یکشنبه

چه بوی خوبی می‌دهند کتاب‌های قدیمی

هر چه‌قدر از سال ۵۷ زور زده شد برخی از کتاب‌ها از روی زمین محو شوند، آن‌ها دوباره در خیابان انقلاب، از زیر زمین سبز می‌شوند. فرقی هم ندارد که اصل هستند یا افست. می‌توان گفت هیچ کتاب شناخته‌شده و ممنوعی نیست که در این خیابان یافت نشود. از نشر اختران و آقامهدی نازنین و طوس و امیرکبیر و آگه {که گویی مشکلاتش حل شده است شکر خدا} که بگذریم، به‌ترین جای انقلاب و البته عجیب‌ترین جایش، پاساژ صفوی است. چند هفته پیش سپرده بودم به یکی از آن کتاب‌فروشی‌ها که سه رمان جیبی را برایم گیر بیاورند. «وداع با اسلحه» همینگوی، «بانی و کلاید» نوشته‌ی برت هرشفلد و «سایه‌ی گریزان» گراهام گرین. ام‌روز صبح خروس‌خوان زنگ زد و گفت بیا کتاب‌هایت را بگیر. تا کتاب‌ها را گرفتم، لای «بانی و کلاید» را باز کردم و سرم را نزدیک بردم و بو کشیدم. چه بوی خوبی می‌دهند کتاب‌های قدیمی با کاغذهای زردشان.
کیفیت چاپ و قطع و اندازه‌ی کتاب‌های جیبی آموختنی ست. الآن هم نشر امیرکبیر یا نشرهای دیگر کتاب‌های جیبی چاپ می‌کنند امّا هیچ کیفیت ندارند. کتاب برای سال ۱۳۴۰هست، کاغذش زرد شده امّا نه از وسط باز و نه جلدش کنده شده.
پاساژ صفوی خنده‌یی ست به انقلاب ۵۷. کتاب‌هایی که در قفسه‌های کتاب‌فروشی این پاساژ هستند، در حال خنده هستند. آن‌ها نه تنها نابود نشدند بل که هم‌چنان مشتری و خواهان دارند. چه اصل‌شان و چه افست آن‌ها.

شنبه

کجایی مش‌حسن! بلوری‌ها می‌خوان گاوت‌و ببرن

لحظه‌ی بی‌تابی ست.
سرش را پایین نگه داشته.
تا شانسی برای نزدیکی بیابد.
نمی‌تواند.
شهامت‌اش را ندارد.
برمی‌گردد و دور می‌شود.
از گفته‌های فیلم «در حال و هوای عشق»

۱- بهترین نتیجه‌ها با نقشه کشیدن زیاد به دست نمی‌آید. یک ضرب‌المثل هم داریم که: «زرنگ همیشه ته چاه است» یا چیزی در همین مایه‌ها. این چیزی است که در زندگی‌ام تجربه‌اش کرده‌ام. بارها و بارها.
در «لوکِ خوش‌دست» ساخته‌ی استیوارت روزنبرگ، لوک {با بازی پل نیومن} دائم زور می‌زند که از زندان فرار کند. کلّ قصّه را ماجراهای فرار لوک از زندان تشکیل می‌دهد. او فرار می‌کند و گیر می‌افتد. امّا صحنه‌ی تکان‌دهنده‌ی فیلم جایی در اواخر قصّه است. وقتی یکی دیگر از زندانی‌ها از نقشه‌های درجه یک لوک خوش‌دست برای فرار از زندان تعریف می‌کند؛ لوک برمی‌گردد و به رفیقش می‌گوید: «هیچ‌وقت به عمرم نقشه نکشیدم.»
۲- می‌خواهم آدم بشوم. شوخی نمی‌کنم. آدم بشوم که دیگر بقیه را اذیّت نکنم. خودم هم آزار نبینم. چه کاری ست. چه‌قدر خوب است آدم هر جا که تشخیص می‌دهد برود آدم شود. باید تمرین کنم وابسته نشوم. آخر من وابسته‌ی دوروبَرم می‌شوم. همین الآن من وابسته‌ی این میزی هستم که سال‌ها پشتش می‌نشینم. روزی برسد که باید از آن دل بکنم، باور نمی‌کنید، زار می‌زنم. پس باید بروم آدم شوم تا زار نزنم. پاهایم نلرزد. برنگردم و پشتِ سَرم را هم نگاه نکنم. می‌خواهم بروم آدم شوم. وقتی که آدم شدم دیگر دست‌هایم عرق نخواهد کرد. بالا و پایین نمی‌پرم. این‌قدر حرص و جوش نمی‌خورم. دیگر در خواب بودن دیگری را به تماشا نخواهم نشست. می‌خواهم بروم آدم شوم.
مش‌حسن میانِ طویله‌ی خالی‌اش، در فضایی بسته و نیمه‌تاریک و زیربارانی از نور که از سقفِ طویله بر صورت او می‌بارد، درمانده، فریاد می‌کشد: «کجایی مش‌حسن! بلوری‌ها می‌خوان گاوت‌و ببرن.»
۳- قایق موتوری با سرعت سرسام‌آوری از کنار دوربین می‌گذرد و دور می‌شود. خورشید گوشه‌ی کادر غروب کرده است. سونی کراکت {کالین فارل} و ایزابلا {گونگ لی} را می‌بینیم؛ در قایق، در کنار هم. موهای‌شان را به دستِ باد داده‌اند.

من شب‌و زنده نگه می‌دارم

تمامِ جهان را برای خودم آرزو می­‌‌کنم
من
تو
و یک بعدازظهر پاییزی.

جمعه

پرندگان می‌روند در پرو می‌میرند

هر جا که باشم سریع می‌آیم و می‌چپم توی خانه‌ام. تنها جایی ست که می‌توانم راحت باشم. چون: خانه‌ام قلمروی پادشاهی‌ام است.
در قلمروی پادشاهی‌ام هست که می‌تونم کولر و پنکه را با هم روشن کنم تا سَر تا پایم خنک شود یا خاموش‌شان کنم تا دَم کنم. همه‌ی چراغ‌ها را روشن کنم یا در تاریکی مطلق بنشینم و شمعی بیفروزم. میهمانی بگیرم و کیک تولّدی که مادرم درست کرده را با سرعت هرچه تمام‌تر ببلعم. انواع غذاها را جلویم بگذارم. سیگاری بپیچم و وقتی تمام شد در ظرف غذا خاموش کنم. یا هیچ نخورم و اعتصاب غذا کنم. بدمستی کنم و عربده بزنم و حریف بطلبم. یا مانند یک دوک از خانواده‌ی اشرافی آن‌قدری بخورم تا سَرم گرم شود. در قلمرویم همه‌چیز در یدِ قدرت من است و به فرمان من. لباس‌ها را روی تخت پخش می‌کنم. به فرمانم تویِ کُمد می‌روند. کتاب‌های تازه‌ام که روی زمین روی هم خوابیده‌اند به دستورم در بخش مربوطه‌شان در کتاب‌خانه می‌نشینند؛ ایستاده. در قلمرویم هست که می‌توانم برهنه در خانه‌ام بچرخم یا لباس روی لباس بپوشم. صدای ضبط را بلندِ بلند کنم، تا آن‌جایی که حتّا صدای نفسم را هم نشنوم. یا صدای فیلم را ببندم و حدس بزنم آدم‌ها چه به هم می‌گویند. تا صبح پُشتِ میز کارم بنشینم یا هیچ کاری نکنم و بخوابم. بگریم. بخندم. در قامت یک پادشاه هست که می‌تونم داد بزنم، ساکت باشم. خشم خود را بروز دهم. صبوری کنم. عشق بورزم. نیکی کنم. کِرم بریزم. شکلک در بیاروم. دستم را تا مُچ در دماغم کنم. کونم را بخارانم. مؤدب باشم و دست به سینه بنشینم.
هر روز تنه‌ام را به دیوارش می‌مالم تا بفهمند این‌جا قلمروی من است.

چهارشنبه

من را به یادآور، اسماعیل

من مُرده به دنیا آمدم. جدّی. من تنها دقایقی پس از تولّد زنده بودم. بعد می‌میرم و می‌روم برای خودم. کجا؟ ای‌کاش یادم می‌آمد.
ماجرا از این‌جا آغاز می‌شود که درد مادرم را در خزینه‌ی مسجد «سبحان» می‌گیرد. او را به بیمارستان می‌برند؛ بیمارستان «نجمیّه». من به دنیا می‌آیم. آن‌گونه که شاهدان روایت می‌کنند، بسیار نحیف و لاغرمُردنی بوده‌ام. اندازه‌ام؟ این‌جاست که پدرم اشاره‌ای به کفِ دستش می‌کند: «این‌قد بودی. همین‌قدر.» پس از چند دقیقه، حوله‌پیچ، من را در آغوش مادرم می‌سپارند. دقایقی دندان به پستان می‌گیرم و بعد؛ خلاص. من مُردم. نایی برای فریاد نداشته است، گویی مادرم. در اطاق تنها بوده. پرستاری از جلوی در گذر می‌کرده. می‌بیند کسی را، مادری را که دست‌وپا می‌زند. داخل می‌آید و می‌بیند بچّه نفس نمی‌کشد. نمی‌دانم چه به‌ش می‌گویند: آژیر خطر، زنگ، بوق،... را به صدا درمی‌آورد. پزشکان هجوم می‌آوردند و من را با خود می‌برند. می‌برند زیرِ دستگاه اکسیژن. نفس می‌دهند تا نفسم بالا بیاید. می‌آید. سه روز زیر دستگاه بودم. روز سوّم حکمِ مرخصی می‌دهند و می‌گویند به خیر گذشته. پزشک‌ها هم می‌گویند یک چیزش بالا رفته و چیز دیگرش پایین آمده بوده و فلان و بهمان. آماده‌ام می‌کنند تا بروم دنبال بختم. امّا باز یک حمله. دست‌وپایم لرزیده و دوباره نفس بی‌نفس. روز از نو. باز هم دستگاه. روز چهارم سر و کلّه‌ی پدرم پیدا می‌شود. می‌گویند به‌ش نگفته بودند که چه گذشته. نمی‌دانسته. البته آن‌روز زیاد خوشحال نبوده. یعنی اصلن خوشحال نبوده. دیگران از او خبری پنهان می‌کردند. او هم خبری داشته که دیگران نمی‌دانستند. پدرم می‌آید و وقتی دیگر خانواده جمع شده بود، پزشکی می‌آید و می‌گوید: «متأسفیم. کاری از دستِ ما برنمی‌آد. بچّه‌تون مُرده.» علت مرگ: مننژیت. پدرم به دکتر می‌گوید اگر امکان هست چند روز دیگر هم زیر دستگاه بماند؛ من را گفته. قبول می‌کنند و می‌مانم. بیست‌وچهار ساعت بعد به شکل غریبی من دوباره نفس می‌کشم. مادرم، پدرم اسمش را می‌گذارند معجزه. این را دکتر به‌شان گفته بود. سراسیمه دویده بوده و داد زده بود که معجزه شده. من بعد از بیست سی دقیقه مُرده بودم و بعد از سه‌روز نفس کشیدم و باز هم مُرده و دوباره زنده شده بودم. این هم یک جوری‌اش هست. روز تولّد من امّا برای خانواده‌مان یادآور کسی دیگری هم هست. پدرم همان روز که بیمارستان آمده، خبری داشته است. صبح همان روز که من مُرده به دنیا آمدم، کیلومتر‌ها آن‌طرف‌تر قنّاسه‌چی عراقی، می‌زند میان ابروانِ اسماعیل، پسرعمویم. پدرم جنازه را دیده بود و آن‌طور که تعریف کرده، اسماعیل بی‌سَر بوده. تک‌تیرانداز، کارش را تر و تمیز انجام داده بود. روز تولّد من را همه به یاد دارند. حتّا دورهم جمع می‌شوند. البته نه برای جشن و پایکوبی به خاطر تولّد یک بچّه‌ی مُرده، بل که برای اسماعیل.

سه‌شنبه

نیم‌کره‌ای در گیسویی

بگذار زمانی دراز، دراز، به درون کشم عطرِ موهایت را، صورتم را به تمامی در آن فروبرم، همچون تشنه‌ای در آب یک چشمه، و آن را با انگشتانم تکانی دهم همچون دستمالی معطّر، تا که خاطرات در هوا پراکنده شوند.
کاش می‌دانستی همه‌ی آن‌چه را می‌بینم! همه‌ی آن‌چه را حس می‌کنم! همه‌ی آن‌چه را در موهایت می‌شنوم! جانِ من بر روایح شناور است، چونان جانِ دیگران بر موسیقی.
گزیده‌ی ملال پاریس: اشعار منثور/ شارل بودلر، ترجمه‌ی مراد فرهادپور و امید مهرگان، انتشارات مینوی خرد، چاپ اوّل، ۱۳۹۰

یکشنبه

تنهایی و جنایت را خواندن

با این دو کتابِ «خاکسپاری آقای بووه» و «سفرِ مِگرِه» که دی‌روز امیلی برایم آورد، تقریبن همه‌ی ترجمه‌های فارسی از آثار ژرژ سیمنون را به دست آوردم. مانده است تنها دو کتاب دیگر از این نویسنده‌ی محبوبم، تا مجموعه‌ام کامل شود. نویسنده‌ای که راوی تنهایی انسان در جامعه‌ی مدرن است. در تمام رمان‌های سیمنون درون‌مایه‌ی اصلی شرح احوال انسان‌هایی ست كه با ناتوانی فروپاشی زندگی خود را نگاه می‌كنند و در نهایت ناامیدی درمی‌یابد كه نمی‌توانند جلوی این ویرانی را بگیرند. او روایتگر دردها و رنج‌های انسان‌های بداقبال است. همان‌ها كه در گرماگرم زندگی یكنواخت و كسل‌كننده دستخوش آشفتگی روحی می‌شوند و دست به طغیان می‌زنند. نقشه می‌ریزند، دروغ می‌گویند، دزدی می‌كنند، دست به جنایت می‌زنند. انسان‌هایی تنها و بی‌وطن كه به هر دستاویزی متوسّل می‌شوند تا تغییری در زندگی‌شان بدهند، امّا راه به جایی نمی‌برند. او زیاد می‌نوشت، پس زیاد هم باید خواندش.

شنبه

پشتِ آن دیوارهای بلند

نترسیده بودم. اصلن، فقط کنجکاو بودم. تمام مدّتی که روی صندلی منتظر نشسته بودم تا صدایم کنند، همین حسّ را داشتم. درِ بیش‌تر اتاق‌ها بسته بود. چندتایی باز بودند که از آن‌جایی که من نشسته بودم درون‌شان دیده نمی‌شد. در نیم ساعت چهل دقیقه‌ای که آن‌جا نشسته بودم، آدم‌های کمی در راه‌رو رفتند و آمدند. سکوت بود. صداهایی می‌آمد امّا بسیار آرام. شبیه نجوا و وردخوانی چندین نفر بود. در و دیوارها همه یک‌دست کرمرنگ بود و هیچ قاب و آویزی بر دیوار نبود. فقط یک ساعت دیواری روبه‌رویم بود. بالاخره انتظار تمام شد و صدای بمی گفت: «آقا بفرمایید.» به آهستگی بلند شدم و رفتم داخل اتاقی که من روی صندلی کنار درِ، بیرونش نشسته بودم. وسایل اتاق کم بود. چینش‌شان ساده و برای همین لختی اتاق توی چشم می‌زد. دو میز به صورت «L» کنار هم بود. یکی‌شان بزرگ‌تر بود. تک‌صندلی روبه‌روی میز بزرگ‌تر بود. آن‌جا جای من بود. همان کسی که صدایم کرده بود، پشت میز بزرگ‌تر نشسته بود. من بودم و او. هیکلش بزرگ و پیشانیِ‌اش پهن و غبغبه‌ای آویزان داشت با چشم‌هایی ریز. صبح پیش از این‌که بیاید شش‌تیغ کرده بود صورتش را. پیراهن سفید پوشیده بود و آستین‌هایش را تا زده بود بالا؛ دو تا. ساعتش را باز و روی میز گذاشته بود. موهای کم‌پشت و جوگندمی داشت. قیافه‌اش مهربان بود. لبخندی زد و سری تکان داد و گفت: «چه خبر؟ خوبید؟» گفتم: «سلامتی. خبری نیست. همه‌ی خبرها که پیش شماست.» خندید. وقتی خندید زشت شد. آن قیافه‌ی مهربان به سرعت محو شد. باید حواسم را جمع می‌کردم لبخندی نزنم تا در رودربایستی او هم بخندد یا حرفی بزنم که نیشش باز شود. پرونده‌ای آبی‌رنگ را که لبه‌ی میز بود، سُر داد طرف خود و بازش کرد. زمان گذشت. وقتی بیرون آمدم باورم نمی‌شد من سه ساعت تمام در آن اتاق بودم. گذرِ زمان را احساس نکردم. دهانم کف کرده بود. تاکنون این‌قدر حرف نزده بودم. به اندازه‌ی جیره‌ی همه‌ی هفته حرف زده بودم. پشتِ شانه‌هایم می‌سوخت. صندلی هم تکیه‌گاه نداشت. خیلی دوست داشتم روزی پشت آن دیوارهای بلند را، که تهِ اتوبان ایستاده‌اند، ببینم. کنجکاو بودم داخل آن ساختمان‌های سیمانی را ببینم. دیدم و کنجکاویم برطرف شد. از این نظر خوشحال بودم. خرامان با دهنِ کف‌کرده رفتم مرکز شهر.

جمعه

...

عصرِ جمعه همین است. کاری‌اش نمی‌شود کرد.

...

زمان خیلی سریع می‌‌گذرد.‌ زمان برای‌هیچ‌کس صبر نمی‌کند. زمان مَرهم هر دردی است. چیزی که همه‌ی ما به‌ش احتیاج داریم، زمان بیش‌تر است. زمان برای بلند شدن. زمان برای فراموش کردن. «زمان».