شنبه

دست‌هام رو می‌کنم توی برف. هر دو دستم را پر برف می‌کنم و می‌برم نزدیک دهنش. شروع می‌کنه به خوردن. هر دوتامون این‌قدر برف می‌خوریم که دست و دهن‌مون مثل چوب از سرما خشک می‌شه. بعد کنار هم می‌شینیم روی یه تیکه سنگ و دستم رو دور کمرش می‌ندازم. کاری که زیاد انجامش نمی‌دهم. اما اون‌لحظه همین رو می‌خواستم.

این تصویریه که مدام یادم می‌آید. خوابش رو می‌بینم. خواب می‌بینم توی خونه نشسته‌ام. من با لباس‌های خونه، او با کاپشن سبزلجنی و دستکش‌هایی که سر انگشتاش بیرونه و کلاه و پوتین‌های قهوه‌ای‌ش. توی خواب بلند می‌شوم و تلویزیون رو روشن می‌کنم. کانال‌ها رو عوض می‌کنم. همه‌شان برفکه. توی یک کانال برفک‌ها بالاوپایین می‌شن و کنار می‌رن و تصویر واضح می‌شه. خودم و او را از نمای پشت می‌بینم که توی برف روی تیکه‌سنگی نشسته‌ایم و من دستم را انداختم دور کمرش. ساعت‌ها کانال‌ها رو عوض می‌کنم. هر چندتا کانال همون تصویر می‌آد. با کنترل این‌قدر کانال‌ها رو عوض می‌کنم تا این‌که دستام درد می‌گیره. توی خواب، به خودم می‌گم بهتره بلندشی بخوابی. به خودم می‌گم «تو که دیگه می‌دونی بهترین دفاع خوابه.» بلند می‌شم می‌رم توی اطاقم. پتو رو کنار می‌زنم. می‌خوابم. توی خوابم، خواب می‌بینم که می‌خوابم.
بیدار می‌شم. هوا هنوز تاریکه. لباس‌هام رو می‌پوشم. تلویزیون روشنه و داره دعای روز بیست‌وششم رو پخش می‌کنه. بیرون می‌رم. روی پله‌ی دم در می‌ایستم. به آسمون شب می‌گم «سلام».
- کجاست؟
برمی‌گردم مردی رو می‌بینم که روی چمن‌های پارک کنار خانه‌ام چهارزانو، پابرهنه نشسته. چشم‌هاش رو بسته. کمرش رو صاف کرده. یوگا می‌کنه. گفتم «رفته.»
کلمه‌ی «رفته» توی تمام مجیدیه پیچید. مجیدیه خودش هم رفته بود. فقط یک کافه‌پیاله که حالا شده کبابی پیاله مونده. کارخونه‌ی آب‌جوسازی هم رفته و جاش گاراژ اومده. امریکایی‌ها هم دیگه نیستن. رفتن. آقاجونم که گوسفندانش رو برای چرا از نظام‌آباد می‌آورده این‌جا هم رفته. گوسفنداش هم رفتن. چندنسل بعد از اون گوسفندها هم سلاخی‌شدن. مجیدالدوله صاحب کل این‌جا هم رفته. از کُلّش فقط تکه‌ای مونده، یه پوسته از چیزی که بوده.
مرد نفس عمیقی کشید. چشماش رو باز نکرد.
توی آشپزخونه، زیر نور هود، پشت میز نشسته‌ام و زل زده‌ام به مادرم. داره آماده می‌شه سحری بخوره. به دستاش نگاه می‌کنم. یه مشت نعنا رو گرفته بالای یه کاسه‌ی پر از ماست. دستاش رو به‌هم می‌ماله. نعناها از لای دستاش می‌ریزه تو کاسه. نمک می‌زنه. آب یخ می‌ریزه توی کاسه. همشون می‌زنه. می‌ذاره جلوم. سر می‌کشم. بوی دستاش از دهنم می‌ره پایین. از بالای کاسه راهروی ورودی خونه رو می‌بینم. با کاپشن سبزلجنی و دستکش‌هایی که انگشت‌هاش بیرونه و کلاه و اون پوتین‌های قهوه‌ایش، تکیه داده به دیوار. 
کنار رودخونه‌ی مجیدیه ایستاده‌ام. یک باریکه‌ی آب از وسطش می‌گذره. می‌گن رودخونه می‌ره تا پادگان عشرت‌آباد. بعد از اون‌جا کسی نمی‌دونه رودخونه کجا می‌ره.
برگشتنی، توی پارک مرد یوگایی رو دیدم که جلوی درخت وسط پارک ایستاده بود. پیشونیش رو گذاشته بود روی تنه‌ی درخت. چشماش رو بسته بود. به درخت گفت «گریختن از دست تو محال است.» همون‌لحظه مؤذن‌زاده دادِ اذان سرداد.
پتو رو کنار می‌زنم. با کاپشن سبزلجنی و دستکش‌هایی که سر انگشتاش بیرونه، با کلاه خوابیده. پوتین‌های قهوه‌ایش رو کنار تخت جفت کرده. کنارش می‌خوابم. دستم رو می‌ندازم دور کمرش.
یک پسر هشت-نه ساله‌ای هست که توی کریم‌خان فال می‌فروشد. منطقه‌ی کاری‌اش همین‌جاست. ماه‌هاست که او را در روزهای مختلفی، در همین خیابان می‌بینم؛ سر ویلا، سر آبان‌ها، سر حسینی، سر خردمندها، سر قرنی، سر ایران‌شهر، سر سنایی، سر میرزا و در تمامی سرهای خیابان‌های متصل به کریم‌خان. روزها او در حین راه‌رفتن کارش را هم می‌کند. او شب‌ها تا دیروقت در کریم‌خان می‌ماند و فال می‌فروشد. شب‌ها او روی پله‌ی دم در بانک‌ها و شرکت‌ها و مغازه‌های خیابان کریم‌خان می‌نشیند و کار می‌کند. جلو نمی‌آید و نمی‌ایستد و نمی‌گوید که فال بخر. از همان‌جایی که نشسته، پیشنهادش را به تو می‌گوید. صدایی می‌شنوی که «فال بخر». چندباری از او فال خریده‌ام. چندباری هم شده که هم صبح در راه رفتن از او فال خریده‌ام و هم شب، موقع برگشتن.
- فال بخر.
- من صبح ازت خریدم.
- حالا هم بخر. چی می‌شه؟
استدلال درست. می‌خرم.

در هشت‌روز گذشته از او چهار بار فال خریدم. پاکت‌های فال را معمولن همان شب خرید، توی ماشین، در راه بازگشت باز می‌کنم. برای فال‌ها کم پیش می‌آید که به دقت خوانده شوند. آن‌ها معمولن خریده می‌شوند و بلافاصله مچاله و دور انداخته می‌شوند. اگر شانس داشته باشند، یک نگاه سرسری به آن‌ها می‌شود.
چهار فالی که از پسر خریدم را کنار هم روی میز چیده بودم. عجیب بود. هر چهار فال یک غزل از حافظ بودند. رنگ پاکت‌ها با هم متفاوت بود. دوتا قرمز، یکی آبی و یکی هم زرد. اما همگی رنگ‌ورو رفته و آفتاب خورده.

فردایش پسر را زیر پل کریم‌خان، کنار ستون‌ها دیدم که نشسته بود.
- سلام
- سلام. فال بخر.
- یکی بده.
دسته‌ی فال‌ها را گرفت جلوم. یک پاکت ازش بیرون کشیدم و گذاشتم توی کیفم. پولش را دادم.
- این فال‌ها رو از کجا میاری؟
بلند شد. «دنبالم بیا.» خیابان قرنی را رو به جنوب پیاده رفتیم تا میدان فردوسی. میدان را دور زدیم و خیابان فردوسی را گرفتیم و پیاده رفتیم به سمت جنوب. پسر هرجا که می‌شد، کارش را انجام می‌داد. رفتن، جلوی کسی ایستادن. و پیشنهاد خرید فال را دادن. از تقاطع جمهوری هم گذر کردیم. بعد به خیام رسیدیم. و باز پیاده به سمت جنوب رفتیم. چهارراه مولوی و بعد به میدان شوش رسیدیم. و بعد به سمت شرق خیابان راه افتادیم. عصر شده بود. توی خیابان صابونیان پیچیدیم. کمی پایین‌تر، سمت راست خیابان شهید زارعی. ته خیابان، جلوی دیوارهای بلندی، جلوی درب آهنی بزرگی ایستادیم. پسر تک‌کلیدی از جیبش درآورد و در را باز کرد.
محوطه‌ی وسیعی دیدم که وسطش سوله‌ای بود. در سوله پیش بود. پسر در را هل داد. در ناله‌ای کرد و باز شد. توی سوله که پنجره‌های بزرگی دو سمتش داشت، ده‌ها بچه را دیدم که با عجله و در سکوت آن‌طرف و این‌طرف می‌رفتند. تنها صدا، صدای محیط و چیزها بود. در گوشه‌ای از سوله، بسته‌های پاکت سفید و کاغذهای سفید A5 روی هم تلمبار شده بود. در گوشه‌ای پشت میز پیرمردی با ریش و موهای بلند سفیدی نشسته بود. کنار دستش، روی میز، بسته‌ای کاغذ سفید A5 بود. روی میز قوز کرده بود. قلم را توی دوات می‌زد و با دستانی لرزان می‌نوشت. نزدیک‌تر شدم. داشت غزلی از حافظ می‌نوشت. «ای غایب از نظر به خـ» خ خدا را کشید و قلم و کاغذ جیغ کشیدند و ادامه‌اش را نوشت. سرش را بالا نیاورد. پسر کنارم ایستاده بود. یواش پرسیدم: «این کیه؟»
- آقاسدحسن. این‌جوری صداش می‌کنیم.
- فامیلی‌ش؟
- میرخانی
- سدحسن میرخانی؟ میرخانیه خطاط؟ اون‌که خیلی ساله مرده؟
- به من چه. چه می‌دونم. خودش گفته.
چیزی نگفتم. کاغذ پرشده از غزل را آقاسدحسن، کنار میزش گذاشت. پسری آمد و آن را به دقت نگاه کرد. آن را برداشت و برد روی کارتابلی گذاشت که گوشه‌ی میزی را گرفته بود. پشت میز، مردی میان‌سال، کچل با ریش فیلیپ، رو به دیوار نشسته بود و خیره به روبه‌رویش ته خودکارش را می‌جوید. هرچند دقیقه یک‌بار برگه‌ی فال را می‌خواند و چیزی روی کاغذ می‌نوشت.
- فال‌ها رو این تعبیر می‌کنه.
- کیه؟
- دکتر.
- اسم‌ش؟
- دکتر.
- دکتر چی؟
- دکتر تعبیر فال. خودش گفته.

دکتر وقتی نوشته‌اش کامل می‌شد، آن را توی طبقه‌ی زیرین کارتابل می‌گذاشت. پسری که فال را برایش برده بود، آمد و نوشته‌ی دکتر را برد و گذاشت کنار دستِ آقاسدحسن. او هم شروع کرد از روی نوشته، روی کاغذ سفیدی نوشتن. تعبیر دکتر را که نوشت، پسربچه‌ای آمد و دو کاغذ را برد به گوشه‌ی دیگری از سالن و داد دست دختربچه‌ای که پشت کامپیوتر و اسکنری نشسته بود. دختربچه کاغذها را توی دستگاه اسکنر گذاشت. اسکن گرفت. بعد از اتمام اسکن، طنابی را که بالای سرش آویزان بود کشید. طناب تکان خورد و ته سوله، زنگی که بالای سر پسربچه‌ای که کنار دستگاه چاپ بزرگی نشسته بود، صدا داد. پسربچه روی مانیتورش، فایل‌های اسکن‌شده را باز کرد و دستور چاپش را داد. دستگاه چاپ قدیمی، با سروصدای زیادی شروع به کار کرد. هزاران هزار کاغذ از دریچه‌ی دستگاه چاپ بیرون آمدند. در صفی منظم، روی ریلی می‌افتادند که چسبیده به سقف، آویزان، از تمام سوله رد می‌شد و به این‌طرف می‌رسید. ته ریل به بالای سبدی می‌رسید که کنارش میزی بود و پشت میز دختربچه‌ای نشسته بود. کاغذها از آن بالا رها شد و درون سبد افتاد. هزاران هزار «ای غایب از نظر به خدا می‌سپارمت/ جانم بسوختی و به دل دوست دارمت» پشت سرهم داخل سبد می‌افتادند. دختربچه هر کاغذ را برمی‌داشت و آن را جلوی باد پنکه‌ای که روی میزش قرار داشت می‌گرفت. بعد از خشک‌شدن، آن را داخل سبد می‌انداخت. کنار سبد میز دیگری بود که پشتش پسربچه‌ای نشسته بود. کاغذ‌ها را با دقت تا می‌کرد و داخل یک سبد دیگر می‌انداخت. کنار آن سبد هم میزی بود که پشتش پسربچه‌ای کاغذهای تاشده را برمی‌داشت و با دقت درون پاکت می‌گذاشت و آن را داخل یک سبد دیگر می‌انداخت. کنار سبد میزی بود که پشت آن پسربچه‌ای نشسته بود و پاکت‌ها را از داخل سبد برمی‌داشت و در آن‌ها را با دقت می‌لیسید و می‌بست و درون یک سبد دیگر می‌انداخت. پسربچه‌ای پاکت‌ها را از داخل سبد برمی‌داشت و روی میز، در چهار ستون، کنار هم، به ترتیب، پاکت‌های قرمز، آبی، سبز، زرد را روی هم می‌چید. بعد دختربچه‌ای دیگر می‌آمد و بسته‌های پاکت را برمی‌داشت و دور آن کشی می‌انداخت و آن‌ها را درون پلاستیک‌های بزرگ مشکی می‌گذاشت و توی دفترچه‌ای که زیربغلش زده بود، چیزی می‌نوشت. چند پسربچه و دختربچه هم می‌آمدند و پلاستیک‌های بزرگ مشکی را بلند می‌کردند و به بیرون سوله می‌بردند. آن‌جا هم عده‌ای پسربچه و دختربچه می‌آمدند و بسته‌های فال را تحویل می‌گرفتند و می‌رفتند.
جلو رفتم و از بین انبوهی از پاکت‌های فال داخل پلاستیک، یکی را بیرون کشیدم. درش را باز کردم: «ای غایب از نظر به خدا می‌سپارمت/ جانم بسوختی و به دل دوست دارمت» و چه و چه و چه. زیر غزل حافظ، تعبیر دکتر آمده بود: «قلبت در آرزو و عشق کسی می‌سوزد. دوری و ناراحتی، سفر و یا قهر معشوق برای عاشق بس گران و سخت است. برای رسیدن و جلب رضایت معشوق هرکاری ازدستت برمی‌آید انجام بده. صبر و شکیبایی از خصوصیات عاشق است. دوری و هجران باعث می‌شود تا انسان‌ها قدر یکدیگر را بدانند. با توکل به خدا امیدوار باشید.» در پاکت را بستم و آن را گذاشتم توی کیفم. به پسر گفتم «بریم».
- بریم.
پسر رفت، بسته‌ی از پاکت‌ها را برداشت. از سوله و در آهنی بزرگ بیرون زدیم. تا سر خیابان شهید زارعی رفتیم و از خیابان شهید صابونیان هم گذر کردیم و به سمت غرب‌مان، به سمت میدان شوش راه افتادیم. میدان را دور زدیم و رو به شمال حرکت کردیم. چهارراه مولوی، و بعد خیابان خیام را پیاده رفتیم تا رسیدیم خیابان فردوسی. فردوسی را به سمت شمال گرفتیم و رفتیم تا میدان فردوسی و از خیابان قرنی بالا رفتیم و رسیدیم به زیرپل کریم‌خان. شب شده بود. از پسربچه خداحافظی کردم.
- فال بخر.
- یکی اون‌جا برداشتم.
- چه اشکال داره. یکی دیگه بردار.
استدلال درست. یک فال از بسته‌ی فال‌هایش بیرون کشیدم. پول را بهش دادم. بدون این‌که چیزی بگوید دوید آن‌طرف خیابان. رفتم هفت‌تیر. توی ماشین پاکت فال را باز کردم. غزل چنین شروع شده بود: «ای غایب از نظر به خدا می‌سپارمت/ جانم بسوختی و به دل دوست دارمت».

چهارشنبه

چندان آدم حرف‌زنی نیستم. یعنی حرف زدن زیاد بلد نیستم. نمی‌دانم از کجا باید حرف را آغاز کنم. کجا باید جمله‌ام را ببندم. چی بگم، چی نگم. اما با آقای تیموری می‌نشینم و جملات کوتاه و گاهی بلند می‌گویم. با آقای تیموری حرف‌هایم چارچوب دارد. به حرف‌های آقای تیموری گوش می‌دهم. گوش دادن یکی از سخت‌ترین کارهاست. قدما گفته‌اند «گوش کن». من به حرف‌های آقای تیموری گوش می‌دهم. نه این‌که همه‌تن گوش شوم، نه، اما می‌فهمم چه می‌گوید. آقای تیموری معمولن جملاتش را دوبار تکرار می‌کند. بار اول برای همه حرف‌هایش نامفهوم است. بار دوم مفهوم می‌شود اما من همان بار اول می‌فهمم چی گفته. حتا وقتی توی تراس است و از پشت پنجره می‌بینم دارد با کسی حرف می‌زند. صدایش را نمی‌شنوم اما می‌فهمم دارد از چی می‌گوید.

آقای تیموری سال‌هاست آب‌دارچی‌ست. خبره‌ی این کار شده است. به کارش مسلط است. به ابزار کارش هم. برای همین آدم قابل اعتمادی است. او برای همه‌ی مشکل‌ها یک راه حل دارد. کولرها باد خنک نمی‌زنند؛ شلنگ آب را به پوشال‌ها می‌گیرد. اطاق‌ها خنک نمی‌شوند؛ لای پنجره‌ها را باز می‌کند. شیر آب سرد و گرم دست‌شویی جابه‌جاست؛ برچسب قرمز و آبی روی شیرها را با هم عوض می‌کند. چایی مزه‌ی خوبی نمی‌دهد؛ کتری را لای‌روبی می‌کند. باز هم مزه‌ی خوبی نمی‌دهد؛ نوع چایی را عوض می‌کند. صندلی‌ها صدا می‌دهند؛ یک‌روز صبح، تمام صندلی‌ها را برعکس کف زمین می‌گذارد و روغن به درز و پیچ‌هایش می‌مالد.
آقای تیموری آدم وقت‌شناسی است. هر نیم‌ساعت یک‌بار چایی می‌ریزد و سر میزها می‌آید. کاری ندارد که چایی را می‌خوری یا نه. آن را از سینی برمی‌دارد و کنار دستت می‌گذارد. یک‌ربع بعد می‌آید تا استکان‌ها را بردارد. او بعد از دیدن استکان‌های پرِ و خورده نشده حرفی نمی‌زند اما من می‌فهمم که ناراحت می‌شود. همیشه سعی می‌کنم با بی‌میلی هم که شده چایی را بخورم. آقای تیموری از دیدن استکان پر، چای سردشده‌ی داخلش، غمگین می‌شود. چیزی نمی‌گوید اما از قیافه‌اش می‌فهمم.
آقای تیموری بسیار باهوش است. او چه‌طور یادش می‌ماند چه کسی توی چه استکانی و چه اندازه‌ای چایی می‌خورد؟ کی چایی پررنگ می‌خورد و کی کم‌رنگ؟ و من که همیشه توی استکان کوچک و نصفه چایی می‌خورم؟ همان روز اول فقط یک‌بار آمد و ازمان تک‌تک سه سؤال پرسید: چایی کم‌رنگ می‌خورید یا پررنگ؟ توی لیوان می‌خورید یا استکان؟ سرپر باشد یا معمولی؟ از شنیدن جواب من به سؤال آخر یک‌کم تعجب کرد اما گفت «باشه مشکلی نیس. نصفه می‌ریزم.»
آقای تیموری موهای کم‌پشتی دارد. موهایش همیشه چرب است.
پیشانی آقای تیموری همیشه عرق کرده است.
آقای تیموری از نزدیک‌شدن ما به سینک ظرف‌شویی هراس دارد.
دست‌های آقای تیموری بسیار بزرگ است. بهم گفته توی روستای‌شان وقتی متولد می‌شود، کدخدا هنگام دیدنش نامش را بزرگ‌دست می‌گذارد. با این‌که خانواده‌اش نامی برای او می‌گذارند، اما همه بزرگ‌دست صدایش می‌کنند. پدرومادرش اوایل در برابر این اسم مقاومت می‌کنند اما بعد از چندسال به این اسم عادت می‌کنند و آن‌ها نیز در خانه، آقای تیموری را بزرگ‌دست صدا می‌کنند. دست‌های آقای تیموری کمک خوبی برای او هستند. ظرف‌ها را با یک حرکت می‌شورد. یا یک حرکت آب می‌کشد. عصرها با چسباندن دست‌هایش به هم، آن‌ها را آب می‌کند و وقتی به بالای سر گلدان‌ها می‌رسد، لای انگشت‌هایش را باز می‌کند و روی گل‌ها و روی برگ‌ها می‌پاشد. او احتیاجی به آب‌پاش ندارد. او می‌تواند با دست‌هایش چیزهای مختلفی بلند و حمل کند.
آقای تیموری ظهرها قالیچه‌ای توی آشپزخانه می‌اندازد و نماز می‌خواند. کنار یخچال. نمازش را با صدای بلند می‌خواند. ظهرها صدای او با صدای کیبوردها و کلیک موس‌های ما قاطی می‌شود و در کل دفتر پخش می‌شود.
سر زانوهای شلوار آقای تیموری همیشه خاکی است. بقیه فکر می‌کنند شلوار او عیبی دارد. یا مدلش این جوری است. اما من همان روز دوم که او را دیدم، فهمیدم. وسیله‌ی نقلیه‌ی آقای تیموری موتور است. موتورها وقتی مستهلک می‌شوند، سر شلنگ بنزین‌شان گشاد می‌شود. پس آقای تیموری بارها در روز مجبور می‌شود کنار موتورش زانو بزند.
صبح‌ها معمولن روی یکی از صندلی‌های تراس می‌نشینم. آقای تیموری هم معمولن با دوتا چایی می‌آید و کنار من می‌ایستد و حرف می‌زنیم. آقای تیموری کلن نمی‌نشیند. او همیشه سرپاست. به او می‌گویم «بشین آقای تیموری».
- راحتم.
جواب او همیشه همین است.
زن آقای تیموری هم آب‌دارچی مدرسه‌ی راهنمایی دخترانه است. آن‌طور که خودش بهم گفته، آن‌ها شب‌ها درباره‌ی کارهایی که در طول روز انجام داده‌اند، با هم حرف می‌زنند؛ انتقال تجربیات.
«پسرم یه روز گفت من نمی‌خوام درس بخونم بابا.» من پسر آقای تیموری را یک بار دیده‌ام. آن‌هم وقتی بود که آقای تیموری این جمله رو گفت. کیف پولش را از جیبش درآورد و عکس پسرش را نشانم داد. عکس از هر چهار جهت بریده شده بود. فقط یک کله بود. کله متعلق به پسر آقای تیموری بود.
- چرا؟
- می‌گه درس بخونم آخرش چی؟
- چرا به آخرش فکر می‌کنه؟ به اول و وسطش فکر کنه.
- می‌گه این همه پول خرج کنیم بعدش هیچی.
آقای تیموری گفت پسرش بهش گفته بگذارد برود توی بازار. آقای تیموری هم چندروزی فکر می‌کند و بالاوپایین می‌کند و قبول می‌کند. با این‌که پسرش دانشگاه قبول شده. تصمیمات سخت.
عکس پسر آقای تیموری را می‌بینم. او را می‌شناسم. او الآن هم در بازار موبایل کار پاره‌وقت انجام می‌دهد و هم در شهرکتاب نگهبان دم در است. آقای تیموری می‌گوید او این کارش را بسیار دوست دارد. اضافه‌کاری می‌گیرد و ساعات بیش‌تری دم در کشویی یکی از شهرکتاب‌ها می‌ایستد.
- پسرت کار خیلی خوبی داره. هر کی که وارد می‌شه اولین چیزی که می‌بینه پسرته. آدم دیگه چی می‌خواد.
بهش می‌گویم پسرش را دیده‌ام. مشخصات پسرش را می‌گویم. قد بلند، موهای فر، چشم‌های روشن. صورتی کشیده. تأیید می‌کند. می‌خندد و می‌گوید خدا حفظش کند. بچه‌ی خوبی‌ست. «تغییری تو زندگی‌مون داد. آب‌دارچی نشد.» عکس را توی کیف‌پولش می‌گذارد.
آقای تیموری بهم گفته مهم‌ترین علاقه‌اش باغبانی بوده. در روستای‌شان، باغی داشتند که او به همراه پدر و برادرهایش انواع میوه‌ها را می‌کاشتند. زردآلو، هلو، انگور، گیلاس، سیب و گردو. اما آن‌ها به یک درخت بیش‌تر علاقه داشتند. درختی که شب‌وروز از آن مراقبت می‌کردند. برای نگهداریش، شیفت شب می‌گذارند. آن را از همه‌ی درخت‌ها جدا کرده بودند. برایش سایه‌بانی درست کرده بودند. درختی که پیوندی از تمام درخت‌ها بوده و تمام میوه‌ها از شاخه‌هایش آویزان بوده. آقای تیموری می‌گوید این اولین درخت پیوندی در آن منطقه نبود اما اولین درختی بوده که این همه میوه را بار می‌داده. پس از یکی دوبار محصول دادن، درخت خشک می‌شود. پدر و برادرها، در جلسه‌ای مقصر را آقای تیموری می‌دانند. چون بیش از حد استاندارد به آن درخت آب می‌داده. آقای تیموری هم قهر می‌کند و به تهران می‌آید. رابطه‌اش را برای همیشه با آن‌ها قطع می‌کند. بهم می‌گوید «اون عکس پسرم بود، کنارش عموهاش و پدربزرگش بودن. اونا رو بریدم.»
صبح‌ها وقتی کسی نیست، توی تراس می‌نشینم. آقای تیموری هم می‌آید و می‌ایستد و حرف می‌زنیم. پشت میزم می‌نشینم و آقای تیموری توی دفتر با انبردستی که در دست گرفته راه می‌رود و عیب‌ها را می‌گیرد، دستمال پارچه‌ای را که توی شلوارش کرده درمی‌آورد و میزها را تمیز می‌کند و حرف می‌زنیم. خوب به او گوش می‌دهم. من از زندگی‌ام می‌گویم. او خوب گوش می‌دهد. او برای مسائلم راه‌حل‌هایی می‌گوید «والله چی بگم اما خب». او از درخت‌ها می‌گوید، از دستگیره‌ها‌ی سفت و من خوب گوش می‌دهم.

شنبه

۱- امروز سی‌وچندساله شدم. آدم سی‌وچندساله، باید در روز سی‌وچندساله شدنش یک کار ویژه‌ای بکند. وسط خانه ایستادم. تغییر. چند وسیله را تکان دادم. از جمله میز و صندلی چوبی که وسط خانه است. دو متر کشیدم‌شان آن‌طرف‌تر. ایستادم از دور نگاه کردم. دوباره آن‌ها را جابه‌جا کردم. چندین‌بار این کار را تکرار کردم. میز و صندلی‌های دورش، دوباره برگشته بودند سرجای‌شان. دست از کار کشیدم. خسته شدم. حکیمی به آدم‌های اطرافش که احتمالن بالاسرش ایستاده بودند، پند داد «تغییر باید از خود آدم شروع شود.» منطقی اما آن حکیم نگفته از کجا آدم باید شروع به تغییر کند؟ آدم سی‌وچندساله، در روز سی‌وچندساله شدنش، در تاریکی بنشست.

۲- انفجار؛ اکسپلوژن. انفجارها معمولن به طرف بیرون هستند. در لحظه‌ی انفجار، اجسام به بیرون، به اطراف پرتاب می‌شوند. اما بعضی از انفجارها هم هستند که اجسام به درون پرتاب می‌شوند. انفجار درونی؛ اینپلوژن. چیزی به بیرون پرتاب نمی‌شود اما درون فرد ویران می‌شود. ناسازگاری درونی، باعث می‌شود فرد کم‌کم به یک نوع ویرانی برسد؛ یک نوع ویرانیِ سَربه‌تو. دیگران در بیرون نمی‌فهمند درون فرد ویران شده. دیگران در بیرون این سؤال را می‌پرسند «چشه؟» بعضی از دیگران نیز هستند که همان را هم نمی‌پرسند.

۳- همین چندروز پیش، بار دیگر کتاب «به یاد کاتالونیا» را خواندم. فکر می‌کنم این کتاب بهترین چیزی است که اورول نوشته. و یکی از بهترین کتاب‌های جنگی‌ست. بهترین تکه‌ی کتاب هم همان‌جایی است که اتفاقن جنگی در کار نیست. آن‌جایی که اورول در سنگر نشسته؛ در بلندای کوهی، مشرف به دره‌ای و آن‌سوی دره هم سنگر نیروهای فرانکو است. روایت یک علافی است. ملال روزمرگی، پشت کیسه‌های خاکی. اورول از گلوله‌هایی می‌نویسد که از توپ‌های طرف نیروهای فرانکو شلیک می‌شدند و به سنگر آن‌ها نرسیده، پای کوه به زمین می‌خوردند. اما این‌ور جمهوری‌خواهان، برای هدر ندادن مهمات اندک‌شان، در جواب، فقط بلند فحش به فرانکو می‌دادند. فحش‌ها توی دره پخش می‌شده و چندبرابر می‌شده و می‌رفته به سنگرهای آن‌سوی دره. روزها و ماه‌ها می‌گذشته بی‌تغییر. وضعیتی که اورول می‌گوید نه این‌که کلافگی نباشد، بود اما خوش می‌گذشت. ته کتاب اورول از یک‌جور دل‌تنگی نوشته. دل‌تنگی که دو طرف شاید درگیرش شوند. همین‌روزها کتابی می‌خواندم از خاطرات فرماندهان جنگ ایران. در جایی از آن فرمانده از دیده‌بانی می‌گوید که به او بی‌سیم می‌زده و از مشاهداتش گزارش می‌داده. کارش این بوده. هرروز بی‌سیم می‌زده و می‌گفته «امروز خبری نیست»، «حاجی هیچ خبری نیست»، «نه حاجی‌جان خبری نیست»، «ساکته»، «تحرکی دیده نمی‌شه» و از این تک‌جمله‌ها. چند هفته‌ای همین‌طور دیده‌بان به فرمانده‌اش بی‌سیم می‌زده و گزارش کوتاهی می‌داده. فرمانده تعریف می‌کند بعد از چندروز می‌خواسته به سرباز بگوید هرموقع تحرکاتی از دشمن دیدی بی‌سیم بزن اما این حرف از دلش نیامده. فرمانده نوشته: «راستش، بعد از ماه‌ها، دیگر، به صدای آن سرباز عادت کرده بودم. یک ساعت تماسش دیر می‌شد، دل‌تنگش می‌شدم.» می‌گذرد و یکی دو روز خبری از دیده‌بان نمی‌شود. بعد، یک‌روز بی‌سیم فرمانده خش‌خش صدا می‌دهد. آن‌طرف کس دیگری شروع به اطلاعات دادن می‌کند. فرمانده به آن‌طرف می‌گوید به همان سرباز قبلی بگویید بیاید حرف بزند. بهش می‌گویند از این‌جا رفته. منتقل شده. تا زمان نگارش و انتشار کتاب، فرمانده هم‌چنان دنبال آن سرباز می‌گشته. تا آن زمان پیدایش نکرده بود. شاید تا الآن هم هنوز دارد دنبال آن سرباز می‌گردد.

۴- سال‌ها پیش یک جمعی بودیم که هر هفته دور هم جمع می‌شدیم و درباره‌ی کلمات بحث می‌کردیم. ترس، مرگ، شادی، خشم، شهوت، کینه، ظلم، جهل و... یک جلسه‌اش درباره‌ی کلمه‌ی بدبخت حرف زدیم. زور زدیم، بالا و پایین پریدیم که بدبخت چیست؟ بدبخت کیست؟ بدبخت چه ویژگی‌هایی دارد. به نتیجه‌ی قطعی درباره‌ی این کلمه نرسیدیم. همه قبول کردیم که این کلمه از دیگر کلمات جداست. فرق می‌کند. در نگاه اول معنای این کلمه، بار منفی بسیاری دارد. اما بهترین کار رجوع به لغت‌نامه‌ی دهخداست. در مقابل کلمه‌ی «بدبخت» علی‌اکبر دهخدا بیست‌ویک کلمه برای تعریف آن آورده. در میان آن‌ها، به کلمه‌ی «بی‌نصیب» برمی‌خوریم. بی‌نصیب: محروم، بی‌بهره. بارِ منفی ندارد. کسی که از چیزی و کسی محروم شده. حالِ کسی که چیزی یا کسی به او مَحرَم نشده. از یک‌جایی به بعد، تو از کسی یا چیزی محروم می‌شوی. کسی یا چیزی به تو مَحرَم نیستند. وقتی این‌جوری شد، محروم مانده‌ای. محروم که بشوی، مَحرَم که نباشی، می‌شوی بدبخت. زمانی در این فکر بودی، توانِ نوشتن همه‌چیزی را داری. پیش از این امتحان کردی. نوشته‌ای. کارت به نوعی با نوشتن گره خورده، پس نوشتن برایت کار زیاد سختی نیست. پس این‌جا هم چیزی را خواهی نوشت که به آن فکر می‌کنی. اما از یک‌جایی به بعد، دقیقن همان‌جایی که باید از آن‌چیزی که به آن فکر می‌کنی بنویسی، نوشتن یادت می‌رود. کلمات یاری‌ات نمی‌کنند. بعد غبطه می‌خوری به کسی که چه راحت از آن‌چیزی که به آن فکر می‌کند، می‌نویسد. و تو؟ از برخی کلمات محروم شده‌ای. برخی از کلمات و جمله‌ها مَحرَم تو نیستند. وقتی این‌جوری شد، محروم مانده‌ای. محروم که بشوی، مَحرَم که نباشی، می‌شوی بدبخت. در کنار آن «از یک‌جایی به بعدها»، یک‌جایی هم به بعد نیست، چون تنها یک‌جاست، برای دقایقی‌ست، که در وسط تمام این هیاهوها و شلوغی‌ها، مکثی می‌کنی و یک آهِ کشیده درونِ خودت می‌کشی. که درست همان‌جا دوست داری، آرزو می‌کنی همه‌چیز همان‌طوری که هستند باقی بمانند سر جای خودشان. اکسسوارِ صحنه همان‌طوری که بودند، باشند؛ بمانند؛ بی‌هیچ تغییری. و تو؟ تو نگاهش کنی. نگاه‌شان کنی. آن میز و صندلی را. او را. این بطری روی میز را. که هر چه تو گردنت را کج می‌کنی و نگاهش می‌کنی، او هم خودش را کج می‌کند و نگاهت می‌کند. ریشه‌ی دل‌تنگی تغییر است. تغییر باعث ایمپلوژن می‌شود. مرد در سی‌وچندسالگی به کشفی نائل آمد.

۶- آن جمع از هم پاشید. عده‌ای رفتند. عده‌ای نرفتند اما رفتند. نیست شدند. عده‌ای هم همان‌جایی بودند که پیش از آن بودند. بعد از آن هم همان‌جا بودند. بی‌تغییر. سال‌ها گذشت. معنی کلمه‌ها تغییر می‌کند. معنی‌ها می‌روند و می‌آیند و هر لحظه به شکلی درمی‌آیند. این یکی از ویژگی‌های زمان است. اما چیزی، چیزهایی هستند که می‌ماند. بی‌تغییر. سنگِ کفِ رودخانه.
آدم سی‌وچندساله، در شبی که سی‌وچندساله شده بود، به همه‌ی آدم‌های آن جمع ای‌میل زد. بعضی از ای‌میل‌ها سریع جواب داده شد. ای‌میل‌هایی با این محتوا که آدرس ای‌میل ارسالی وجود خارجی ندارد. آدم سی‌وچندساله برای آن جمع نوشته بود: «بالاخره فهمیدم که بدبخت کیست؟ چیست؟» سطر دوم: «بدبخت کسی‌ست که نمی‌داند از چی رنج می‌کشد. از کی رنج می‌کشد. در رنجِ دایم است. بدبخت سنگِ کفِ رودخانه است.»

+

پنجشنبه

امروز بود یا فردا بود که امیرمسعود احتمالاً عاشق، ما رو گذاشته بود بیخ دیوار و داشت با دوربین کنون‌اش ازمون عکس می‌گرفت. پرسید می‌دونید عشق چیه؟ خواهرم گفت نه. برادرم گفت نه. کسی که توی اون جمع از همه بی‌خبرتر بود، من بودم که من هم گفتم نه. من آن زمان داشتم دانشم رو درباره‌ی مثلث برمودا افزایش می‌دادم. سه کتاب درباره‌ی مثلث برمودا داشتم. «مثلث برمودا و اسراسر آن»، «گم‌شدگانِ مثلث برمودا» و «برملایی اسرار برمودا». همون‌شب که خونده بودم: «صدای ستوان تایلور به گوش رسید که دیوانه‌وار فریاد زد: ما وارد آب‌های سفید می‌شویم. خطر هم‌چون دشنه‌ای به‌سوی ما می‌آید. کمک... کمک...» صدای مهیبی از بیرون شنیدم. نور شدیدی از بیرون توی اطاق تابید. بعدش صدای آدم‌هایی رو شنیدم که جیغ و فریاد می‌کشیدند. پشت‌سر مادرم از پله‌ها پایین رفتم. دم در مردی گفت «بیمارستان رو زدن». از چند کوچه رد شدیم. مادرم چادرش رو توی خودش جمع کرده بود و می‌دوید. پشت‌سرش می‌دویدم. سر خیابان اصلی، ساختمانی آتش گرفته بود. مردم هراسان دور آتش می‌دویدند و جیغ می‌زدند. مثل یک‌جور مناسک مذهبی بود. رفتم کنار مادرم ایستادم. برگشتم مادرم رو دیدم. به صورتش احتیاج داشتم. مادرم صورتش رو با دست‌هاش پوشانده بود. بچه‌هایی رو می‌دیدم که آتش گرفته بودند و می‌سوختند. باد می‌آمد و خاکسترهای‌شان رو به هوا می‌برد. پرستارهایی رو می‌دیدم که آتش گرفته بودند و می‌سوختند و باد می‌آمد و خاکسترهای‌شان رو به هوا می‌برد. دکترهایی رو می‌دیدم که آتش گرفته بودند و می‌سوختند و باد می‌آمد و خاکسترهای‌شان رو به هوا می‌برد. آرام زیر چادر مادرم خزیدم. از زیر چادر هم آتش و سوختن‌ها ادامه داشت.
چندشب بعد، یک‌جایی وسط مثلث برمودا، داشتم غزل رو می‌بوسیدم. خیس عرق بودم. دهانم خشک شده بود. تشنه شدم. بلند شدم رفتم آشپزخانه آب بخورم. توی اطاق مادرم رو دیدم که نشسته بود و دعا می‌خوند. دعاهای او شبیه یک آواز بود. خاله‌ام برایم تعریف کرده بود که مادرم چندسال پیش، یه‌شب، برای پیداکردن برادراش و کسی که خیلی دوستش داشت به جنوب می‌ره. اون‌جا مدت‌ها توی بیابان‌ها و دشت‌ها منتظر صدای اون‌ها می‌شه. یه‌روز صدای شلیک گلوله‌ای رو می‌شنوه. دامنش رو بالا می‌گیره و به سمت صدا می‌دوه. با هر قدمش صدای یه تیر رو می‌شنوه. اولش صدای تک تیرها و بعدش تک‌تیرها تبدیل به رگبار می‌شن. شمارش اونا از دستش درمی‌ره. وقتی به بالای تپه‌ی مشرف به دشت می‌رسه، آدم‌هایی رو می‌بینه که گلوگه می‌خورند و به زمین می‌افتند. خاله‌ام تعریف کرده که مادرم از تپه پایین می‌ره و سر هر جنازه می‌نشینه و صورت جنازه‌ها را برمی‌گردونه تا برادراش و اون کسی که خیلی دوستش داشته رو پیدا کنه. اما اون‌ها رو پیدا نمی‌کنه. مادرم وقتی ناامید می‌شه، روی آن دشت طاق‌باز دراز می‌کشد. روی آسفالت سرکوچه، کنار جوب می‌خوابه. بعد از آن روز، مادرم چهل‌شبانه‌روز برای اون‌ها مرثیه‌خوانی می‌کنه. بعد از چهل‌شبانه‌روز اشک‌هاش رو پاک می‌کنه و منتظر می‌مونه. اون‌‌شب مادرم رو دیدم که دعا می‌کرد. از پنجره دیدم که دعای مادرم از خانه بیرون رفت و به آسمان و به دل ابرها رفت و باران شد و به زمین بارید. درختان و آسفالت و سنگ و تیرهای چراغ برق و سقف ماشین‌ها رو می‌دیدم که باران رو با آغوش باز بغل می‌کنند و همه‌ش رو سَرمی‌کشند. محله به عقب خم شده بود و دهانش رو باز کرده بود. از پشت پنجره خاکسترهای بچه‌ها و پرستارها و دکترها رو دیدم که در هوا معلق بودند و آرام روی زمین می‌نشستند.
فرداصبحش امیرمسعود احتمالاً عاشق با دوربین کنون داشت از ما عکس می‌گرفت. من توی آشپزخانه کنار یک دبه‌ی روغن ایستاده بودم. امیرمسعود احتمالاً عاشق گفت حواست به این دبه هست که؟ درِ دبه چیز خطرناکیه. اون زمان درِ دبه‌ی روغن‌ها با همه‌ی اون‌‌چیزهایی که می‌خواستند بهم آسیب بزنند، در اتحادی نامقدس و شوم بودند؛ با چرخ گوشت با اون پوزه‌ی کشیده‌اش، با نبودِ پدرم و رفتن غزل به یکی از شهرهای وسط نقشه. این‌ها می‌خواستند به من آسیب برسونن.
عصر فردای آن شب، دم در منتظر عموکریم، شوهرخاله‌ام ایستاده بودم. عموکریم مردی کوتاه‌قد بود که همیشه گردنش متمایل به پشت‌سرش کج بود. و همیشه در حال خندیدن بود. وانتش رو دیدم که مثل همیشه دنده‌عقب از خیابان توی کوچه پیچید. وانت عموکریم یک عیبی داشت که مستقیم جلو نمی‌رفت. عموکریم هم هیچ‌وقت دنبال تعمیرش نرفته بود. برای همین وانتش رو دنده‌عقب می‌روند. ما عازم شهربازی بودیم. پشت وانت سوار شدیم و دنده‌عقب راه افتادیم. باسرعت کوچه‌ها و خیابان‌ها رو دنده‌عقب رد می‌کردیم. عموکریم رو از توی شیشه‌ی عقب وانت می‌دیدم. یک دستش به فرمون چسبیده بود و با دست دیگه‌ش روی صندلی ضرب گرفته بود. داشت شعر همیشگیش رو می‌خواند: «اگه تو بری، دنیا به آخر می‌رسه، اگه تو نری، دنیا به آخر می‌رسه. اگه تو بری دنیا به آخر می‌رسه، اگه تو نری دنیا به آخر می‌رسه.» این شعر رو برای خاله‌ام می‌خوند. از دور اولین چیزی که دیدم چرخ‌وفلک بود. باد به صورتم می‌خورد. بعدش گوریل‌انگوری رو دیدم. مثل همیشه اون‌جا ایستاده بود. هم‌چون یک دیده‌بان، یک ناظر. با پیراهن و شلوار سرهمیِ آبی‌رنگش. خندان. با بازوهایی سفت و محکم. استوار اون‌جا ایستاده بود و ده‌ها صندلی رو دور خودش می‌چرخاند. در سکوت. در کم‌حرفی. شب اون‌روز آقای جلال مقامی توی تلویزیون ظاهر شد و به ما گفت یک دختری کلکسیون پاک‌کن داره. انواع پاک‌کن‌ها با اشکال مختلف. پاک‌کن‌هایی به شکل حیوانات. پاک‌کن‌هایی به شکل وسایل خونه. همیشه فکر می‌کردم آقای مقامی، همون علی‌اکبر مهدی‌پور است که اسمش روی کتاب‌های مثلث برمودا آمده. اما هیچ‌وقت دنبال اثبات این حرفم نرفتم.
درست همون‌موقع که خیره به آقای مقامی و صدایش بودم، مردی توی قطار، صدای مأمور لباس آبی رو می‌شنوه که داد می‌زده «چرا این‌جا ولو شدید. بلندشید سربازا. مردم می‌خوان برن دست‌شویی. ساکاتون رو از توی راه‌روها بردارید. بلندشید بابا.» مرد توی یکی از کابین‌ها، کنار پنجره‌ی قطار نشسته. یک پاش رو بالا آورده و توی شکمش جمع کرده. بعد از صدای مأمور لباس آبی، تنها صدایی که می‌شنوه، صدای سکوته. بعدش هم باز هم صدای سکوت می‌شنوه. از جیب پیراهنش بسته‌ی وینستون عقابی رو درمی‌آره. پلاستیک روی بسته‌ی وینستون عقابی صدا می‌ده. بسته‌ی وینستون عقابی رو تکون می‌ده. سیگارها توی بسته به صف می‌شن؛ «من رو بردار، من رو بکش بیرون.» مرد یه‌نخ از توی بسته در‌می‌آره. اون نخ سیگار خیلی خوش‌حال می‌شه. مرد کبریت رو می‌کشه و سیگارش رو روشن می‌کنه. یک گوشه از کابین یک قطار دراز روشن می‌شه و بعد تاریک می‌شه. مرد سرش رو روی شیشه‌ی چرب قطار می‌گذاره. دستش رو می‌بره توی جیبش و با چندتا عکس بیرون می‌کشه. به سیگارش پک می‌زنه. زیرلب می‌گه «مصطفا، محمود، حکیم، الیاس، امییییر.» عکسا رو دوباره برمی‌گردونه توی جیبش.

جمعه

یک پرینتر سه‌بعدی آورده‌اند و گذاشته‌اند توی دفتر. پرینتر را کسی به‌صورت ناشناس برای‌مان هدیه فرستاده. این اولین پرینتر سه‌بعدی است که از نزدیک می‌بینم. دستگاهی اندازه‌ی یک میز تحریر. با بدنه‌ای فلزی با کلی سیم که به آن وصل است. چندین چراغ و یک مانیتور کوچک هم روی آن است. دی‌روز صبح کسی از طرف نمایندگی تولیدکننده‌ی پرینتر آمد و راهش انداخت. کارش که تمام شد همه را جمع کرد و توضیحاتی درباره‌ی نحوه‌ی استفاده از پرینتر داد. این‌که فقط چیزهای ضروری‌ای که می‌خواهیم پرینت بگیریم. آخر شب هم آن را خاموش کنیم. بعد دکمه‌ی روشن و خاموش‌کردن پرینتر را به‌مان نشان داد. بعدش دکمه‌ی ریست‌کردن. او درباره‌ی چراغ‌های روی پرینتر هم توضیح داد. ساده بود. قرمز چشمک‌زن یعنی پرینتر دارد اطلاعات را برای پرینت «پردازش» می‌کند. وقتی سبز می‌شود یعنی باید منتظر پرینت داده‌ها باشیم. اگر هم قرمز بماند یعنی پرینتر نتوانسته داده‌های شما را شناسایی و پرینت بدهد. بعد از رفتن او مسئول انفورماتیک دفتر هم تمام کامپیوترها را از طریق شبکه به آن وصل کرد. از دی‌روز بچه‌ها کلی چیز پرینت گرفتن. از هر چیزی که می‌شود پرینت گرفت، پرینت گرفته‌اند. ماگ با انواع طرح‌ها، قالب‌های مختلف خودکار، قاب گوشی. ساعت روی میز. یکی از بچه‌ها وسائل مختلف خانه را در اندازه‌ی خیلی کوچکی پرینت گرفت و گفت می‌خواهد به کسی هدیه بدهد. یکی از بچه‌ها قطعه‌های یک صندلی لهستانی را پرینت گرفت و آن را روی هم سوار کرد و با خود برد. توی تمام کامپیوترها برنامه‌ی پرینتر را نصب کرده‌اند. چیزی که پرینتش را می‌خواهی، داخل آن برنامه آپلوید می‌کنی. برنامه به سرورهای تولیدکننده‌ی پرینتر وصل می‌شوند و می‌گردد تا شکل آن را پیدا کند و بعد پرینت می‌گیرد. امشب تا دیروقت دفتر ماندم و کار کردم. کسی نبود. همه رفته بودند. برنامه‌ی پرینتر را باز کردم. نوشتم: «اگرچه دلتنگی حقیقت نباشد، اما باشد» بدو خودم را رساندم پیش پرینتر. منتظر ماندم. هیجان داشتم که ببینم پرینتر چه چیزی بیرون می‌دهد. پرینتر شروع کرد به پرینت گرفتن. یک توده‌ی سفیدرنگِ بی‌شکل از آن چاه خروجی پرینتر بیرون آمد. چندتا چیز مختلف پرینت گرفتم. یک لیوان بزرگ دسته‌دار. یک قاشق و یک کاسه؛ شکل همان‌چیزی که تام سایر باهاش غذا می‌خورد. برگشتم پشت کامپیوترم. در برنامه نوشتم «مرد در تاریکی نشسته بود. صدایش را می‌شنیدم که می‌گفت این دردورنجی است که خودم باعثش شده‌ام. بعد چاقوی کوچکی را از جیبش درآورد و نوک تیز آن را زیر یکی از ناخن‌هایش انداخت و آن را از جا کند. فریاد خفه‌ای سر زد. من هرچه می‌دویدم نمی‌توانستم به آن مرد برسم. هرچه می‌دویدم فاصله‌ام با مرد کم نمی‌شد. مرد دوباره نوک چاقو را زیر یکی از ناخن‌هایش انداخت و آن را کند. بعد سراغ یکی دیگر از انگشت‌هایش رفت. یک به یک ناخن‌ها را می‌کند و فریاد می‌زد. از نوک انگشتانش خون می‌چکید. داد زدم بس کن. برگشت و نگاهم کرد. صورتش را دیدم. خودم بودم.» این را نوشتم. کلیک روی تب پرینت و پشت میز ماندم. جُم نخوردم. صدای پرینتر توی دفتر می‌پیچید. رفتم داخل اطاق. پرینتر سطحی را پرینت گرفته بود سیاه‌رنگ که رویش قطعه‌های قرمزرنگی افتاده بود. شب از نیمه گذشته بود و من هر چه می‌خواستم پرینت می‌گرفتم. هرچه که فکر می‌کردم. هرچه که به ذهنم می‌آمد. نوشتم: «سربازی با صورت در لجن افتاده بود. هم‌رزمانش از پشت سنگرهای‌شان فریاد می‌زدند: دلاور برخیز. و مرد هم‌چنان افتاده بود.» پرینتر سربازی را پرینت گرفت که به صورت افتاده بود. بعدش یک بالن پرینت گرفتم. و بعد از آن چند آسیاب‌بادی. بعد هم یک چکش. نوشتم: «روی تپه‌های لویزان بودیم. نوزده سال قبل بود. دوازده‌سال داشتم. بهمن‌ماه بود. از روی زمین سنگ برمی‌داشتم و سمت شهر پرتاب می‌کردم. ماشین را کنار جاده پارک کرده بودیم. پدرم سیگار می‌کشید و یک‌دستش را داخل جیب شلوارش کرده بود. دوردست را تماشا می‌کرد. شده بود مثل کسی که خوب می‌داند چی به چی هست. گفت می‌دونی از کجا شروع شد؟ گفتم نه. بعد سکوت کرد. چند پک دیگر به سیگارش زد. دولا شد و سنگی از روی زمین برداشت و پرتاب کرد. باز دولا شد و سنگ دیگری برداشت و پرتاب کرد. و دوباره این کار را تکرار کرد. یک‌ساعتی، تقریباً همزمان باهم از روی زمین سنگ برمی‌داشتیم و پرتاب می‌کردیم.» این را هم پرینت گرفتم. پرینتر تکه‌سنگ‌هایی را بیرون داده بود. خسته شده بودم. پرینتر هم. بدنه‌ی پرینتر داغ شده بود. رفتم و در محیط برنامه نوشتم:
«کجا می‌روی زندانبان زیبا
با این کلید آغشته به خون؟»
منتظر شدم. چراغ‌های قرمز شروع کردن به چشمک زدن. بعد چراغ، قرمز ماند. چیزی بیرون نیامد. پرینتر را خاموش کردم.

دوشنبه

دقیقاً صبح سه‌روز پیش رفتم قهوه‌خانه‌ی توی وزرا. بعضی از صبح‌ها، بعضی از عصرها و بعضی از شب‌ها می‌روم آن‌جا. نیمرو و املت و دیزی‌های خوبی دارد. چایی هم دارد. چایی‌هایش را توی آن استکان‌های کمرباریک می‌آورد. کم اما خوش‌طعم. خوش‌دست. با یک قند و دو قلپ تمام می‌شود. دکتر روی میز ضرب گرفته بود و داشت می‌خواند «آن‌که مرا زتو جدا می‌سازد، خیر نبیند که چه‌ها می‌سازد». دکتر پیرمردی بود که صورتش پر از چین‌وچروک بود. دکتر از صبح تا شب توی قهوه‌خانه می‌نشیند. گاهی با کناردستی‌اش حرف می‌زند، گاهی چایی و سینی غذا را می‌آورد. اما بیش‌تر وقت‌ها هیچ‌کاری نمی‌کند. می‌نشیند یک گوشه و روبه‌رویش را نگاه می‌کند. دکتر صبح می‌آید و شب می‌رود. نمی‌دانم دکتر پول از کجا می‌آورد. کجا زندگی می‌کند، کجا می‌خوابد، زن‌وبچه‌ای دارد یا نه. ازش شنیده‌اند که گفته آلمانی درس می‌دهد چون بیست‌سال در مونیخ زندگی کرده. آن‌جا هم دکترای اقتصادش را گرفته. همیشه از دروغ‌هایش خوشم می‌آید. دوتاچایی پشت‌سرهم سفارش داده بودم. آن‌ها را خورده بودم. رفتم توالت. در را بستم و نشستم. روی در توالت لابه‌لای نوشته‌های درهم‌وبرهم یکی با خودکار قرمز و با خط بدی در دوخط زیر هم نوشته بود:
«ابر و باران و من و یار ستاده به وداع
من جدا گریه‌کنان، ابر جدا، یار جدا».
دوست داشتم من هم چیزی روی در بنویسم. از توالت بیرون آمدم و از آقایی که پشت دخل نشسته بود خودکار گرفتم. دوباره رفتم داخل توالت و در را بستم. فکر کردم. اما هرچی فکر کردم شعری، نکته‌ای یادم نیامد که بنویسم. در را باز کردم و بیرون آمدم. املت سفارش دادم. دکتر داشت با مرد جوانی که کنارش نشسته بود آلمانی حرف می‌زد. تندتند. سلیس. مرد جوان فقط سرش را تکان می‌داد. پیش‌خدمت املتم را آورد. املت داخل یک ظرف مسی بود. سریع از جام بلند شدم و رفتم توالت. زیر همان دو خط شعر نوشتم: «ما سپر انداختیم گر تو کمان می‌کشی.» بیرون آمدم و شروع کردم با اشتها املتم را خوردم. مرد کناردستی دکتر رفته بود. دکتر تنها شده بود. داشت می‌خواند: «تو که بی‌وفا نبودی، پرجور و جفا نبودی». املتم را خوردم و حساب کردم و از قهوه‌خانه بیرون زدم.
دی‌شب دوباره راهی قهوه‌خانه شدم. دکتر یک گوشه نشسته بود و روبه‌رویش را نگاه می‌کرد. قهوه‌خانه خلوت بود. مشتری‌ای به غیر از من توی قهوه‌خانه نبود. روی میز کنار پنجره، جای همیشگی‌ام کیفم را گذاشتم و رفتم توالت تا دست‌هایم را بشورم. شستم و برگشتم و چشمم به در توالت افتاد. زیر جمله‌ای که من نوشته بودم، نوشته شده بود: «فاشیست‌های ناپل در نوامبر ۱۹۲۶ ده‌ها کمونیست را به داخل دریای مدیترانه انداختند.» سریع بیرون آمدم. دکتر زیرچشمی داشت نگاهم می‌کرد. از توی کیفم خودکار را برداشتم و دوباره داخل توالت برگشتم. زیر آن جمله‌ی دهشتناک نوشتم: «زمان همه‌چیز را می‌دهد و همه‌چیز را بازپس می‌گیرد. همه‌چیز در تغییر است اما هیچ‌چیز تباه نمی‌شود.» احساس کردم حالم بهتر شده است. از توالت بیرون زدم. یک چایی سفارش دادم. دکتر داشت املت می‌خورد. یک تکه از نان را کند و لقمه‌ای گرفت و گذاشت داخل دهانش. با دهان پر خیره به ناکجا، گفت: «آن‌چه اهمیت دارد گمان است و نه واقعیت.» یک چایی دیگر سفارش دادم و آن را هم خوردم. بلند شدم و رفتم سمت دخل. پول دوتاچایی را حساب کردم. موقع رفتن، مرد پشت دخل دستم را گرفت. هول کردم. می‌خواستم دستم را بیرون بیاورم ولی مرد دستم را محکم گرفته بود. به مرد نگاه کردم. مرد هم به چشم‌های من نگاه کرد. گفتم: «چیزی می‌خواین؟» مرد گفت: «خودکارم پیش شماست.» خودکار را از کیفم درآوردم و بهش دادم. دستم را ول کرد. صدای دکتر را شنیدم. داشت با دهانش آهنگ «خوب، بد، زشت» را می‌زد. «دی دی دینگ، دینگ دینگ دینگ/ دی دی دی، دینگ دینگ دینگ» قسمت سوتش را هم سوت زد. او را دیدم که داشت می‌رفت سمت توالت. از قهوه‌خانه بیرون زدم. هوا طوفانی شده بود. باد شدیدی می‌وزید. هوای طوفانی و ابری دل گرفته‌ام را گرفته‌تر کرد.

چهارشنبه

نامه‌ای عاشقانه از آسایش‌گاه ایالتی

عکس را گذاشته بود کف دستش. آورد جلوی چشمام. روی پنجه‌های پایش نشسته بود. یک دستش را روی قلبش گذاشته بود و نوک انگشت‌های یک دستش هم روی زمین. حفظ تعادل. شده بود عین کارآگاه‌هایی که بالای سر جنازه‌ای می‌نشینند. شده بود عین شکارچی‌ها بالای نعش حیوانی. اما او نه کارآگاه بود، نه شکارچی. نه سرنخی کشف کرده بود و نه حیوانی شکار. او چه کار کرده بود؟ چنددقیقه بعد از گرفتن این عکس، همراه عکاس بلند می‌شوند و می‌دوند. خودش جلوتر می‌رود و عکاس، رفیقش هم پشت‌سرش. از کوچه‌ها و خیابان‌ها و بلوارها رد می‌شوند. سر یک خیابان می‌ایستند. می‌خواهند بروند آن طرف خیابان اصلی؛ آن‌طرف بیست‌متری زارع. دولا می‌شوند و با گام‌های سریع عرض خیابان را رد می‌کنند. تا نیمه‌های خیابان که می‌رسند صدای فریاد را می‌شنوند؛ «بخوابید روی زمین». و بعد سیاهی. یک‌کم نور. نور شدید. اکبر گفت «سر داوود روی پاهای من بود. پاهای من توی شکم اکبر. دستای داوود رفته بود زیر کمر من.» پیچیده بودند توی هم.
داوود داشت توی سالن راه می‌رفت. این‌قدر می‌رفت تا می‌رسید به نزدیکی‌های دیوار،‌ برمی‌گشت و راه رفته را برمی‌گشت. از کنار تخت‌ها رد می‌شد و دستش را روی نرده‌ی پایین تخت‌ها می‌کشید. می‌رفت بین فضای خالی تخت‌ها دوباره همان مسیر را برمی‌گشت. از ساختمان بیرون می‌رفت. پله‌ها را پایین می‌رفت و توی حیاط یک دور می‌زد و دوباره برمی‌گشت داخل ساختمان. از پله‌های طبقات، تا پله‌ی دوازدهم می‌رفت، دوباره پله‌ها را می‌گرفت و برمی‌گشت پایین توی سالن اصلی. وارد اطاق‌ها می‌شد و بیرون می‌آمد. «دکتر گفته. گفته باید راه بره. راه‌رفتن براش خوبه. راه که می‌ره، آروم می‌شه. مثل بقیه آدم‌ها.» این را اکبر گفت. دوتایی کنار هم لبه‌ی تخت نشسته‌ایم. لباس سفیدی پوشیده با راه‌راه‌های آبی کم‌رنگ. راه‌راه‌های افقی. راه‌راه‌هایی که روی تمام لباسش به موازات هم کشیده شده بودند و از هر دوطرف می‌رفتند و در پهلویش غیب می‌شدند و از پشت به‌هم می‌رسیدند. لباس برایش بزرگ بود. آستین‌هایش را هر یک‌ربع بیست‌دقیقه بالا می‌زد. آن‌ها دوباره پایین می‌آمدند و دوباره آن‌ها را بالا می‌زد. حرکت آستین‌ها نامحسوس بود. یک‌چیزی مثل حرکت عقربه‌های ساعت. حرکت‌شان را نمی‌فهمیدی. لیز خوردن‌شان را نمی‌دیدی. شلوارش هم سفید بود با راه‌راه‌های آبی کم‌رنگ عمودی. خط‌ها به دم‌پا می‌رسیدند. پاچه‌ی شلوارش را هم بالا زده بود. برایش بزرگ بود. از خشتکش معلوم بود. فاصله‌ی خشتک تا سطح زمین، فاصله‌ی کمی بود. به اکبر گفتم «چرا لباس‌هایت را با داوود عوض نمی‌کنی؟» لباس و شلوار داوود برایش تنگ بود. لباسش تنگ بود.آستین‌های لباس داوود بدون تا، به زور به آرنجش رسیده بود. شلوارش هم بالاتر از مچ پایش. لباس‌هایش یک‌جوری بود که دیگر شک کردم. انگار دوتایی با این لباس‌پوشیدن دارند بقیه را دست می‌اندازند.
«بلند شو برو از جلو ببین. لباس داوود با من فرق می‌کنه.» بلند شدم و سمت داوود رفتم. داوود رو به دیوار ایستاده بود و داشت تابلو را می‌دید. سرم را نزدیک کمرش کردم. اکبر راست می‌گفت. راه‌راه‌های داوود با راه‌راه‌های اکبر فرق می‌کرد. رنگ خط‌های پیراهن داوود با اکبر فرق داشت. برای داوود صورتی بودند. داوود بلندقد بود. ترکه‌ای. با شکمی تو رفته. کمی خمیده. دست‌های دراز. پاهایی درازتر. گودی زیر کتف‌هایش از زیر پیراهن تنگش معلوم بود. آخرین دکمه‌ی پیراهنش باز بود. «اون یکی رو هیچ‌موقع نمی‌بنده.»
- چرا؟
- نمی‌دونم.
لباس‌های با راه‌راه‌های آبی از آنِ مزمن‌ها بود. لباس‌های با راه‌راه‌های صورتی، برای حادها. یک اقدام ساده‌ی مدیریتی. برای آسان‌کردن کار پرستارها. برای راحتی خودِ صاحبان لباس. زیاد باهم فرق نداشتند. ظاهری که به زور معلوم بود. باید نزدیک می‌شدی تا تفاوت رنگ‌شان را متوجه شوی. اما از نظر معنوی، تفاوت دقیقاً همین‌جا بود. نه این‌که اگر آن لباس راه‌راه‌های صورتی را تنت می‌کردند، آن‌جا ماندگار بودی، نه. می‌رفتی بیرون، مانند راه‌راه آبی‌ها. می‌آمدند و می‌بردنت بیرون. اما با این‌حال، اکبر می‌گفت کم‌تر راه‌راهِ صورتی‌ای بوده که برود و برنگردد. او شروع کرد از مناسکی که هرچندوقت یک‌بار، برگزار می‌کنند، گفتن. گفت معمولاً نزدیک‌های ظهر این اتفاق می‌افتد. راه‌راه صورتی‌ای، آماده‌ی رفتن می‌شود. بقیه دورش جمع می‌شوند. «مثلن اون رو می‌بینی؟» با دست مردی را اشاره کرد که آن طرف، گوشه‌ی سالن، روی تختش خوابیده بود و کتاب می‌خواند. مرد زیرپوش حلقه‌ای به تن داشت. ملافه‌اش را تا شکمش بالا کشیده بود. اکبر گفت اسمش مسعود است. پریروز همه دورش جمع می‌شوند. با همه خداحافظی می‌کند. همه را بغل می‌کند. بقیه را می‌بوسد. سایرین با گردن کج نگاهش می‌کنند. مزمن‌ها بیش‌تر از بقیه البته. اکبر این‌جوری گفت. بعد سرود مخصوص‌شان را باهم سرمی‌دهند: «ایشالله بری و برنگردی [مکث] ایشالله، ایشالله بری و برنگردی [مکث] ایشالله، ایشالله بری و برنگردی [مکث] ایشالله». بین هرکدام هم، یک‌بار دست‌ها رو به‌هم می‌زنند. اکبر سکوت کرد. اکبر را دیدم که تکه چوب‌کبریتی را توی دهانش کرده بود. انگار یک‌چیزی لای دندان‌هایش رفته بود. گفتم «خب؟»
- هیچ‌چی. پریروز رفت، با ساکش. دیروز دوباره برگشت. با همون ساکش. رفتم بهش گفتم جانِ اکبر به زیپ ساکت دست زدی اصلاً؟ الآن هم دمغه.
داوود هم‌چنان داشت تابلوی روی دیوار را نگاه می‌کرد. تابلو،‌ یکی از همان تابلوهای معروف بود که ازش میلیاردها نسخه، در ورژن‌های مختلف وجود دارد. دشتی و درختی و خورشیدی و گاوی و زنی روستایی در جلو و خانه‌ای روستایی در چشم‌انداز. داوود یک‌ترم بالاتر از اکبر در دانشکده‌ی جندی‌شاپور اهواز، مکانیک می‌خوانده. هر دوتای‌شان بچه‌ی تهران بودند. تعطیلات وسط ترم باهم به تهران برمی‌گشتند. بعد از تعطیلی با هم به اهواز برمی‌گشتند. اکبر از «برگشتن» آخر هر دو جمله استفاده کرد. تا سال ۵۸، که دانشگاه‌ها تعطیل شد. و بعد جنگ شروع شد. دوتایی جنگیدن. باز هم دوتایی جنگیدن. یک‌خورده دیگر هم دوتایی جنگیدن. و بعد آن اتفاق خیابان بیست‌متری. سرش را انداخته بود پایین. گفت «موجی آمده و ما را بُرد.» پرسید: «ادبی بود؟» بعد گفت «خیلی این عبارتی که ساختم رو دوست دارم. همین‌جوری استفاده‌ش می‌کنم تا یادم نره.»
داوود تابلو را ول کرده بود و آمده بود لبه‌ی تختش، روبه‌روی ما نشسته بود. زل زده بود به ما. پاهایش برعکس ما که از تخت آویزان بود، روی زمین گذاشته بود؛ کامل. داوود ازدواج کرده بود. یک پسر هم حاصل این ازدواج‌شان بود. اکبر می‌گفت داوود با همسرش رابطه‌ی بسیار گرمی دارد. روزهایی که داوود این‌جاست، یعنی بیش‌تر مواقع، همسرش بهش سرمی‌زند. همسر داوود معلم است. اما با شهرام پسرش، اکبر گفت آن‌ها خیلی کم باهم حرف می‌زنند. اکبر گفت، داوود چندباری بهش گفته که شهرام، دوست‌دخترش را به خانه می‌آورد. همین او را معذب می‌کند. «پنج‌شنبه، جمعه‌ها معمولاً داوود این‌جاس. خونه‌ش نمی‌ره. البته شنبه و یک‌شنبه و دوشنبه و گاهی سه‌شنبه‌ها و چهارشنبه‌ها هم این‌جاس. خونه‌ش نمی‌ره.» نمی‌توانستم آن لحظه‌ای را تجسم کنم که داوود با آن تن صدای پایینش، یک‌روز می‌رود و از شهرام می‌پرسد «پسر این دختره کیه توئه؟ زنته؟ نه. شریکته؟ نه. همکارته؟ نه، چیه توئه؟» شهرام هم برمی‌گردد و به پدرش می‌گوید «هیچ‌چیم. فقط باهم خوبیم.» اکبر می‌گفت داوود به مدت سه‌روز هر چنددقیقه یک‌بار درحالی‌که زانوهایش را می‌مالیده بهش می‌گفته «باهم خوبن. عجیبه.»
من و اکبر بلند شدیم تا برویم پشت ساختمان. داوود هنوز همان‌جایی که نشسته بود، بود. داشت به جای خالی ما که دیگر نبودیم، نگاه می‌کرد. «می‌آد. داره نفس می‌گیره. می‌آد. بریم.» پشت ساختمان مکانی‌ست برای برخی از چیزها. برای بعضی از اسباب و وسیله‌ها و تیروتخته‌هایی هم‌چون میز و کمدهای بدردنخور. زیرپوش‌های پاره. تک‌لنگه‌های کفش. جوراب‌های بی‌جفتِ کرم و مشکی. پلاستیک‌های سیاه‌رنگ و چندچیز که تشخیص هویت‌شان دشوار است. مانند هر پشت ساختمان دیگری. مکانی است برای بعضی از افراد، مثلن اکبر و داوود. پشت ساختمان درواقع یک فضای خالی است، تنگ است، که بین تنه‌ی اصلی ساختمان و دیوار قرار دارد. کف آن‌جا آب جمع می‌شود. لجن می‌شود. بوی بدی آن‌جا وجود دارد. بوی ادرار مانده. آن‌جا ته مسیر بوی یاس‌هایی که در حیاط کاشته‌اند هم هست. ته مسیر هر بویی. شیب ساختمان،‌ به سمت آن‌جاست. اکبر می‌گفت اگر یک تکه کاغذ یا یک پر را از در ورودی، توی حیاط رها کنی، آن چیز، روی هوا حرکت می‌کند و می‌رسد به این‌جا. جریان هوا به این سمت است. گفت این قضیه را آزمایش کرده‌اند. بهش سیگار تعارف می‌کنم. یکی از پاکت برمی‌دارد. پیراهنش را بالا می‌زند. می‌بینم بالای شلوارش را هم به داخل تا زده. تای آن را آرام باز می‌کند. کبریتی را آن‌جا جاساز کرده. «گیر می‌دن.» سیگارش را روشن می‌کند و دودش را بالا می‌دهد. داوود در پشتی ساختمان را باز کرد و آمد پشت سرمان که روی سکو نشسته‌ایم، ایستاد. بهش می‌گویم «سیگار می‌خوای؟»
- «بدم نمی‌آد. لطف می‌کنی.» یک نخ سیگار از پاکت درمی‌آورم و برایش روشن می‌کنم. دولا می‌شود و از دستم می‌گیرد و پکی بهش می‌زند و بعد سیگار را برانداز می‌کند.
- چیه؟
- کنت چهار.
- بد نیست. گلو رو نمی‌زنه.
اکبر بهم گفت که فقط به‌خاطر داوود به این‌جا سر می‌زند. هفته‌ای چندشب می‌آید و این‌جا می‌ماند و دوباره به خانه‌اش توی تیردوقلو، میدان خراسان برمی‌گردد. اکبر نتوانست لیسانسش را بگیرد. یعنی نشد به دانشگاه برگردد. یعنی نمی‌توانست. مخصوصاً سال‌های اول بعد از جنگ. الآن پنجاه‌وهشت سالش است. برایم از کارش در مغازه‌ی کانال‌سازی کولر گفت. برایم تعریف می‌کرد که چگونه ورق‌های آلومینیوم را برش می‌دهند. بعد چهار طرف ورق را صاف می‌کنند و دو طرف ورق را به‌هم جوش می‌دهند. تا بشود این. به کانال کولری که روی پشت‌بام ساختمانی آن طرف خیابان بود، اشاره کرد. اکبر ازدواج نکرده. پدرش بعد از جنگ فوت کرده و با مادر پیرش زندگی می‌کند. اکبر وقتی می‌ایستد، کله‌اش به جناق سینه‌ی داوود می‌رسد. قدش این‌قدر است. توپر است. دست‌های گوشتالویی دارد. شکم دارد. البته گفت قبل‌ها این‌جوری نبوده. این‌قدر که توی تخت‌خواب مانده هیکلش از فرم درآمده و به فرم دیگری تبدیل شده. بهم گفت «می‌خوام بسازمش.»
داوود پشت سر ما راه می‌رفت. در یک‌جای چندقدمی، می‌رفت و می‌آمد. هرچندوقت یک‌بار، وقتی بالای سر ما می‌رسید، مکث می‌کرد و ما را نگاه می‌کرد و دوباره راه می‌افتاد. «داوود یه سیگار دیگه می‌خوای؟» اکبر بهش گفت.
- بدم نمی‌آد.
پاکت سیگار را گذاشته بودم بین خودم و اکبر. اکبر دو نخ از توش درآورد و گذاشت روی لبش. دوتاش را با هم روشن کرد. یکی‌ش رو به داوود داد. اکبر گفت «همیشه به این می‌گم داوود تو چه‌جوری این‌قدر حالیت می‌شه اما خودت این‌قدر بدبختی؟» اکبر خندید. داوود ایستاده بود و داشت سیگار توی دستش را نگاه می‌کرد. بعد گفت «دودش کمه.»
وسط دست‌شویی وسیعی ایستاده بودم. یک ردیف حمام‌ها بود. اطاقک‌های کوچک که درهایش از بالا و پایین، تا سقف و کف، فاصله‌ای داشت. در یکی از حمام‌ها را باز کردم. میله‌ی دوش از وسط‌های دیوار رو به بالا رشد کرده بود و چسبیده به دیوار بالا رفته بود. چاهی هم درست وسط کف حمام بود. یک‌ردیف هم توالت‌ها بود. در وسط، کاسه‌ی توالت. یک ردیف هم سرویس‌های دست‌شویی بود. آیینه‌ای بزرگی سرتاسر دیوار بالای دست‌شویی‌ها را پوشانده بود. درِ کمدِ فلزی‌ای را که به دیوار کنار ردیف دست‌شویی‌ها تکیه داده بودند، باز کردم. روی لبه‌ی هرطبقه، برچسبی چسبانده بودند و رویش اسم کسی بود. هر طبقه برای کسی بود. وسایل شخصی‌اش. تیغ ریش‌تراشی. مسواک. خمیردندان. حوله. شامپو. صابون. شانه. قیچی. چندتایی هم ماشین ریش‌تراشی. 
دست‌وصورتم را شستم و بیرون آمدم. از سالن‌ها و اطاق‌ها رد شدم. ارواح و اشباحی را می‌دیدم. صدای‌شان را می‌شنیدم. آدم‌هایی را می‌دیدم که نفس می‌کشیدند اما زنده نبودند. مرده‌هایی را می‌دیدم که نفس می‌کشیدند. توی تخت‌های‌شان خوابیده بودند. نشسته بودند. بعضی‌شان می‌خندیدند. بعضی‌شان در سکوت بودند. حسین و محمدرضا روی یک تخت نشسته بودند و با صدای کم باهم حرف می‌زدند. مسعود را دیدم که به پهلو خوابیده بود و پاهایش را توی شکمش جمع کرده بود و داشت با نخ کنار بالشش که بیرون زده بود ور می‌رفت. همه‌ی این‌ها زیر نور کم‌جان دوسه‌تا مهتابی در پایان یک‌روز، اتفاق می‌افتاد. دم در ساختمان، بالای پله‌هایی که به حیاط می‌رسیدند، اکبر ایستاده بود. با همان لباس‌های نااندازه‌اش. آستین‌هایش مچ و انگشتانش را پوشانده بودند. حوصله‌ی بالازدن‌شان دیگر نداشت لابد. آدرسش را گرفتم. ازم خواست هروقت می‌خواستم کانال کولرم را عوض کنم پیشش بروم. بهش گفتم مگر آدم هرچندوقت یک‌بار کانال کولرش را عوض می‌کند. سکوت کرد. بهش گفتم کولر خانه‌ی من کانال ندارد. مستقیم است. از حرفم تعجب کرد. ازش خداحافظی کردم. از راهی که بین باغچه‌ها باز کرده بودند گذشتم. داوود را دیدم که داشت آن‌طرف‌تر، توی مسیر موازی، بین باغچه‌ها راه می‌رفت.

دوشنبه

ابقا

پنهان شدن. این چیزی‌ست که دلیل کمای سه روزه‌ام می‌دانم. سه روز در اغما بودم و بعد از آن دوباره بلند شدم. اما خب بعد از آن خیلی چیزها تغییر کرده بود. سال‌های سال، گاهی خودم را به آن سه روز و روزهای قبل و بعدش ارجاع می‌دهم.

همه‌چیز از نایستادنم شروع شد. نمی‌توانستم روی پایم بایستم. چند ساعت خوب بودم اما به یک‌باره روی زمین می‌افتادم. سردرد می‌گرفتم. قلبم از جا کنده می‌شد. به نفس‌نفس می‌افتادم. آن‌قدر که حالت تهوع بهم دست می‌داد. بالا می‌آوردم. چیزی نمی‌شنیدم. چیزی نمی‌دیدم. سیاهی بود. فلج می‌شدم. بی‌هوش می‌شدم. بعد نمی‌دانم چند دقیقه، چند ساعت و چند روز بعد بیدار می‌شدم. دوباره روی پا می‌ایستادم تا دفعه‌ی بعدی. در یکی از همان غش‌کردن‌ها، مادرم را که همیشه مثل سایه تعقیبم می‌کرد، دیدم که سریع خودش را به بالای سرم رساند. بعد آن تصویر راه‌روی طولانی که در ذهنم مانده. بغل مادرم بودم. و بعد، ته آن سالن که من را روی میزی گذاشتند. صدای مادرم را می‌شنیدم که داشت توضیحاتی به چند دکتر زن و مرد که دورش را گرفته بودند می‌داد. نمی‌توانستم خوب ببینمش. نمی‌توانستم بلند شوم. نمی‌توانستم بنشینم. نمی‌توانستم گردنم را بلند کنم. یا کجش کنم. تنها کاری که کردم داد زدن بود. همین کار را کردم. «من چیزیم نیست. خوب می‌شم.» با تمام زورم خودم را به پهلو خواباندم. مادرم را دیدم که پشتش را به آن آدم‌ها کرد و گوشه‌ی چادرش را به دندان گرفت و از توی کیفش کاغذهایی درآورد. آن چهارپنج‌نفر حالا روی آن برگه‌ها خم شده بودند. صدای‌شان را نمی‌شنیدم. فقط چیزی که یادم هست چهره‌ی وحشت‌زده‌ی مادرم بود. آن کسی که برگه‌ها دستش بود سمتم آمد. بقیه هم دنبالش. وحشت کرده بودم. هلم داد و دوباره به کمر خوابیدم. لباسم را بالا زد. گوشی‌اش را روی شکمم، و بعد قفسه‌ی سینه‌ام گذاشت. دستگاه فشارسنج را روی بازویم بست. نشاندنم. یکی دیگرشان دستش را پشتم گذاشت. آن دکتر اصلیِ گوشی‌اش را روی کمرم گذاشت. بعد ولم کردند. همان‌طوری که آمدند از اطاق بیرون رفتند و مادرم هم پشت‌سرشان. کلافه شده بودم. از دیدن چهره‌ی غم‌گین و هراسان مادرم عصبانی شده بودم. مامان داشت دیگر گریه می‌کرد. 
توی یک تخت عظیم و عمیق خوابیده بودم. میله‌هایی بلند دو طرف تخت بود. لباسی گشاد تنم کرده بودند. توی دهانم لوله‌ای گذاشته بودند. چند سیم هم روی دست‌ها و روی شکمم چسبانده بودند که نهایتاً به دستگاهی وصل می‌شد. یک سُرُم هم به دستم وصل کرده بودند. هر کسی که به بالای سرم می‌آمد درباره‌ی چیستی این وسائل و چرایی اتصال‌شان به خودم حرف می‌زدم. اما آن‌ها جواب من را نمی‌دادند. روزها به کندی می‌گذشت و شب‌ها کندتر. بعضی روزها من را به طبقات پایین‌تر از آن‌جایی که بودم می‌بردند. داخل آن تخت عمیق خوابیده بودم و سقف را نگاه می‌کردم. با سرعت از زیر مهتابی‌ها عبور می‌کردم؛ عبور می‌کردیم؛ من و آن‌هایی که آن بشکه را هل می‌دادند. ازم خون می‌گرفتند. زیر دستگاه‌های بزرگی می‌رفتم و نور شدیدی به اندامم، به کله‌ام می‌انداختند و دوباره آن مسیر را برمی‌گشتم؛ برمی‌گشتیم. بعد از برگشتن، بی‌حال‌تر می‌شدم. نایی برایم نمی‌ماند. حتا توان بلند کردن دستم را نداشتم. پایم را نمی‌توانستم تکان بدهم. سرم را نمی‌توانستم تکان بدهم. مطلقاً هیچ‌کاری ازم برنمی‌آمد. شب‌ها وقتی چراغ‌ها را خاموش می‌کردند از خودم بدم می‌آمد. چه جانور بی‌فایده‌ای شدم. بدردنخور.
هفته‌ی سوم بود که سفرم را آغاز کردم. سفر به مغاک. خیلی‌ها می‌گویند اسمش را باید بگذاری مکاشفه. اما من همان اسم پنهان شدن را می‌پسندم. یک چیزی مثل ژن که از پدرم بهم ارث رسیده بود. بعد از هفته‌ی اول،‌ پدرم را از لای نرده‌ها دیدم که دارد از دور به سمت‌مان می‌آید. لباس چهارخانه‌اش را پوشیده بود. آن لباس نشانه‌ی خوبی بود. و نشانه‌ی بد، آن لباس خاکی‌رنگش بود. که هر موقع آن تنش بود یعنی خب خدانگهدار تا بعد. می‌رفت و بعد از مدت‌ها می‌آمد. برمی‌گشت. «خب چه خبر؟» معمولاً جوابش را نمی‌دادم. پدرم بالای سرم رسید. با آن پوتین‌ها و شلوار سبزرنگش. رویم دولّا شد. کف دو دستش را دو طرف صورتم گذاشت. پیشانی‌اش را روی پیشانی‌ام گذاشت. «چیزی نشده. من خوبم. خوب می‌شم.» چیزی نگفت. نوک دماغش به نوک دماغم می‌خورد. ریش‌هایش توی پوست صورتم می‌رفت. بعد پدرم صاف شد و مامان را بوسید. با هم بیرون از اطاق رفتند و تنهایم گذاشتند. 
شب بعد فرارسید. من دیگر بیدار نشدم. یعنی بیدار بودم اما نبودم. کُما. بهترین واژه خودش است. در اغما بودم. در بی‌حسی، بی‌هوشی؛ غش.
آن شب خودم را دیدم که دارم روی آن تخت، همان بشکه‌ی عمیق فرو می‌روم. آدم‌های سفیدپوش یکی‌یکی سر می‌رسیدند. صداها را طوری دیگر می‌شنیدم. آدم‌ها را محو می‌دیدم بعد به یک‌باره واضح می‌شدند و دوباره محو می‌شدند. سرعت همه‌چیز کم شده بود. مامان را دیدم که بالای سرم ایستاده و به سروصورت خودش می‌زند. دستم را دراز کردم که روی صورتش بکشم اما دستم بهش نمی‌رسید. دستش را دراز کرد و روی صورتم گذاشت. روی پیشانی‌ام گذاشت. احساس خوبی بهم دست داد. کله‌م داغ شده بود. داشتم می‌سوختم. اما دست‌های مامان سرد بود. مثل همیشه. فقط این را می‌دانستم که یک اتفاقاتی در حال رخ دادن بود. اما برای تفسیرش احتیاج به گذران زمان داشتم. من را دوباره به یکی از همان اطاق‌های طبقات پایین بردند. نورهای شدیدی روی صورتم تابیدند. بعد آدم‌هایی که دوروبرم ایستاده بودند چیزهای نوک‌تیزی به سرم فرو کردند. درد؟ احساسش می‌کردم اما ذهنم جای دیگری بود. توی آن اطاق و آن وسائل عجیب و غریب و آن تیغ‌ها و سوزن‌ها نبود. صبح که شد چیزهایی را شروع به دیدن کردم که نمی‌توانستم تفسیرشان کنم. شنوایی گوش‌هایم چندبرابر شده بود. توان بینایی‌ام نیز. یک ابرمرد شده بودم. یک انسان بی‌نقص. قوی، هوشیار. اما خب شُل و ول. در سالن‌ها و راه‌روهایی پیچ‌درپیچ آن‌جا، در طبقات آن ساختمان سیر می‌کردم. همه‌ی اتفاقات را به دقت می‌دیدم. انگار بی‌وزن شده بودم. مردی را دیدم که روی زمین، به دیوار تکیه داده بود و سرش را بین پاهایش پنهان کرده بود. زنی را دیدم که دو تا عصا زیر بغلش داشت و مردی او را در آغوش گرفته بود اما دست زن بند عصا بود و نمی‌توانست دست‌هایش را بین کمر مرد قلاب کند. بچه‌هایی را دیدم که در حیاط دنبال هم می‌کردند و می‌خندیدند. مانکن زنی را لخت در اطاقی دیدم. مانکن زیبایی بود. داشتم عاشقش می‌شدم. اسلکت مردی را آن طرف‌تر دیدم. به عشق این دو به‌هم، و حتا به وجود مرد دیگری بین آن‌ها و مثلث عشقی که آن‌ها با هم می‌ساختند فکر کردم. در نمازخانه مرد میان‌سالی را دیدم که روی جانماز افتاده بود. خوابش برده بود. آدم‌هایی را دیدم پاشکسته، دست‌شکسته، سرشکسته، لاجون و بدبخت. آدم‌هایی را دیدم که همدیگر را در آغوش می‌گرفتند و با دربازکن‌ها کمپوت‌ها را با لبی خندان باز می‌کردند. پرستارانِ زشت‌سیمایی را می‌دیدم که لباس‌های شبیه‌هم پوشیده بودند و سریع از این‌ور به آن‌ور می‌رفتند. من تمام این‌ها را می‌دیدم. می‌شنیدم. به همه‌چیز نگاه می‌کردم. سه‌روز در کما بودم. در دنیای بیرون، سروصورتم را می‌شستند. با لوله بهم غذا می‌دادند. با تمام وجود احساسش می‌کردم که غذا دارد پایین می‌رود. و پایین‌تر می‌رود. مثانه و معده‌ام را خالی می‌کردند. اما کسی صدایم را نمی‌شنید. دیگر حرفی هم نمی‌زدم. شب‌ها، تمام آن شب‌ها، مامان بالای سرم نشسته بود. پدرم بیرون، دم در. مامان قرآن می‌خواند. یک شب در آن حال ضعف و ناتوانی، صدای دایی‌رضا را شنیدم. با همان لباس روحانی‌اش، روی زمین، چهارزانو، بدون عبا، با عمامه‌اش کنار تختم نشسته بود و می‌خواند:
«إِذ قالَ اللّهُ يا عيسى ابن مریم اذكُرْ نعمتي علَيكَ وعلى والدَتِكَ إِذ أَيَّدتكَ بِروحِ الْقدسِ تُكَلِّمُ النَّاسَ في المهدِ وكهلًا وإذ عَلّمتكَ الكتابَ والْحِكمَة والتورَاة والإِنجيلَ وإذ تخلقُ من الطّينِ كهيئةِ الطّيْرِ بِإِذني فتنفخُ فِيهَا فتكونُ طَيْرًا بإِذْنِي وَتُبْرِئُ الأكمهَ والأبرصَ بإِذْني وإِذ تخرِجُ الْمَوتَى بإِذنِي وإِذ كَففتُ بني إِسرائيلَ عنكَ إِذ جئتهُمْ بِالبَيِنَاتِ فقالَ الذينَ كفراْ منْهُمْ إِنْ هذا إِلا سِحْرٌ مُبِينٌ»

یاد كن هنگامی را كه خدا فرمود ای‌عيسى، پسر مريم، نعمت مرا بر خود و بر مادرت به یاد آور آن‌گاه كه تو را به روح‌القدس تأييد كردم كه در گهواره به اعجاز، و در میان‌سالى به وحى، با مردم سخن گفتى و آن‌گاه كه تو را كتاب و حكمت و تورات و انجيل آموختم و آن‌گاه كه به اذن من از گِل به شكل پرنده می‌ساختى پس در آن می‌دميدى و به اذن من پرنده‌اى می‌شد و كور مادرزاد و پیس را به اذن من شفا می‌دادى و آن‌گاه كه مردگان را به اذن من زنده از قبر بيرون می‌آوردى و آن‌گاه كه آسيب بنی‌اسرائيل را هنگامى كه براى آنان حجت‌هاى آشكار آورده بودى از تو بازداشتم پس كسانى از آنان كه كافر شده بودند گفتند اين‌ها چيزى جز افسونى آشكار نيست.

تک‌تک جملات این آیه را خوب یادم مانده. با این‌که تقریباً فلج شده بودم و نمی‌توانستم تکان بخورم،‌ اما تمام اندامم از صدای دایی به لرزه افتاده بود. یک لرزه‌ی درونی. احساسش می‌کردم. صدا و آن آیه را به خوبی به یاد می‌آورم. جذبش کرده بودم. اولش خوب بود اما از وسط‌های آیه به بعد ترسیدم. مثل یک‌جور تهدید بود.
پس از سه‌روز، عصر، در یک عصرِ یک روز معمولی، چشم‌هایم را باز کردم. بیناییم برگشت. هوشیاریم برگشت. تنها صدایی هم که می‌شنیدم، صدای مادرم بود.
بیدار شدم. می‌توانستم دست‌هایم را تکان بدهم، پاهایم را تکان بدهم، کله‌ام را تکان بدهم. می‌توانستم پلک بزنم. دکترها امیدی نداشتند. همان شب اول به مادرم گفته بودند که کار او، یعنی من دیگر تمام شده. آن‌ها گفته بودند خون به اندام این، یعنی من نمی‌رسد. من چیزهایی از انعقاد درون‌رگی شنیدم. لخته‌شدن خون در مغز. بافت‌های مغزم متورم شده بودند، رگ‌هایم جایی داخل جمجمه‌ام فشار می‌آوردند. شنیدم که کاهش سطح هوشیاری‌ام، آن وضعیت غیرطبیعی اندامم، تشنج‌هایم، همه به خاطر عفونت مغزی‌ام بود. مننژیت. روزهای بعدش یک‌سری اصطلاحات تخصصی هم شنیدم؛ التهاب مغز، عروق خونی، لخته‌های خونی در رگ‌ها، آنسفالیت، واسکولیتیس مغزی، ترومبوز سیاه‌رگی مغزی و چندتای دیگر که همه‌شان به کلمه‌ی مغز ختم می‌شد. خلاصه‌اش این بود: مغزم داغان شده بود. شانس آوردم. ابقا شده بودم.
پس از چهل روز از بیمارستان بیرون زدم. هنوز شل و ول بودم. لاغر. بدبخت. در وضعیتی نکبت‌بار. دو هفته‌ی بعد سرکلاس، پشت نیم‌کت نشسته بودم. تا مدت‌ها خودم را توی آینه‌ی دست‌شویی نگاه نمی‌کردم. می‌ترسیدم. می‌دانستم چه منظره‌ی دل‌خراشی منتظرم هست.

سه‌شنبه

توی اخبار می‌خواندم حمیدرضا سیاسی مدیرعامل سابق باشگاه پرسپولیس برای آزادی از زندان یک سند ملکی به ارزش ۳۰میلیارد تومان وثیقه گذاشته. یکی از روزنامه‌ها در گزارشی با تیتر «پول در برابر خون»، با اشاره به اظهارات یک مقام سازمان انتقال خون ایران درباره‌ی پرداخت پول به اهداکنندگان خود نسبت به رواج خرید و فروش خون هشدار داده بود. چطور در جامعه‌ای که ۳۳درصد جمعیت شهری و ۴۰درصد جمعیت روستایی زیرخط فقر مطلق قرار دارند، فرد یا افرادی چنین پول‌دار وجود دارند؟ آیا می‌توان خون خود را در مقابل اخذ پول فروخت؟ آیا با وجود انواع تبعیض، می‌توان به جامعه‌ی مطلوب رسید؟ کتاب «عدالت؛ کار درست کدام است؟» نوشته‌ی مایکل سندل که اخیراً منتشر شده درباره‌ی این‌هاست. فکر کردن درباره‌ی این‌هاست. به قول سندل تأمل اخلاقی است: «وقتی که در موقعیت‌های تازه‌ای قرار می‌گیریم، بین قضاوت‌های‌مان و اصول عقایدمان پس و پیش می‌رویم و هرکدام را با توجه به دیگری از نو می‌سنجیم، این رفت و برگشت ذهن از عرصه‌ی عمل به ساحت عقل در واقع تأمل اخلاقی است. تأمل اخلاقی در تنهایی انجام نمی‌گیرد و کاری عمومی است. معنی عدالت یا بهترین شیوه‌ی زندگی را نمی‌شود با خودکاوی فهمید.»
این‌که چگونه چیزها را توزیع کنیم، پرسشی است بنیادی که اندیشه‌های سیاسی قدیم و جدید را از هم جدا می‌کند. ارسطو می‌گوید عدالت یعنی به هرکس به اندازه‌ی شایستگی‌اش دادن. و برای این‌که ببینیم که هرکس چقدر شایستگی دارد، باید تعیین کنیم کدام فضیلت‌ها سزاوار افتخار و پاداش‌اند. ارسطو معتقد است که تا ما نتوانیم بهترین شیوه‌ی زندگی را معلوم کنیم، نمی‌توانیم قانون عادلانه وضع کنیم. بنابراین از نظر او قانون نمی‌تواند درباره‌ی این مسئله که زندگی خوب چیست بی‌طرف باشد. در مقابل، فیلسوفان سیاسی جدید از ایمانوئل کانت در قرن هجدهم گرفته تا جان رالز در قرن بیستم اعتقاد دارند اصول عدالتی که حقوق ما را تعریف می‌کنند نباید منوط به تعبیر خاصی از فضیلت یا از بهترین شیوه‌ی زندگی باشند. سندل از ما می‌پرسد چرا ما به افزایش آبادانی، یا ارتقای سطح زندگی، یا تسریع رشد اقتصادی اهمیت می‌دهیم؟ پاسخ ما به این سؤال، مکتب فکری ما را درباره‌ی عدالت روشن می‌کند. اگر پاسخ بدهیم ما به دنبال افزایش رفاه هستیم «تا بیش‌ترین خوشنودی را برای بیش‌ترین کسان فراهم آوریم.» سودگرا هستیم. اگر بر حقوق فردی تأکید کنیم و عدالت را با آزادی نسبت دهیم، در جبهه‌ی اختیارگرایان هستیم و اگر عدالت را جدا از فضیلت و مفهوم زندگی خوب نمی‌بینیم، جزو مکتبی هستیم که امروزه به محافظه‌کاران معروف هستند.
در یکی از فصل‌های سریال «۲۴» جک بائر قهرمان داستان را می‌بینیم که در محکمه روبه‌روی قاضی ایستاده. او مأمور یک سرویس اطلاعاتی امریکا بوده و اکنون باید به این پرسش قاضی پاسخ دهد که چرا مظنونان به عملیات‌های تروریستی را شکنجه می‌کرده؟ بائر به قاضی می‌گوید چون بتواند با گرفتن اطلاعات، از افزایش شمار کشته‌شده‌ها جلوگیری کند. در نمایش‌نامه‌ی «صالحان»، آلبر کامو این پرسش را به گونه‌ای دیگر مطرح می‌کند. ایوان کالیایف مبارزی است آرمان‌گرا. قرار است گراندوک سرگی عموی تزار را به قتل برساند. در پرده‌ی دوم نمایش ایوان، بمب در دست، قربانی خود را که با کالاسکه به او نزدیک می‌شود تماشا می‌کند. فرصتی که منتظر آن بود فرا می‌رسد، اما نمی‌تواند بمب را درون کالسکه بیاندازد چون می‌بیند دو کودک در کالاسکه نشسته‌اند. کالیایف بمب را نمی‌اندازد و همین باعث می‌شود رفیقش و دیگر شورشی‌ها ترحم او را عملی بزدلانه بخوانند و او را محکوم کنند. با دو رویکرد به عدالت می‌توان رفتار جک بائر و ایوان کالیایف را تحلیل کرد. «یک رویکرد می‌گوید اخلاق‌مندی هر عملی بستگی پیدا می‌کند به نتیجه‌ای که بار می‌آورد؛ کار درست کاری است که، با توجه به همه‌ی جوانب، بهترین نتیجه را عاید می‌کند. رویکرد دوم می‌گوید ما نباید فقط نتیجه را در نظر بگیریم؛ اخلاقاً لازم است به وظایف و حقوق هم، قطع نظر از پیامدهای اجتماعی احترام بگذاریم.» اگر جرمی بنتامِ فایده‌گرا در جلسه‌ی محکمه‌ی بائر حضور داشت در دفاع از مأمور اطلاعاتی می‌گفت کار بائر توجیه اخلاقی دارد. زیرا او با شکنجه‌ی مظنونان، به اطلاعاتی می‌رسیده که در نهایت از کشته‌شدن انسان‌های دیگر جلوگیری می‌کرده. بائر کاری را می‌کرده که در نهایت بیش‌ترین خوشنودی را به همراه داشته. فلسفه‌ی بنتام فیلسوف بریتانیایی را می‌توان در یک جمله بیان کرد: «عالی‌ترین اصل اخلاق ایجاد بیش‌ترین خوشنودی است؛ تغییر موازنه‌ی خوشی و ناخوشی به نفع اولی. به عقیده‌ی بنتام، کار درست کاری است که بیش‌ترین سود از آن عاید شود. و منظور او از «سود» هر چیزی است که لذت یا خوشی بدهد، و هر چیزی که مانع از درد و رنج شود. در مقابل منتقدان سودگرایی، این نظریه را برای این‌که به حقوق فردی انسان‌ها احترام نمی‌گذارد و چون فقط به سرجمع رضایت مردم توجه دارد، به تک‌تک مردم توجه ندارد، رد می‌کنند. بزرگ‌ترین منتقد سودگرایان و بنتام، کانت است. کانت مدعی شد که هدف اخلاق ایجاد بیش‌ترین خوشنودی یا چیز دیگر نیست، بلکه احترام به خود انسان است. کانت رویکرد سودگرایانه و رویکرد ترویج فضیلت، عدالت یعنی دادن برحسب شایستگی اخلاقی، یعنی تخصیص کالا و تشویق و ترویج فضیلت‌ها را رد می‌کند. چون هیچ‌کدام به آزادی انسان احترام نمی‌گذارند. او کاملاً جانب رویکرد دومی را می‌گیرد که عدالت و اخلاق را به آزادی ربط می‌دهد؛ «ولی مفهومی که او از آزادی اراده می‌کند پرمسئولیت‌تر از آزادی انتخابی است که ما موقع خرید و فروش در بازار به کار می‌بریم.»
اگر بعد از بنتام، کانت در محکمه‌ی بائر در جایگاه قرار می‌گرفت تا درباره‌ی کار او سخن بگوید، بائر را محکوم می‌کرد. چرا که به اعتقاد کانت، عملی اخلاقی است که به شأن انسان احترام بگذارد؛ «یعنی طوری رفتار کردن با انسان که در آن خود انسان هدف باشد. بنابراین استفاده از انسان برای رفاه عمومی، کاری که سودگرایان [بنتام] می‌کنند، درست نیست.» به اعتقاد کانت کار بائر، شکنجه‌ی مظنونان،‌ عملی است علیه شأن انسان. برای کانت هدف مهم نیست، آن‌چه که مهم است انگیزه است. کانت می‌گوید ارزش اخلاقی عمل به نتایجی نیست که به بار می‌آورد، به نیتی است که موجب‌اش شده. حتا کار کالیایف، نینداختن بمب درون کالاسکه هم به‌نظر کانت اخلاقی نیست. زیرا او دل‌سوزی کرده است. به عقیده‌ی کانت ایوان، این‌جا هم به سود و زیان کارش فکر کرده؛ «کانت معتقد است انجام دادن کار خوب از روی دل‌سوزی "ولو کار بجایی باشد و ولو محبت‌آمیز باشد" ارزش اخلاقی ندارد.» در ایسنتاگرام کتایون ریاحی عکس‌هایی را می‌بینیم که او کودکان فقیر را در آغوش گرفته و می‌فشارد؛ در حال محبت‌کردن به آن‌هاست. او برای ترغیب دیگران برای کمک کردن به مؤسسه‌ای به‌نام «کمک» به سراغ کودکان می‌رود. مؤسسه‌ای که به کودکان فقیر و بی‌خانواده کمک می‌کند. اگر کانت شاهد عکس‌ها و اعمال ریاحی بود،‌ کار او را عملی اخلاقی نمی‌دانست. چون ریاحی هم به سود و زیان کارش فکر می‌کند. او می‌اندیشد که اگر من به عنوان یک بازیگر معروف با کودکان فقیر عکس بیاندازم، مردم آن را می‌بینند و به کمک‌کردن به مؤسسه و در نهایت کمک به کودکان فقیر ترغیب می‌شوند. آن‌چه که در عمل او نیست،‌خودِ ارزش کودکانِ فقیر است. به باور اختیارگرایان خرید و فروش خون و کلیه، سقط جنین، آزادی جنسی ایرادی ندارد، چرا؟ چون آن‌ها مخالف قانون‌گذاری‌های اخلاقی هستند. سندل می‌گوید هسته‌ی اخلاقی ادعای اختیارگرایان مفهوم مالکیت خود است. به بارو آن‌ها انسان مالک خودش است. مالک بدنش. پس باید آزاد باشد هر کاری که دلش می‌خواهد با بدنش انجام دهد. از این منظر به باور اختیارگرایان، خرید و فروش کلیه یا خون، اخلاقی است. در مقابل کانت است که از کرامت انسان به خاطر خود انسان می‌گوید. کانت می‌نویسد: «انسان ملک خویش نیست.» به باور او انسان شیء نیست. ما نباید دیگران و همین‌طور خودمان را به چشم شیء نگاه کنیم. ما اختیاردار خودمان نیستیم. 
در دهه‌ی شصت، در زمان جنگ، کارتون رابین‌هود بین ما محبوب بود. بین بچه‌های که در طبقه‌ی متوسط یا پایین‌تر از آن بودند، محبوب بود. هنوز نسبت به رابین‌هود بچه‌های آن نسل و طبقه، سمپاتی دارند. چرا؟ چون او پول را از ثروتمندان می‌گرفت و بین فقیران تقسیم می‌کرد. اما حالا پس از سال‌ها به کار او فکر می‌کنم؛ کار رابین‌هود توجیه اخلاقی داشته یا دارد؟ وقتی چندماه پیش عکس‌هایی از بچه‌پولدارهای تهران در فضای مجازی منتشر شد، اطرافیانم، دوستانم به دو قسمت تقسیم شده بودند. بعضی با نارضایتی می‌گفتند چگونه در وضعیت اقتصادی هم‌چون ایران، عده‌ای چنین پول‌دار هستند یا شده‌اند؟ بعضی هم می‌گفتند شاید آن‌ها با سعی و کوشش به پول رسیده‌اند. سندل می‌نویسد: «اختیارگراها طرف‌دار بازار آزادند و با مقررات‌گذاری دولتی مخالف‌اند، ولی به خاطر آزادی فردی نه بهره‌وری اقتصادی. اصل حرف آن‌ها این است که آزادی حق اولیه‌ی ما انسان‌هاست. ما باید حق داشته باشیم با هرچه که داریم هرکاری که می‌خواهیم بکنیم، به شرط این‌که عین همین حق را برای دیگران هم قائل باشیم.» (ص۵۸) به باور آن‌ها کار رابین‌هود توجیه اخلاقی ندارد. به باور آن‌ها حمیدرضا سیاسی در یک بازار آزاد به چنین ثروتی رسیده. به باور رابرت نوزیک اقتصاددانِ اختیارگرا و هم‌فکرانش هر توزیعی در بازار آزاد عادلانه است، قطع نظر از هر چقدر برابری یا نابرابری ایجاد کند. اما یکی هم مثل جان رالز است. اخیراً کتاب «نظریه‌ای درباب عدالت» او هم دوباره با ترجمه‌ای جدید و نشر جدید منتشر شده. جان رالز از «اصل تفاوت» سخن می‌گوید؛ اصلی که تنها آن نابرابری‌های اجتماعی و اقتصادی مجازند که به نفع محروم‌ترین اعضای جامعه باشد: «توزیع درآمدها و دارایی‌ها را، به شکلی که نظام بازار آزاد با برابری ظاهری فرصت‌ها امکانش را فراهم می‌کند، نمی‌شود عادلانه دانست. روشن‌ترین بی‌عدالتی در نظام اختیارگرایانه این است که این نظام اجازه می‌دهد توزیع سهم ها تحت تأثیر عواملی جبری از نظر اخلاقی قرار بگیرد.» بعضی از دوستانم می‌گویند حمیدرضا سیاسی و امثال سیاسی یا بچه‌پول‌دارهای تهران در یک نظامی متولد و رشد یافته‌اند که توزیع درآمدها، دارایی‌ها و فرصت‌ها وقدرت براساس واقعه‌ی «ولادت» است. معتقدند اگر شما در خانواده‌ی پول‌دار یا خانواده‌ای که پیوندی با قدرت در نظام سیاسی دارد، به دنیا آمده باشید حقوق و امتیازاتی دارید که دیگران از آن‌ها محروم‌اند. بنابراین ناعادلانه است که زندگی آینده‌ی آن‌ها بستگی به این واقعه‌ی جبری پیدا کند. رالز معتقد است یک راه جبران این بی‌انصافی اصلاح محرومیت‌های اجتماعی و اقتصادی است؛ «یک شایسته‌سالاری منصفانه سعی می‌کند پا را از برابری صرفاً ظاهری فرصت‌ها فراتر بگذارد... از منظر شایسته‌سالاری، توزیع درآمدها و دارایی ها در نظام بازار آزاد، اگر فرصت پرورش استعدادها به یک اندازه به همه داده شود، عادلانه است. فقط در صورتی که همه از یک نقطه شروع کنند، می‌شود گفت برندگان مسابقه شایستگی پاداش‌شان را دارند.» در مقابل رالز، میلتون فریدمن اختیارگرا، اگر در جامعه‌ی امروز ایران بود، می‌گفت با وجود تمام برتری‌های نامنصفانه در جامعه اما نباید این بی‌انصافی‌ها را جبران کنیم؛ باید یاد بگیریم با آن کنار بیاییم و از فوایدش لذت ببریم. فریدمن در کتاب «آزادی انتخاب» می‌نویسد: «زندگی منصفانه نیست. انسان وسوسه می‌شود تصور کند که حکومت می‌تواند آن‌چه را که طبیعت به وجود آورده اصلاح کند. ولی باید بدانیم که ما می‌توانیم از همان بی‌انصافی که محکومش می‌کنیم فایده ببریم.» و بعد از آرمان انتزاعی برابری می‌نویسد. یعنی اگر محمدرضا گلزار برای بازی در یک فیلم صدها میلیون تومان دستمزد می‌گیرد، بی‌انصافی است اما بی‌انصافی بزرگ‌تر، محروم‌کردن تماشاگرانی است که از تماشای او بر پرده‌ی سینما لذت می‌برند، حال، دستمزد او چندین‌برابر دستمزد یک کارگر باشد. رالز پاسخ فریدمن را البته در کتاب «نظریه‌ای در باب عدالت» می‌دهد: «ما باید این ادعا را رد کنیم که ترتیبات نهادها همیشه معیوب است زیرا توزیع استعدادهای طبیعی و احتمالات اجتماعی ناعادلانه است، و این بی‌عدالتی اجباراً باید به ترتیبات انسانی هم سرایت کند. گاهی این فکر بهانه‌ای می‌شود برای چشم‌پوشی بر بی‌عدالتی، تو گویی اگر زیر بار بی‌عدالتی نرویم مثل این است که حقیقت مرگ را نپذیرفته‌ایم. چیزی که عادلانه یا ناعادلانه می‌شود طرز برخورد نهادها با این واقعیت‌هاست... شکل کنونی چیزها تعیین‌کننده‌ی شکلی که باید داشته باشند، نیست.»

عدالت؛ کار درست کدام است؟/مایکل سندل/ ترجمه‌ی حسن افشار/ چاپ اول، ۱۳۹۳/ نشر مرکز/ ۲۸۹صفحه/ ۱۸۵۰۰تومان
نظریه‌ای در باب عدالت/ جان رالز/ ترجمه‌ی مرتضی نوری/ چاپ اول، ۱۳۹۳/ نشر مرکز/ ۶۷۲صفحه/ ۳۹۵۰۰تومان

- از سندل دو کتاب تاکنون به فارسی ترجمه شده است. یکی همین "عدالت" و دیگری "آن‌چه با پول نمی‌توان خرید". یادداشتی سال گذشته درباره‌ی کتاب "آن‌چه با پول نمی‌توان خرید" نوشتم و در مجله‌ی "اندیشه‌ی پویا" چاپ شد. این‌جا می‌توانید آن را بخوانید.