جمعه

حکایت -۹

زدنِ بعضی از حرف‌ها، سخت‌تر است از گذاشتن کالباس لای نون‌باگتی ست که کاسبِ محل گفته تازه و برای ام‌روز است امّا حتمن برای روز گذشته و چه بسا برای روزهای قبل‌ترش است. خوردن آن؟ مانند تمام کردن آن حرف‌هاست. جان‌کاه و دشوار.

فکر می‌کنم به‌ترین دیالوگ‌ِ «در بروژ» [In Bruges] آن‌جایی ست که:
کِن: می‌آی بریم اون بالا؟
رِی: چی اون بالاست؟
کِن: منظره.
رِی: منظره‌ی چی؟ منظره‌ی این پایین؟ خُب از همین پایین می‌بینم.
خُب فکر می‌کنم بعضی از حرف‌ها را نباید زد مثلِ بسیاری از منظره‌ها را که نباید دید. جرف نزد و تنها نگاه کرد. و منتظر. منتظر چی؟ انتظار آدم به خودش بستگی دارد. من یکی که منتظر دسرِ شکلاتی‌ هستم.

پنجشنبه

...

می‌خواستم ای‌میل بزنم بگم، نشد. این‌جا بخون: پاشو بیا...

[بلاگ تنها جایی ست که آدم هنوز خودش است. این را من نمی‌گویم، بزرگی می‌گوید.]

گرفته رهِ مهِ دگری

۱- اوّل این آهنگ. آهنگی که اختصاصی ست. هر کسی نمی‌فهمد که این دارد چه می‌گوید. اهل‌اش باید گوش دهند. ربطی هم به آشنایی و تسلّط به زبانِ فرانسوی ندارد. برای یکی از دوستانم که استاد زبانِ فرانسه است، گذاشتم. گوش داد. نفهمید. ترجمه‌اش کرد امّا باز هم نفهمید.
۲- روزهای بد فرا می‌رسند. شرایط بد و بدتر می‌شود؛ «روزهای سختِ بیماری.» روزهای سختِ بیکاری. باید دست به کار شد. درواقع دست به هیچ‌کاری نزد. هیچ‌کاری خودش کاری ست اگر نمی‌دانید. تنها کاری که باید کرد پُر کردن دبّه‌ی بیست لیتری خود است. اگرچه به قول کُری [آلن دلون] در «دایره‌ی سرخ» وقتی می‌رود جواهرات دزدی را بفروشد به رفیقش می‌گوید: «ناراحت نباش. ما بدتر از ایناشم دیدیم.» امّا در آخر، زمانِ فرار، از پشت تیر می‌خورد و در گِل می‌افتد و تمام. 
۳- فکر می‌کنم گفت‌وگوی مانی حقیقی و مسعود فراستی، برخلاف آن همه تبلیغ، بسیار معمولی ست. بعد از خواندن چهار صفحه، چهارهزار کلمه چی دستِ خواننده می‌دهد؟ هیچی. فراستی که حرفی نمی‌زند. بیش‌تر گفت‌وگو تک‌گویی مانی حقیقی ست. امّا تا آخر مشخّص نمی‌شود حقیقی از چه کسی و از چه رویکردی در نقد دفاع می‌کند. حتّا فکر می‌کنم حرف‌هایش به حوزه‌هایی چون خاله‌زنک هم کشیده می‌شود. حتّا آن‌چنان که سِرهِرمس گفته: «نمونه‌ی خوبی از شیوه‌ی درست دیالوگ با کسی که به‌کل مخالف‌ش هستید ارایه می‌دهد» هم نیست. البته در وضعیّتی که جراید و نشریه‌ها در آن هستند، باید پروپاگاندا کرد. و راهی جز این برای تبلیغ و اندکی به فروش افزودن وجود ندارد، امّا خب بعدش هم غیرقابل انکار است: توی ذوق آدم خوردن. 
۴- چه موجود غریبی ست این مرد. «ابو سیف» را می‌گویم. نشسته بر روی صندلی، تنها، کنار مغازه‌اش در شهری ویران؛ در حلب. زن و پنج فرزندش مُرده‌اند. یکی از راکت‌های جنگنده‌های ارتش، مستقیم به خانه‌اش می‌خورد وقتی که او در مغازه بوده است. به او گفته‌اند مغازه‌ات را ببند و برو. نبسته و نرفته و هر روز می‌آید، و روی صندلی کنار مغازه‌اش می‌نشیند. پُکی به سیگار می‌زند و می‌گوید دیگر برایش فرقی ندارد. که چه بمیرد یا بشار برود. 
۵- نشر مرکز کتابی منتشر کرده به نامِ «سیبی و دو آینه» با عنوان فرعی «در مقامات و مناقب عارفان فره‌مند». کتاب، خواندنی است. حکایت‌ها و گزیده‌گویی‌هایش بیش‌تر. مثلِ این یکی که از مولانا است: «سخنِ آدمی بوی آدمی است و از بوی نَفَسِ او، نَفْس او را می‌توان معلوم کردن.» 
۶- این‌جا به شکل وحشیانه‌یی به روز خواهد شد. 
۷- و این جمله که از اِلبرت هابارد در اولدفشن آمده: «كسی كه سكوتت را درک نمی‌کند احتمالن حرفت را هم نمی‌فهمد.» بی‌نظیر.

سه‌شنبه

...

می‌گویند اندوه پنج مرحله دارد. انکار، خشم، آشفتگی، افسردگی و پذیرش. برای همه سَروتهِ همه‌ی این مراحل یکسان است. ابتدا منکر می‌شوی و بعد در آخر، وقتی خسته شدی از انکار، آن را می‌پذیری. بعضی‌ها خشمگین می‌شوند و برخی آشفته و عدّه‌یی افسرده. افسرده که هستی...

جمعه

هَل مِن ناصر یَنصُرنی

۱- از جنگ نمی‌توان فرار کرد. بخشی از معادله‌ها و درگیری‌های سیاسی به جنگ ختم می‌شود. با جنگ‌ها نظمی به‌هم می‌خورد و نظمِ دیگری شکل می‌گیرد. هیچ جنگی آخرین جنگ نیست. تا جهان هست، جنگ هم هست. راهِ فراری وجود ندارد. امّا فکر می‌کنم آدمی باید هر کاری برای جلوگیری آن انجام دهد. هر کاری. دقیقن نمی‌دانم امّا این را می‌دانم که هر کاری. 
۲- برای گنجشک‌روزی مانند من شاید مهم نباشد جنگ دربگیرد. قیمتِ دلار برود تا ثریا. امّا مهم است. تمام ترس این روزهایم، از روزی ست که نزدیکی‌اش را احساس می‌کنم که مدیرمسئول مجلّه از در داخل شود و بگوید زیرش زاییده‌ام. نمی‌توانم. آخر این هم شد قیمت کاغذ. بندی 94 هزار تومان. شب‌ها خواب به چشمانم نمی‌آید. از بیکاری بیش‌تر از جنگ می‌ترسم. 
۳- بعد که خیلی می‌ترسم، صدایی از گوشه‌ی کلّه‌ام می‌آید که می‌گوید چه فقط شستِ پایت توی کثافت باشد چه تا زیرِ گلو. مهم بویش هست که آن‌هم عادت می‌کنی. نمی‌دانم این صدا از کجا می‌آید امّا از هر کجا که می‌آید، هر چه که هست با من مهربان است. محبّت در صدایش است. شب‌ها با من دردِدل می‌کند. دل‌داری‌ام می‌دهد. مثلن همین دی‌شب که دوباره این افکار به سُراغم آمد، خیلی آرام آمد و توی گوشم گفت: «غم‌خوار تو ام، غمان من، من دانم.» 
۴- امّا اگر خدا نکرده، جنگی درگرفت، تنها می‌خواهم، یعنی دوست دارم دو چیزش مثل دفعه‌ی قبلی نباشد. یکی این‌که به جای آن بنده‌خدایی –نمی‌دانم چه کسی بود و کدام‌یک از گویندگان صداوسیما بود- که هنگام موشک‌باران می‌آمد و می‌گفت: «صدایی که هم‌اکنون می‌شنوید، صدای آژیر خطر است...» این‌بار کسی این وظیفه را به عهده بگیرد که خوش‌صدا باشد. طنین صدایش دلهره را بیش‌تر نکند. مثل کی؟ پیشنهاد من مسعود رایگان است. یا اگر ایشان قبول نکردند بروند سراغِ خسرو خسروشاهی، دوبلور آلن دلون و آل پاچینو. یک پرانتز من این‌جا باز کنم: (چند سال پیش که در صفحه‌ی آخر روزنامه‌ی «شرق» کار می‌کردم، می‌خواستم برای سال‌روز تولّد آلن دلون کاری انجام دهم. بازیگر محبوبم بود. فرصتی بود برای حال دادن به دلم. گفتم زنگ بزنم به دوبلورش. خسرو خسروشاهی. زنگ زدم. آن‌ور خط صدایی گفتم: «اَلو» گفتم: «اَلو.» گفت: «سلام. بفرمایید.» نمی‌دانم. صدایش گیج و مبهوتم کرد. گفتم: «سلام آقای دلون.» خسروشاهی زد زیرِ خنده. به‌ش گفتم برای چی تماس گرفته‌ام. گفت: «پس حالا که این‌جوری شد می‌خوای درباره‌ی خسروشاهی حرف بزنم.» زدم زیرِ خنده. خاطره‌های بی‌اهمیّت. پرانتز بسته.) پس صدایی باشد مانند خسروشاهی. این از این. 
۵- نکته‌ی دوّم. اگر این‌بار جنگی شد مفقودالاثر نداشته باشیم. نمی‌شود جنگی کشته نداشته باشد امّا مفقودالاثر نداشته باشیم. خیلی غم‌انگیز است. از آن غم‌انگیزتر مفقودالجسد است. تو بروی جنگ و دیگر نیایی. برنگردی. بروی و کشته شوی و برنگردی. از آن غم‌انگیزتر اسیر شدن است. اسیر و اسارت هم نداشته باشیم. اگر هر یک از طرفین سربازی از طرف مقابل گرفت همان‌لحظه آزادش کنند و بفرستند سمت نیروهای مقابل. ولش کنند. اسارت بسیار غم‌انگیز است. برگشتن سرباز پس از سال‌ها غم‌انگیز است. نگارنده دیده است. به چشم خود دیده است. غم‌انگیز است وقتی سربازی برمی‌گردد و می‌بیند آن‌چه که بوده دیگر نیست. بدتر از آن تغییر کردن گذشته است. غم‌انگیز است سرباز برمی‌گردد و زنش ترکش کرده است. بدتر از آن زنش هست امّا اونی نیست که قبلن بوده. فرض کن زنش سنتّی بوده و الآن فمینیست دوآتشه شده. از اسیر و اسیری غم‌انگیزتر، کشته و برگردانده شدنت است در حالی که روی سنگر قبرت نوشته‌اند «شهید گم‌نام». شهید گم‌نام یعنی نام‌ات گم شده است. یعنی نمی‌دانند تو کیستی؟ یعنی هیچ‌یک از رفقایت، هم‌سنگرهایت، فرمانده‌هانت تو را شناسایی نکردند. یعنی نه پلاک داشته‌یی و نه نشانه‌یی. یعنی نه گذشته‌یی داری و نه حالا را که روی سنگر قبرت نوشته‌اند گم‌نام، و نه آینده‌یی که کَس و کارت بیایند سَرِ قبرت. گم‌نام بودن یعنی بیچاره‌گی، یعنی درمانده‌گی، یعنی تنهایی. که اگر این‌جوری شد، اگر گم‌نام شوی، روی سنگ قبرت خاک می‌نشیند. کسی نمی‌آید آن را بشوید و دسته‌گلی رویت بگذارد. دسته‌گل چیه؟ دریغ از یک شاخه‌گل. چه بشود که دسته‌گلی روی سنگ قبر یکی از شهدای گم‌نام ببینی. خیلی کم پیش می‌آید. کم دیده‌ام. که فکر می‌کنم آن موارد معدود هم کار خودشان است. شب می‌روند از روی قبرهای دیگر برمی‌دارند و می‌گذارند روی قبر خودشان. پس از این‌ها نباشد. 
۶- پس برای آن‌ها که برای جنگ ثانیه‌شماری می‌کنند تنها یک پیشنهاد دارم. که بروند سری به قطعه‌ی ۴۴ بهشت‌زهرا بزنند. کاری نکنند. بروند همین‌طور آن‌جا دقایقی بایستند. این پیشنهاد را هم برای اسرائیلی‌ها دارم. آن‌ها هم می‌توانند همین کار را بکنند. بالاخره آن‌ها هم حتمن قبرستانی دارند که سربازانی در آن‌جا خفته باشند. آن‌ها هم بروند آن‌جا همین‌طور بایستند و نگاه کنند. 
۷- در این آشفته‌بازار، در این هیاهو فکر می‌کنم تنها کاری که می‌شود کرد، به عنوان یک راهِ حل، بغل کردن همدیگر است. هر کسی هر جایی که نشسته است، کناردستی خود را برای دو دقیقه، صدوبیست ثانیه بغل کند. زنت را، معشوقه‌ات را، مادر و پدرت را نمی‌دانم اگر کسی را هم نداشته باشی، برو پارک روی نیمکتی بشین و بغل‌دستی‌ات را بغل کن. حیوان خانگی که داری؟ سگی، گربه‌ای؟ آن‌ها را بغل کن. نمی‌دانم چیز محبوبت را بغل کن. فیلم محبوبت را، کتاب محبوبت را، رادیو داری؟ چوب‌لباسی؟ آن‌ها را بغل کن. خلاصه چیزی را بغل کن. بی بغل کردنی نمان. تنها دو دقیقه. تنها صدوبیست ثانیه. اگر نتوانی دو دقیقه محبوبت را بغل کنی، اگر محبوبت صدوبیست ثانیه در بغلِ تو آرام نگیرد که یعنی اوّل مصیبت. نگارنده نتوانست. «ما نگفتیم، تو تصویرش کن.» 
۸- از جنگ نمی‌ترسم. چون با بمب اوّل که سرِ کوچه‌ی بالایی می‌خورد، مفقود‌الاثر می‌شوم. 
۹- همین الآن آن صدایی که صحبتش را کردم برایم نجوا می‌کند. هیو در «درّه‌ی من چه سرسبز بود» جان فورد یادتان هست؟ تک‌گویی ابتدایی فیلم؟ آن‌جا که می‌گوید: «دارم بار و بندیلم را توی شالِ آبی کوچکی که مادرم موقع کار خانه آن را به سرش می‌بست، می‌بندم و از درّه‌ی خودم می‌روم. و این‌بار دیگر برنمی‌گردم.» این را می‌گوید. 
۱۰- دستش را روزی می‌گیرم. شاید جایی نرفتم، نرفتیم. همین‌جا بمونم، بمونیم. امّا درواقع می‌روم، می‌رویم. بعضی موقع‌ها می‌روی، در حالی که نرفتی. هستی امّا دیده نمی‌شوی. مثلِ چی؟ مثلِ «شهیدِ گم‌نام».

پنجشنبه

...

تو بخوان نغمه‌ی ناخوانده‌ی من
ارغوان، شاخه‌ی هم‌خونِ جدا مانده‌ی من

[هوشنگ ابتهاج، دفتر آهی و راهی، نشرِ سخن، ۱۳۸۸]

دوشنبه

باران ببار. این بُخلت برای کیست؟

انتظار چیزهای کوچک.  جملاتی حتّا با کم‌ترین کلمه‌ها. حتّا شده با یک، نمی‌دانم اسم‌اش چیست... آهان، همان اسمایل. خب نباید منتظر معجزه بود. حتّا در اندازه‌ی یک چرخش، یک جهش، یک این‌طرفی یا یک آن‌طرفی.

جمعه

عمر جمعه به هزار سال می‌رسه

«هیچ تنهایی بالاتر از تنهایی یک سامورایی نیست، شاید تنهایی یک ببر در جنگلی بزرگ.»
طریقت سامورایی، بوشیدو
روز جمعه‌ای دارم همین‌جوری بندبند این خطابه‌ها را می‌خوانم. می‌خواندم تا رسیدم به این بالایی. این همان جمله‌یی ست که در ابتدای فیلم "سامورایی" ساخته‌ی ملویل هم می‌آید. بعد، باز همین‌جوری اسکرول کردم و آمدم پایین و صفحه‌ها آمدند و رفتند تا به تکّه‌ی دیگر رسیدم: 
«والاترین حالتِ دل‌داده‌گی، نگه‌داشتنِ عشقِ سوزان در دل است. و بازننمودنِ آن بر هیچ‌کس. و بر محبوب نیز.» 
صفحه را بستم. خُب بله. گاهی پیش می‌آید. که به قول رولان بارت در "لذّت متن":
«متن در من بهترین لذّت‌ها را خلق خواهد کرد اگر سخنِ خود را به شکلی نامستقیم به گوش رساند؛ اگر، در خواندنِ آن، دائم سر بلند کنم، به چیزی دیگر گوش کنم. من الزامن مفتونِ متنِ لذّت‌بخش‌ام؛ این کار می‌تواند مانندِ کنشی باشد ناچیز، پیچیده، ظریف، و کم‌وبیش گیج: یک تکانِ ناگهانى سر، همچون پرنده‌ای که از آن چه ما می‌شنویم هیچ نمی‌فهمد، پرنده‌ای که آن چه را ما نمی‌فهمیم می‌شنود.»

چهارشنبه

...

خب آدم باید یکی را داشته باشد. دست‌کم برای برخی از زمان‌ها، برخی از شب‌ها؛ مثلِ ام‌شب، یا حتّا مثلِ دی‌شب. امّا نه هر کسی را. کدام‌شان؟ به نظرِ من باید از آن‌هایی داشته باشی که وقتی لبه‌ی یقه‌ی لباس‌ت تو رفته، یا بر عکس تا شده، بیاید خیلی آرام با سکوت، آن را برایت درست کند. تو هم زُل بزنی به چشم‌هاش. از آن‌ها می‌گویم. احیانن منظورم را می‌گیرید دیگر؟

سه‌شنبه

رنـــــجِ تماشــــا

۱- «تاوان». کلمه‌ی زیبایی ست تاوان. وزنِ خاصّی دارد. آن‌قدر که فکر می‌کنم این کلمه جایش در نام فیلم‌های کیمیایی خالی ست. باید یک فیلم‌نامه بر اساس این کلمه بنویسد. مثل فیلم‌نامه‌هایی که برای کلمه‌هایی چون «اعتراض» و «فریاد» نوشت و فیلم کرد. اگر چه نمی‌توان به گذشته برگشت امّا تاوان آن‌چه که در گذشته رخ داده را می‌توان پس داد. باید خیلی زود و سریع تاوان را پس داد. نباید گذاشت اشتباهات، خطاها، حواس‌پرتی‌ها، خیانت‌ها جمع شود بعد یک‌جا کفّاره‌ی آن را داد. این‌جوری سخت می‌شود. به گذشته برمی‌گردی و بزرگ‌ترین اشتباهِ خودت را پیدا می‌کنی. بیرونش می‌کشی، به‌ش زُل می‌زنی و بعد آن را با آواری که الآن روی سَرت خراب شده، معادل می‌کنی. مکث می‌کنی و می‌گویی همین است. این‌جا. دقیقن این‌جا بود که چنین کردی. پس اکنون تاوانش را باید بدهی. عدالت. غُر زدن ممنوع.
۲- برای تاوان دادن باید سالم بود. پس اوّلین قدم ترکِ سیگار بود. بسته‌هایی ست که در داروخانه‌ها به فروش می‌رسد به نامِ «پچِ نیکوتین». ساخت ایرانش ارزان و امریکایی آن گران. بسیار گران. نوارهایی‌ست که باید به بدن چسباند. از طریق پوست نیکوتین جذب بدن می‌شود. نقطه‌ضعف این نوارها، در شیوه‌ی استعمال آن است. آن‌ها را باید به جایی از بدن چسباند که مو نباشد. نقطه‌ضعف بزرگ‌تر این است که دو بار پشتِ سَرهم نمی‌توان نوار را در یک جا چسباند. بازوها، گردن، ساعدِ دست، رویِ پا، تختِ پیشانی، روی دماغ، باسن، دیگر کجاها؟ ساعت را نگاه می‌کنم بیش از پنجاه ساعت است که پاکم. رنگم مانند گچ سفید شده. نفسم بالا نمی‌آید امّا پاکم. کِسل و بداخلاق امّا پاک. دی‌شب پاکت سیگار را به سطلِ آشغال انداختم. دَم‌دَم‌های صبح تحّملم تمام شد. رفتم سراغ سطلِ آشغال. آستینم را بالا زدم و دستم را فرو کردم. کثافت. پاکت را گیر آوردم. خیس شده بود. گاز را روشن کردم تا یک نخ را خشک کنم. حواسم نبود. شعله را بیش از حد باز کردم. دستم سوخت. بخشی از موهای دستم سوخت و نابود شد و آن منطقه بی‌مو شد. سیگار را دور انداختم. جایی جدید برای چسباندن نوار درست شد. سازندگی.
۳- کوه‌نوردها وقتی به قلّه می‌رسند و آن بالا هستند عکس می‌گیرند. آن‌ها احساس موفقیّت می‌کنند. می‌خندند. کوه‌نوردها عکس‌هایی که روی قلّه هستند را بیش‌تر از عکس‌هایی که در طول مسیر می‌گیرند، دوست دارند. هر کاری می‌کنند تا به آن بالا برسند. درد و رنج را تحمّل می‌کنند. درد و رنجِ رفتن به سطحِ بالاتر را. ارزش هر کاری را دارد. امّا کسی از این چیزها، کسی از درد و رنج‌ها، عکس نمی‌گیرد. هیچ‌کس نمی‌خواهد یادش بیاورد که چه بر سرش آمده. فقط می‌خواهی روی قلّه را به یاد بیاوری. برای رسیدن به قلّه هر کاری می‌کنی. برای رسیدن به «او» درد و رنج‌ها تحمّل می‌کنی. از روی قلّه، خُب کلّی عکس هست امّا از طول مسیر عکسی نداری. عکسی از هیچ کوه‌نوردی نیست که دارد قلّه را نگاه می‌کند. از «رنجِ تماشا».
۴- امریکایی‌ها در داستان‌گویی چیره‌دست هستند. مثل همین رییس‌جمهورشان. همین الآن حرف‌هایش را در سازمان ملل با داستان شروع کرد. داستان کشته شدن سفیرشان در بنغازی. من هم داستان‌های زیادی داشتم. می‌خواستم آرام‌آرام برایت بگویم. هر روز یک کدام‌شان را. امّا نشد. در آغاز صنعت هالیوود، آن زمان که استدیوها یکی‌یکی پا می‌گرفتند، خیلی‌ها داستان‌ها‌ی‌شان را زیرِ بغل می‌زدند و به دفاتر استدیوها می‌بردند تا آن‌ها را بسازند. آن‌ها که موفق به ساختن داستان‌های‌شان می‌شدند هیچ، امّا آن‌ها که نمی‌شدند؛ نوشته‌اند خیلی‌هاشان را دیگر کسی نمی‌دید. محو می‌شدند. می‌رفتند و به گمانم گوشه‌یی دق می‌کردند.
۵- امّا مولوی هم داستانی دارد در یک مصرع، در یک خط که توجّه شما را به آن جلب می‌کنم:
«ای‌وای آن ماهی که او پیوسته بر خشکی فتد».