزدل. همچنان که نیچه نیز بر این باور است که وقتی آدم‌های ضعیف بر خشم و کینه‌شان غلبه می‌کنند و آزاردهندگانشان را می‌بخشند، درواقع از زیر مبارزه‌ای که همه باید در آن شرکت کنیم شانه خالی می‌کنند: «به نظر نیچه بخشودن به هیچ روی عملی بلندنظرانه و سخاوتمندانه نیست، بلکه به عکس، بخشودن، در تجلیات گوناگونش، کوشش خودمحورانه‌ی قربانی برای به زنجیر کشیدن خودپسندی جریحه‌دار شده‌اش است.» (صفحۀ۶۵) یکی از بخش‌های خواندنی کتاب، جایی است که از این دست استدلال‌ها در رد بخشیدن آمده است. این‌که بخشودن همواره هم آن شفابخشی مورد ادعا را ندارد، چه در سطح فردی چه در سطح اجتماعی؛ بخشودن یگانه راه دست‌یافتن به این تأثیرات شفابخش و علاج‌کننده نیست؛ بخشودن، دست‌کم در برخی موارد عملاً زیان‌بار و آسیب‌رسان است، چه در سطح فردی چه در سطح اجتماعی؛ یک مسئله‌ی مهم، عدالت است، که فی‌نفسه اهمیتی اخلاقی دارد و ممکن است در برخی از شرایط نتایجی بسیار بهتر از بخشودن به‌بار بیاورد و در نهایت بخشودن ممکن است با انگیزه‌های بزدلانه یا ملاحظات خودخواهانه و برای راه‌انداختن کار خویش انجام گیرد، که غالباً هم چنین است و این انگیزه‌ها واجد هیچ‌گونه ارزش اخلاقی نیستند. 

۳- در فضای رمانتیک و این‌که همیشه قربانیان زیر فشار قرار می‌گیرند تا خطاکار را مورد بخشش قرار دهند، کسایی که در نهایت از بخشودن شکنجه‌گران و آزاردهندگانشان امتناع می‌کنند غالباً با واکنش‌هایی دوپهلو مواجه می‌شوند. در نگاه اول ما با آن‌ها احساس همدردی و همدلی می‌کنیم و احساس تلخ آن‌ها را نسبت به رفتاری که با آن‌ها صورت گرفته درک می‌کنیم اما در عین حال، و شاید به شکل پوشیده و پنهان، نگاه انتقادآمیزی نسبت به آن‌ها داریم که چرا نتوانسته‌اند بر احساس تلخ و مصیبت‌زدگی‌شان فائق آیند. و گاهی هم از این هم پیش‌تر می‌رویم و نبخشودن متعرض یا متعرضان را نشانه‌ی بی‌خردی و بدوی‌بودن و عقب‌افتادگی اخلاقی آن‌ها می‌دانیم. این‌جاست که باید معنای درست بخشیدن را درک کنیم. اول این‌که جسارت و وقاحت می‌خواهد به کسی بگوییم از گذشته‌ها و صدمه‌ها و آسیب‌ها بگذرد. بخشودن یک فضیلت اخلاقی است اما غالباً یک وجه اساسی از بخشودن مورد غفلت قرار می‌گیرد: «آن این است که بخشودن هدیه‌ای است که بخشاینده، یعنی قربانی، عطا می‌کند، و به چه کسی؟ به آن خطاکار.» (صفحۀ۴۱) نکته‌ی بعدی این است که بخشودن کاری نیست که بتوان از قربانی درخواستش را داشت. فرد صدمه‌زننده از همه کمتر حق چنین درخواستی را دارد. شاید دیگرانی افراد را تشویق کنند که ببخشند، اما در اکثر موارد افراد اخلاقاً مکلف نیستند که کسی را که به آن‌ها صدمه زده است ببخشند، و اگر انتخاب و تصمیم خودشان بر بخشودن باشد، در حقیقت عطیه و هبه‌ای است به فرد معترض. نکته‌ی بعدی این است که قربانیانی که حاضر نمی‌شوند متجاوزان را ببخشند ممکن است به‌جای آن‌که در فکر گرفتن انتقام باشند سخت درگیر فکر عدالت باشند، وعلت انزجارشان این باشد که اصرار می‌ورزند ما نباید احساس مسئولیت اخلاقی‌مان و بزهکاری آن‌هایی را که دست به تجاوزها و ستم‌های فاحش زده‌اند به فراموشی بسپاریم. این امر خصوصاً در سطح اجتماعی بسیار مهم است: «پس از کشمکش‌های اجتماعی دهشتبار، با فجایعی که به بار آورده است، حفظ احساس انزجار در میان قربانیان شاید همان‌چیز ضروری است که می‌تواند ما را از آن فراموشکاری سهل و آسان، که می‌تواند منجر به تکرار همان وحشت‌ها در آینده شود، در امان نگه دارد. آن‌چه جامعه‌ای آشفته و زخم‌خورده لازم دارد شاید عدالت باشد و نه بخشودن.» (صفحۀ۷۲) و در نهایت بخشودن، به معنای فراموش کردن نیست. بی‌احساسی و بی‌تفاوتی را نیز نباید به حساب بخشودن گذاشت. چرا که «بخشودن کاری مثبت‌تر و ایجابی‌تر است: علاوه بر بدخواهی، بخشاینده نوعی خیرخواهی هم نسبت به فرد صدمه‌زننده دارد.» (صفحۀ۵۹) بخشودن مستلزم غلبه بر احساسات منفی است که شامل بدخواهی می‌شوند، خصوصاً احساس کینه و نفرت و عداوت. در نهایت این‌که هیچ دلیلی نمی‌تواند بخشودن را به حدِ یک وظیفه یا تکلیف برساند. بخشودن در همه‌حال هبه‌ای غیراجباری است و در ضمن قربانیان بعضی اوقات دلایلی به همان قوت دلایل مثبت و ایجابیِ بخشودن بر پابرجا ماندن بر خشم و بیزاری خود از کسانی که به آنان صدمه رسانده‌اند، دارند. اما نویسندگان کتاب بر این باورند که «اگرچه ممکن است دلایلِ نبخشودن و پابرجا ماندن بر خشم و بیزاری به همان قوت دلایل بخشودن باشند، اما بخشودن ستودنی‌تر است چون از حدِ تکلیف و وظیفه فراتر می‌رود، چون بخشودن کاری دشوار است، چون بخشودن کاری سخاوتمندانه و بلندنظرانه است، و بالاخره چون در نهایت عشق و محبت بهتر و برتر از نفرت است.» (صفحۀ۲۳۲) پس از این جمله اما باز می‌توان «اما»ی دیگری نیز افزود؛ این‌که اما باز حفظ خشم و بیزاری، آن‌جا که این خشم و بیزاری به برقراری عدالت مدد می‌رساند، می‌تواند کاری ستودنی باشد. کتاب پُر است از این «اما»ها. آن‌جا که چند جمله در ستایش بخشودن می‌آید ولی به یک‌باره همه‌ی آن‌ها با ادله‌ای قوی فرو می‌ریزد و خواننده می‌بیند تمام اشکال بخشودن هم اخلاقی نیست و گاهی امری غیراخلاقی می‌شود. 

۴- کتاب «بخشودن» کتابی به‌دردبخور برای جامعه‌ی کنونی ماست. این کتاب می‌تواند راهنمای خوبی باشد برای‌مان، این‌که چه زمانی واقعاً بخشیده‌ایم و چه زمانی ادای یک بخشاینده را درآورده‌ایم. برای جامعه‌ای که یک سبقت از اتومبیل، یک ناسزای کوچک، صاف نکردن یک بدهی اندک و... باعث فجیع‌ترین اتفاقات می‌شود، بحث بخشش و بخشودن، بحث مهمی است. همچنین با خواندن چنین کتاب‌هایی شاید بتوان به تغییر فضای سطحی و سانتیمانتال که درباره‌ی بخشیدن و حول و حوش آن شکل می‌گیرد، امید داشت. همین‌طور که نویسندگان کتاب آورده‌اند: «به‌دست‌دادن تصویری زیبا و رمانتیک از بخشودن که در آن همه‌ی تضادها با خیرخواهی همه حل می‌شود و همه با هم در هماهنگی کامل همگانی دورهم می‌نشینند و با توافق کامل از گذشته‌ها صرف نظر می‌کنند، کاری بسیار آسان است. اما موقعیت‌های واقعی در زندگی واقعی که در آن‌ها مسئله‌ی بخشودن پیش می‌آید هیچ شباهتی به چنین تصویر آرمانی ندارند.» 

بخشودن/ ایو گارارد، دیوید مک‌ناتون/ ترجمه‌ی خشایار دیهیمی/ نشر گمان/ چاپ اول: ۱۳۹۳/ ۲۴۰صفحه/ ۱۱هزار تومان.