شنبه

...

قایق نیم‌دایره‌ی بزرگی را به طرف ساحل پیش می‌گیرد. آفتاب از پشتِ ابرها پدیدار می‌شود... از دور رفته‌رفته نقطه‌ی سیاهی در افق روی سطح دریا به چشم می‌خورد. علی آن را می‌بیند.
علی: برو اون‌جا. اوناهاش. اون‌جا...
قایق رفته‌رفته به نقطه‌ی سیاه نزدیک می‌شود... هامون است که دمَر روی آب افتاده... قایقران موتور را خاموش می‌کند. قایق به تدریج به هامون نزدیک می‌شود.
علی (به دو نفر نجات‌غریق): بپرین بچّه‌ها.
دو نفر غریق‌نجات در آب شیرجه می‌روند. به طرف هامون شنا می‌کنند. او را می‌گیرند و به طرف قایق می‌آورند. می‌خواهند او را به بالای قایق ببرند. علی دستش را دراز می‌کند.
علی: بِدِش من.
علی و نجات‌غریقی که بالا آمده زیرِ کتفِ هامون را می‌گیرند و او را به داخلِ قایق می‌کشند. نجات‌غریق دوّم نیز بالا می‌آید. هامون را تاقباز می‌خوابانند و با کفِ دست، روی قفسه‌ی سینه‌اش فشار می‌آورند. سَر روی دهان او می‌گذارند و به او تنفّسِ مصنوعی می‌دهند. ناگهان نفسِ هامون پس می‌زند. دهانش باز می‌شود و آب با فشار از ریه‌هایش بیرون می‌جهد. هامون نفس می‌کشد...

[هامون (فیلمنامه)، داریوش مهرجویی، انتشاراتِ زمانه، چاپ اوّل، بهار ۱۳۷۱]

چهارشنبه

بیست‌ونهم شهریورماه

پاییز می‌‌‌‌‌‌‌رسد
بیا! بی من مرو! -
برگ‌‌‌‌‌‌‌ها یک‌یک بر زورق فرو می‌‌‌‌‌‌‌افتند.

[از دفتر هایکو، سوْیین، ترجمه‌ی احمد شاملو]

دوشنبه

...

وَاصْبِرُواْ إِنَّ اللّهَ مَعَ الصَّابِرِينَ.
و صبر كنيد كه خدا با صابرین است.

[سوره‌ی «انفال»، آیه‌ی ۴۶]

جمعه

حکایت -۸

صفا تویِ تاکسی نشسته است. صفا راهی پزشکیِ قانونی ست. صفا می‌رود جنازه‌ی برادرش، اسد را تحویل بگیرد. صفا در تاکسی، صندلی عقب، سمت راست، کنارِ پنجره نشسته است. صفا به بیرون نگاه می‌کند. صفا آرام شروع به گریستن می‌کند. صفا دیگر یک‌بند اشک می‌ریزد. صفا با صدای بلند می‌گرید. مسافرانِ تاکسی همراه با صفا گریه می‌کنند. صفا کرایه را با راننده حساب می‌کند. صفا پیاده می‌شود. صفا از هم‌دلیِ مسافران تشکّر می‌کند. صفا می‌رود. تاکسی از صفا دور می‌شود. صفا می‌ماند و جنازه‌ی برادرش، اسد. صفا، صفا... این هم شد اسم برای تو، برای حالِ تو صفا... برای تو قبول امّا برای شکیبایی، صفا آخر؟ نمی‌دانم والله.

+ در حاشیه‌ی تماشای «پَری» ساخته‌ی داریوش مهرجویی، در ساعت شش صبح.

چهارشنبه

مردِ مرد


وقتی دیگر برایت مهم نباشد که چه اتَفاقی خواهد افتاد، وقتی فقط سال‌هاست که منتظر هستی، وقتی صبوری به همه‌ی وجودت رخنه کرده باشد، آماده‌ی سفری. سفری که به قول رابرت بلای در «مَردِ مرد»: «سفری که آغازش از درون بود و پایانش در بیرون.» آن‌جاست که دیگر بزرگ شده‌یی. بالیده‌یی. آماده‌یی. آماده برای هیچ، برای همه‌چی. برای «او».
حالِ مایکل در «مایکل کلایتون». سکانس پایانی. بعد از افشاگری‌اش، تاکسی می‌گیرد و صندلی عقب می‌نشیند. دوربین روی او زوم کرده است. نمی‌توانی بفهمی او خوشحال هست یا ناراحت؟ غم‌گین است؟ پیروز است؟ شکست خورده؟ حتّا چشم‌هایش هم او را لو نمی‌دهند. راننده ازش می‌پرسد؟ کجا بروم. می‌گوید: «فقط برو. فقط رانندگی کن.» تنها می‌دانیم که او بزرگ شده است. آماده‌ی سفر است. هم‌چنان او را می‌بینیم. اسامی عوامل فیلم به آرامی گوشه‌ی سمت راستِ تصویر می‌آیند و می‌روند.

جمعه

...

...
از برکه‌های آینه راهی به من بجو!
 ...

[احمد شاملو، شعرِ ماهی، از دفترِ «باغِ آینه»، ۱۳۳۸]
+ متن کامل شعر با صدای شاعر

برای تو و برای پنج‌شنبه ۱۶ شهریورماهِ ۱۳۹۱

سه‌شنبه

تا می‌توان باید بغل کرد، بغل شد. اگر چنین نشد، باید سَری به گاوداری‌ها زد

بغل کردن. بغل شدن از طرف کسی باعث می‌شود ابتدا متابولیسم بدن افزایش بیابد، هورمون «اکسیتوسین» (استرس) کاهش یافته. بعد، ضربانِ قلب کم می‌شود و فشار خون هم پایین می‌آید.
توضیح: در گاوداری‌ها، پیش از سلّاخی، گاوها به راه‌روهای تنگی بُرده می‌شوند تا ابتدا آرام شوند و بعد...
اگر دستِ آدمی از بندِ اوّل کوتاه است امّا می‌توان رفت در یک گاوداری و فواید سیستمِ «بغل» را از نزدیک ببیند.

...

دلش اون‌قد پُر بود که حرفش نمی‌اومد.

[گور به گور، ویلیام فاکنر، ترجمه‌ی نجف دریابندری، نشر چشمه، چاپ اوّل، ۱۳۷۱]

یکشنبه

صدای آرام و دل‌نشینِ فرو ریختن یک زندگی

 شب‌ها با این آهنگ آغاز می‌شود و با این آهنگ ادامه دارد و با این آهنگ تمام می‌شود. تکرار می‌شود. تکرار و تکرار. این‌قدر تکرار شده و می‌شود که الآن می‌توانم آن را با دهان بزنم. ساده است امّا بی‌نظیر. کجا شنیده می‌شود؟ این آهنگ در تمامیِ سکانس‌هایی که پی‌یر پُشتِ رُل است و می‌راند، در فکر است، در فکر هِلِن است، شنیده می‌شود. حالا این پی‌یر و هِلِن کیست اند؟ پی‌یر در سفری با زن و تنها فرزندش، هِلِن را در یک حراجی می‌بیند. پی‌یر در زندگی‌اش مشکل دارد. دو به شکّ است که زندگی‌اش را با کاترین، زنش ادامه دهد یا نه؟ هِلِن را که می‌بیند گویی شکّ‌اش به پایان می‌رسد. آشنایی او با هِلِن، زندگی عاشقانه‌اش با او، رها کردنِ زن و فرزندش، خوشحالی‌اش، آغاز فرو ریختن او ست. فروریزیِ یک زندگی. او پُشتِ رُل است و می‌راند. به سمتِ ویلایی می‌راند که بخشی از خاطرات او با زن و تنها فرزندش را ساخته است. می‌راند تا پیش تنها فرزندش که حالا به سن‌وسالی رسیده است، تعطیلات خود را بگذراند. امّا در فکر هِلِن است. می‌راند تا سرِ آن پیچ. می‌پیچد و ماشینش هم می‌پیچد. بسیار می‌پیچد. آن‌قدر که غلت می‌خورد که چپ می‌شود. از ماشین به بیرون پرتاب می‌شود امّا هنوز در فکر هِلِن و زن و تنها فرزندش است. ماشینش آن‌طرف‌تر منفجر می‌شود. او روی چمن‌ها دراز کشیده است. برای لحظه‌هایی بالاخره جایی و زمانی را به دست آورده که به تردیدش فکر نکند. می‌گوید: «دراز کشیدن روی چمن‌ها خیلی دل‌نشینه.» او امیدوار است و از خدا شاکر که زنده است و امیدوار به دیدنِ دوباره‌ی هِلِن و زنش و تنها فرزندش. او را به بیمارستان می‌برند. در راهروی بیمارستان او لامپ‌ها روی سقف و نور را می‌بیند و امیدواری‌اش دوچندان برای ادامه‌ی زندگی. به اتاق عمل می‌رود امّا زنده بیرون نمی‌آید. این آهنگ که هر شب تکرار می‌شود، برای این داستان است. داستانِ فیلم «چیزهای زندگی». به‌ش می‌خورَد، هم‌اندازه‌اش است. صدای آرام و دل‌نشینِ فرو ریختن یک زندگی. سازنده‌اش فیلیپ سارد است.

چیزهای زندگی [The Things of Life] 
۱۹۷۰  
کارگردان: کلود سوته  
بازیگران: میکل پیکولی، رامی اشنایدر، لئا ماساری  
۸۹ دقیقه