عصرِ یکشنبهی تعطیل و گرما. و کلوچهی مخصوصِ گردویی «جُمانه» برای عصرانهی روزنامه، که هنوز در گلو مانده. و دوریِ تو. بیا برویم عضوِ جریانِ انحرافی شویم.
یکشنبه
شنبه
پنجشنبه
...
- تو دیگه چه جور دختری هستی؟
- همینی که میبینی. یه دندونهی کوچیک از چرخدندهی بزرگِ تکامل.
- پس تو دلپذیرترین دندونهای هستی که توی زندگیام دیدم.
[فیلمنامهی "نینوچکا"، بیلی وایلدر، چارلز براکت و والتر رایش، ترجمهی شهرام زرگر، انتشاراتِ نیلا، چاپ اوّل، ۱۳۸۴]
+ نیلا نشر محبوبم هست. در تمام این سالها چیزهایی را منتشر کرده که به دردم خورده. کتابهایی که با شوق میخوانمشان و گاهی تکّههایی از فیلمنامهها و نمایشنامهها را گوشهای از ذهنم میگذارم. خیلی جاها به دردم خوردهاند. به یکباره جملهای در یک شرایط خاصّی به یادم آمده که گرهگشا بوده. آثاری از بیلی و تورنتون وایلدر، چارلز براکت، دیوید ممت، دیگر بگویم نیل سایمن یا آنتونی شفر. همه و همهی اینها نویسندگانی بودند که نیلا ازشان کتاب چاپ کرده و نویسندگان محبوبم شدهاند. امروز هم نشستم "نینوچکا" را خواندم. فیلمش را که حتماً دیدهاید. ندیدهاید؟ ببینید. یکی از خندهدارترین فیلمهایِ تاریخ سینماست. یکی از بهترین کمدیهای سیاه و سفید. خندهدار آن هم به سبک و حال و هوای بیلی وایلدر. نظام کمونیستی روسیه و آن عقایدِ خشکشان را مسخره میکند. کتاب که تمام شد نمیدانم یاد بیلی وایلدر افتادم. شب جمعه است دیگر. یاد گذشتگان. از کامران کرو یکجایی خوانده بودم که بیلی وایلدر مدام آرزو میکرد صد ساله شود. امّا هیچگاه او به صد نرسید. او نود و شش سالگی میمیرد.
سهشنبه
...
سیاست مُرد. چند وقتی ست که مُرده است. سیاست آن روزی مُرد که در جایی از شهر، دقیقتر میگویم، آدرس میدهم و کروکی میکشم. سیاست آن روزی مُرد که سرِ کوچهی اختر در خیابان پاستور، درِ آهنی گذاشته شد. سیاست آن روز مُرد.
+ این یک نظر خیلی خیلی شخصی ست. اینقدر شخصی که نمیتوانم حتّا توضیح منطقی برایش بدهم. زخم را که توضیح نمیدهند. جایش را هم نشان نمیدهند. میگذارند همان زیر لباس بماند. شاید خوب شود، شاید جایش هم نماند امّا یادش در یاد که میماند. نه؟
...
۱
این روزها در حال و هوای پدرم هستم. نه این که اتّفاق خاصّی افتاده باشد. نه این که رابطهمان شکل دیگری به خود گرفته باشد -این دیگر یعنی چه؟- نه، نه، اینها نیست. اصلاً خودم نیز تعجّب میکنم. که چه شده است. که چرا اینقدر به یادش میافتم. حالا همهی اینها یکطرف و دیشب یکطرف دیگر. جلسه. جلسه گذاشتیم. یعنی من خواستار برگزاری جلسه بودم.
- مادر جان، بالاخره معلوم شد تولّد بابا دقیقاً کِی هست؟
این چند روز یک ویری پیدا کردهام، ککی افتاده است در تنبانم که امسال هر طور شده، یک مراسم تولّد برای پدرم بگیرم. امّا یک مشکل بنیادین این وسط وجود دارد.
تاریخ تولّد پدرم را نمیدانم. نه من، بل که مادرم هم نمیداند. از آن وحشتناکتر خودش، پدرم هم نمیداند. شناسنامه؟ آن که فیک است. فیک به این معنا که شناسنامهی خودش نیست. یک برادری داشته است پدرم، در حدود دو سال بزرگتر. در سفری در جادّه، میزند و مریض میشود و میمیرد و همان وسط بیابان خاکش میکنند. اسماش "محمد" بوده.
- شناسنامهاش را چه کنیم؟ نگه میداریم.
پدرم به دنیا میآید. شناسنامهی برادر مُردهاش را میدهند دستش. در همان بدو تولّد، پدرم میفهمد که دو ساله دارد و نیز، چه بخواهد، چه نخواهد اسماش محمد است؛ محمد ثانی.
بر اساس شناسنامهی موجود، پدرم متولّد چهارم تیرماهِ سال ۱۳۳۵ است. امّا این که نیست. سالها بعد او تصمیم میگیرد برود دنبال تاریخ دقیق تولّدش. پُرسان، پُرسان میچرخد. از این بپرس، از آن بپرس، بالاخره به این میرسد که او یا متولّد سال ۱۳۳۶ است یا ۳۷. چرا؟ از تاریخ تولدِ حسینآقا، پسرداییاش. مادر پدرم، همان مادربزرگم و برادرش -هر دو خدا بیامرزدشان- به یاد میآورند که حسینآقا دو ماه بعد از پدرم به دنیا آمده است. تاریخ تولّد او ۱۳۳۷ است. پس پدرم نتیجه گرفت سال تولّد او هم همان سال است. استنتاج. امّا در میانهی تحقیقاتش او متوجّه میشود که پسرداییاش متولّد اردیبهشت است. پس امکان دارد او در اواخر سال ۳۶ به دنیا آمده باشد. آشنایان دیگری هم این وسط پیدا شدند که گفتند فاصلهی تولّد این دو اینقدرها هم نبوده است، اینقدر بوده. هر کسی انگار چیزی میپرانده. همینجا، نقطهی پایان تحقیقات پدرم برای یافتن تاریخ تولّدش، گذشتهاش بوده. خسته میشود و وِل میکند.
حق میدهید که با چنین شرایطی تاکنون در تمام این سالها، جشن تولّدی نمیشده برای پدرم گرفته شود. نه این که نخواهیم بل که به خاطر همین مشکل. امّا امسال. امسال قصد دارم برایش جشن تولّد بگیرم. چه تاریخی؟ به نظرم در این موقعها و موارد باید بر اساس سنّت عمل کرد. همان تاریخ شناسنامهاش. دقیق نیست. شاید اصلاً دلچسب نباشد. میدانم و میداند که این تاریخ تولّد واقعیاش نیست امّا بهتر از هیچی است. قطعاً بهتر از هیچی است.
۲
شاید انسانهای کمی هستند -برای من که اندکشمارند- که از دستشان به بالاترین حدّ عصبانیّت میرسی. ازشان دلخور میشوی. مثلاً برای من اعضای خانوادهام، "او" و یکی دو نفر دیگر بودهاند که باعث دلخوریام شدهاند و میشوند. دقیقاً همین افراد، آنهایی هستند که در یک جابهجایی سریع نقشها، گاهی ممکن است از دستتان دلخور شوند و یا بشوند. میخواهم بگویم آنها، همانهایی هستند که در لیست "دوستشان دارم" جای گرفتهاند.
شنبه
این قلب نیست، زخم است
توی خواب و بیداری بودم و حساب و کتاب میکردم. که من باید یکی دو ساعت زودتر بیدار بشوم. زدن موهای سینه با توجّه به تجربههای قبلی، نیمساعت الا چهل دقیقه طول میکشد. ابتدا باید با موزر کوتاهشان کنم و بعد با تیغ، کامل بزنمشان. بیدار شدم. همانطور خوابیده روی تخت، زل زدم به دو تا ساعت رومیزیام که روی ساعت هفت کوک کرده بودم. میخواستم وقتی هم زمان دوتایی شروع به زنگ زدن میکنند ببینمشان. ساعت هفت شد و زنگ زدن. لخت شدم و رفتم حمّام. سیوهفت دقیقهی بعد اثری از مو بر روی سینهام نبود. دوش گرفتم و بیرون آمدم و سیگاری پیچیدم و منتظر پدر شدم.
پدرم تعارف زد:
بفرما علیآقا اوّل شما.
تعارفاش را پس دادم. پیراهن و کفشش را درآورد. دکتر سیمها را به جاهای مختلف سینهاش وصل کرد. پدرم را دیدم که میخندد. دکتر دستگاه را روشن کرد و رفت پشتِ پرده و آن را تا جایی کشید که دیده نشود. پدرم روی تردمیل میدوید و نگاهاش میکردم. باران به شیشه میخورد. با صدای گامهای پدرم درآمیخته بود. حوصلهام سر رفته بود. شروع کردم با پاهایم هماهنگ با گامهای پدرم و ضربههای قطرههای باران روی شیشه، روی زمین زدم. آهنگ زیاد هماهنگی نبود و نهایتن نشد امّا بهتر از هیچی بود. دکتر آمد و سرعت تردمیل را بیشتر کرد.
- هر موقع خسته شدی صدایم کن.
حالا پدرم تندتر میدوید و ریتم صدای گامهایش تندتر شده بود. من هم پاهایم را تندتر روی زمین میزدم. پدرم با دست اشاره کرد که دکتر را صدا بزنم و بیاید که قطعاش کند. خودش دیگر نفس نداشت.
- جناب دکتر؟
نشنید. صدایم را بالاتر بردم. شنید و آمد و دستگاه را خاموش کرد. نوار کاغذی که از چاپگر درآمده بود را کَند. پدرم از تردمیل پایین آمد و دلّا شد و دستهایش را به زانویش زد. نفسنفس میزد. از کنارم که رد شد گفتم: "بُریدی که."
جواب نداد. رفت روی صندلی نشست و پیراهنش را پوشید. دکمههایش را نبست. گویی دیگر جانی برایش نمانده بود. میخندید.
پیراهن و کفشهایم را کندم و رفتم روی دستگاه. دکتر با بستهی سیمی جلو آمد و شروع کردن به چسباندن آنها. سرِ سیمها تکّهی فلزی بود. خنک بود. به سینهام که میزد احساس خوبی بهم دست میداد. یکیاش را زد به زیر گلو. دو تایش را اینور و آنور سیم اوّلی. دو تا روی شکم و دو تا هم به پهلوها. به پهلوهایم حسّاس هستم. سیم را تا به پهلوی سمت راستم زد، نیشم باز شد. غیرارادی اندکی خم شدم. هر چه میکرد نوار چسب به بدنم نمیچسبید و سیم را نگه نمیداشت. هِی چسب وا میرفت. دوباره و دوباره میزد و من راست و خم میشد و میخندیدم. بالاخره چسب به بدنم چسبید. دستگاه را روشن کرد و شروع به دویدن کردم. خودش نیز رفت دوباره پشت پرده. چه میکرد؟ نمیدانم. میدویدم. دکتر آمد و سرعت دستگاه را بالا برد. حالا دویدنم تندتر شده بود. احساس خوبی داشتم. روی دستگاه از آن بالا پدرم را دیدم که سرش را تکیه به عقب داده و چشمانش را بسته بود. باران قطع شده بود و نور آفتاب از میان ابرها آرامآرام از پشت شیشهی پنجره به داخل اتاق میتابید و به سمت من پیشروی میکرد. تندتر دویدم. انگار جان گرفته بودم. نور آمد و از روی پاهایم گذشت و به سینه بیمویم رسید. مور مورم شد. احساس خوب. احساس قدرتمندی. آنقدر دویدم که خسته شدم. شاید دو برابر پدرم. میدانستم اینقدرها هم برای گرفتن نوار قلب احتیاج به دویدن نیست. فکر کردم و با خودم گفتم حتمن دکتر دیدِ که پدر و پسر خوشحال و شاد هستند با خودش گفته بگزار بیشتر بدوند. آدم چه میداند. دکتر را صدا زدم و آمد و دستگاه را خاموش کرد. پایین آمدم .نفسم درنمیآمد. دلّا شدم و دستهایم را به زانو زدم. دکتر همانوقتی که کاغذ را از چاپگر جدا میکرد گفت: "سیگار؟"
پدرم را دیدم که نگاهم میکند. از قیافهاش هیچی حدس نمیزدم. ناراحت است یا خوشحال. کلن یکی از دشواریهای زندگی من همین است. نمیدانم و هنوز که هنوز است نفهمیدم پدرم چه زمانی، برای چه کاری خوشحال میشود چه زمانی ناراحت. چه کاری را انجام ندهم خوشحال میشود و چه کاری را انجام بدهم ناراحت. همیشه چند قدم ازم جلوتر بوده و غافلگیرم کرده. گاهی برای یک کارهایی اینقدر خوشحال میشود که خودم تعجب میکنم و گاهی برای اتّفاقات عظیمی که میگویم الان است که قاطی کند، به فلانجایش میگیرد و میگذرد. غیر قابل پیشبینی. دکتر کاغذها را توی پوشهای گذاشت و داد دستم.
از اتاق بیرون آمدیم. راهرو طولانی بود و اندکی تاریک. هر دو سه تا مهتابی، یکیاش روشن بود. احساس خوبی داشتم. فکر کنم از نظر بصری جای جالبی بود. سردم شد و سوییشرتم را پوشیدم و پرینت خودم را از پوشه درآوردم و نگاهش کردم.
- چیزی سر در میآری؟
- اممممم نه. شما چی؟
پدرم پرینتش را از پوشهی مخصوص خودش بیرون کشید و نگاهی کرد.
- نه.
دوست دارم قبل از این که بمیرم دکتر قلبی پیدا شود و راز این خطوط را بهم بگوید. تمام پرینتهای ضربان قلب شبیه هم هستند. با اختلافات جزیی و اندکی بالا و پایین.
از بیمارستان بیرون زدیم. دوباره باران گرفته بود.
- بابا یکدقیقه صبر کن.
- کجا؟
پریدم و رفتم از دکّان آنطرف خیابان دو تا بستنی کیم گرفتم. میدانستم با پدر گشتن این روزها سخت شده است. هر آن پا نمیدهد. غنیمت است. گفتم یک کاری کنم شاید حالش جا بیاید. خوشحالش کنم. نشستیم داخل ماشین و به خوردن بستنیها مشغول شدیم. هیچ بهم نگفتیم. سکوت محض. پدرم همان که گاز آخر و دو طرف چوب بستنی را لیس زد گفت:
- بچّه عجب بستنی گندی بود.
غمگین شدم. امّا نرسیده به "بود" آخر، خودش زد زیر خنده. از صندلیاش کمی بلند شد و سمتم آمد و پیشانیام را بوسید. نگاهش میکردم فقط. ماشین را روشن کرد و شیشهی سمت خودش را پایین داد و پاکت سیگار را از جیب کتش درآورد و سیگاری درآورد. با شیطنت خاصّی میخواست حرصِ مرا دربیاورد. قطعن میخواست حرص مرا دربیاورد. بستنی خورده باشی، باران بیاید دیگر چهکاری مانده است انجام بدهی؟
رویم را برگرداندم سمت شیشهی خودم و بیرون را نگاه کردم. که چراغهای روشن از پشت شیشهی باران خورده، قشنگتر از هر زمانی هستند. یکجورهایی احساس میکردم، وقتی از گوشهی چشمم نگاهش میکنم دارد بهم میخندد. با هر پُکی که میزند.
پنجشنبه
...
"برای آدم درست کردن دو نفر لازمه، برای مُردن یک نفر. دنیا اینجوری به آخر میرسه."
[گور به گور، ویلیام فاکنر، ترجمهی نجف دریابندری، نشر چشمه، چاپ اوّل، ۱۳۷۱]
+ هِی نشستهام پستِ جدید سر هرمس را میخوانم. گوشهی چشمانم خیس میشود. و در واقع باید بگویم حال میکنم با خودم. برای کسی که در طول سال گذرش به بهشتزهرا زیاد میافتد، تلفاتِ قبیلهاش هر سال بیشتر میشود، خواندن چنین نوشتههایی چنین اثراتی هم دارد. آری، برای کسانی که بین غسّالخانه و گور در حرکت اند، دنیا به آخر میرسد. برای آنها دنیا جدا از مرگ هر هفته، جمعهها، غروباش، یکبار دیگر آن زمان میمیرد.
سهشنبه
پس باد همهچیز را با خود نخواهد بُرد
بعد قلاب ماهیگیریشون را انداختند توی آب، برای خودشون قهوهیی ریختند و تکیه دادند به پُشتی کاناپه و در همین حال نخ قلابِ ماهیگیریشون توی آب خیلی آروم شنا میکرد و نشیمنشون که با چراغهای نفتی روشن بود در دلِ شب میدرخشید.
- هرجا که نگاه میکنم، نیستش.
- گمونم رفته باشه.
- شاید برگشته باشه خونهش.
[پس باد همهچیز را با خود نخواهد بُرد، ریچارد براتیگان، ترجمهی حسین نوشآذر، انتشارات مروارید، چاپ اوّل ۱۳۸۷]
+ یک وقتهایی ست، یک شبهایی ست، که روی پاهایت میایستی و عقبنشینی نمیکنی. ماهها عقب میروی و روزها را با صدای بلند میشماری. تکّههای پازل را که هر کدام در گوشهای افتادهاند، پیدا میکنی و میگذاریشان کنار هم. میبینی؟ با دست به منظره اشاره میکنی و میگویی من این را میخواستم. فکر کنم دیگر زمانش رسیده که بنشینیم گوشهای، تنگِ هم، برایت قهوهای درست کنم -با این که قهوهای که دارم زیاد خوب نیست، امّا چگونه درست کردن و خوردناش مهم است- و به این فکر کنیم که چهطور شد اینچنین گره خوردیم بههم. و بعد وقتی ازم میپرسی "چرا؟" به این نتیجه برسیم که همهی پرسشها مستحق پاسخهای مناسب نیستند.
- گمونم رفته باشه.
- شاید برگشته باشه خونهش.
[پس باد همهچیز را با خود نخواهد بُرد، ریچارد براتیگان، ترجمهی حسین نوشآذر، انتشارات مروارید، چاپ اوّل ۱۳۸۷]
+ یک وقتهایی ست، یک شبهایی ست، که روی پاهایت میایستی و عقبنشینی نمیکنی. ماهها عقب میروی و روزها را با صدای بلند میشماری. تکّههای پازل را که هر کدام در گوشهای افتادهاند، پیدا میکنی و میگذاریشان کنار هم. میبینی؟ با دست به منظره اشاره میکنی و میگویی من این را میخواستم. فکر کنم دیگر زمانش رسیده که بنشینیم گوشهای، تنگِ هم، برایت قهوهای درست کنم -با این که قهوهای که دارم زیاد خوب نیست، امّا چگونه درست کردن و خوردناش مهم است- و به این فکر کنیم که چهطور شد اینچنین گره خوردیم بههم. و بعد وقتی ازم میپرسی "چرا؟" به این نتیجه برسیم که همهی پرسشها مستحق پاسخهای مناسب نیستند.
اشتراک در:
پستها (Atom)
