جمعه

در راهِ هدفی که زندگی کردی، بمیر

به طور کلّی و در یک تقسیم‌بندی کلان، دوستان و اطرافیانم، دو دسته شده‌اند. آن‌هایی که رفته‌اند و آن‌هایی که نرفته‌اند. آن‌هایی که رفته‌اند، هیچ. آن‌هایی که نرفته‌اند باز در یک تقسیم‌بندی جزئی‌تر به دو دسته تقسیم می‌شوند. آن‌هایی که در فکر رفتن اند و آن‌هایی که در این فکر نیستند. این گروه‌ِ آخر از دوستانم، با این که نرفته و در فکر رفتن هم نیستند امّا به شکلی غریب احساس می‌کنم آن‌ها هم رفته‌اند. رفته‌اند و رفیق‌های جدید به دست آورده‌اند و جزو دسته‌های دوستی دیگر شده‌اند. ازم دور می‌شوند و دور. تمام این‌ها را گفتم تا به این برسم که علی‌آقا تنها ماندی. برای این وضعیّت باید چاره‌ای بیاندیشی. در این‌جور مواقع و در زمان کلنجارهای ذهنی، روبه‌روی آیینه می‌ایستم و ریش‌هایم را با شانه‌ی مخصوصی به آرامی شانه می‌کنم. اگر وضعیّت بیش‌تر از حد بحرانی باشد، زیرِ آواز هم می‌زنم. از آوازهای دشتی گرفته تا روضه. الآن دقیقن وضعیّت قرمز و بحرانی‌ست. من هم زده‌ام زیرِ روضه. فکر می‌کنم، یکی از دلایلِ این عقب‌افتادگی و جاماندن، اجرای عملی ضرب‌المثل‌ها در زندگی‌ام بوده است. بدیهی‌ست که ضرب‌المثل‌ها، فقط و تنها فقط، جمله‌هایی هستند برای پیش‌بُرد بحث‌ها و گرم شدن حرف. در به‌ترین حالت چیزی هستند که جملات را کامل می‌کنند؛ تا آدمی نقطه‌ای تهِ زرهایش بگذارد. نه این که آن‌ها را اجرا کند. مثل چی؟ مثل این که «روی اسب مُرده شرط بستن.» من، مدّت‌هاست روی اسب‌های مُرده شرط بسته‌ام؛ می‌بندم و خواهم بست. می‌دانم آن‌روز هم خواهد آمد که در جلسه‌ی خواستگاری وقتی بپرسند: «آقا دوماد چی‌کاره ان؟» اطرافیان می‌گویند: «روی اسب‌های مُرده شرط می‌بندن.» کدام احمقی می‌خواهد کنار آدمی که کارش این است بماند؟

- تیتر، تکّه‌ای ست از دیالوگ بلکی با بازی کلارک گیبل در فیلم «ملودرام منهتن». همان فیلمی که جان دلینجر در «دشمن مردم» در فصل پایانی فیلم آن را در سینما می‌بیند و بیرون می‌آید و با گلوله‌ای که به سرش می‌خورد، می‌میرد.

من را به آن میهمانی برگردانید

این‌قدر این چند وقت اخیر خواب‌های عجیب و غریب دیده‌ام که دیگر حسابش از دستم در رفته. پیش از این خواب‌هایم را در دفترچه‌ای می‌نوشتم. هر چه در ذهنم از خواب مانده بود، می‌نوشتم. هفته‌ای، دو هفته‌ای یک‌بار صفحاتی از آن دفترچه سیاه می‌شد. امّا الآن دیگر خواب‌هایم روزانه شده. نشستم خوب به این قضیه فکر کردم. دلیلش چه می‌تواند باشد. فروید می‌گوید زبانِ ناخودآگاه انسان در دو حوزه آشکار می‌شود: یکی خواب و دیگری هنر. خواب و هنر شبیه یکدیگر عمل می‌کنند زیرا هر دو برای روایت کردن روانِ انسان از نماد استفاده می‌کنند. فروید گفته که آرزوها، سرکوب‌ها و ترس‌ها از بین نمی‌روند بل که به صورت نمادین در خواب ارضا می‌شوند. چندان به تعبیر خواب آن‌گونه که رایج است اعتقاد ندارم. فکر می‌کنم خواب، بیش‌تر از آن که آینده را تفسیر کند، به گذشته وصل است. مثلن همین چند شب پیش در خوابی، خود را در یک میهمانی دیدم. جمعیّت بسیار زیاد بود و زیر نور قرمز و همراه موسیقی تند می‌رقصیدند. خودم را به سختی از لابه‌لای جمعیّت عبور می‌دادم. چشمم بهِ‌ش افتاد. بین چند نفر غریبه در حال رقص بود. داد زدم: «تو این‌جا چه غلطی می‌کنی؟ بیا بریم...» دستم را دراز می‌کنم تا دستش را بگیرم امّا آدم‌های اطرافش دستم را پس می‌زنند. و دورتر می‌شوند. دوباره به سختی تلاش می‌کنم به او نزدیک شوم امّا باز آن‌ها دور می‌شوند. با صدای بلند اسمش را فریاد می‌زنم. برگشت و خنده‌ی آشنای خود را تحویلم داد. در خواب با پیچیده‌ترین تکنیک‌های روایی و حتّا تصویربرداری مواجه‌ایم. کات و جامپ‌کات، تغییر زاویه‌ها و لنزها و... این‌جای خوابم کات خورد به تصویری که خودم را می‌بینم در لبه‌ی جدولِ خیابانی نشسته‌ام و سیگار می‌کشم. به آرامی از خواب بیدار شدم. نمی‌خواستم بیدار شوم. خیلی ناراحت شده بودم. دوست داشتم خواب ادامه پیدا کند و من به آن میهمانی برگردم. هر چه زور زدم نشد. خیسِ عرق از خواب بیدار شدم.

پنجشنبه

...

دیدارِ بعدی، همه‌ی گزینه‌ها را روی میز می‌گذارم.

:-<|

تركيبِ عربی‌‌ـ فارسى دِق كردن (از غصّه مُردن) به بيانِ ام‌روزى معادلِ پايين آمدن قدرتِ دفاعى بدن، در نتيجه‌ی كاهشِ سوخت‌وساز، در نتيجه‌ی‌ افسردگیِ ممتد است.

از مقاله‌ی «ظهور، صعود و معضلات جان‌کاه»، نوشته‌ی محمّد قائد

یک‌بار گفت "ف"

نمی‌دانم ام‌شب چه‌ش شده بود. پدرم را می‌گویم. تا رسیدم، از توی اتاق صدایم کرد. داد زد: «بیا.» رفتم. گفت: «درو ببند. بیا این‌جا بشین.» رفتم کنارش روی تخت نشستم. بی‌مقدّمه و یه‌هو شروع کرد به گفتن خاطره. بیش‌تر، خطابه‌ی اعتراف بود. که: «تو اصلن می‌دونی اوّلین عشق پدرت کی بوده؟ می‌دونی یا نه؟» گفتم: «نه.» گفت: «اون دختر اوّلین و آخرین عشق‌م بود قبل از مادرت.» گفتم: «خب. بعدش؟» گفت: «بعدش هیچی دیگه. اون بود. نشد. می‌دونستی؟» گفتم: «گفتم نه. بعدش چی شد که نشد؟» گفت: «پدرش طاغوتی بود. درگیری‌های انقلاب که شروع شد هِی قرارهامون کم‌تر شد. هِی کم‌تر شد. تا دیگه نشد. رفت از ایران.» پُکِ عمیقی به سیگارش زد. چه‌ش شده بود؟ گفتم: «مادر اینا رو می‌دونه؟» گفت: «آره بابا. من همه‌چی‌و بهِ‌ش گفتم.» تا می‌خواستم بلند شوم گفت: «یک‌بار گفت "ف"...» پریدم توی حرف‌اش و گفتم: «می‌دونم... شما هم تا فَرَزاد رفتی... [داستان‌های تکراری، حرف‌های تکراری]» گفت: «نه. نرفتم. وایسادم و نگاه‌ش کردم. آآآآه‌ه...» به آرامی از اتاق بیرون آمدم و در را پشتِ سرم بستم. به مادرم گفتم: «گفته بهِ‌ت؟» گفت: «نه. نگفته.» خداحافظی کردم و از خانه زدم بیرون.

دوشنبه

به این که چه بر سرِ زندگی‌م آمده، یا خواهد آمد فکر نکردم

"سکس یک تله است،
یک دام برای حیوان‌هاست.
من عاقل‌تر از این حرف‌هام که دُم به تله بدهم."
عامّه‌پسند، چارلز بوکفسکی، ترجمه‌ی پیمان خاکسار
نشر چشمه، چاپ اوّل ۱۳۸۸
بعضی موقع‌ها خریدارِ حال‌ت، خودتی. مثل دی‌روز صبح. صبح که نه، هوا تاریک بود. از خواب بلند شدم و طبق عادت نشستم کنارِ تخت، کمی جلو آمدم و دست‌هایم را روی پاهایم ستون کردم و زیر چانه‌ام گذاشتم. برای دقایقی. بعد متوجّه شدم از گوشه‌ی چشم‌م چیزهای ریز مانند آب، به آرامی پایین می‌ریزد. برگشتم روی تخت را برانداز کردم. بعد یاد آن بازی مسخره افتادم. بازی این‌جوری بود: از آن‌جایی که با کتاب‌خانه اتاق درآورده بودم، پشتِ کتاب‌خانه و کتاب‌ها رو به ما بود. درازکشیده روی تخت، دست‌ش را دراز می‌کرد و یکی از کتاب‌ها را بیرون می‌کشید و من باید اسم‌ش را بدون نگاه کردن و تنها از روی این که از کجای کتاب‌خانه آن را درآورده بود، می‌گفتم. اسم بازی هم گذاشته بودیم: «اسم کتاب را بدون دیدن رویش، بگو.» بازی حوصله‌سربَر و مزخرفی بود امّا انجام‌ش می‌دادیم. قَه‌قَه هم می‌خندیدم. به چی؟ یادم نیست. از یادم رفته. 

"پدرم از آن آدم‌هایی بود که اگر هم یک وقت هوس می‌کرد یک شعر بی‌ادبی بخواند می‌گفت:
«یه زنی می‌شناسم خیلی درشت/ یه تله‌ی خرس گذاشته تو... بقیه‌شو نمی‌گم، زشته.»
استاد نابود کردن جک است."
بالاخره یه روزی قشنگ حرف می‌زنم، دیوید سِداریس
ترجمه‌ی پیمان خاکسار، نشر چشمه، چاپ اوّل ۱۳۹۱
می‌گویند آدم حلال‌زاده نه به پدرش، بل که به دایی‌اش می‌رود. صبح، بعد از آن فکرهای کذایی در کنارِ تخت، رفتم دمِ در خانه‌ی داییِ بزرگ‌م. زنگ‌و زدم. گوشی را برداشت و گفت: «کیه؟» گفتم: «من‌م.» گفت: «شما؟» گفتم: «علی‌م» گفت: «کدوم علی؟» گفتم: «علی... بچّه‌ی خواهرتون.» گفت: «بیا بالا.» گفتم: «نه.» گفت: «چرا؟» گفتم: «باید برم.» گفت: «کجا؟» گفتم: «سرِ کار.» گفت: «چی می‌خوای؟» گفتم: «اومدم ببینم شما چه‌کار کرده‌اید که من که حلال‌زاده‌م و به شما رفتم، این‌شکلی شده‌م. چی شد که این‌جوری شد؟» گفت: «من کاری نکردم. مهم‌ترین کارم، اجرای حرکات نمایشی کُشتی کج در حضور مَمَدرضا در جشن‌های دوهزاروپانصدساله بوده. دیگه... نه کارِ مهم دیگری نکردم.» گفتم: «ممنون. خدافظ.» گفت: «یا علی.» جواب‌م را گرفتم و رفتم.

"مرگ هیچ رمز و رازی ندارد.
مرگ هیچ دری به ساحتی دیگر نمی‏‌گشاید.
مرگ پایان کار آدمی است."
تنهایی دَمِ مرگ، نوربرت الیاس
ترجمه‏‌ی امید مهرگان و صالح نجفی، نشر گامِ نو، چاپ اوّل ۱۳۸۴
عصر همان روز، روی میز تحریریه، آگهی‌های «همشهری» افتاده بود. برای رفع خستگی شروع کردم به ورق زدن و خواندن بعضی از آگهی‌هایش. چشم‌م خورد به یک آگهی با این عنوان: «خراب کردن خانه در اسرع وقت.» زیرش هم با فونت بزرگ‌تر آمده بود: «مرگِ بی‌دردِسَر خانه‌های کلنگی‌تان.» اوّل دل‌م گرفت. چه کِرمی افتاده است به جان‌مان که خانه‌های یکی دو طبقه را خراب می‌کنیم و جای‌ش این بُرج‌های بی‌ریخت و بی‌قواره را می‌سازیم. ها؟ امّا بعد از این که خوب فکر کردم دیدم عجب شغلی‌ست. این همان کاری‌ست که در توانایی‌م هست: خراب کردن. اتّفاقن هر چه که تاکنون خراب کرده‌م بی‌سروصدا، بی‌دردِسَر، حتّا بدون خون و خون‌ریزی بوده. خراب کردم و به‌جای‌ش هیچ ساختم. شعار روی کارت ویزیت‌م را هم انتخاب و گوشه‌ای نوشتم: «خراب کردن از من، درست کردن با شما.»

"نشسته بودند
و به صدای باران گوش می‌دادند
و فکر می‌کردند که چه بر سرِ زندگی‌شان آمد."
عامّه‌پسند، چارلز بوکفسکی، همان، همان، همان
شب، دیروقت، همان روز، یعنی دی‌شب آمدم خانه. نشستم و به آلبوم «کنعان» گوش دادم و به این که چه بر سرِ زندگی‌م آمده، یا خواهد آمد فکر نکردم. من فقط به یک چیز فکر می‌کردم. چی؟ یادم نیست. از یادم رفته.

جمعه

خیابان شهید قرنی، حد فاصل طالقانی تا زیرِ پلِ کریم‌خان، یکی از مزخرف‌ترین خیابان‌های طهران است

این اتّفاقی نیست که همیشه پا بدهد. دیدنِ جان دادن دیگری، کنار محتضر نشستن و با او همراه بودن. دو هفته‌ی پیش، که می‌شود چهارشنبه‌روزی، شب، ساعت به دوازده نرسیده بود که از دفتر مجلّه بیرون زدم. صدای هل‌هله و جیغ‌وداد و بوق ماشین را نه چندان واضح شنیدم. صدا نزدیک و نزدیک‌تر شد. ماشین عروسی بود و همراهانش. ناخودآگاه برگشتم تا ببینم چه خبر است. ماشین عروس با سرعت بسیار از پایین به بالا می‌آمد. ماشین عروس سَر تقاطع، به قصد گردش به چپ کج شد. همان‌لحظه، یک موتوری به موازات ماشین با سرعت بیش‌تر آمد و به کنارِ سمت چپ ماشین برخورد کرد. موتور سوار از روی موتور پرتاب شد، از روی ماشین رد شد و خورد به نرده‌های فلزی شمال تقاطع و افتاد در جوب. تمام این اتّفاقات در چند ثانیه رخ داد. انگار یکی دکمه‌ی pouse جهان را زده بود. همه‌چیز ثابت ماند. مات و مبهوت سر جایم ایستاده بودم. ماشین عروس و ماشین‌های همراهان‌اش نیز. بعد از مکث یکی دو دقیقه‌ای، به سمت جوب و موتورسوار دویدم. کمی دیرتر خود داماد هم پیاده شد. می‌لرزید. عروس هم با جیغ و گریه پیاده شد. با جیغِ و گریه‌ی عروس، همه‌ی اقوام هم زدند زیر داد و گریه. هیچ‌کس جرئت نزدیک شدن به جوب و دیدن داخل آن را نداشت. لکّه‌های خون روی نرده‌ها پاشیده بود. سرم را جلو بردم و داخل جوب را دیدم. صحنه‌ی جالبی نبود. دیدن جوانی شاید بیست‌ساله در آن وضعیّت. خون اطراف سَرش را کاملن پوشانده بود. این‌جوری بگویم، انگار سَرش داخل تشتِ خون بود. هر لحظه به جمعیّت حاضر در صحنه اضافه می‌شد. از کوچه‌ها و خانه‌ها و ساختمان‌ها خود را به تقاطع می‌رساندند. مرد میان‌سالی موتور را -موتور که چه عرض کنم، آن‌چه از آن‌چیز باقی مانده بود- از وسط خیابان جمع کرد. عروس نشسته بود روی جدولِ کنار خیابان و هم‌چنان جیغ و داد می‌کرد. صورت‌اش سیاه شده بود. تاجِ سَرش را کنده بود و انداخته بود کنار پایش. داماد هم به حالت نیمه‌غش، به کاپوت ماشین‌اش تکیه داده بود. کمی آن‌طرف‌تر، بسته‌ی سیگار موتورسوار افتاده بود؛ بهمن سوئیسی. دستم را دراز کردم و بَرش داشتم. در بین جمعیّت، یکی دو نفر با موبایل فیلم می‌گرفتند. در بین جمعیّت یکی دو نفر به آن‌ها معترض شدند. رفتم داخل جوب و نشستم بالای سر جوان. با صدای آرامی ناله می‌کرد. به جوانِ دیگری که بالای سَرم، بیرون جوب ایستاده بود، گفتم برو چیزی پیدا کن بزاریم زیر سرش. حرفم تمام نشده بود که سوئی‌شرتش را درآورد و داد به‌م. چند تا زدم. سَر موتورسوار را بلند کردم و گذاشتم زیر سَرش. تا آرنجِ دو دستم خونی شد. نمی‌دانم برای ما زمان به سرعت می‌گذشت یا واقعن مدّت طولانی از اتّفاق گذشته بود امّا هر چه که بود، اورژانس دیر کرده بود. می‌خواست خودش را تکانی دهد که شانه‌هایش را گرفتم و گفتم: «تکون نخور». نشنید. داد زدم: «تکون نخور لعنتی.» از میان جمعیّتی که دورمان -من و موتورسوار- حلقه زده بودند، پیرزنی جلو آمد. صحنه را دید و تنها گفت: «بچّ‌م.» و با گریه دور شد. صدای آمبولانس آمد. جمعیّت کم‌کم کنار رفتند. پلیس راهنمایی و رانندگی هم به دنبالش آمد. نور قرمزش می‌چرخید و هر چند ثانیه، داخل جوب، روی صورت من، روی صورت خونین موتورسوار می‌افتاد. جوب را، قرمزتر می‌کرد. دو نفر امدادگر به داخل جوب آمدند. یکی‌شان رو به من گفت: «زنده‌س که؟» گفتم: «زنده می‌مونه. چقدر دیر؟» پاسخی نداد. برانکارد را آوردند. موتورسوار در وضعیّت بدی قرار داشت. داخل جوب. بیرون آوردنش در آن شرایط سخت بود. دو نفر کافی نبود. دو نفر دیگر هم آمدند کمک. به آرامی بلندش کردند و گذاشتنش روی برانکارد. دست چپ‌اش آویزان مانده بود. گرفتم و آرام گذاشتم روی سینه‌اش. یادم افتاد. روزی که از روی تخت بیمارستان بلند شود. احتیاج دارد. مزّه می‌دهد. پریدم و بهمن سوئیسی‌اش را از جیبم درآوردم و گذاشتم توی جیبش. توی آمبولانس گذاشتنش. در را بستند و با سرعت و آژیرکشان دور شدند. داماد هم با دو نفر از اقوام‌شان و یک مأمور، پشت ماشین پلیس راه افتادند. ماشین پلیس هم آژیر کشید و با سرعت دور شد. عروس هم می‌خواست همراه داماد برود، که اقوام نگذاشتند. عروس را سوار ماشین دیگری کردند و با سرعت دور شدند. جمعيّت به همان سرعتی که دورِ جوب و اطرافش آمده بودند با همان سرعت متفرق شدند. دور شدند. حالا من مانده بودم و تکّه‌های باقی‌مانده از موتور هوندا. کمی اطراف لاشه‌ی موتور ایستادم. یک بار دیگر رفتم داخلِ جوب پُر از خون را نگاه کردم. رفتم خطِ ترمز ماشین عروس را هم دیدم. من هم دور شدم. به آرامی. با دست‌هایی خونی.
یک‌طرفه از پایین به بالا، سواره‌ها با سرعت می‌رانند بدون هیچ سرعت‌گیری، بدون هیچ چراغی. روزی نیست که صدای تصادفی، دادی، فریادی به گوش نرسد. بیش‌تر تصادفات و تلفات از آنِ موتورسوارهاست. موتورسوارهایی که بار این‌ور و آن‌ور می‌برند. از بازار و توپ‌خانه و چهارراه استانبول و میدان فردوسی راه می‌افتند و می‌روند بالا. دفتر مجلّه هم جای بدی‌ست. پنجره‌هایش درست رو به خیابان است. از آن بالا مشرف هستی به تقاطع. از تمام این‌ها مزخرف‌تر، اسم این چهارراهِ هست. چهارراهِ «شاداب». شاداب آخر؟ ده روز از آن شب می‌گذرد امّا فردا و پس فردایش و فردای پس‌فردایش هم آن‌جا، درست همان‌جا تصادف شد. ام‌روز هم که در خانه نشسته‌ام مطمئن‌م باز تصادفی رخ داده است. خیابان شهید قرنی، حد فاصل طالقانی تا زیرِ پلِ کریم‌خان، یکی از مزخرف‌ترین خیابان‌های طهران است.
راستی آن جوانِ موتورسوار هم مُرد. چند روز پیش از کسبه‌ی محل پرس‌وجو کردم و گفتند همان‌شب در بیمارستان تمام کرده بود.

من خودم منظره‌ام

داشتم فیلم «هفته‌ی من با مرلین» را می‌دیدم که وسط‌اش به این فکر افتادم که چگونه می‌شود آدم‌هایی مثل مونرو یا جیمز دین این‌قدر زود بمیرند. چگونه این دست آدم‌ها، این‌جور برای زندگی آغوش می‌گشایند، بعد با سَر خودشان را به میان توده‌ای که اسم‌اش را می‌گذاریم تقدیر و سرنوشت می‌اندازند؛ بی‌حفاظ، تنها. بعد به این نتیجه رسیدم که آن‌ها آدم‌های محافظه‌کاری نیستند. اجازه می‌دهند که اتّفاق‌های جدید، لحظه‌های تازه و ماجراهای در راه، به سوی‌شان هجوم بیاورند. راه مردم، راه طبیعت، راه احساسات موجود در جهان را به سمت خودشان باز می‌گذارند. این هجوم آن‌قدر جمع می‌شود و جمع می‌شود، تا این که مثل گلوله‌ی توپ به سینه‌ی آن‌ها می‌خورد. آغوش‌شان باز؛ پس چاره‌ای نیست، خیلی زود می‌روند.
ستاره‌ها، تکرار نمی‌شوند. باقی می‌مانند اما تکرار نمی‌شوند. حتّا خود را هم نمی‌توانند تکرار کنند. گوگوش پیش از انقلاب تکرار نمی‌شود. بهروز وثوقی هم. گوگوش و وثوقیِ پیش از انقلاب، این‌هایی نیستند که اکنون هستند. گوگوش آن دوره، اینی نیست که در فِلان آکادمی برنامه اجرا می‌کند.
در جایی از «هفته‌ی من با مرلین» در موزه‌ای، استاد تاریخ، تابلوی نقّاشی از زنی را که برای چهارصد سالِ پیش است به مرلین و کالین کلارک نشان می‌دهد. مرلین با حسرت می‌گوید، می‌شود من هم چهارصد سال دیگر این‌قدر زیبا بمانم. پنجاه سال از مرگ مرلین مونرو گذشته است و البته که هم‌چنان او زیبا مانده است. ستاره‌ها زیبا می‌مانند. لحظه‌های ستاره‌گیِ آن‌ها در ذهن‌ها باقی می‌ماند. دیدن آن‌ها، چه زنده‌شان و چه مُرده، ارجاعی‌ست به گذشته.
فیلم بدی از کار درنیامده این «هفته‌ی من با مرلین». سخت است بازسازی ستاره‌ای در اندازه‌ی مونرو و به تصویر کشیدن گوشه‌ای از زندگی او. اگر چه در این فیلم او در نقطه‌ی مرکزی داستان قرار ندارد و امّا همین مونرو ساخته‌گی و کپی‌شده باز همه‌ی حواس‌ها را پرت می‌کند. بازی میشل ویلیامز عالی‌ست.
و سرانجام این دیالوگ بی‌نظیر در فیلم. جایی که مرلین و کالین در باغ کنار ویلا قدم می‌زنند. مرلین که از زیبایی باغ به وجد آمده می‌گوید: «نمی‌دونستم که این بیرون این‌قدر قشنگه.» کالین در جواب می‌گوید: «باید بیشتر بیاین بیرون. باید مناظرو ببینین.» جمله‌ی کالین تمام نشده، مرلین با همان سَرخوشی و بی‌قیدوبندیِ توأم با غرور، به سرعت جواب می‌دهد: «من خودم منظره‌ام.»

دوشنبه

قدرِ یه‌مو باریکه

 هچجاو می‌گوید (هر چند که بَسِت تأییدش نکرده): طی ده سالی که دو سلبی مشغول نوشتن آلبوم کشور بود چنان در استفاده از آینه‌ها افراط می‌کرد که یک‌بار گفت دو دست چپ دارد و در دنیایی محصور در یک قاب چوبی زندانی شده. بعد از مدتی دیگر حاضر نبود مستقیم به چیزی نگاه کند و با کمک سیستم عجیب‌وغریبی ساخته‌ی خودش، که یک آینه‌ی کوچکِ دائمی بود که با زاویه‌ای خاص جلو چشمش نصب می‌شد، دنیا را می‌نگریست. پس از دست‌یابی به این سیستم خارق‌العاده اگر مهمانی برایش می‌آمد پشتش را به او می‌کرد و در حالی که سرش کمی به سمت سقف کج شده بود حرف می‌زند. حتا گفته می‌شود مسافت‌های طولانی را در خیابان‌های پررفت‌وآمد عقب‌عقب طی می‌کرده.
سوّمین پلیس، فلَن اوبراین، ترجمه‌ی پیمان خاکسار، نشر چشمه، چاپ اوّل ۱۳۹۱

این تکّه از پی‌نوشت‌های رمان است. پی‌نوشت‌های کتاب، خود، رمان مجزایی‌ست. دو داستان در یک کتاب. این‌قدر این دو داستان ۲۵۶ صفحه‌یی خواندنی هست که بشود آن را در سه‌چهار روز ترتیب‌اش را داد. جاهایی بسیار واقعی‌ست. جلو می‌روی و بعد وارد یک دنیای فانتزی می‌شوی، بعد دوباره وارد دنیای واقعی. جاهایی تلخِ‌تلخ، جاهایی قاه‌قاه می‌خندی. گویی مرزی میان این‌ها نیست؛ «قدرِ یه‌مو باریکه.»

شنبه

برای تماشای عشق می‌شود رفت سراغِ فرودگاه‌ها

ریچارد کُرتیس در آغاز اوّلین فیلمش: «در واقع عشق»، از عشقی حرف می‌زند که عقیده دارد همه‌ی جهان را فرا گرفته. عشقی که با وجود همه ناروها، طمع‌ها، زورگیری‌ها، دروغ‌ها و نکبت‌ها، باز در وجود همه‌ی آدم‌های دنیا هست. فیلم‌ساز پیشنهاد می‌کند که برای تماشای این عشق می‌شود رفت سراغِ فرودگاه هیثروی لندن {همه‌ی فرودگاه‌ها، نه؟} و به آدم‌هایی نگاه کرد که دمِ گیت ایستاده‌اند و منتظر اند تا دوستان و آشنایان و همکاران و خویشاوندان‌شان سَر برسند.
«در واقع عشق» با تصاویری مستند از همین مردم آغاز می‌شود که از سفر می‌رسند و آدم‌هایی که با تمام وجود از دیدار همدیگر خوشحال می‌شوند.
[این نوشته هم سهمِ من از نیمه‌ی خرداد و امام و فرودگاه امام خمینی و الا آخر.]