چهارشنبه

نَه


می‌گویند «نه» گفتن، سخت است. می‌گویند «نه» گفتن را تمرین کنید. روان‌شناسان می‌گویند. امّا برای من «نه» گفتن اتفاقاً نسبت به خیلی از کارها و گفته‌های دیگر، راحت‌تر است. تاکنون «نه»های زیادی گفته‌ام. روزانه، دو سه بار، شاید هم بیشتر، «نه» می‌گویم. در مقابل، راحت هم «نه» می‌شنوم. که گفته‌اند هر آن‌چه برای خود دوست می‌داری، برای دیگران هم دوست بدار و هر چه بد، بد.

یکشنبه

...

رفتم یک لپ تاپ هفده اینچ خریده‌ام. ویژه‌ی خانه. روی میزِ کارم گذاشتم‌اش. یکی از دلایل مهم خرید آن، دیدنِ عکس‌های «تو» در مانیتور بزرگ آن است. نوت بوک در نمایش جزئیّات عملکرد خوبی از خود به جا نگذاشت.

...

...
رحم کن بر منِ مسکین‌و به فریادم رس
...

شنبه

...

عصر شنبه
نوزدهم فروردین‌ماه
سالِ هزار و سیصد و نودویک
خیابانِ خواجه عبدالله انصاری، کوچه‌ی هشتم
تحریریه‌ی روزنامه‌ی «اعتماد»




آفتابِ پس از باران هم برای خودش...
ای‌وای

آقاجون

«دیگه هیچ حرفی نمی‌زنه.» این‌و مادرم گفت. گفتم: «چه حرفی دیگه می‌خواد بزنه. همه‌ی حرف‌هاش‌و زده. ساعتِ زنگ زده، زنگ نمی‌زنه. چون زنگاش‌و زده.» نودوهشت سال زندگی کرده. چه حرفی مانده و دَر دل دارد که تاکنون به زبان نیاورده باشد. پدربزرگم را می‌گویم. پدرِ مادرم. اگرچه حرف به ندرت می‌زند و گوش‌هایش سنگین، سنگین که نه، دیگر به سختی می‌شنود امّا هنوز که هنوز است روی پای خودش است. خودش به تنهایی مَوال می‌رود. امّا خب اطرافیانش را به سختی می‌شناسد. حتّا بچّه‌هایش را. باید بروی درِ گوشش و با صدای بلند، خودت را معرفی کنی. نام‌ت را بگویی و سپس بگویی، بچّه‌ی کدام از فرزندانش هستی. بارِ آخری که دیدم‌اش، جلو رفتم و درِ گوشش گفتم: «سلام آقاجون [بهِ‌ش آقاجون می‌گوییم]. علی‌ام. پسرِ شهلا [نام غیررسمی مادرم. که در خانه و اقوام مادری‌ام شهلا صدایش می‌کنند. امّا پدرش، یعنی همین آقاجون، تنها کسی‌ست که اصرار دارد زهرا صدایش کند. مانند دایی‌ام که همه سعید صدایش می‌کنند امّا پدرش، یعنی همین آقاجون، به او محمّد می‌گوید].» به من نگاهی انداخت. روبوسی کردم و روبه‌رویش نشستم. چند دقیقه‌ای گذشت. کنار دستش، دایی حسن‌ام نشسته بود. رو به او کرد و با اشاره به من گفت: «می‌شناسی‌اش؟ پسر زهراست.» گویی به کشف جدیدی رسیده است و همه را می‌خواست مطّلع کند. برای آقاجون‌ام تشخیص مکان‌ها دشوار شده است. به آن نشان که همان‌شب، از آن‌جایی که کفِ خانه‌ی پدر و مادرم سرامیک هست و هَر کَس ظرف به دست، شام‌اش را هر جایی که دوست داشت می‌خورد، گمان می‌کرد میهمانی در سالن است. دوباره رو به دایی حسن‌ام کرد و گفت: «خرجِ این‌جا با کیه؟ زهرا چقدر پول داده است؟» بعد مادرم را صدا کرد: «زهرا...» مادرم در آشپزخانه بود. چند نفر از نوه‌هایش و نیز دخترش، یعنی خاله‌ام، با اندک اختلاف زمانی با هم گفتند: «شهلا. بیا آقاجون.»
مادرم کنارش ایستاد و گوشش را نزدیک دهان پدرش برد: «جانم آقاجون؟»
- این‌جا را چقدر گرفتی؟
- نه آقاجون این‌جا خانه‌ام هست.
- خانه‌ات؟
- آره.
- پول غذا چند شده؟
- آقاجون غذا پختم.
سَری تکان داد. همان‌شب، هر چند دقیقه یک‌بار سراغِ کفش‌هایش را می‌گرفت. آقاجون به کفش‌هایش حسّاس است. نمی‌دانم حکمت‌اش چیست که این‌قدر وابسته به کفش‌اش و متلقّات [از پاشنه‌کش گرفته تا واکس و...] است. یادم هست یک‌بار پاشنه‌کش کفش‌اش گم شده بود. چه قشقلگی به پا کرد. خانه‌یی که آقاجون در آن ساکن است، خانه‌یی قدیمی در محلّه‌مان نظام‌آباد است. دو طبقه، که طبقه‌ی هم‌کف او می‌نشیند و طبقه‌ی بالا دخترش، یعنی خاله‌ام. آن روز، روز گم شدن پاشنه‌کش، از تمام اهالی آن خانه بازجویی کرده بود. از خاله‌ام و دخترهایش. که این پاشنه‌کش را چه کسی برداشته است. بعد از این که مطمئن شده بود هیچ‌یک از اهالی آن ساختمان، از وجود پاشنه‌کش بی‌اطّلاع هستند، گفته بود دزد آمده و پاشنه‌کش را دزدیده است. و چند فحش نان و آبدار هم نثار دزد کرده بود. چه واقعاً دزدی در کار بوده باشد و چه نه، آن پاشنه‌کش هیچ‌موقع پیدا نشد و این هم‌چنان، رازی‌ست سَر به مُهر.
بله. آن‌شب هم هِی سراغ کفش‌هایش را می‌گرفت. و از آن‌جایی که هم‌چنان فکر می‌کرد [چرا که دوباره پس از شام نیز، با خودش -آقاجون با خودش حرف می‌زند و وقتی با خودش حرف می‌زند، بلند حرف می‌زند و دیگران نیز می‌شنوند- گفت: «زهرا اینا هم که رفتند. چرا خداخافظی نکردند] در سالن است، از دزدیدن آنها در هراس بود. هراس را در چشم‌هایش می‌دیدم.
ساعتی گذشت و گفت: «نُچ... ای‌بابا.» و این‌جا بود که همه متوجّه خستگی پدربزرگم شدند. چون «نُچ، ای‌بابا» در ادبیات کلامی آقاجون یعنی خسته شدم. یعنی باید تغییراتی در اوضاع انجام گیرد. همه با هم بلند شدند و مراسم خداحافظی در حال انجام بود. همان‌زمان، آقاجون رو به مادرم کرد و گفت:‌ «زهرا یه چیزی بنداز روی سرت. چرا بی‌حجابی؟» مادرم گفت: «آقاجون این‌جا نامحرم نیست. پسرهای برادرم، بچّه‌هایت هستند.» تنها کسی که در این‌گونه میهمانی‌ها می‌تواند بی‌حجاب باشد مادر هم هست که به همه محرم می‌شود. و در این‌گونه میهمانی‌ها که آقاجون نیز حضور دارد، دست‌کم همین دیالوگ بین‌شان ردوبدل می‌شود. آقاجون سَری تکان داد و گفت: «برای خودت می‌گم.» رفتم سمتش و بازویم را پُشتِ بازویش انداختم. و کمکش کردم از روی مبل بلند شود. با دیگر دستم، عصایش را دادم. می‌لرزید. لرزش‌اش به من نیز منتقل شده بود. نگاهم کرد و گفت:‌ «میثم [پسرخاله‌ام، که ریش‌های بلندی هم‌چون من دارد. آقاجون میثم را با من اشتباهی می‌گیرد. روز عاشورای پارسال، به سان همیشه و رسم خانوداگی، وقتی که خانه‌ی آقاجون جمع شده بودیم، من پیش از میثم رسیدم. پس از سلام و روبوسی با او، گوشه‌ای نشستم. رو به من گفت: «میثم‌جان خوبی؟» نگفتم میثم نیستم، داد زدم: «خوبم آقاجون.» چند دقیقه‌ی بعد میثم هم آمد. نشست کنارم. آقاجون روی تخت همیشگی‌اش خوابیده بود. با دیدن میثم از تعجب بلند شد و لبه‌ی تخت نشست و دقایقی به من و میثم زل زد.] تویی؟» بغض کرده بودم. گفتم: «نه آقاجون. علی‌ام.» نشنید. دوباره گفت: «میثم تویی؟ خوبی بابا؟» مکثی کردم و گفتم: «آره آقاجون میثم‌ام. خوبم آقاجون.»

«قلادّه‌های طلا» و شرافت

نمی‌دانم نسبت میان شرافت و تماشای یک فیلم چگونه نسبتی‌ست. و نیز نمی‌دانم پس از این که «پایان‌نامه» نفروخت و «اخراجی‌ها سه» فروخت چه اتّفاقی افتاد که حالا در تحریم و تماشای یک فیلم برخی، سینه چاک و جان می‌دهند. اگر فیلمی به نامِ گفتنِ بخشی از تاریخ، ادعا می‌کند حقیقت می‌گوید [که «قلادّه‌های طلا» نمی‌گوید]، و کارگردانش مدعی‌ست سخت‌ترین فیلم تاریخ سینمای ایران را ساخته [که اصلاً این‌گونه نیست. حرفی را در فیلمش زده که امروزه، گفتنش برای همه آزاد است و تشویقی دریافت می‌کنند]، دیگر نگرانِ چه هستیم. شاید بتوان روایت نادرستی از تاریخ برای چند سال رقم زد، فیلم ساخت و مدعی حقیقت‌گویی شد امّا هیچ‌زمانی نبوده که بتوان به کلیّت تاریخ دروغ گفت و هیچ فیلم و نیز فیلمسازی نمی‌تواند با تاریخِ حقیقی و حقیقت تاریخ مقابله کند، مقابله با آن‌چه که یادگارش، خط و زخم‌هایش است که در تن و روح‌مان جا انداخته است. که اگر این‌گونه هست، دیگر این نسبت‌ها، تماشای یک فیلم با شرافت آدمی و فلان و بهمان، حرف‌های پَرت‌ و پلایی است.

جمعه

اگر چه در زیرِ زمین است...

خانه‌ای که در آن زندگی می‌کنم، خانه‌ای بسیار معمولی‌ست. روی‌هم‌رفته به سی متر نمی‌رسد. درِ خانه را که باز کنی، دَری که به طور عادّی بسته نمی‌شود و حتماً باید قفل شود، روبه‌رویت سینکِ ظرف‌شویی و کابینت و یخچال است. بدون تیغه‌ی جداکننده [که البته چندماهِ پیش دیواری آن‌جا بود] واردِ حال و نشیمن و پذیرایی و اطاق خواب‌اش می‌شوی. همه اینها در یک‌جاست. درواقع، در این مقوله از کثرت به وحدت رسیده‌ام. اطاقِ خواب، که نه، اطاق نیست، تنها تختِ خوابم، پشت کتابخانه‌ام است. یعنی با کتابخانه‌ام، اطاق درآورده‌ام. پشتِ آشپزخانه هم سرویسِ بهداشتی‌ست، حمّام و توالت. خانه‌ام هیچ ویژگیِ خاصّی ندارد. تنها مشخصّه‌ی آن، به تاریخچه‌اش برمی‌گردد. آن‌چیزی که از دیگر خانه‌ها متمایزش می‌کند. خانه‌ی من در زیرزمین است. در ابتدا، به نیّت خانه و کسی که روزی بیاید و بخواهد در آن‌جا زیست کند، ساخته نشده بود. قصد سازندگان از آن، پناه‌گاه بوده است. و البته نکته‌ی دیگر، که شخصی‌ست، این است که در دوران کودکی و در روزگاری که طیّاره‌های عراقی به آسمان طهران می‌آمدند، بنده به همراهِ برادر و خواهر و مادر، دوان‌دوان می‌آمدیم و در آن پناه می‌گرفتیم. یک عدد تلویزیونِ چهارده اینچ «توشیبا»ی قرمزرنگ، سیاه‌وسفید که تلقِ رنگی [تلق‌هایی که در میدان امام حسین می‌فروختند و سه رنگ داشت: قرمز، آبی، سبز. و آن را جلوی شیشه تلویزیون‌های سیاه‌وسفید می‌گذاشتند تا مثلاً تلویزیون رنگی شود] هم نداشت، همیشه آن‌جا بود. اوّلین وظیفه‌اش اعلامِ وضعیّت قرمز و سفید بود و بعد از آن، جلوگیری از سَر رفتنِ حوصله‌ها، اگر حضورمان در آن‌جا طولانی می‌شد.
نُه سال است که در این خانه زندگی می‌کنم. با این که از هر گونه ویژگیِ خاصّی بی‌بهره است، امّا به آن وابسته شده‌ام. به در و دیوارش. با او حرف می‌زنم. دردِ دل می‌کنم. آواز می‌خوانم. او شاهدِ بسیاری از یواشکی‌های من بوده است. اشک‌ها و خنده‌هایم. شب‌هایی که پاک و پاکیزه می‌شدم. فحش‌ها و خودخوری‌هایم. در تمامِ این سال‌ها، اگر خارج از شهر بوده‌ام، شب، هر طور که شده، خود را به آن رسانده‌ام. اگر چه خانه‌ام در زیرِ زمین است و کوچک است، امّا دلِ بزرگی دارد.

رفیق از جنسِ مرغوب‌اش

خیلی خوب است که آدم «رفیق»هایی داشته باشد که وقتی دلش چیزی خواست یا هوای جایی را کرد، آن را برآورده کنند؛ آن‌چیز را آن‌جا را. مثلاً یه‌هو احساس کنی کاش اکنون کنار دریا بودی. به طور معمول برای رفتن به استان‌های شمالی، برنامه‌ریزی می‌کنند، هماهنگی‌ها انجام می‌دهند. امّا یک‌جورِ دیگر هم می‌توان به دریا رسید. سوارِ ماشین می‌شوید. و راه می‌افتید و می‌روید و می‌روید. در هر ساعتی که باشد. تمام اینها یک‌طرف، نکته‌ی جالب قضیه این است که ابتدا، اصلاً قصدتان دریا نبوده است. در بین اتوبان و خیابان‌گردی‌ها، به این سؤال رسیده‌ و مکث کرده‌اید: «چه می‌‌شد الان کنار دریا بودم، بودیم. ای‌کاش. ای‌داد.» خیلی خوب است آدم «رفیق»هایی از جنس مرغوب‌اش داشته باشد.

سه‌شنبه

یا امام غایب

چرا نباید یک عدد امام‌زاده نیمه‌شب باز باشد. اصلاً امام‌زاده را گذاشته‌اند برای همین زمان‌ها. که در یک ساعت نامعقول بروی سرِ وقت‌اش، و غافل‌گیرش کنی. در طولِ روز که ملّت می‌روند و می‌آیند، و امام‌زاده هم کارهای روتین‌اش را انجام می‌دهد. امّا چرا نباید مثلاً ساعتِ دو نیمه‌شب، امام‌زاده‌ای، دکّان‌اش باز باشد. اگر هم یکی‌شان به هر دلیلی در دسترس نیست، باید دیگری وظیفه‌اش را انجام دهد. نه این که نه صالح و شابدوالعظیم و نه قاسم، باز و همگی تعطیل باشند.
این‌جوری می‌شود که در راهِ بازگشت می‌گوید: "بوی بهبود زِ اوضاع جهان می‌شنوی؟"
گفتم: "نه."
گفت: "یک زمانی فکر می‌کردیم بالاخره یکی هست اون بالا که حواسّ‌اش بهِ‌مان هست. روزی خودش را نشان می‌دهد. جلو می‌آید. به دادِمان می‌رسد. نه؟"
گفتم: "آره. نه."
به جلو خیره شدیم. به خط‌های وسطِ اتوبان. به خط‌هایی که دیگر ممتد شده بودند. حتّا صدای "کِی رَود رخِ ماه‌ات از نظرم نظرم، به غیر نام‌ات کِی نامِ دگر ببرم، اگر تو را جویم، حدیثِ دل گویم، بگو کجایی؟" هم، ما را از خیرگی نجات نداد.

دوشنبه

این منم

داغان: داغان. (ص) متلاشی. در تداول عامّه، درب و داغان؛ سخت متلاشی و ازهم پاشیده. || پراکنده. داغون (در تداول مردم تهران).
داغان: داغان. (اِخ) نامِ محلًی کنار راه قم و اصفهان میان دوراهه‌ی کاشان و قلعه‌ی چم. در ۱۷۱۵۰۰ گزی تهران.
داغان شدن: داغان شدن. [شُ دَ] (مص مرکّب) متلاشی شدن. از هم پاشیده شدن. || پراکنده شدن.
داغان کردن: داغان کردن. [کَ دَ] (مص مرکّب) متلاشی کردن. از هم پاشیدن. از هم فروریختن و از هم فروپاشیدن چیزی را. || پراکندن. متفرق کردن.
[منبع: لغت‌نامه‌ی دهخدا]