سه‌شنبه

میزان، اندازه‌ی بودن است

به اندازه بودن. اصلن میزان، اندازه‌ی بودن است. باید آمد، ایستاد و به موقع هم رفت. افسانه به آدمی می‌گو‌یند‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ که پیش از موعد برود یا بمیرد. چرا مرلین مونرو فراموش‌نشدنی ست امّا دیگر بازیگران هم‌عصر او که شاید استعداد و توانایی بیش‌تری از او هم داشته‌اند از یادها رفته‌اند؟ چرا پوسترهای مونرو هم‌چنان فروش می‌رود؟ چرا هرزگاهی عکس‌های جدیدی از او رو می‌شود و از آن استقبال؟ چون مونرو پیش از آن‌که باید، مُرد. اگر بیش‌تر از افسانه‌شدنش زندگی می‌کرد، شاید به فلان مدال و بهمان جایزه هم می‌رسید. امّا هم‌زمان محو می‌شد. یک زمان مشخّصی برای رسیدن به اوج وجود دارد. اگر همان زمان، دقیقن همان نقطه‌ی باشکوه غیب بشوی، جاودان می‌شوی، دیگر فراموش نمی‌شوی. هم‌چنان که مرلین مونرو. روزی روزگاری خودش گفته: «می‌دانم که متعلّق به مردم جهان هستم. نه به این خاطر که با استعداد یا حتی خوشگلم. به این خاطر که هیچ‌وقت متعلّق به چیز یا کَسِ دیگری نبوده‌ام.»

+ لایف [Life] عکس‌های جدیدی از مونرو منتشر کرده است. عکس‌های کسی که ستاره بود، ستاره ماند و ستاره رفت.

یکشنبه

رؤیای واقعی

بوچ: هر روز پیرتر می‌شی. این یه قانونه.
بوچ کسیدی و ساندنس کید، جورج رُی هیل، ۱۹۶۹

۱- شکست می‌خوری بارها، زمین می‌خوری امّا باز هم ناامید نمی‌شی. خیلی از وقت‌ها هشتت گرویِ نُه‌ت بوده. خیلی از زمان‌ها لنگ بوده‌ای. دستت به خیلی چیزها نرسیده. یا دستت کوتاه بوده یا آن‌ها بلندبالا امّا باز هم ناامید نشدی. بسیار شده کارهایی کردی که از روی دِل نبوده. کارِ گِل بوده، همان خرکاری. بی‌کاری زیاد کشیدی. به خاطرِ کاری که انتخاب کردی. به خاطرِ تنها کاری که بَلدی. مجلّه‌ها و روزنامه‌هایی که کار می‌کردی بعد از سه- چهار ماه توقیف شده‌اند. حتّا آن‌روزی که تنها به فاصله‌ی سه ساعت از هم هفته‌نامه و روزنامه‌یی که در آن کار می‌کردی توقیف شدند ناامید نشدی. روزها و ماه‌ها بوده که دل‌گیر و غم‌گین و افسرده و ناراحت بوده‌ای مانند بسیاری از آدم‌ها امّا ناامید، اصلن. دور و بَرت خلوت بوده، همیشه. بیش‌تر ساعات شبانه‌روز را با سکوت گذرانده‌ای. این سکوت، این بی‌حرفی، اصلن ناامیدم نکرده. وقتی اتّفاقِ ناخوشایندی می‌افتد، از روی زمین بلند می‌شوی و خود را می‌تکانی و باز به تخیّلت پناه می‌بری. به چیزهایی که کنارت اند. خیال‌پردازی می‌کنی. در یک نقطه شاید رؤیایی را که به کابوس تبدیل شده را می‌پذیری. به خودت می‌گویی واقعیّت بهتر است. خودت را متقاعد می‌کنی دیگر خواب نبینی امّا بعدش، باز، می‌گویی، به خودت می‌گویی، قوی‌ترین‌ها و مصمم‌ترین‌ها به رؤیاهای‌شان ادامه می‌دهند. پس باز هم به دنیای خیالی‌ات پناه می‌بری. چون فکر می‌کنی هر لحظه ممکن است او رؤیای واقعی بشود. آن روزی که این‌وَرها هم خورشید طلوع خواهد کرد. برای آن روز، آمین.
۲- و این هم آن تکّه‌ی جادویی در «پرسه در مه» ساخته‌ی بهرام توکّلی. هم توی سینما و هم الآن که نسخه‌ی خانگی آن را گرفته‌ام به نظرم به‌ترین جای فیلم است. دیالوگ‌هایی که ردوبدل می‌شوند، ناب اند. تقلیدی نیست. حرف دارد. درد هم در آن هست. آن‌جا که رؤیا رو به امین می‌گوید: «شبی که برای اوّلین‌بار تو رو دیدم، روبه‌روی آینه ایستادم و فکر کردم ما کاملن شبیه هم هستیم. طرز نگاه‌هامون یا دودو زدن چشم‌هامون یا پلک زدن‌هامون، وقتی نفس می‌کشیم یا وقتی در عین تردید، اعتماد به نفس را موقع حرف زدن با دیگران بازی می‌کنیم. ما خیلی شبیه هم هستیم و فکر می‌کنم خیلی راحت می‌تونستم خودم را به تو تبدیل کنم. تو این‌طور فکر نمی‌کنی؟... کجایی امین؟
- ها؟... همین‌جا.
- پس من چی می‌گفتم اگه این‌جایی؟
- ام‌م‌م‌م‌...
- عجب گوش‌کردنی!
- داشتم به صدای تو گوش می‌کردم نه چیزی که می‌خوندی.
- هم‌ش باید مسخره‌بازی دربیاری! حالا حواست هست؟
- آره آره... بخون بخون... این سیب‌زمینی‌ها داره می‌سوزه‌آ.
- حواست به منه یا به سیب‌زمینی‌آ؟
- هر دو رو دارم!
- حالا که بعد از مدت‌ها فکر می‌کنم می‌بینم چقدر ملال‌انگیز بوده و چقدر دلم برای آن ملال تنگ شده. شاید هیچ‌وقت او برایم واقعی نبود اما رنجی که از هم بردیم واقعی بود و به همان اندازه عشقی که به هم داشتیم. سکوت کردن، در انزوا به سر بردن و دوباره سکوت کردن.

حکایت -۴

همه‌چیزش خوب است این سکانس در «تنها دو بار زندگی می‌کنیم» {ساخته‌ی بهنام بهزادی}. یک مینی‌بوس قدیمی. شب است و باران می‌آید. صدای خوردن قطره‌های باران رویِ شیشه‌های مینی‌بوس هم هست. و وقتی شیشه خیس می‌شود، نور آن‌سمتش چه‌قدر زیبا است. سیامک سُراغِ عشقِ قدیمی‌اش رفته است. به او می‌گوید: «بعضی وقت‌ها، یه چیزای کوچیکی تو گذشته، تبدیل می‌شن به یه حسرت بزرگ. بعد، هر چی که زمان می‌گذره اون حسرت هم بزرگ‌تر می‌شه. تا یه جایی که نمی‌شه ازش فرار کرد. تمام اون سال‌های دانشکده، من عاشق شما بودم امّا هیچ‌وقت این‌و بهِ‌تون نگفتم. یعنی نشد که بگم. همین!»

شنبه

حکایت -۳

در «دائره‌المعارف شیطان» برای معنی عبارت "طفره رفتن" آمده: «به دوستی که از شما درباره‌ی زیبایی‌ دخترش سؤال کرده، گفتن این‌که: چشم‌های قشنگی دارد.» و کنارِ کلمه‌ی "قمارباز" نوشته شده: «مرد».
[دایره‌المعارف شیطان، امبروز پیرس، ترجمه‌ی مهشید میرمعزّی، نشرِ مروارید، چاپِ اوّل، ۱۳۸۰]

پی‌نوشت: این حکایت برود برسد به دستِ صاحبش. تا باشد اخم‌هایش وا شود.

غوطه‌ور شدن در شهوت و خشونت

"مصیبت وقتی تکثیر بشود انتزاعی می‌شود. آدم از چیزهای انتزاعی کم‌تر ناراحت می‌شود." 
جنگ آخرالزمان، ماریو بارگاس یوسا
ترجمه‌ی عبدالله کوثری، مؤسسه‌ی نشر آگه، چاپِ اوّل، ۱۳۷۷ 

خشونت و شهوت دو عنصر مهمّ در همه‌ی آثار یوسا‌ است. هم‌چنان که خود او در «عیش مُدام» معتقد است رمان بدون خشونت و شهوت، فاقد ارزش ادبی‌ست. {فکر می‌کنم نه تنها در رُمان بل‌که درباره‌ی فیلم هم این گزاره صادق است. نه؟} و البته بر این نکته نیز تأکید می‌کند چنان‌که نویسنده حد و حدود استفاده از این عناصر را نداند، کیفیت کار از دست می‌رود. «مرگ در آند» رمانی به شدّت خشونت‌آمیز است. در این رمان انسان‌ها تبدیل به حیواناتی می‌شوند که وجدانِ انسانی خود را با ایدئولوژی تاق می‌زنند. از جمله عذاب‌آورترین صحنه‌های تاریخ ادبیات داستانی را هم که در «سور بُز» می‌خوانیم. امّا در «جنگ آخرالزمان» این دو عنصر پابه‌پای هم برای پیشی گرفتن رقابت می‌کنند. خشونت و شهوت، در این رمان‌، به‌هم‌می‌آمیزند و دنیایی تهوّع‌آور می‌سازند؛ دنیایی که باورش دشوار است زمانی مردمانی در آن زندگی می‌کرده‌اند. یوسا‌ در این رمان به آخرین بازماندگان دنیای مُدرن می‌پردازد. حکومت لیبرالِ برزیل به جنگِ عده‌ای تهی‌دست و بی‌چیز می‌رود که جمهوری را دشمن مسیح می‌خوانند. پس از دو بار شکست، با بی‌رحمی آن‌ها را به خاک و خون می‌کشد. «جنگ آخرالزمان» طولانی‌ترین رمان یوسا ست. و شاید به‌ترین آن‌ها. آن‌چنان که خود گفته است.

جمعه

حکایت -۲

از استیو مک‌کوئین نقل شده که روزی گفته: «یه روز یه نفر از بالای یه خونه‌ی دو طبقه افتاد روی یه بارِ کاه. رفتن سراغش و از مرد پرسیدن حالت چطوره؟ گفته تا حالاش که بد نبوده. از این به بعدش هم می‌گذره.»

دارایی‌های یک مرد، در یک جهان رو به زوال

۱- فیلم‌های خوب این‌جوری هستند دیگر. هر بار که نگاه‌شان می‌کنی، چیزهای جدیدی به دست می‌آوری. دوباره لذّت می‌بری. «شاترآیلند» [Shutter Island] هم از این قاعده مستثنا نیست. فیلم درباره‌ی هویّت و جست‌وجوی آن است. یک مارشال پلیس، از جنس کارآگاه‌خصوصی‌های فیلم‌های نوآر، به یک آسایش‌گاه دیوانه‌گان می‌رود. یک تشکیلات دیگر می‌خواهند هویّت خود مارشال را تغییر دهند. مرز باریک میان عقل و جنون را در جهان ذهنی او پاره کنند و از آن بگذرند. جوری که تلقّی‌اش از خودش و شخصیّتش تغییر کند. آخرین دارایی‌های یک مرد، در یک جهان رو به زوال. تماشای فیلم حتّا اگر برای چندمین بار هم باشد باز دردناک است. گاهی بیش‌تر از حد تحمّل. فیلم مدام با پیش‌فرض‌های ما به عنوان تماشاگر نسبت به شخصیّت اصلی بازی می‌کند. موقع تماشای چنین فیلم‌هایی، همه‌ی آن‌چیزی که داریم، که دست‌مان را به جایی بند می‌کند، تصوّری است که از فردیّت قهرمان داریم و آن‌چه از او می‌دانیم. امّا بارها و بارها دانسته‌های ما روی هوا می‌رود. تکّه‌های پازل به‌هم‌ریخته می‌شوند و باز، دوباره از نو، باید آن‌ها را کنار هم بگذاریم. همه‌ی این‌ها به کنار. در طول تماشای فیلم در این فکر بودم که چند فیلم و برای چندسال می‌توان کسی، فیلم‌سازی چنین دست‌پختی داشته باشد. با این‌که آخرین فیلمش «هوگو» را به اندازه‌ی مثلن همین «شاترآیلند» دوست نداشتم، امّا او کسی ست که هنوز به سینما و به قصّه گفتن اعتقاد دارد. پس حتّا اگر کابوس و وحشت هم خلق کند، نگاه می‌کنیم و رنج می‌کشیم. و باز منتظر می‌مانیم تا فیلم بعدی‌اش را بسازد. سرمان روی زانوی مارتین اسکورسیزی بزرگ می‌گذاریم و زیرِ لب می‌گوییم: «باز هم برای‌مان قصّه بگو.» اگر اشتباه نکنم چخوف بوده که گفته: «برای سرگرم کردن مردم باید دوستشان داشت.»
۲- باید خود را با شرایطی که احتمال دارد پیش بیاید، آماده کرد. نشستم و خوب فکر کردم که اگر تحریم‌ها بیش‌تر و بیش‌تر و هِی بیش‌تر شود، چه می‌شود. بعد به این فکر افتادم که دوباره برخواهیم گشت به آن دوران طلایی! که کوپن بود، همه‌چی کم بود امّا صورت‌ها خندان بود. حتّا تاکسی‌ها هم از زرد و سبز به نارنجی و آبی برمی‌گردند. سمند‌ها به آرامی شکل‌شان و لب‌ولوچه‌شان تغییر می‌کند و می‌شود پیکان جوانان. دوباره میرباقری «رعنا» را می‌سازد. «هاچ زنبورعسل» و «پلنگ صورتی»، آدامس خروس‌نشان، مداد شیرنشان و پاک‌کن‌هایی که بیش‌تر سیاه می‌کردند تا پاک، «قصّه‌های شب» و «بینندگان عزیز توجّه فرمایید» و «علی کوچولو» برمی‌گردند و فلان و بهمان. در چنین شرایطی دوباره باید رفت دستگاه‌های ویدئو را از زیرزمین و خرپُشته‌ها برداشت و آورد و تمیزشان کرد. چرا که دیگر دی. وی. دی وجود نخواهد داشت. اصلن نمی‌گذارند وارد سرزمین پاک آریایی‌مان شود. دوباره نوارهای وی. اچ. اس. که من مُرده‌ی آن صدایی هستم که نوار داخل دستگاه می‌شد، رونق می‌گیرد. اینترنتی نیست، ماهواره‌یی نیست که آخرین شوها را پخش کند. پس دوباره تهِ فیلم‌ها دست‌اندرکاران عزیز و ناشناخته، آن‌ها را برای‌مان خواهند گذاشت. برای هر دهه‌یی آماده‌ایم. دهه‌ی شصت، بعدش هفتاد، بعدش هشتاد، نود، صد... دوران سازندگی و اصلاحات و بعدش نفت را دوباره بگذارند توی سفره‌مان. به والله که ما آماده‌ایم آماده.
۳- و بعد داشتم فیلم مستندی از مه ۶۸ فرانسه می‌دیدم. تعدادی از دانشجویان دست به دست هم داده بودند و جلوی گارد ضدّشورش ایستاده بودند. تا هر چه گارد می‌زند اوّل به آن‌ها بخورد. تا برای جمعیّتی که پشت سرِ آن‌ها راه می‌رفتند و شعار می‌دادند مشکلی پیش نیاید. این را که دیدم یادم افتاد، تاریخش یادم نیست اما به یاد آوردم آن روز را. در خیابان انقلاب تعدادی جوان دست‌های‌شان را حلقه کردند بودند به شانه‌های یکدیگر و پیش می‌رفتند و جمعیّت پشتِ سرشان. شلیک کردند امّا آن صف از هم وا نشد. حمله کردند، تکان نخوردند. چهره‌های‌شان همه خندان بود. در میان گاز اشک‌آور و دود و فریاد و جیغ رفتم توی یک خیابان فرعی و کوچه‌یی و نشستم روی سکوی دمِ خانه‌یی و خودم را جمع کردم و زار زدم. مثلِ همین دی‌شب که این فیلم لعنتی را دیدم. برق‌ها را خاموش کردم و یک دل سیر گریستم. خوش گذشت.

سه‌شنبه

حکایت -۱

در فیلم «پرواز بر فراز آشیانه‌ی فاخته» {ساخته‌ی میلوش فورمن}، جک نیکلسن در نقش راندال پی مک‌مورفی یک نخ سیگار برمی‌دارد و نصفش می‌کند و برای دیوانه‌های دور و بَرش توضیح می‌دهد که: «بفهمین که اسم این، یه نصفه‌سیگار نیست. این دیگه هیچی نیست.»
همین.

دوشنبه

عصرِ دوشنبه

باید بعد از چند سالی دوباره سَری زد به فیلم‌های محبوب و دیالوگ‌هایش را زیرِ لب تکرار کرد. تا عصرِ کش‌دار را بگذرانی. آن‌جایی که در «هفت دلاور» هورست بوخهولتس در نقش جوجه‌ی بلندپرواز پررو وارد می‌شود و یول براینر و استیو مک‌کوئین و جیمز کابرن و رابرت ون به نقش پیرهای خرابات و هفت‌تیرکش‌های قدیمی دوره‌اش می‌کنند. و بعد استیو مک‌کوئین رو به سوی «جوان خام» ماجرا شروع می‌کند، در وصف خودشان و زندگی‌شان می‌گویند:
 
وین تانر [با بازی مرحوم استیو مک‌کوئین، با صدای جادویی ناصر طهماسب]: «بعد از مدّتی به جایی می‌رسی که صاحب کافه‌رو به اسم کوچیکش صدا می‌زنی. شاید با ۲۰۰ نفرشون آشنا بشی. اتاقی که هر شب کرایه می‌کنی، قیمتش از ۵۰۰ تا هم بیش‌تره. و غذایی که می‌خوری سیب‌زمینی و لوبیاست. ولی خونه نداری. زن نداری. بچّه... (مکث می کند) نداری. آینده، صفر. (رو به رییس) چیزی رو جا انداختم؟»
کریس- رئیس [با بازی یول براینر، با صدای ناظریان فقید]: «چیزی‌رو که انسان‌رو به زندگی امیدوار کنه، نداری. مردمی که معمولن مدافع آدمن، اونایی که پشت سرت وامیستن... نداری.»
لی [با بازی رابرت وان، با صدای ناصر خاوری] وارد می‌شود: «زندگی و محیط آروم نداری. دشمن نداری.»
کریس- رییس: «دشمن وجود نداره؟»
لی: «زنده نمی‌مونه.»

شنبه

چند میلیون ساعت به آخرش مانده؟


صبح با صدای اذان‌گوی مسجد محل از خواب بیدار شدم. صدایش بی‌نهایت بد است. می‌توان گفت آزاردهنده است. نشستم «میامی وایس» [miami vice] را دوباره دیدم. هم‌چنان تازه و سرِ پاست. اور دوزِ سبک مایکل مان است. پر از موسیقی و زاویه و صدای ماشین و قایق تندرو و چراغ‌های پس‌زمینه‌ی شهر و ابر و صدای گلوله. تماشای پشت سر هم این‌ها، دیوانه‌کننده است. گویی فیلم‌ساز همه‌ی دار و ندارش، همه‌ی چیزهایی که سال‌ها در کفِ دستش جمع کرده، بدون رعایت آداب و ترتیبی، بیاورد هر کدام را گوشه و کنار فیلمش بگذارد. فیلمی ست برای همین زندگی سریعی که می‌کنی. در «میامی وایس» داستانی وجود ندارد. فقط با لحظاتی روبه‌رو هستی که با سرعت و شدّت از برابر چشمانت می‌گذرند. فیلم را می‌شود این طوری خلاصه کرد: «در این ده ثانیه مرد باش و برو مرحله‌ی بعد.» و کالین فارل نمونه‌ی چنین زندگی و چنین انسانی ست در فیلمی که حتّا یک قاب معمولی و سالم ندارد. وقتی بعد از تماشای فیلم مایکل مان، از خانه بیرون زدم و از بزرگراه‌های شهر می‌گذشتم، همه‌جا را در و دیوار را مایکل مانی می‌دیدم. زرد و براق و سریع و با قاب‌های کج و معوج. این احساسات چرا این‌قدر سریع می‌آیند و می‌گذرند؟ این احساسات ته‌نشین می‌شوند یا نه؟ اصیل اند یا قلابی؟ چرا امروز تمام نمی‌شود؟ چند میلیون ساعت به آخرش مانده؟ امان از این زندگی سریع.
+ این عکس از فیلم هم، خُب برای خودش داستان دیگری دارد...