یکشنبه

[...]

روبه‌رویش نشسته، وسط کاناپه‌ی دونفره. او هم این‌ور؛ روی کاناپه‌ی تک‌نفره. تازه از خواب بیدار شده‌. پتو روی دوش‌اش است. چشم‌هایش باز و بسته می‌شود. هر چنددقیقه، سرش را به پایین تکان می‌دهد.
- بله... حق با شماست. آره...
- ببین یه‌روز قرار شد معبر بزنیم. چندروز پشت‌سرهم بچه‌ها رفتن شناسایی و اطلاعات جمع کردن. بعد نشستیم نقشه کشیدیم؛ نقشه‌ی معبر. قرار شد یه روز قبل از اذان صبح، کار رو شروع کنیم. روح‌الله رو با نُه سرباز فرستادیم. باید توی سه چهار روز، از خط اوّل خودمون معبر می‌زدیم تا نزدیکی خطّ اونا. کار شروع شد. پنج روز بعد، روح‌الله و نُه سربازش از پشت سنگرای خودمون سردرآوردن. منطقه رو دور زده بودن. از پشت ما پیداشون شد. بچه‌ها دورتر از خط، تو دوربین اونا رو دیده بودن. می‌خواستن شلیک هم کنن که یکی از سربازا داد می‌زنه، می‌گه نزن. این‌وریا هم نمی‌زنن. گفتیم خدایا مگه می‌شه. هم می‌خندیدیم، هم گریه‌مون دراومده بود. وقت‌مون تلف شده بود. همه‌چی دُرُس بود. نقشه دُرُس بود. راهی که اونا آغاز کرده بودن دُرُس بود. این وسط چی دُرُس نبود؟ نشستیم تو سنگر، دور هم. ساعتا به این چیزا فکر کردیم. نقشه هم گذاشتیم وسط‌مون. هرکی گوشه‌ی سنگر نشسته بود و وسط رو نگاه می‌کرد؛ نقشه رو. هیچ‌کس چیزی به ذهنش نمی‌رسید. ساعتا همین‌جور توی سکوت نشستیم و چایی خوردیم و نقشه رو نیگا می‌کردیم. شرایط سختی بود. ته‌ش به هیچ نتیجه‌ای نرسیدیم.
- چایی می‌خورید؟
- نه... این رو گفتم که بگم این‌جور نمی‌مونه اوضاع. یعنی می‌خوام بگم خودت رو جمع کن پسر.
- می‌دونم. بدتر می‌شه.
- چی می‌گی؟
- می‌گم آره. درست می‌شه. چایی نمی‌خورید؟
- نه... آره درست می‌شه. می‌خوام بگم بعضی موقع‌ها شرایطی پیش می‌آد که دست آدم نیست. مثل همین قضیه. مقصر کی بود؟ ما انداختیم دست قسمت. دست قضا و قدر. گفتیم که خدا رو شکر این‌جوری شد. رفع بلا شد. اگه اونا مسیر رو دُرُس می‌رفتن، کشته می‌شدن یا هر اتفاق بدی می‌افتاد. البته دو سه روز بعد روح‌الله و هشت‌تا از اون بچه‌ها کشته شدن اما خب، توی اون قضیه مسئله اون‌جوری بوده. این‌دوتا، دوتا قضیه‌ی مختلفه. می‌گیری چی می‌گم که پسر؟
روی کاناپه، روبه‌رویش نشسته. چایی رو سَر می‌کشد. کم‌کم که لیوان خالی می‌شود، از تهِ لیوان می‌بینداش. کله‌اش کوچک شده و تنه‌اش بزرگ. سکوت می‌شود. می‌گوید: «بله آقا؛ می‌فهمم.»

جمعه

چی می‌شد همه‌جا همون‌جوری بود که من می‌خاستم، همه‌جا آشتی، همه‌جا صلح و صفا؟

پسر پس از نشست‌اش با بدان، به‌سوی کشتی رفت. سوار کشتی شد. نوح در دماغه‌ی کشتی ایستاده بود. خیره به افق بود. پسر به‌سویش رفت و دست روی شانه‌ی پدر گذاشت. نوح برگشت. هر دو مکثی کردند. چشم در چشم هم دوختند. سپس هم‌دیگر را در آغوش گرفتند. نوح پیشانی پسر را بوسید و کار ورود حیوانات به کشتی و نظم‌بخشیدن به آن‌ها را به او سپرد و خود، سکّان را به‌دست گرفت. 

...

- هاه... هاه... فوت... فوت...
اون‌جا؛ توی دایره‌ی میم خیلی خاک گرفته. لای سه‌دندونه‌ی شین هم. اون بالا، روی سَردوشی، اون‌جا رو کسی نگاه نمی‌کنه. این هم این دوش؛ ثابت، بی‌شلنگ، منفعل؛ اون‌جا حسابی جرم گرفته.

پنجشنبه

...

این چیه نگه می‌داری؟ این فرق می‌کنه. چه فرقی می‌کنه. این دکمه با همه دکمه‌ها فرق می‌کنه. دکمه‌ی جورابه. جوراب؟ مگه جوراب دکمه داره؟ آره. منم نمی‌دونستم یک جوراب‌هایی ممکنه دکمه داشته باشن. دکمه‌ی اون‌یکی لنگه‌ش کجاس؟ اون‌یکی لنگه‌ش از جورابش نیفتاد. شدی موسا جهوده. که از بعضی چیزها، نصفش را داشت. ساعت‌مچی‌اش، تنها عقربه‌ی ثانیه‌شمار داشت. لیوانش دسته نداشت. عینکش، فقط سمت چپش شیشه داشت. آن تک گوش‌واره چی بود؟ توی جیبش بود همیشه. آن یکی لنگه‌اش کجا بود؟ برای کی بود؟

موسا جهوده، جهود بود. یعنی محل می‌گفت جهوده. این اوّلین و آخرین جهودی بود که محل از نزدیک می‌دید. کلّه‌ی صبح با دستِ خالی می‌زد بیرون. شب هم با دستِ خالی برمی‌گشت خانه‌اش. چسبیده به دیوار، از کنار کوچه‌ها رد می‌شد. محل می‌گفت دیوانه است. هم جهوده و هم دیوانه است. محل می‌گفت لال هم هست. محل صدایش را نشنیده بود. محل می‌گفت به زبان آدمی‌زاد حرف نمی‌زند. اولین‌باری که صدایش درآمد، رفته بود پای آن تیرکِ برق. یادت هست؟ بالا را نگاه می‌کرد: «بیا پایین پسر... بیا پایین پسر... بیا پایین پسر...» هِی تکرار می‌کرد. مسلم از تیرک بالا رفته بود. مسلم کارش این بود. ظهر که از مدرسه خلاص می‌شد، می‌آمد و از تیرک بالا می‌رفت. تیرک برق، درست وسط کوچه بود. لب‌به‌لب با جوب. سرِ تیرک یک عالم سیم بود. لای آن‌همه سیم یک جعبه‌تقسیم هم بود که به سختی دیده می‌شد. سیم‌ها تا یک‌جا با هم بودند. نقطه‌ای، از هم جدا می‌شدند و می‌رفتند هر کدام‌شان سمتِ خانه‌ای. تیرک پنج‌شش متری بیش‌تر ارتفاع نداشت. اما مسلم آن بالا یک‌جور پایین را نگاه می‌کرد، با صدای بلندی حرف می‌زد که انگار ارتفاع‌اش بیش‌تر از این حرف‌ها باید باشد. مسلم وقتی می‌رسید آن بالا، سرش می‌رسید زیر سیم‌ها، برمی‌گشت و می‌خندید. اطراف را نگاه می‌کرد. باد موهایش را تکان می‌داد. این پایین موها تکان نمی‌خورد. مسلم هر روز، عصر، سر ساعت سه، آن بالا فریاد می‌زد: «خشکی... خشکی... ملوان خشکی‌و می‌بینم... ملوان...عزیز من، خشکی‌و می‌بینما...» دستش بالای چشماش بود. آفتاب چشمش را نزند. مسلم وقتی این پایین بود، عاقل بود. آن بالا شیدا می‌شد. هرکسی سراغ مسلم را می‌گرفت و این پایین پیدایش نمی‌کرد، می‌آمد پای تیرک. می‌پرسید: «مسلم کو؟» محل با سَر بالای تیرک را نشانش می‌دادند. مسلم خسته نمی‌شد. تا آن شب که برق کلّ کوچه رفت. محل جمع شد پای تیرک برق: «از اینه»، «سرش اتصالی داره»، «سیما آب شده»، «سیما لخت شده»، «اتصالی آقا»، «مسلم کو؟» مسلم آمد. خودش را از لابه‌لای جمعیت رساند پای تیرک. پقی زد زیر خنده. قلمرویش بود. از تیرک بالا رفت. دستی به سیم‌ها زد. سیم‌ها جرقه‌ای زدند و مسلم از آن بالا پرت شد پایین. جیغ. دست و بازو و صورت مسلم کبود شده بود. دیده‌بان محل مُرد. یادت هست؟

از فردای آن‌روز توی محل، چو افتاد که قاتل اصلیِ مسلم، آقامنصور است. چه‌طور می‌شود؟ مگر آقامنصور از این‌جا نرفته بود. بابا شش‌سال است که کسی آقامنصور را ندیده بود. محل می‌گفت رفته انزلی. محل می‌گفت رفته نجف، پارچه‌فروشی زده. بعد از آن‌شب محل به این نتیجه رسید که آقامنصور نه انزلی ست، نه نجف. آقامنصور همین‌جا بغل گوش‌مان است. این مدّت هم که نبود، رفته دیپلمش را گرفته و در سازمان برق منطقه استخدام شده. قطعی برقِ آن شب هم کار خودش بوده. می‌خواسته از زنش، اشرف‌خانم انتقام بگیرد. که وقتی شش‌قلو، شش‌تا پسر زایید، همه بور و سفید و آفتاب‌ندیده، آقامنصور گفت: «زن! من سبزه، تو سبزه، اینا چرا این‌شکلی‌ان؟ اینا از تخم من نیستند. ولم کنین.» ولش کردند. انکار کرد و قهر کرد و رفت. اشرف‌خانم ماند و شش‌پسر وایکینگی‌اش؛ قادر، باقر، ناصر، صابر، طاهر و مجتبا. همه شکل هم. زیراکس. ماه‌های اوّل، محل، خیلی آن‌ها را نگاه می‌کرد. محل خانه‌شان می‌رفت و به تماشای این شش بچه می‌نشست. اغلب این مراسم، به سکوت می‌گذشت. آن‌ها تا کلاس سوّم، همیشه‌ی خدا، به‌جز تهِ پاییز و کلّ زمستان، لخت می‌گشتند. لخت مادرزاد. محل هم بیش‌تر نگاه‌شان می‌کرد. از همه بیش‌تر سرهنگ فراست؛ سرهنگ بازنشسته‌ی ارتش. توی ایوان خانه‌اش، یک صندلی می‌گذاشت و عصرها کوچه را می‌پایید. محل فکر می‌کرد به‌خاطر این بچه‌ها و وضعیّت پوشش آن‌ها ست که سرهنگ هر روز صندلی‌اش را آن‌جا می‌گذارد و کوچه را سیر می‌کند. محل می‌گفت سرهنگ هیز است. اما کم‌کم محل فهمید سرهنگ و صندلی و نشستن او هیچ ربطی به آن شش بچّه‌ی عجیب ندارد. بیش‌تر ربط به ثریا دارد. که بیاید و از وسط کوچه رد بشود. ثریا که رد می‌شد و می‌رفت، سرهنگ هم صندلی‌اش را برمی‌داشت و می‌رفت داخل. ثریا که از سراسر کوچه رد می‌شد همه‌چیز متوقف می‌شد. دهنِ محل خشک می‌شد. بعدش که می‌رفت همه‌چی از سَر گرفته می‌شد. وقتی که ثریا می‌آمد از سرِ کوچه با آن چادر مشکی‌اش، وقتی از کنار توپ و درست از وسط دوتا پاره‌آجر، رد می‌شد، وقتی می‌خندید، وقتی که می‌خندید گونه‌هایش، گونه‌هایش، وقتی دستش را می‌کشید روی سر، اصلن چه کسی می‌فهمد انگشت‌های دست یکی مثل او برود لای موها چه حالی دارد، که انگار توی دل آدم یک‌چیزی وول می‌خورد چند ثانیه‌ای، که بعدش برود و برود و برود و ته کوچه ناپدید بشود. یادت هست؟

محل می‌گفت ثریا، خانم‌خوبه است. به چه کسی و کسانی؟ چگونه؟ چرا؟ محل در مقابل سؤال اوّل، غبطه و افسوس می‌خورد. در مقابل دوّمی حیرت می‌کرد. برای سوّمی پاسخی نداشت. عاشق کم نداشت ثریا. یکی‌اش همین مرتضا. که با کاپشن‌بادی قرمزرنگش، با هوندای هزارش، بیست‌متری را هِی بالا و پایین می‌رفت تا عصری سروکلّه‌ی ثریا پیدا شود. می‌رفت نزدیک ثریا، با دومتری فاصله، اسکورتش می‌کرد تا دمِ درِ خانه‌اش. کسی نمی‌دانست مرتضا می‌خواهد ثریا را بگیرد یا نه امّا محل می‌گفت مرتضا به محسن‌چریک گفته اگر می‌شود قدمی بردارد و برود با ثریا حرف بزند. حرف همه روی زمین پهن بود، به‌غیر از حرف محسن‌چریک. محسن‌چریک را یادت هست؟ آقای محل، سرور محل. تنها کسی که حرف می‌زد و مراحل اجرایی‌اش به‌سرعت طی می‌شد، محسن‌چریک بود. پیر همه بود. وقتی جنگ تمام شد و برگشت، پیرتر شده بود. در سرمای بهمن‌ماه، محسن‌چریک و شش‌نفر دیگر، برای شناسایی و معبرزدن، باید از اروندرود می‌گذشتند. یک‌شب به آب می‌زنند. گشتی‌های عراقی سروکلّه‌شان پیدا می‌شود و سه‌روز آن مسیر را با قایق‌های‌شان زیرنظر می‌گیرند. محسن‌چریک و شش‌نفر همراهش نه راه پیش داشتند و نه راه برگشت. سه‌روز کامل می‌مانند در آب. لای نیزارها. به آن‌سوی اروند که می‌رسند؛ نیمه‌جان، یخ‌زده، می‌افتند وسط نخلستان. نور زمستانی که به صورت محسن‌چریک می‌تابد، تنها توان می‌کند منور را شلیک کند. بی‌هوش می‌شود؛ خودش و آن شش‌نفر دیگر. از جنگ که برگشت تا مدّت‌ها با محل حرف نزد. صدایش درنیامد. از جنگ که برگشت، محسن‌چریک فقط توی آفتاب راه می‌رفت. توی سایه دست‌پاچه می‌شد. لب‌ولوچه‌اش آویزان می‌شد. چشمانش گرد می‌شد. دولا می‌شد. توی آفتاب که بود، می‌خندید. همه حرف محسن‌چریک را گوش می‌دادند. فقط یک‌بار حرفش روی زمین ماند. یادت هست؟

محسن‌چریک رفته بود رضایت محبوبه‌خانم، زنِ رضا برانسون را بگیرد. رضایت بگیرد که مرتضا اعدام نشود. مرتضا توی یک دعوا زد و رضا برانسون لات محلّه‌ی پایینی را از پا درآورد. شب که آمد خانه‌اش، گوشی را برداشت و زنگ زد به کلانتری. آمدند و بردنش. محسن‌چریک ماه‌ها رفت و آمد امّا محبوبه‌خانم رضایت نداد. بالاخره یک‌روز صبح، آفتاب نزده، توی حیاط زندان قصر، حکم را برای مرتضا خواندند. محسن‌چریک هم رفته بود. کسی را نداشت مرتضا که. جنازه‌اش را آوردند تو محل. از این سر کوچه تشییع‌اش کردند تا آن سر. بعد انداختنش توی آمبولانس و بردند خاکش کردند. موتورش چی شد؟ کاپشنش چی شد؟ چندروز بعد ثریا هم وسایلش را جمع کرد و رفت. محل می‌گفت رفت تا خنده‌هایش را پس بگیرد. از کی؟ محل جوابی نداشت. محل سواد نداشت. تنها کسی که سواد داشت، پسرعموی آقات بود. یادت هست؟ امیرعلی؟ هر هفته، جمعه‌ها می‌آمد و بعد از روبوسی با محل، می‌گفت من فوق‌دیپلم دارم. روی «فوق» هم تأکید می‌کرد. همیشه هم یک کتاب، روزنامه‌پیچ، دستش بود. محل بالاخره نفهمید این کتابِ چی بود. تمامش کرد یا نه امّا هردفعه فقط یک تکّه‌ی تکراری از آن را برای محل می‌خواند. محل از بَر شده بود. امیرعلی از توی کتاب می‌خواند که وقتی ژاندارک را زندانی می‌کنند، در محبس، انگشت اشاره و شست دو دستش را به‌هم نزدیک می‌کند. از چسباندن آن‌ها به‌هم یک لوزی خیلی کوچک درست می‌شود. از توی آن سوراخ کوچک، دوروبرش را، جهان را می‌بیند. امیرعلی خودش وقتی به آخر حرف‌هاش می‌رسید، بقیه را از آن سوراخ کوچکی که با انگشتانش درست کرده بود، می‌دید. «خب این یعنی چی امیرعلی؟» امیرعلی جوابی نداشت. آخر امیرعلی فقط فوق دیپلم داشت.

محرّم ام‌سال، محسن‌چریک توی آفتاب راه می‌رفت. موسا جهوده از کناردیوار، برمی‌گشت خانه‌اش. مسلم روی تیرک برق داد می‌زد: «خشکی... خشکی می‌بینم... خشکی می‌بینم ملوان... آقای ملوان، دیوث، خشکی‌و می‌بینما.» مرتضا با کاپشن قرمزش، با هوندای هزارش، بیست‌متری را گز می‌کرد. دستش هم خونی نبود. کسی قادر و باقر و ناصر و صابر و طاهر و مجتبا را نگاه نمی‌کرد. فراست هم سرهنگ نبود که، گروه‌بان بود از اوّلش. ما هم وسط کوچه می‌زدیم زیرِ توپ. لباس راه‌راه آبی و سفیدت را پوشیده بودی لباس آرژانتین. مثل همیشه. شماره‌ی ۱۰. «علی‌دونا». ثریا هم از سر کوچه آمد و رد شد و رفت و تهِ کوچه محو شد. محل هم چیزی نمی‌گفت.

دل‌نگرانی فردا از برای فردا خواهد بود. هر روز را رنجِ همان روز بَس.

آقاجون مُرد. آقاجون نمرد. آقاجون تمام شد. مردن گسست است امّا تمام شدن آن‌هم آن‌طور که آقاجون تمام شد، خُب یک موضوع دیگر است. سیر و سلوکی در سیاهی و تنهایی کرد و وقتی از آن هم خسته شد، ولش کرد.
آن‌طور که شرمن الکسی* گفته دردها، رنج‌ها و غصّه‌ها جمع نمی‌شوند. آن‌ها ضرب می‌شوند. ضرب این‌ها در یک عدد که نمی‌دانیم چه عددی با چه حجم و اندازه‌ای‌ست، باعث هر چه بیش‌تر غرق شدن در تنهایی می‌شود. همان راهی که آقاجون، یک نفس، و چه خوش‌نفس، تا آخرش رفت. این که تا چند هفته‌ی پیش وقتی که چیزی نمی‌خورد، گویی روزه گرفته بود، او را به بیمارستان بردند؛ بخش آی سی یو. یکی دو روز آن‌جا بود. گفتند «او مشکلی ندارد. به بخش منتقلش کنید.» در بخش گفتند «او پُر است از مشکل. به آی سی یو ببردیش.» او ماند وسط آن راه‌رو. حرفِ اصلی این بود که او را به خانه ببرید؛ سرگردانی. که البته سرگردانی آقاجون از مدّت‌ها پیش آغاز شده بود. سرگردانی چیست؟ سرگردانی آن‌جایی‌ست که در گرمای مردادماه، ظهر، او آرام‌آرام نرده‌ها را می‌گیرد و تا پشت‌بام می‌رود تا گوسفندهایش را از آن بالا به پایین بیاورد.
- آقاجون گوسقند کجا بود؟ بیا برو پایین.
- دارن صدا می‌دن. باید برن توی طویله. حسن به سعید بگو گوسفندا رو ببره تو طویله.
آقاجون تمام شد. چون در هر دهه‌ای تکّه‌ای از او کنده شد. لیوان و بشقاب لب‌پَر شده، هیچ‌وقت مانند قبلش نمی‌شود. وقتی زن اوّلش، مامان‌تاجی، مادر تمام بچه‌هایش سرطان گرفت و مُرد، تکّه‌ای از او جدا شد. نه این که بعداً زن نگرفت، گرفت. پس از آن تاریخ حتّا دو زن گرفت امّا آن نبود که باید می‌بود؛ ظرفِ چسب‌کاری‌شده. کار آدم راه می‌افتد امّا آنی نیست که باید باشد. آقاجون زن‌ها را دوست داشت. تا همین چند سال پیش که زن سوّم‌اش هم از او جدا شد، باز دوست داشت زنی اختیار کند. امّا دیگر زنی نگرفت. یا برای او نگرفتند. چه فرقی می‌کند. این یکی دو سال آخر هم این‌قدر دغدغه‌ی ذهنی داشت، آن‌قدر در درون خودش می‌جنگید که فکرش به زن و گرفتن یکی از آن‌ها قد نمی‌داد؛ لابد.

چند سال پس از مرگ مامان‌تاجی، در دهه‌ی شصت، دی‌ماه سال ۶۴، زمانی که پسر بزرگ‌اش را دستگیر کردند، پایش به اوین باز شد. رفته بود برای ملاقات؛ ملاقاتِ کابینی. حسین روبه‌رویش نشسته بود، پس از سه ماه انفرادی. از زندانیِ سیاسی و انفرادی دهه‌ی شصت سخن می‌گویم. که از شوهرجان و همسرجان و نامه به بیرون و این‌ها خبری نبود. آن‌چه بود کابلی بود که بر کف پاها می‌زدند و تختی که زیر نداشت. دست‌وپا را به آن می‌بستند و می‌زدند. آقاجون حسین را که می‌بیند، سخت می‌گرید. تمام مدّت ملاقات را می‌گرید. این‌طور گفته‌اند. چندی بعد در اسفند همان سال، در روزهای پایانی سال چسبیده به عید، وقتی حسین با پاهایی که شماره‌شان یک کمی بیش‌تر شده بود، آزاد می‌شود خبر می‌آورند، محسن شهید شده است. روز آزادی حسین، روز تشییع جنازه‌ی محسن. یک هفته پیش از آن تاریخ، محسن در سنگر نشسته بوده که خبر می‌دهند، هلی‌کوپترهای عراقی نزدیک می‌شوند. محسن ضدّهوایی می‌زده. از سنگر بیرون می‌آید. وقت نمی‌کند بند پوتین‌هایش را ببندد. پشت رُل می‌نشیند. شروع می‌کند به تیر انداختن. هلی‌کوپتر نزدیک می‌شود و تیربارش راه می‌افتد. گرد و خاک‌ها که می‌نشیند، امیر برادر محسن به سمت ضدّهوایی می‌دود. چه می‌بیند؟ ضدّهوایی روی پایه‌ی چرخان، به آرامی می‌چرخیده است. محسن آن بالا پشتِ فرمان نشسته. دست‌ها از دو طرف آویزان. سر به عقب افتاده. زیبا، باشکوه. وقتی جنازه‌ی محسن را برای غسل می‌برند تا بشویند، هر چه آب رویش می‌ریزند، از آن‌طرف، از پشت بدنش بیرون می‌آید؛ آب‌کش. آقاجون جنازه را می‌بیند و سخت می‌گرید.

ده ماه بعد، در دی‌ماه سال ۶۵، پس از عملیات کربلای پنج، در شلمچه، سعید به خانه برمی‌گردد. ازش می‌پرسند: «امیر کجاست؟» می‌گوید «خوب است... گفته الآن نمی‌آم.» می‌گذرد. تا دو هفته‌ی بعد که دیگر نمی‌تواند این راز را پنهان کند. می‌گوید امیر هم شهید شده. «چرا مواظب برادرت نبودی». جنازه‌اش کو؟ نیست. هر چه گشتند پیدا نکردند. رفت تا ۱۲ سال بعد، سال ۷۷. مانند همه‌ی آن سال‌ها، فصلِ شکارِ استخوان‌ها که می‌شود به سعید خبر می‌دهند که بالاخره تکّه‌استخوان‌های برادرش پیدا شده. آن روز که می‌آید خانه و می‌گوید بالاخره امیر را پیدا کرده‌ام، آقاجون او را در آغوش می‌گیرد و سخت می‌گرید. روز تشییعِ جنازه‌ی امیر [جنازه؟]، آقاجون میکروفون را به‌دست می‌گیرد و شروع می‌کند به ترکی خواندن؛ روضه‌ی ترکی. با صدای بسیار بلند. بد. و ضجّه‌هایی که فریاد می‌زد. بدتر.
- پدرجان چرا آقاجون داره ترکی می‌خونه؟
- چی می‌گی؟
- می‌گم چرا آقاجون داره ترکی می‌خونه؟
- چی می‌گی؟
- ای‌بابا، می‌گم چرا داره ترکی می‌خونه. چی می‌خونه؟
- آره داره ترکی می‌خونه.
کسی چه می‌دانست آقاجون چه می‌خواند. بعدها وقتی فیلمش را دیدم و آن‌چه آقاجون می‌خواند را نوشتم و به رفیق ترک‌زبانی نشان دادم، گفتش: «چیزی نمی‌خواند. روضه‌ی علی‌اکبره. داره می‌گه علی‌اکبر جان، تو را با این بدنِ شرحه‌شرحه‌ت چه‌جوری خاک کنم.» تکّه‌ها در سال‌های مختلف از آقاجون کنده شدند و برنگشتند سرجای‌شان.

خانه‌اش، خانه‌ای کوچک در خیابان حسینی در نظام‌آباد، توی کوچه‌ای که سال‌ها نام بچه‌هایش روی آن بود؛ کوچه‌ی برادران شهید قیّومی [که متبرک‌باد نام‌شان]، همانی بود که بود. از روزی که پایش را در تهران گذاشت و همه‌چیز را به چشم خود دید، کودتای ۲۸ مرداد را، انقلاب را، جنگ را و... در همین خانه‌ی کوچک سپری کرد. اگر چه یک مدّت بدجوری هوس کرده بود آن را بکوبد و بالا ببردش. مشاورش در این امر پدرم بود.
- حاج‌ممد الآن چه‌قدر می‌شه این‌جا رو دُرُس کنم؟
این پرسش اساسی در ذهن آقاجون برای مدّت‌ها بود. تا پدرم را می‌دید این را می‌پرسید و پدرم هر بار با قیمت روز برایش حساب و کتاب می‌کرد؛ دقیق. تمام محاسبات را به آقاجون می‌گفت. می‌گفت و می‌رفت تا دفعه‌ی بعد. و دوباره از نو. و البته هر بار تنِ صدای پدرم بالا و بالاتر می‌رفت چون از کیفیّت گوش‌های آقاجون کاسته می‌شد. آن خانه، با آن درختِ انجیری که آقاجون در حیاط‌اش کاشته بود، درختی که عمرش دو سه برابر عمر من است حتّا، ماند و ماند تا وقتی که دیگر آقاجون او را نشناخت.
- من‌و ببرید خونه‌م.
- آقاجون این‌جا خونتونه.
- این‌جا خونه‌ی من نیست. این‌جا خونه‌ی همسایه‌س.
و چه چیزی بدتر از این‌که خانه‌ات را به یاد نیاوری. سیاهیِ مطلق. تنهایی عریان.
آقاجون یک جورهایی، پیامبرانه زندگی کرد؛ زیستی پیغمبرانه. بی‌سواد بود. چوپان هم بود. و زن‌ها را نیز دوست داشت. امّا تنها به آقاجون وحی نشد. هیچ فرشته‌ای بر او نازل نشد. تنها فرشته، ملک‌الموت بود که آمد و بر بسترش نشست؛ بدشانسی. حیف شد.

ام‌شب، یعنی دی‌شب، آقاجون آن گوشه، در خانه‌اش، روی تختی خوابیده بود و پارچه‌ای بر رویش انداخته بودند. تمام شده بود. ماه‌ها همان‌جوری روی تخت خوابیده بود و با چشمانی باز، دستش را بلند می‌کرد و به آرامی هوا را چنگ می‌زد. گویی چیزی می‌قاپید. چی می‌جوری آقاجون؟

در راه بازگشت به خانه، در اتوبان، برگشتم و صندلی عقب را دیدم، مادرم را. پدر می‌راند. گذر از زیر چراغ‌های اتوبان، چهره‌ی مادرم را تاریک و روشن می‌کرد. مادر نشسته بود و تسبیح می‌انداخت و مانند همه‌ی ما، که از او به ارث گرفته‌ایم، گریه‌ی آرامی می‌کرد. این‌قدر آرام که اگر کسی ببیند متوجّه نمی‌شود؛ گریه‌ی درونی. آن‌چه به‌تر از هر کسی بر آن مسلّط و مجرّب ایم؛ خونِ دل خوردن و فریاد نزدن. آن‌طور که آقاجون بود. می‌خواستم برگردم و به مادر بگویم آن تصویری که گفتی اصلاً وجود ندارد. آن‌ور هیچ‌چیزی نیست. آن‌ور هم آن‌چیزی که هست تنهایی‌ست. که یار همیشگی‌ام از گوشه‌ی ذهنم داد زد «هُشه، چته. بدبخت. تو چی می‌دونی با این عقل معاشت، الاغ.» برگشتم و هیچ نگفتم. امّا تصویر چه بود. مادرم گفته بود «راحت شد پیرمرد. الآن جایی نشسته، تکیه داده و پاهایش را دراز کرده. مامان‌تاجی هم سرش را گذاشته روی شانه‌های او. این‌طرف امیر سرش را گذاشته روی پاهای آقاجون. آن‌ور هم محسن، همون‌جوری، سرش را گذاشته روی پاهای مامان.»
خدا کند.

* خاطرات صددرصد واقعی یک سرخ‌پوست پاره‌وقت، شرمن الکسی، ترجمه‌ی رضی هیرمندی، نشر افق، چاپ اوّل، ۱۳۹۱.
تیتر: انجیل متّی، فصل ششم، آیه‌ی ۳۴.
عهد جدید، ترجمه‌ی پیروز سیّار، نشر نی، چاپ دوّم ۱۳۸۷.

سه‌شنبه

قُدبازی

سه‌بار بگو :«ای خیال برو.» اگر نرود، تو برو.
[نرفت. نرفتم.]

مقالات شمس، شمس‌الدّین محمّد تبریزی، ویرایشِ متن جعفر مدّرس صادقی، نشرِ مرکز، چاپ اوّل، ۱۳۷۳

چهارشنبه

...

در جایی از «به یاد کاتالونیا»* جورج اورول تعریف می‌کند که در شهر کوچکی همزمان کمونیست‌ها و سربازان فرانکو به‌هم می‌رسند. هر دو گروه قسمتی از شهر را می‌گیرند. روزها می‌گذرد. کم‌کم میان این دو گروه رابطه ایجاد می‌شود. برای دادن و گرفتن برخی از چیزها جایی را مشخص می‌کنند. مکان قرار. سرِ فلان کوچه. ساردین گرفته و سیگاری داده می‌شود، مجله در ازای نان و لباس با شراب تاق زده می‌شود. رابطه‌ی انسانی حتّا در اوجِ بحران. بعد از چند ماه دوباره آتش جنگ شعله‌ور می‌شود. دو گروه به جان هم می‌افتند.
یک‌جایی، تهِ یک رابطه‌ای، که البته خودم آن زمان نمی‌دانستم به تهِ‌ش رسیده‌ام، بلکه این روزها فهمیده‌ام که آن‌روزها در تهِ‌ش بوده‌ام، همه‌اش در تلاش برای ادامه و حفظ اندک رابطه‌ام با طرفم بودم. ای‌میل می‌زدم و ماجرای بی‌مزّه‌ای را تعریف می‌کردم. چند خطّی نامه برایش می‌نوشتم. گو این که جوابی هم معمولاً نمی‌داد امّا من همچنان به کارم ادامه می‌دادم. اس ام اس می‌زدم سؤال پرتی را ازش می‌پرسیدم که هیچ ربطی به او نداشت. فلان چیز را از کجا بخرم؟ مثلاً هم‌چو چیزهایی. چرا؟ ‌به دنبال حفظ رابطه بودم. او هم همین کار را می‌کرد. البته ظریف‌تر و دقیق‌تر. طرحِ مدل دامنی که برای خودش دوخته بود را برایم ای‌میل کرده بود. به هر چیزی شبیه بود به غیر از دامن. دامن بود و چیزهای دیگر هم بود. در پینت کشیده بود. با موس کشیده بود. دستش سُر خورده بود. لرزیده بود. طرح از هر زاویه‌ای یک‌چیز بود. فلاکس چای بود، ستاره‌ی داوود می‌شد و بعد دوباره دامن بود و بعد یک‌چیز دیگر. امّا این‌ها مهم نبود، حفظ و نگهداری همان اندک رابطه برای‌مان مهم بود. رابطه‌ی انسانی حتّا در بحرانی‌ترین زمان‌ها. وقتی که اصلاً حوصله‌ی هم را نداشتیم- امّا من داشتم به والله. تا این که روزی آمد و آن پل لغزانِ چوبی درهم شکست. قطعِ ارتباط.
در جنگ جهانی اوّل در جبهه‌ی غربی، دو رسته از نیروهای آلمان و انگلیس در فاصله‌ی اندکی از هم سنگر گرفتند. ماهِ دسامبر بود و نزدیکی‌های کریسمس. انگلیسی‌ها شب‌ها آهنگ می‌نواختند و آن‌طرف، آلمانی‌ها جوابشان را می‌دادند، می‌خواندند. و شب بعد برعکس. رابطه‌ی انسانی. آلمانی‌ها بند پوتین می‌گرفتند و سیگار به انگلیسی‌ها می‌دادند. انگلیسی‌ها نخ و سوزن آن‌ور می‌فرستادند و کشِ تنبان می‌گرفتند. آب و نان و سوسیس و کالباس و اگر شرابی هم بود بین‌شان رد و بدل می‌شد. تا این که روزی از فرماندهیِ توپخانه‌ی زرهی به سربازان آلمانی خبر می‌رسد که قرار است فلان‌شب خط انگلیسی‌ها بمباران شود. آلمانی‌ها، انگلیسی‌ها را با خبر می‌کنند و آن‌ها را به سنگرهای خودشان می‌آورند. کنار هم می‌نشینند. چند شب همین وضعیت تکرار می‌شود. خبری از کشته‌شدگان سربازان انگلیسی به گوش فرماندهان آلمانی نمی‌رسد و آن‌ها مشکوک می‌شوند. سربازی را می‌فرستند تا ته‌وتوی قضیه را دربیاورد. سرباز می‌رود و می‌آید و ماجرا را برای فرماندهان تعریف می‌کند. دیگر می‌دانید چه می‌شود. اعدام فرماندهان هنگ. بله اعدام می‌شوند امّا قبل از آن محاکمه‌ی نظامی می‌شوند. و چه چیزی بدتر برای یک نظامی درجه‌دار که با لباسِ خواب در محکمه حاضر شود؟ تحقیر کردن. آن‌ها پیش از بسته شدن به تیرک چوبی، پیش از تیرباران، مُرده بودند. صفِ منظم تیراندازها که شلیک می‌کنند، آن‌ها دوباره می‌میرند. هیچی دیگر. پلِ لغزانِ چوبی شکسته می‌شود. چند روز بعد سربازان آلمانی به انگلیسی‌ها حمله می‌کنند. در سنگرهای انگلیسی، سربازان آلمانی با پوتین‌هایی که با بند انگلیسی‌ها سفت شده بود، ته‌سیگارهایی را که خودشان به آن‌ها داده بودند، له می‌کردند و پیش می‌رفتند. له می‌کردند و می‌رفتند. می‌رفتند.

* به یاد کاتالونیا، نوشته‌ی جورج اورول، ترجمه‌ی عزّت‌الله فولادوند، نشر خوارزمی، چاپ دوّم ۱۳۷۳

جمعه

...

آقا مجید ویدئوکلوپی محل وقتی نوار فیلم را به دست مشتری می‌داد، پشت بندش می‌گفت: «یادت نره بزنی اولش.» این رسمی بود که انجام می‌شد. فیلم را که می‌دیدی، تیتراژ پایانی هم که رد می‌شد، احیانن اگر شویی بعد از فیلم بود و آن‌هم تمام می‌شد و چه غم‌انگیز بود آن پایان، نوار را برمی‌گرداندی اولش. نیکوکاری. برای راحتی نفر بعدی. این سنت هم فقط در ایران نبود. در ویدئوکلوپ‌های امریکا هم یک اصطلاحی بود -و شاید هم هست- با عنوان «Be Kind Rewind». یعنی همان بیارش اول. می‌گفتند این کار برای موتور دستگاه و هِدِش ضرر دارد. چاره چیست؟ یک دستگاه مجزایی آمد که مخصوص این کار بود. دیگر کسی بهانه نداشت. امّا آقامجید هم‌چنان این جمله را می‌گفت. گاهی تنها یک اشاره منظورش را می‌رساند: «فلونی، اول یادت نره»، «بزنی اولش»، «بیارش سرش»، یک بار هم دمِ ظهر رفتم پیشش. تهِ مغازه‌اش پرده‌ای آویزان کرده بود. پشت پرده می‌خوابید، غذا می‌خورد و... کارهای خصوصی. صدایش می‌آمد که دارد نماز می‌خواند. با هم دوست شده بودیم. سر فیلم‌ها گپ می‌زدیم. رفتم پشتِ پیش‌خوان و فیلمم را انتخاب کردم و از قفسه برداشتم. صدایش می‌آمد که داشت سلام آخر را می‌داد: «والسلام علیکم و رحمه‌الله و برکاته» به ه برکاته که رسید، داد زد «سرش یادت نره».
روی کاغذ با دست‌خط‌اش نوشته بود:
"بینندگان عزیز، پس از تماشای فیلم، نوار را به سر آن برگردانید.
با تشکر.
مدیریت ویدئوکلوپ مجید"
با این‌حال باز باید به زبان می‌آورد.
- زدی این‌جا دیگه آقامجید.
- جای بدی زدم. وقتی برگه رو زدم متوجه شدم بدجایی زدم. آخه زیر این پوستر کسی این تیکه‌کاغذو می‌بینه؟
طفلک راست می‌گفت. کاغذ را زده بود زیر پوسترِ «همسر کشیش». پوستر، عکس مدیوم‌شاتی بود از کری گرانت. عکس کری گرانت باشد و حواست جایی دیگر باشد. آن‌هم با آن لبخند جادویی‌اش؟

صبح زود بود. آفتاب نزده بود. در خانه را که رو به حیاط است، باز کردم. به این فکر کردم که زمان به عقب بازنمی‌گردد. خاطرات تکرار نمی‌شوند. آن‌ها می‌آیند و می‌روند پی کارشان. چیزی مثل سابق نمی‌شود. بعد به این فکر کردم کاش دست‌کم کری گرانت یک چند دقیقه‌ای پیش ما بود. همان کاری که در «همسر کشیش» می‌کند. هر چند وقتی در نقش فرشته وارد کادر می‌شود. جان می‌بخشد، روح می‌بخشد و می‌رود.

...

مسیح هنگامی خواهد آمد که دیگر نیازی به او نیست.

فرانتس کافکا، دفترچه‌ی یادداشت‌ها

...

- با این؟ با این که بیشتر زبون‌بسته زجر می‌کشه.
- چیز دیگه‌ای ندارم. باید برم کمک بیارم. هستی من برم و بیام؟
- آره.
اسب به پهلو افتاده بود. جای دندان مار، روی ران پای عقبش دیده می‌شد. بالای سرش نشستم و روی شکمش دست کشیدم. خیس عرق بود. کنارش خوابیدم. جوری که سرم درست کنار صورت استخوانی‌اش قرار گرفت. پیشانی‌ام را به پیشانی‌اش چسباندم. دستی بر صورت و گردن کشیده‌اش کشیدم. دسته‌ای از یالش از بقیه جدا شده بود و روی چشمانش را گرفته بود. کنارش زدم. دستم را جلوی بینی و دهانش گذاشتم. نفس‌اش گرم بود. یادم نمی‌آمد کجا خوانده بودم که این‌جور مواقع باید برای‌شان داستان بگویی. به پهلو خوابیدم و دستم را روی گردنش گذاشتم و شروع کردم به گفتم. این که از کجا آمده‌ام، به کجا می‌روم. چرا نماندم. چرا رفتم. چرا گذشتم و رفتم. کارم چیِ، بارم چیِ، عشقم کیِ، دردم چیِ. با دقّت به حرف‌هام گوش می‌داد. تنها هرزچندگاهی سر و گردنش را بلند می‌کرد و آن‌سوی دشت را نگاه می‌کرد. گوی صدایش می‌کردند.
آمد و پشت سرش چند روستایی. بلند شدم. روی دوش یکی از روستایی‌ها یک «حسن‌موسا» آویزان بود. دسته‌اش را با پارچه‌ای کنفی پوشانده بود. دور اسب حلقه زدند. با هم حرف می‌زدند و به اسب اشاره می‌کردند. دورتر ایستادم. شکم اسب باد کرده بود و رگ‌های زیر شکمش دیده می‌شد. روستایی که اسلحه داشت، «حسن‌موسا»یش را از دوشش برداشت و بالای سر اسب رفت. فاصله نزدیک بود. قنداق را زیر کتفش گذاشت و لوله‌ی اسلحه را به سر حیوان نزدیک کرد. پشتم را به جمع کردم. صدای شلیک از دشت رد شد و به کوه‌های اطراف خورد و همان مسیر را برگشت. چندین‌بار. گویی در جای نامعلومی چند سرباز به احترام اسب تیر هوایی زدند. رویم را برگرداندم. روستایی‌ها کمی از اسب دور شده بودند و سیگار می‌کشیدند و با هم حرف می‌زدند و می‌خندیدند. ردِ خون از زیر سرش به سمت پایین جاری شده بود. بخار از آن بلند می‌شد. شیاری از خون از میان یالش به آهستگی پایین می‌آمد. بخشی از مسیر اصلی جدا شد و سمت چشمانش آمد. داخل چشمانش خون جمع شد و از گوشه‌ی آن بیرون می‌ریخت.
گفت: «بریم؟»
- بریم.
صندلی جیپ را کمی عقب دادم. پاکت سیگار را از داشبور برداشتم و دو نخ کنار دهانم گذاشتم و روشن کردم. یکی را دادم به‌ش. ماشین را روشن کرد و به آرامی راه افتاد. ساکت بودیم. برگشتم و پشتِ سر را دیدم. روستایی‌ها اسب را تا حاشیه‌ی جاده بالا آورده بودند. چند نفری دست به زانو زده بودند و نفس چاق می‌کردند. روستایی که تیر خلاص را زده بود دست به کمر به عقب تا شده بود. اسب نفس‌شان را گرفته بود. گاری و اسب و روستا‌یی‌ها کوچک و کوچک می‌شدند. اسب را به پشت گاری انداختند. دیگر یک نقطه‌ی کوچک شده بودند. برگشتم و شیشه‌ی ماشین را کمی پایین دادم. مه سراسر جاده خاکی را پوشانده بود. قطرات آب روی هوا معلق بودند. به زمین نمی‌افتادند. ما به آن‌ها می‌زدیم.
گفتم: «من این را توی خواب دیده بودم.»
- همین اسب و اینا رو می‌گی؟
- آره. توی خواب. چی به‌ش می‌گن، رؤیای صادقه؟ Dream true؟
- چی دیده بودی؟
- توی یه دشت نه مثل اینجا. بالا سر یک اسب مُرده ایستاده بودم.
از بالای گردنه که رد شدیم، مه تمام شد.