شنبه

بیا روی این قلب وایسا

ام‌روز رفتم تستِ ورزش. پدرم که بیماری قلبی دارد و در این عرصه پیشکسوت است،‌ گفته بود باید موی سینه­‌ات را بزنی. من هم زدم. تَر و تمیز و شیک، رفتم بیمارستان. نوبتم شد و رفتم داخل. دکتر که کچل‌مردی بود گفت: «لخت‌شو. تیشر‌تِ‌تو دربیار» لخت شدم. تی‌شرت را درآوردم. گفت: «بیا روی این وایسا.» رفتم روی تِردمیل ایستادم. دکتر جلو آمد و یک‌سری سیم به نقاط مختلف سینه­‌ام وصل کرد. موقعی که خم شد تا سیم‌های پایینی را به پهلویم وصل کند، از بالا و زاویه‌ای که کلّه‌ی طاس‌اش را می‌دیدم، چند لَک دیده می‌شد. می‌خواستم در این‌باره او را مطّلع کنم، امّا بی‌خیال شدم. حتماً می‌داند. کنار رفت و پشتِ دستگاه دیگری کمی آن‌طرف‌تر پشتِ من ایستاد و گفت: «آماده­‌ای؟» گفتم: «بله.» دستگاه را روشن کرد و من آرام روی تِردمیل راه افتادم. گفت: «تندش می­‌کنم.» تندش کرد و من هم راه رفتنم را. تند و تندتر کرد و من هم تند و تندتر. یک‌جایی رسید که دیگر می­‌دویدم. ضربانِ قلبم را احساس می‌کردم. هماهنگ با پاهایم ضرب می‌زد. ریتم جالبی بود. به نفس‌نفس زدن افتاده بودم. نمی­‌دانم چه شد که گریه­‌ام گرفت. می­‌دویدم و عَر می­‌زدم. برگشتم دیدم دکتر هم دارد گریه می‌کند. تندترش کرد و من نیز گریه­‌ام را. گفت: «خسته شدی؟» گفتم: «آره.» گفت: «خاموش‌اش کنم؟» گفتم: «آره.» خاموش‌اش کرد. تی‌شرتم را پوشیدم و پرینتِ ضربان قلبم را گرفتم. در راه، توی تاکسی خیلی نگاهش کردم. از زاویه­‌های مختلف بَراندازش کردم امّا هیچی ازش نفهمیدم. تنها چیزی که به طور واضح معلوم بود، خطّ ضربان قلبم در فاصله­‌های معیّن، ارتفاع بدی داشت.