پنجشنبه

موزِرم آرزوست

هیچ چیزی به اندازه‌ی موزِر برای یک آدم ریش‌دار مهم نیست. نقش مهمی ایفا می‌کند این ریش‌تراش. هیچ ریش‌تراشی مانند آن نمی‌تواند ریش‌ها را آن‌چنان که شایسته است مرتّب کند. به همین دلیل از وقتی موزِرم را از دست دادم مجبورم هر چند هفته یک بار، بروم آرایشگاه. خب شاید پرسیده شود چرا موزِر دیگری نمی‌خرم؟ موزِرهایی که اکنون در بازار هستند چینی اند. موزِر من آلمانی بود. اصل بود. دیگر در بازار چنین موزِری گیر نمی‌آید. نمی‌خرم تا زمانی که یکی اصل‌اش را پیدا و بخرم. این‌چنین است که دی‌روز رفتم آرایشگاه. سَرمونیِ گفت: «ریش‌ت چاله داره؟» گفتم: «چاله؟ یعنی چی؟» گفت: «یعنی کَچلی داره.» گفتم: «کجاش؟» گفت: «این‌جاش.» آره خُب. دروغ نمی‌گفت. خودم هم ازش با خبر بودم. کنارِ دهان، نرسیده به چانه، آن‌جایی که ریش تابِ زیبایی می‌خورد و خَم می‌شود و رو به پایین می‌رود. آن‌جا، بله، خالی شده است. امّا آن زیر است و ریش‌های جلویی مانع می‌شوند تا دیده شود. تنها خود می‌توانم پیدایش کنم. گفتم: «آقا چی‌کار به این‌جاش داری؟ گفتم فقط مرتّبش کن.» گفت: «چشم.» کُلن به آدم ریشو نگویید که ریشش دارد خالی می‌شود، زشت است، نامرتّب است، و یا هر گونه صفتِ دیگر. عیبِ ریش را صاحبش می‌داند. پیدا می‌کند و حلّ‌اش خواهد کرد. دایه مهربان‌تر از مادر نشوید. از هرگونه انتقاد بپرهیزید. آدم ریشو غَم‌باد می‌گیرد.

سه‌شنبه

بجنگم یا نجنگم

"نقطه‌ی آغاز سانسور این است که بیماری حالت عادی است
و یا به عبارت دیگر، حالت عادی، آزادی، را باید یک بیماری قلمداد کرد."
سانسور و آزادی مطبوعات، کارل مارکس
ترجمه‌ی حسن مرتضوی، نشر اختران، چاپِ اوّل ۱۳۸۴
امیلی آمد و گفت: «تموم شد. اعلام وصول نمی‌کنن. کتابِ جدید نمی‌گیرن. تموم شد.» از آن‌جایی که پارکینگ هم مانند حمّام صدای آدم را خوب عرضه می‌کند، با حزن بسیاری خواندم: «بزن آن پرده، اگر چند تو را سیم، از این ساز گسسته/ بزن این زخمه، اگر چند در این کاسه‌ی تنبور، نمانده‌ست صدایی». نشرِ «چشمه» تعطیل شد. نشرهای دیگر هم ممکن است تعطیل شوند و هیچ اتّفاقی نیفتد. سُمبه پر زور است و نیز جِرزَن. گفتند این نشر کتابی را به ارشاد فرستاده که توهین به سوّمین امام شیعیان است. مدیر نشر پاسخ مستدل داد. چند روز گذشت. رفتند و خوب فکر کردند تا پاسخی دهند. گفتند آن تنها علّت نبوده، ترویج هم‌جنس‌گرایی هم در لابه‌لای کتاب‌ها بوده. مطمئنم اگر باز جواب می‌شنیدند باز حرفِ دیگری می‌زدند.

"حسّ نومیدی از این‌جا نشأت می‌گیرد
که آدم نمی‌داند چرا می‌جنگد، و حتّا نمی‌داند اصلاً باید بجنگد یا نه."
یادداشت‌ها: جلدِ دوّم، دفترِ پنجم و ششم، آلبر کامو
ترجمه‌ی خشایار دیهیمی، نشرِ ماهی، چاپ اوّل ۱۳۸۹
حالم بد شد و از دفتر مجلّه بیرون زدم. گفتم بروم کمی پیاده‌روی را عشق کردن. نگاه کنم به سنگ‌فرش و جدولِ کنار پیاده‌روها. خیابانِ نیاوران بود. باد ملایمی به صورتم می‌خورد. سرازیری بود و از هِن‌وهِن کردن، خبری نبود. سرِ شب بود. گرم نبود. خورشید نبود. احساس به‌تری نسبت به یکی دو ساعت پیش داشتم. رفتم داخل. نمی‌دانم کدام شیرپاک‌خورده‌ای به مسئول نشر کارنامه و شهر کتاب نیاوران توصیه کرد، دکور را عوض کنند. قفسه‌ها را از وسط جمع کنند و به جایش میز بگذارند؟ واقعن چه کسی این پیشنهاد را داد؟ خیلی وقت بود به آن‌جا نرفته بودم. جامع بودن برای یک کتاب‌فروشی بسیار خوب است امّا چینش کتاب‌ها هم مهم است. دنبالِ دو کتاب مشخّص بودم. هم نام نویسنده‌های‌شان را می‌دانستم، هم مترجم‌های‌شان و هم نشرشان. بالای میزی، تابلویی آویزان کرده بودند و نوشته بودند کتاب‌های جدید. پس همین‌جاست. گشتم و گشتم. به صورت‌های مختلفی کتاب‌های روی میز را نگاه کردم: افقی، عمودی، ضربدری، تصادفی و... امّا پیدا نکردم. به کتابدار گفتم فلان کتاب‌ها را می‌خواهم. گفت: «این‌جا نیست. برو توی قفسه‌ها رو ببین.» گفتم: «جدیدنا...» گفت: «باشه. شما برو اون‌جا رو بگرد.» رفتم و گشتم. گشتم و گشتم. بالا و پایین. حتّا یک ردیف از این‌ور و آن‌ور قفسه‌ی حوزه‌ی مربوط به کتاب‌ها رو گشتم. گفتم شاید خطای انسانیِ شده است. نبود. دوباره به آن میزِ لعنتی برگشتم. چمباتمه زدم. آن زیر زیرها را گشتم. بالاخره پیدای‌شان کردم. کتاب‌دار به همراه یک پسر و یک دختر نشسته بودند دور یک میز. تا من را دیدند که موفق شدم کتاب‌ها را پیدا کنم خندیدند. یکی‌شان گفت: «بالاخره پیدا کردی؟» گفتم: «آره.» سه‌تایی خندیدند. من را دیدند. نمی‌خندیدم. دیگر نخندیدند. کتابدار درست و درمان هم نعمتی ست. نباشد یک جای کتاب‌فروشی می‌لنگد. بعد، برای یک کتاب‌فروشی با مساحت زیاد، چمباتمه زدن روی زمین و یا حتّا گوشه‌ای روی زمین نشستن و کتابی ورق زدن، امتیاز محسوب می‌شود. خیلی از کتاب‌هایی که دنبال‌شان می‌روی، آن پایین پایین‌ها هست اند. تا می‌آمدم لحظه‌ای دُلا شوم و یا روی پنجه‌هایم بنشینم، یکی از این طرف می‌آمد، دیگری از آن‌طرف،... از شهرکتاب با سرعت بیرون زدم. حالم؟ افتضاح. دربست گرفتم. راننده صدای ضبط را بلند کرده بود. نمی‌دانم خواننده که بود، امّا زن بود. موبایل راننده زنگ خورد. صدای زنگش، نوحه‌ای با صدای محمود کریمی بود.

"حالا درست تو آستانه‌ش بودیم.
تو آستانه‌ی همون لحظه‌ی جرئتی که الزاماّ بخشی از هر قتلِ موفقه."
غرامت مضاعف، جیمز اِم. کین
ترجمه‌ی بهرنگ رجبی، نشر چشمه، چاپِ اوّل، زمستان ۱۳۹۰
رسیدم خانه. چای را به سرعت گذاشتم تا دَم شود. سیگاری پیچیدم. چه کتاب خوبی ست این «سایه‌های نوآر». مجموعه مقالاتی درباره‌ی فیلم‌نوآر. ویراستارش مازیار اسلامی است و «مینوی خرد» به تازگی منتشرش کرده است. گویی یک داستان بلند است، با تکّه‌های بسیار از فیلم‌های نوآر. می‌خوانی و جلوی چشمانت به‌ترین فیلم‌هایی که دیدی، می‌آید. آن‌ها را دوباره می‌بینی؛ می‌خوانی. به استکان ششم چایی، و سیگار پشتِ بندش که رسید، شروع کردم مقاله‌ی «فیلم نوآر و زنان» را خواندن. خواندم و آرام‌آرام به یاد موهای روشنش افتادم. و هم‌زمان در دلِ تاریکی، در دلِ تشکِ تخت‌خواب فرو می‌رفتم.

شنبه

صدای منحصر به‌فردی است. درِ سلول، نه از بیرون و نه از تو، دستگیره‌ای ندارد

«وقتی که آدم بار دیگر به گردونه‌ی کسالت‌بار زندگی برمی‌گردد تنها چیزی که می‌ماند این احساس است که چیزی را در سلول شماره‌ی ۴۱ جا گذاشته است.»
کم‌تر کتابی ست که برایش یک شب تا صبح بیدار بمانی؛ مانند آدمی که برایش چنین کنی. «گفت‌وگو با مرگ» را می‌گویم. مو بر تنِ آدمی سیخ می‌کند، گزارش و یادداشت‌های آرتور کوستلر.

- تیتر و جمله‌ی اوّل، از متنِ «گفت‌وگو با مرگ» شهادت‌نامه‌ی اسپانیا، نوشته‌ی آرتور کوستلر، ترجمه‌ی نصرالله دیهیمی و خشابیار دیهیمی، نشر نی، چاپ سوّم ۱۳۹۰

پنجشنبه

مردی بدون گذشته

رفتم زیرِ دوش و بی‌اختیار گریستم. بیرون آمدم. چای را دَم کردم و درِ کنسرو لوبیا را باز کردم و ریختم تویِ قابلمه‌ی کوچک و گذاشتم روی گاز تا گرم شود. نشستم پشتِ لپ‌تاپم و هر چی، هر جا داشتم حذف کردم. می‌خواستم بشوم یک مردِ بی‌حافظه؛ بی‌گذشته. مثلِ آقای «میم» در «مردی بدون گذشته». دوست داشتم صبح که از خواب بلند می‌شوم، در Nightmute آلاسکا باشم. کنارِ پنجره ایستاده باشی و من آرام می‌آمدم کنارت، می‌ایستادم و سَرم را روی شانه‌ات می‌گذاشتم. دست‌کم اگر آن‌جا هم نبودم، همین‌جا برف می‌بارید و کنارِ پنجره‌ی کوچک خانه‌ام، همین صحنه را بازی می‌کردم؛ می‌کردیم.
در دوره‌ای از نوجوانی‌ام دوست داشتم کارگردان شوم. در خیالاتم خودم را کارگردان تصوّر می‌کردم. صبح که به خانه رسیدم، بار دیگر به خیال رفتم و کارگردان شدم. داد زدم: «کات.» بعد رفتم کنارِ بازیگر اصلی و آرام بهِ‌ش گفتم: «علی این‌چه وضعِ بازیه. دیالوگات‌و چرا نمی‌گی. نگات نافذ نیست. دستات‌و چرا بی‌خود تکون می‌دی. چرا این‌قد دَری‌وَری می‌گی. حرفِ اصلی‌و بهِ‌ش بزن. آفتاب داره می‌ره. نور دیگه نمی‌آد.» علی را دیدم که با ناامیدی لباسش را می‌پوشد و می‌رود و از گروه دور می‌شود. وقتی همه‌ی گروه آماده بودند تا بگویم دوباره می‌گیریم، با ناامیدی گفتم: «دیگه نمی‌گیریم. چیزی عوض نمی‌شه.»

چهارشنبه

فقط بزرگش نکنید

نه واقعن کتابی که هشت نُه سالِ پیش چاپ شده، قدیمی ست؟ نباید تویِ کتاب‌فر‌وشی‌ها باشد؟ همه‌چی عوض شده. کم کتاب‌فروشی‌ای دیگر پیدا می‌شود که در کنارِ کتاب‌های جدید و به‌روز، قدیمی‌ها را هم داشته باشد. کتاب‌فروشی حالم را خوب می‌کند. ام‌روز رفتم شهرکتابِ مرکزی تا حالم را خوب کنم. شهر کتابِ مرکزی، جای خوبی ست. بزرگ است و کتاب‌های بسیاری دارد. امّا ضعفش همان است که گفتم. و هم‌چنین چینش کتاب‌هایش هست. اگر بخواهی کتابی را پیدا کنی، پیر می‌شوی. به ویژه این‌که از انتشار کتاب چند سالی گذشته باشد. امّا خب کافه‌ای دارد برای نشستن و کتابی ورق زدن. و مهم‌ترین ویژگی‌اش برای من، گم شدن در آن است. بیش‌تر قایم شدن است. نمی‌دانم این چه مرضی ست که دارم. می‌روم خودم را در کتاب‌فروشی گم‌وگور می‌کنم. کنار کتاب‌فروشی نشرِ چشمه، که هفته‌ای چندبار به آن سَر می‌زنم این شهر کتاب، هم جای مناسبی است برای وِل چرخیدن.

سه‌شنبه

ام‌روز، روزِ فکر کردن به سرنوشت است

افسرده از خواب بلند شدم. به سقف نگاه کردم. چند دقیقه‌ای گذشت. روی سقف تصاویر عجیب و غریب می‌دیدم. یک دشت که چند گاو در حال وول خوردن بودن، گربه‌ای که دو موش را به دهان گرفته و گاز می‌زند، دوست‌دختر سابق‌ام که زیر مردِ ناشناسی در حالِ دادن است و می‌خندد و پدرم که در حالِ تعمیر سیفون دست‌شویی است. با بی‌حوصلگی به سمت چپ غلطیدم. سَرم تیر کشید. باز هم سَردرد. تمامی ندارد. سَردردهای صبح‌هام جوری ست که اگر کلّه‌ام را تکان ندهم، دردی احساس نمی‌کنم. امّا به محضِ این‌که کلّه‌ام را به سمتی تکان بدهم یا راه بروم، تیر می‌کشد. رفتم زیرِ دوش و آب سرد را باز کردم. دَه دقیقه‌ای زیر دوش ایستادم و بعد بیرون آمدم. حوله‌ام را نپوشیدم. لخت و عور. سیگاری روشن کردم و پُکِ عمیقی زدم. می‌خواستم ادویل بخورم امّا قوطی خالی بود. هوا ابری اندکی حالم را به‌تر کرد. یه استکان، سِک سرکشیدم و دوباره رفتم روی تخت افتادم. دوست داشتم تا شب تویِ تخت بمانم و بیرون نزنم. از خودم بدم آمد. بلند شدم و لباس پوشیدم و بیرون زدم. ام‌روز، روزِ فکر کردن به سرنوشت است.

می‌شود روزی آن را روی پرده ببینم

از لابه‌لای کاغذ‌هایم، کاغذ تا و زردشده‌ای را پیدا کردم، برای پنج شش سال پیش. فیلم‌های برتر عمرم را در آن نوشته بودم. یادم افتاد که این کاغذ را چه زمانی نوشته بودم. جمعِ کوچکی بودیم که پنج‌شنبه‌ها، عصر، دورهم، می‌نشستیم و فیلم می‌دیدیم. هفته‌ای یک فیلم. دو سال آن جمع پنج‌شنبه‌ها کنارِ هم جمع می‌شدند. الآن از آن جمع، تنها من مانده‌ام و بقیه ترکِ وطن کرده‌اند. آن کاغذ، به جای مانده از یکی از همان عصرِ پنج‌شنبه‌ها بود. یادم می‌آید که گفتیم بیاییم فیلم‌های عمرمان را بنویسیم. لیست کنیم. سؤال اصلی که از دورنش این لیست بیرون می‌آمد هم، چنین بود:‌ «اگر شما را می‌خواستند به یک جزیره تبعید کنند، کدام فیلم‌ها را همراه‌تان می‌بُردید؟» من هم نوشتم. با خودنویس آبی‌رنگم -آن خودنویس بعدها خراب شد، امّا هنوز دارمش- نوشته بودم:
۱- سامورایی
۲- گاو خشمگین
۳- و...
روی‌هم‌رفته بیست فیلم نوشتم. ترتیب‌شان مهم نبود. یعنی به ترتیبِ به‌ترین نبود. امّا فیلم اوّلِ همه‌مان در آن جمع -چه بسا انتخاب هر کسی- اوّلین انتخاب، به‌ترین آن هم بود. ام‌شب که لیست را پیدا کردم و کلّی باهاش حال کردم، در ذهنم گفتم هم‌چنان این لیست و فیلم‌های آن به‌ترین‌هایم هستند. با خودم به جزیره می‌برم‌شان. بیش‌تر که فکر کردم، به این رسیدم که هم‌چنان مهم‌ترین فیلم زندگی‌ام «سامورایی» بوده و هست. ام‌شب یادم افتاد چرا از همان اوّلین شبِ تماشای آن، گذاشتمش میانِ فیلم‌های محبوبم. ام‌شب دوباره یادم افتاد چه‌طور یک فیلم می‌تواند زندگی آدم را عوض کند. «سامورایی» زندگیم را تغییر داد. نگاهم را به دنیا تغییر داد. مانند همان چند کتابی که کتاب‌های عمرم هستند. ام‌شب استکان چایی ریختم و برقِ خانه را خاموش کردم و نشستم دیدمش. موقع تماشای فیلم، موقع دیدنِ آن دَه دقیقه‌ی ابتدایی و بدون دیالوگ، همان احساسی را داشتم که بار اوّل تماشایش داشتم. و وقتی جف کاستلو را در تختخوابش دیدم که سیگار دود می‌کند، از روی صندلی بلند شدم و نزدیک‌تر به تلویزیون نشستم.
می‌گویند آن‌ورِ آب، سینماهایی ست که مداوم فیلم‌های کلاسیک و قدیمی را اکران می‌کنند. ام‌شب گفتم، با خودم گفتم، می‌شود، روزی «سامورایی» را روی پرده ببینم. آن‌جایی که جف از خانه‌اش بیرون می‌زند، مکثی کنارِ در می‌کند، سرش را برمی‌گرداند و پرنده‌ی در قفس را که اوّلین و آخرین مونس اوست، می‌بیند. و می‌داند و می‌دانیم که دیگر جف به آن خانه بازنخواهد گشت و این آخرین خداحافظی او با پرنده‌ای ست که درونِ قفس نفس‌های آخرِ خود را می‌کشد؛ مانند جف. روی پرده‌ی عریض ببینم آخرین نگاه‌های جف و پیانیست به یکدیگر را. که از عشقی بر زبان‌نیامده حکایت دارد و انبوهی ناگفته. ببینم جف کاستلو را که یک آدم‌کُشِ حرفه‌ای است و کارش را تمام و کمال و بدون عیب و نقص انجام می‌دهد، بین جهان حرفه‌ای (تعهد/پول) و تعهد اخلاقی و شخصی (عشق/ زن) گیر کرده است. در آخر راهش را انتخاب می‌کند: باختن؛ عشق ناگفته‌اش به پیانیست. که در واقع تنها خطای حرفه‌ایش است. عقوبت چنین انتخابی مرگِ خودخواسته‌اش است. ببینم که آگاهانه به سوی مرگ می‌رود و در صحنه‌ای زیبا آن را به شکلی شرافتمندانه تجربه می‌کند.
می‌شود؟

دوشنبه

...

هیس‌‌‌س‌‌س‌‌س‌‌س‌‌س‌‌... ساکت باشید لطفن. اذیّت‌ام نکنید. احساسِ خوبی ست. دارم بهِ‌ش فکر می‌کنم.

شنبه

...

نگاه نکنید آقا، بدبختی و رنجِ دیگران، دیدن ندارد. بفرمایید... بفرمایید. 

بعضی از فیلم‌ها، فیلم‌های بالینی هستند، باید کنارِ دست باشند

 «من عاشقم؟» ـ «آری، چون انتظار می‌کشم.»*
بعضی از فیلم‌ها، فیلم‌های بالینی هستند. باید کنارِ دست باشند تا هر وقت خواستی بری ببینی‌شان. بدونِ زحمت. حتّا برخی اوقات تنها دلت برای یک‌جایی از فیلم تنگ شده است؛ یک دیالوگ، و بعضی موقع‌ها برای یک نگاهی که در فلان سکانس یکی از شخصیّت‌ها به دیگری داشته. «پیش از طلوع» و «پیش از غروب» از این دست فیلم‌ها هستند. بعضی از فیلم‌ها، فیلم‌های بالینی هستند چون مرهمی هستند بر حالِ خراب. ای‌کاش حوصله می‌کردم تمام تکّه‌فیلم‌هایی که دوست داشتم را جمع می‌کردم و می‌چسباندم به‌هم و می‌کردم‌شان یک فیلم مجزّا. کاش می‌شد.
*سخن عاشق: گزیده گویه‌ها، رولان بارت، ترجمه‌ی پیام یزدانجو، نشر مرکز، چاپِ اوّل، ۱۳۸۳