سه‌شنبه

احوالات

و چه‌قدر خوب هستند این لحظاتِ دمِ صبح. این زمانِ محبوب­‌. در این لحظه، از همیشه، آدم به‌تری هستم. کمی ایستادن کنار پنجره و کمی ساعتِ پنجِ صبح را عشق کردن... پنجره‌ی کوچک خانه‌­ام با خسّت هر چه تمام­‌تر، نور را به داخل راه می­‌دهد و من همین‌جور دارم آدم بدتری می­‌شوم. مانند همیشه همراه با اندکی سَردرد.

دوشنبه

دل‌بستن به بارونی که داره می‌آد. سیگاری کشیدن و گوشه‌ای نشستن و با غریبه‌ای گپ زدن

ام‌روز باز هم دیدم‌اش. همان‌جایی که چند روز پیش دیدم‌اش. توی پارکینگ. چند روز پیش بود که سرانجام آن ماشینی که می‌گویند برای یک خانم دکتر است و تنها با آن به مطبش می‌رود و می‌آید، دیدم. صاحب‌اش هم دیدم. یک خانم دکتر جوان. متخصص بیماری‌های گوارشی. قدش یک متر و شصتی بود. با پوستی سفید و موهایی روشن. چشم‌ها قهوه‌یی روشن. با گونه‌هایی اندک برآمده. قضیه را پیچیده نکنم. زیبا بود. بسیار. دیدار اوّل گوشه‌ای ایستاده بودم و سیگار می‌کشیدم. به یک‌باره ماشینی دیدم که جلوی پایم پیچید و ایستاد. درست جای پارک ماشین ایستاده بودم. رفتم آن طرف پارکینگ.
دیدار دوّم هم دوباره در پارکینگ بود. همان‌جا. داشتم دود می‌کردم که از آسانسور بیرون آمد و رفت سمت ماشین‌اش. چیزی از صندوق عقب ماشین‌اش درآورد. جلوی در آسانسور منتظر ایستاده بود که من را دید. آمد سمتم. گفت: «سلام.» گفتم: «سلام.» گفت: «ببخشید، می‌تونم یه خواهشی بکنم.» گفتم: «بله.» گفت: «یه نخ سیگار دارید به‌م بدید؟» یک نخ سیگار از پاکت بیرون کشیدم و او با نوک انگشتانش آن را گرفت. فندک را هم به همان‌شکل گرفت. سیگارش را روشن کرد و بعد از اولین پُک گفت: «توی این هوا سیگاری هم نباشی، سیگارِ می‌طلبه.» گفتم: «آره خب.» بعد از سکوتی یک‌دقیقه‌ای گفت: «این‌جا، جا برای نشستن نیست؟» گفتم: «نه.» گوشه‌ی پارکینگ چند کیس قدیمی کامپیوتر بود. رفت، دو تایش را برداشت و آورد. خواباند روی زمین و نشست روی یکی‌. گفت: «بیا بشین.» رفتم روی آن یکی کیس نشستم. پرسید: «این‌جا چی‌کار می‌کنید؟» گفتم: «دفتر مجلّه‌س.» گفت: «اون که می‌دونم. تو چی‌کار می‌کنی؟» گفتم: «روزنامه‌نگارم.» گفت: «راضی از کارت؟» گفتم: «آره خب. کاری که دوست داشتم. فکر می‌کنم هنوز دوستش داشته باشم.» گفت: «خوبه آدم کاره‌ای بشه که از اوّل می‌خواسته بشه.» گفتم: «نه. از اوّل می‌خواستم یه چیزی دیگه‌ای بشم، این شدم.» گفت: «چی می‌خواستی بشی؟» گفتم: «می‌خواستم همون کسی بشم که "راننده تاکسی"و ساخته.» خندید. سرش پایین بود امّا گوشه‌ی لبش را دیدم که بالا آمد. گفت: «حالا چرا "راننده تاکسی"؟» گفتم: «نمی‌دونم دقیقاً کلاس چندم دبیرستان بودم که دوست‌دخترم رفت با دوستم، دوست شد. بعد با خودم گفتم چه دنیای کثیفی شده. باید یکی باشه که بلند بشه و این فساد از بین ببره. خلق‌های بدبخت را باید یکی نجات بده.» زیر لب شروع کرده بود به خواندن: «این بانگ آزادی است کز خاوران خیزد، فریاد انسان‌هاست کز نای جان خیزد، آتشفشان قهر ملّت‌های در بندست، حبل المتین توده‌های آرزومندست» با پاهایش ضرب گرفته بود. گفتم: «حالا نه این‌شکلی دیگه.» گفت: «بعدش؟» گفتم: «بعدش ولش کردم دیگه. بعد از اون (با خنده) هر حرفی و کاری که می‌خواستم بزنم و بکنم، دیدم قبل از من گفته و انجام شده. این‌جوری شد که روزنامه‌نگار شدم.»
سیگارمان تمام و خاموش شده بود. بلند شد. گفت: «خب بالاخره باید یه‌کاری کرد.» گفتم: «آره باید یه‌کاری کرد.» گفت: «چه کاری؟» گفتم: «مثلاً همین دل‌بستن به بارونی که داره می‌آد. سیگاری کشیدن و گوشه‌ای نشستن و با غریبه‌ای گپ زدن. دل بستن به چیزهای کوچیک. خیلی کوچیک.» رفت دمِ آسانسور ایستاد و دکمه‌اش را زد و منتظر ایستاد. من هم رفتم درست، روبه‌رویش، آن‌طرف، همین کار را کردم. در آسانسور باز شد و رفت داخل و سَر به زیر ایستاد. در همان حالت گفت: «راستی اسم‌ت چیه؟» گفتم: «اسم می‌خوای چی‌کار. بارون‌و ببین.» خندید. در به آرامی چهره‌ای که بخشی از آن را موهای طلایی پوشانده بود، محو کرد. همان‌جا ایستادم. لبخندی زدم و سیگار دیگری درآوردم.

یکشنبه

تابوت‌های دست‌ساز

تابوت‌های دست‌ساز
ترومن کاپوتی
ترجمه‌ی بهرنگ رجبی
نشر چشمه
چاپِ اوّل ۱۳۹۱
برای کسی که عاشقِ داستان‌های جنایی و رمان‌های نوآر است، خواندن «تابوت‌های دست‌ساز» واجبِ عینی است. رمانی صدصفحه‌ای، به روایت اوّل شخص. گزارشی‌ست واقعی از ترومن کاپوتی، روزنامه‌نگار- نویسنده، از نُه قتل در شهری از ایالت‌های غربی امریکا. رمان پُر است از جملات کوتاه، دیالوگ‌هایی که مانند پنگ‌پنگ ردّ و بدل می‌شوند و توجّه به جزئیات در توصیف‌ها. آن‌چه که نویسنده‌های امریکایی در آن چیره‌دست هستند. ریتم رمان تند و پُرشتاب است. به همان تندی، خواننده را وارد ماجرا و جهانی می‌کند که در نهایت آن‌چه باقی می‌ماند، اضطراب است.

جمعه

https بشه، درست می‌شه

«چه عجب... سلام. نمی‌خواستی دیگه بیای. کجایی؟» این‌و مادرم گفت. یک هفته‌ای می‌شد خانه نرفته بودم و بهِ‌شان سَر نزده بودم. گفتم: «سلام.» رفتم بغل‌اش کردم و همان‌جوری که بغلم بود از جیبم کادو را درآوردم و گذاشتم روی میز غذاخوری. گفتم: «بابا کجاست؟» گفت: «کجاست؟ همان‌جا. سرجاش. توی اتاق.» در نیمه‌باز بود. رفتم تو. مثل همیشه روی تخت تکیه داده و لپ‌تاپ روی پایش و عینک به چشم. گفتم: «سلام.» گفت: «سلام پدرجان.» رفتم کنارش و مانند خودش تکیه دادم و پاهایم را مانند خودش دراز کردم. گونه‌هایش را بوسیدم و سَرم را گذاشتم روی شانه‌هایش. کم پیش می‌آید و آمده که این‌قدر نزدیک پدرم شوم. این‌قدر کم که می‌توانم تعدادشان را بشمارم. گفت: «خوبی؟ کار و بارت خوبه؟» چیزی نگفتم. گفت: «پدرجان نمی‌دونم چیکار کردم که ریدرم از صبح نمی‌آد. می‌گه فیلتره. با فیلترشکن هم می‌رم سرعت می‌آد پایین. ببین چی شده؟» همان‌جوری که لپ‌تاپ روی پایش بود، جلو رفتم تا دستم به پدِ لپ‌تاپ برسه. دستی روی سَرم کشید و گفت: «داری کچل می‌شی. ارثیه. نچ... نچ...» گفتم: «درست شد. باید با https بری ریدر. اون بالا قبل از آدرس تهِ این http، این‌جا، یه s می‌زنی.» گفت: «دستت درد نکنه.» عقب رفتم و به حالت قبلی برگشتم. گفت: «چه‌ته؟» مکثی کردم. یکی دو دقیقه‌ای گذشت. سیگاری روشن کرد. گفتم: «خیلی خسته‌ام بابا. خیلی. داغون.» خندید. گفت: «من هم خسته‌ام. امّا ام‌روز خستگیم در رفت. اوه اوه نگی به مادرت. ام‌روز توی پارک، نمی‌دونی با چه دافی پینگ‌پنگ زدم. به‌م گفت اصلاً آموزشش بدم. یه‌روز در میون.» چیزی نگفتم. توی چهره‌اش ناامیدی را از این‌که نتوانسته من را بخنداند، دیدم. لبخند مصنوعی زدم و گفتم: «اسمش چی بود؟ پرسیدی؟ شماره‌ای؟ چیزی؟» گفت: «نه نپرسیدم. فردا می‌پرسم. نه، فردا نه، پس‌فردا.» Cd را از جلدش درآوردم و گفتم: «یه فیلترشکن خوب برات آوردم. که سرعت اینترنت هم پایین نمی‌آد.» فیلترشکن‌و نصب کردم. می‌خواستم بلند شوم که دستم را گرفت و نوازش کرد و سَرم را پایین آورد و بوسید. سی‌ثانیه در همان حالت من را نگه داشت. سَرم را که بلند کردم، گفت: «بیا این نوک سیبیل‌هات‌و بزنم. بلند شده.» گفتم: «نه نمی‌خواد. خودم می‌زنم.» گفت: «نه چیه. صبر کن. کره‌خربازی -تکّه‌کلام پدرش- درنیار.» گفتم باشه. بلند شد و قیچی اصلاحش را از کشوی میز درآورد و گفت: «بیا این‌جا بشین.» رفتم نشستم روی صندلی کوچک روبه‌روی آیینه. گفت: «صبر کن.» رفت یه‌تکّه روزنامه آورد. روزنامه‌ای که در آن کار می‌کردم. نگاه شیطنت‌آمیزی به من کرد و گفت: «اشکال نداره که روش سیبیلت بریزه؟» گفتم: «نه. به درد همین کارها می‌خوره.» دَه دقیقه‌ای طول کشید. در تمام این مدّت از توی آیینه فقط نگاهش کردم. چشم از او برنداشتم. تمام که شد، مکثی کرد و با لحنِ خاصّی گفت: «خستگیت‌و نبینم.». سَرم پایین بود. گفتم: «چیزی نیست. درست می‌شه. کاری نداری بابا؟» گفت: «نه پدرجان. به سلامت. مواظب خودت باش.»
«بیشتر سَر بزن. شام نمی‌مونی؟» این‌و مادرم گفت. گفتم: «نه مادرجان. باید برم. خوب که بشم بیشتر می‌آم. هر شب حتّا.»

اگه هفت میلیارد داشتی چی‌کار می‌کردی

تا چشمش به BMW پارک شده دمِ درِ مجلّه افتاد، پرسید: «اگه هفت میلیارد داشتی چی‌کار می‌کردی؟» گفتم: «می‌ذاشتمش توی بانک.» گفت: «جدی؟» گفتم: «نه.» گفت: «نه، واقعاً می‌پرسم اگه هفت میلیارد چی‌کار می‌کردی؟» گفتم: «خب، اگر هفت میلیارد داشتم... آه... یه سینما می‌زدم.» گفت: «سینما؟ این دیگه چه کار کوفتیه که می‌کنی.» گفتم: «آره یه سینما. یه سینمای کوچک. یه سینمای یه سالنه. سالنش هم دویست صندلی داشته باشه. نه از این مجتمع‌ها و پردیس‌های زشت و بدقواره. که به همه‌چی می‌خورن به غیر از سینما.» گفت: «آها.» گفتم: «یه سینمای کوچک. طبقه‌ی بالاش هم یه کتاب‌فروشی با نیمکت‌های چوبی همراه با منوی نوشیدنی می‌زدم.» گفت: «آها.» گفتم: «نوشیدنی‌ها هم تنها نوشیدنی‌های گرم. چای و قهوه.» گفت: «آها.» گفتم: «کتاب‌فروشی هم این جوریه که ملّت می‌آیند و روی نیمکت‌های چوبی می‌نشینند و کتاب می‌خوانند، حالا اگر دوست داشتند اون کتاب مزخرف می‌خرند یا نمی‌خرند. این جوریه. یه ساختمان جمع‌وجور.» گفت: «آها.» گفتم: «آره. اگر هفت میلیارد داشتم این کار را می‌کردم.» گفت: «آها.» گفتم: «بیشتر هم فیلم‌های خارجی نمایش می‌دادم.» گفت: «آها.» گفتم: «حالا اگر این وسط فیلم ایرانی خوب هم اکران شد، ما هم نمایش می‌دیم.» گفت: «آها.» گفتم: «آن مکان را تبدیل به یک پاتوق می‌کردم. در و دیوارش را پُر از پوستر و تصاویر فیلم‌ها می‌کردم. توی سالن هم ساندترک فیلم‌های به‌یادماندنی پخش می‌کردم.» گفت: «آها.» گفتم: «پاتوقی می‌شد برای فیلم‌بین‌ها.» گفت: «خب اگر پاتوق بشه که تعطیلش می‌کنن.» گفتم: «آره. می‌بندندش. پاتوق بشه درش‌و گِل می‌گیرند؟» گفت: «آره.» گفتم: «باید بری جواب پس بدی.» گفت: «آره.» گفتم: «معلوم نیست تو این وضعیّت کجا می‌برنت.» گفت: «آره.» گفتم: «حالا بیا ثابت کن، کار فرهنگی داشتی می‌کردی.» گفت: «آره.» گفتم: «امّا دوست داشتم و اگر هفت میلیارد داشتم این‌کار رو باهاش می‌کردم. حتّا شده برای چندماه. لذّت‌اش رو می‌بردم. بعد می‌بستنش.» گفت: «آره. لذّت‌اش می‌بردی.» گفتم: «آره. نه بابا ولش کن. پول می‌ذاری بانک، سودش‌و می‌گیری. هفت میلیارد بذاری بانک، سرِ بُرج چقدر بهِ‌ت سود می‌ده؟» گفت: «ده میلیون.» گفتم: «کُس نگو.» گفت: «آره.» گفتم: «بیشتر از اینا سود داره.» گفت: «آره.» گفتم: «من طرحش رو هم کشیدم.» گفت: «طرح چی‌و؟» گفتم: «طرح سینما را. دقیق. با جزئیّات. حتّا توش چه دکوراسیونی داشته باشه.» گفت: «جدّی؟ نه بابا.» گفتم: «آره. صبر کن.» از توی کیفم دفترچه‌ام را بیرون آوردم. شروع کردم به کشیدین. گفتم: «ببین. خب فرض کن این‌جا همان مِلکِ هستش. خب. اِ... این ورودی سینماست. اوّل بگم که رونمای ساختمون می‌خوام آجر سه‌سانتی باشه. رنگش هم قهوه‌یی سوخته. مردم از دو در چوبی وارد سینما می‌شن. جلوی درها، بیرونش، موکت قرمزرنگ پهن می‌کنم. سردر سینما هم این‌قدر بالا نیست. می‌آورمش پایین‌تر. مثلاً تا زمین پنج متری فاصله داشته باشه. دور تا دور سَردَر هم می‌دادم از این چراغ‌های کوچک نصب کنن. لامپ‌هایی با نور زرد. توی لابی هم این‌ور...» سَرَم‌و بالا آوردم. رفیقم رفته بود. چشمم به BMW پارک شده دمِ در مجلّه افتاد. از خودم پرسیدم: «اگه هفت میلیارد داشتی چی‌کار می‌کردی؟» گفتم: «خب، اگر هفت میلیارد داشتم ... آه ... یه سینما می‌زدم.» کاغذی را که رویش می‌کشیدم، از دفترچه کندم و انداختم و دفترچه را توی کیفم گذاشتم و در کیف‌ بستم و راه افتادم سمت خانه. دیدم که باد کاغذ را آرام می‌بُرد زیر BMW.

دردِ ما را نیست درمان، الغیاث

چیزی که برای تو خیلی باارزشه، می‌تواند برای دیگری، بی‌اهمیّت باشد. ریشه‌ی این تفاوت‌ها کجاست؟ طبقه، نسل، آموزش، ایدوئولوژی؟ گذر زمان؟ این زمان است ارزش‌ها را تغییر می‌دهد؟ چرا لحظه‌ی درک این تفاوت، لحظه‌ی خوبی نیست؟ چرا این‌قدر دردناک است؟ چرا غم‌گین‌ات می‌کند؟ تغییر کردن خیلی سخت است. مخصوصاً تغییر آن‌چیزهایی که در خون و پوست و روح تو رفته‌اند. بخشی از وجودت شده‌اند. بخشی از خیال‌ها و آرزوهای‌ات. کنار گذاشتن آنها دشوار است. و وقتی می‌بینی تو با بعضی چیزهای دور و برت بیگانه‌ای، نمی‌فهمی‌شان، احساس جامانده‌گی می‌کنی. انگار چیزهایی را از دست داده‌ای. درک‌شان نمی‌کنی.
باید یکی باشد که در همان اول آغاز دورافتاده‌گی بزند زیر گوشَ‌ات. بیدارت کند. این سیلی را من خوردم. همان روزی که پدرم دستگاه ویدئو را زیر بغل زد و رفت تا بفروش‌اش. و من گریه‌کنان پشت سرش می‌رفتم. آن سیلی دوای درد نبود. محکم نبود.
بخشی از آن همه خیال‌ها و ارزش‌ها از درون فیلم‌هایی در تو نفوذ کرده‌اند که حالا بیرون کشیدن آنها، سخت و دشوار شده است. پی‌نوشت‌هایت می‌شود مثلاً «سامورایی». ارجاع می‌دهی به جامانده‌ای از جامعه. جامعه‌ای که شتاب‌اش سرسام‌آور است. ارزش‌هایش مدام در حال تغییر است امّا او راه خودش را می‌رود. تا این‌که روزی از پا می‌افتد. کجا؟ دقیقاً جلوی پای معشوقه‌اش.
کلاسیک‌ها همیشه جواب می‌دهند. توی یکی از فیلم‌های گدار بود که بنده‌خدایی این را گفت و رفت. نقش‌اش هم یادم می‌آید خیلی کوتاه بود. امام‌زاده‌ها هم جزو کلاسیک‌ها هستند. آنها هم در همه‌ی زمان‌ها و دوران‌ها می‌توانند جوابگوی‌مان باشند. نه برای چیزی گرفتن از آنها، نه، برای اندکی نشستن در کنارشان و همان گوشه‌ای باشند برای اعتراف. من صبحِ امام‌زاده صالح را هیچ‌گاه ندیده بودم. می‌خواستم آن لحظه‌ای که آفتاب بیرون می‌آید، یک روز آن‌جا باشم. ام‌روز آن‌جا بودم. و آن لحظه را دیدم. باشکوه بود. شب‌اش زیباست امّا صبح‌اش هم زیباست. پس می‌شود همان کلاسیک.
پیاده از تجریش تا خانه‌ام، دقیقاً دو ساعت و سی‌وچهار دقیقه است. در راه برگشتن مانند هر راه برگشتی، فکرم همه‌اش در گذشته بود. Mp3 Player به این تِرَک رسید. صدای هیو بود که می‌گفت: «شصت سال خاطره را پشت سر می‌گذارم. عجیب است، ذهن آدمی خیلی از چیزهایی را که چند لحظه‌ی قبل اتّفاق افتاده فراموش می‌کند امّا بعضی از خاطره‌های قدیمی را روشن و واضح نگه می‌دارد، خاطره‌ی مردان و زنانی که خیلی سال پیش مُرده‌اند. چون دور و اطراف زمانی که سپری شده حصار و پرچینی نیست، می‌توانی به گذشته برگردی و هر چه دوست داری از آن برداری، به شرط آن که بتوانی آن را به خاطر آوری.»
چیزهای کوچک بی‌اهمیّت؟ و از این چیزهای کوچک بی‌اهمیّت، یکی هم کفش آبی با بندهای قرمز کَتی بود. زمانی که مادرش کریستینا، هر بار آنها را می‌دید، با چشمانی اشک‌آلود آنها را نوازش می‌کرد.

سه‌شنبه

....

حذف

شنبه

زندگان و مُردگان همه جمع بودند

خواب می‌بینم در خانه‌ای بزرگ در جشنی، روی صندلی نشسته‌ام. ترکیب میهمانان عجیب است. زندگان و مردگان همه جمع اند. دوستان و آشنایان و برخی از اقوام. چای به‌دست در سالن خانه، خانه‌ای که نمی‌دانم کجاست و در خواب به مغزم فشار می‌آورم این‌جا کجاست، قدم می‌زنم. گوشه‌ای دوست پدرم را می‌بینم؛‌ حاج‌عبدالله. در حال بازی با پسرعمویِ سی‌ساله‌ام. همان بازی را با او می‌کند که در زمان بچّه‌گی، با ما می‌کرد. با دهانِ بسته پسرعموی‌ام را صدا می‌زد: «حسین... حسین» حسین هم سرگردان دنبال کسی می‌گشت که صدایش می‌کند. حاج‌عبدالله می‌خندد. آن‌طرف، پسرخاله‌ام را می‌بینم که روی پایِ دایی امیرم نشسته است. جلو می‌روم. با بغض می‌گویم: «دایی؟ خودتی؟ کجایی تو؟ همه برات خیلی گریه کردن. دیدی‌شون؟» گفت: «آره بابا دیدم‌شون. چیزی نشده بود. شلوغش کردید.» رو به پسرخاله‌ام کردم و گفتم: «میثم تو با این همه سن و ریشت خجالت نمی‌کشی رو پای دایی نشستی؟» گفت: «نه.» گفتم: «زنت کو؟ اعظم. اومده؟» گفت: «نه. حالش بد بود نیومد.» همه هستن از کسانی که شاید یکی دوبار در زندگی‌ام دیده‌ام تا دوستان قدیم و جدیدم. {تصویر بعدی. نمی‌دانم در خواب هم تکنیک جامپ‌کات اتّفاق می‌افتد} روی بالکن ایستاده‌ام. توی حیاط تختی‌ست و روی تخت حسین رفیق‌ام را می‌بینم که نشسته و پنج شش نفری دور او جمع شده‌اند. از همان بالا داد می‌زنم: «حسین. سلام. تو هم هستی؟ بچّه‌ها هم اومدن؟» حسین داد زد: «سلام. نمی‌دونم. من از بچّه‌ها خبر ندارم. امروز اومدم.» گفتم: «از کجا؟» گفت: «لندن دیگه. اَه...» گفتم: «تو کِی رفتی؟» گفت: «همون‌موقع دیگه.» صدایم را یواش کردم تا بقیه متوجّه نشوند، گفتم: «دیدیش؟ گرفتیش؟» گفت: «خوابی تو؟ برات عکس دخترمون هم فرستادم. ریدی...» قه‌قه می‌خندد. به اتاق‌ها سَرک می‌کشم. در اتاقی پدرم را می‌بینم که روی لبه‌ی تختی نشسته است و با پدر دوست‌دختر سال‌های دانشکده؛ سمانه که او هم روی لبه‌ی تخت نشسته، بحث می‌کنند. درباره‌ی انتخابات ریاست‌جمهوری فرانسه. پدرم طرفدارم اورلاند است و پدر سمانه طرفدار سارکوزی. با هم گرم صحبت اند. گفتم: «بابا، یه‌لحظه، ببخشید... بابا این‌جا کجاست؟» جوابش نامفهموم بود. {جامپ‌کات} آشپزخانه‌ی خانه اُپن است. تشنه‌ام شده بود. رفتم از روی اُپن آشپزخانه پارچ آب را بردارم، که امین را دیدم کف آشپزخانه نشسته است و با هم‌سایه‌مان آقابشیر صحبت می‌کند. از خوشحالی داد زدم: «امین؟!» با همان حالت همیشگی‌اش گفت: «چته؟ چرا داد می‌زنی؟» گفتم: «تو دیگه کِی اومدی؟» رفتم و بغلش کردم. نمی‌دانم چه مدت زمانی در بغل من بود. در بغل او بودم که از خواب بیدار شدم.

انگشت‌ها هم حرف می‌زنند

در من این بود که همان لحظه، همان‌جا، دست‌هایش را بگیرم. با این‌که دست‌های خودم درد می‌کرد و بسته بودند امّا می‌توانستم دست‌هایش را بگیرم و برای یک‌مدّتی هم که شده، حواسّ‌اش را پرت کنم. حواسّ‌اش را از اشک‌هایش که می‌ریختند، پرت کنم. اگر حتّا خودم هم نمی‌خواستم، دست‌هایم می‌خواستند. هِی تکان می‌خوردند. مجبور بودم با آنها بازی کنم. سیگار بدهم دست‌شان تا آرام شوند.
در فیلم «به پیانیست شلیک کن» (Shoot the Piano Player) {ساخته‌ی فرانسوا تروفو/ ۱۹۶۰}، چارلی کهلر {با بازی چارلز آزناوور} عاشق پیش‌خدمت باری می‌شود که شب‌ها در آن پیانو می‌نوازد؛ لِنا {با بازی ماری دوبیس}. جایی از فیلم، این دو، شبانه در راه بازگشت به خانه هستند. دوشادوش هم. صدای ذهن چارلی را می‌آید که انواع جملات عاشقانه‌ای را که می‌خواهد به لِنا بگوید، تمرین می‌کند. هم‌زمان، نمایی از پُشت این دو دیده می‌شود. انگشت‌های دستِ‌ چارلی به‌هم گره خورده است. باز می‌شدند، بسته می‌شدند. انگشت‌ها، ثانیه‌شماری می‌کردند. حرف می‌زدند. و...

پنجشنبه

خواستن‌ها و نرسیدن‌ها


من از اساس یک آدم خجالتی ام. البته به مرور یاد گرفته‌ام که بر خجالتم غلبه کنم، برای همین خیلی از کارهایی که می‌کنم، حرکات خودم نیست، حرکاتی‌ست که بر خجالتم غلبه کنم. وقتی در محیطی قرار می‌گیرم که کسی را نمی‌شناسم، باز این حالت به سراغم می‌آید. انگار یک‌دفعه ارتباطم با کلّ جهان قطع می‌شود. انگار آنها زندگی خودشان را می‌کنند و من تنها هستم. با چنین روحیّه و خُلق و خویی تاکنون فرصت‌های بسیاری را از دست داده‌ام. دوستی‌های بسیاری را لت‌وپار کردم. از جمع‌های دوستانه بریده‌ام. تا آدم‌ها در اطراف پیدا می‌شوند، فکر می‌کنم در دنیای آنها جایی ندارم. نمی‌دانم شاید این افسردگی‌هایم به همین جهت است. مثل یک منحنی سینوسی که هر دوره‌اش چند روز یا چند هفته طول می‌کشد. گاهی همین‌طور بی‌دلیل افسرده و ایرادگیر می‌شوم و بعد از آن باز بی‌دلیل شاداب و سرحال. واقعاً دلیلش را نمی‌دانم. همه‌ی اینها را می‌دانم که ما در جمع آفریده شده‌ایم و باید میان جمع زندگی کنیم، باید در میان جمع باشیم، زندگی کنیم، بخوریم، بیاشامیم، بخوابیم، کار کنیم و آدم باشیم. تمام اینها را می‌دانم. ولی گویی تغییری در کار من نیست. علاقه به فیلم‌ها، قصّه‌ها و ماجراهای گانگستری و نوآر... هم مال تنهایی‌ام است. شخصیّت‌های‌شان را در خودم حل می‌کنم. برای همین وقتی دی‌شب برای چندمین بار «دشمن مردم» {Public Enemies} را می‌دیدم، باز سر ذوق آمده بودم. مانند یک بچّه که از دیدن یک اسباب‌بازی جالب، بالا و پایین می‌پرد، جاهایی از فیلم بلند می‌شدم، راه می‌رفتم، سیگار روشن می‌کردم و می‌گفتم: «همینه. من تو را درک می‌کنم. می‌فهمم‌ات.» و وقتی جان دلینجر، می‌داند که دیگر به تهِ خط رسیده، ممکن است دستگیر شود، حتّا کشته شود، باز به دنبال معشوقه‌اش راه می‌افتد تا آزادش کند. کسی که فکر می‌کند آخرین موجودی‌ست که دلبسته‌اش شده است. و وقتی نمانده. من تمام اینها را می‌فهمم. و برای تنهایی و تلاش بی‌نتیجه‌ی ضدقهرمان فیلم اشک ریختم. مایکل مان و برخی از فیلم‌هایش، به ویژه «دشمن مردم» روایت خواستن‌ها و نتوانستن‌ها و از دست‌دادن‌ها و نرسیدن‌ها است.