دوشنبه

...

تو را گزید دلِ من، مَرا گزید غمِ تو
به حالِ من نظری کن، که مُردم از ستمِ تو
[اوحدی- غزلیّات]

یکشنبه

خدا را شکر رَد کردند

نزدیکیِ دفتر روزنامه، رودخانه‌ای‌ست. صبح که آن وضع پیش آمد [تگرگ و آن بارانى شدید]، آن‌جا بودم. روی یکی از پل‌‌هایی که به موازات یکدیگر روی رودخانه ساخته‌اند. ایستاده بودم و به وضعیّت فلاکت‌بار زندگی فکر می‌کردم. صدمتر بالاتر، موتورسواری دیدم که با فشار آب، به درون رودخانه افتاد. زن جوان و پیاده‌ای هم آن‌جا بود. تا صحنه را دید، جیغ و داد کرد و چند نفری جمع شدند. عینِ همین پلی که من روی‌اش ایستاده بودم، صدمتر بالاتر هم بود. پسر جوانی تکّه چوب یا لوله‌ای [دور بود و دقیق معلوم نبود چه بود] را برداشت و روی پل رفت و خود را کش داد تا دستِ اون بنده خدا به آن تکّه چوب یا لوله [دور بود و دقیق معلوم نبود چه بود] برسد. نرسید و آن جوان هم به داخل رودخانه افتاد. زنِ جوان هم دوباره جیغ و داد کرد و آدم‌های بیشتری جمع شدند. جمعیّت به موازات آن دو نفر، کنار رودخانه به سمت پایین می‌آمدند. آن دو نفر داخل رودخانه، هر چند ثانیه، هم‌زمان با هم زیر آب می‌رفتند و دوباره هم‌زمان با هم روی آب می‌آمدند. هم‌زمان با پایین و بالا آمدن آنها، جمعیّت هم جیغ و دادشان قطع و وصل می‌شد. بالا، جیغ و داد می‌زدند، پایین، جیغ و داد نمی‌زدند. نزدیک من بودند که آن دو نفر، زیرِ آب رفتند و براساس زمان‌بندی قبلی بیرون نیامدند. در جیغ و داد جمعیّت هم ناهماهنگی پیش آمده بود. یکی دو متر مانده به رسیدن آن دو، به زیر پلی که من ایستاده بودم، بیرون آمدند. جمعیّت هم یک‌باره، بلندتر از قبل جیغ و داد کردند. امّا من که از همه نزدیک‌تر به آنها بودم شنیدم که آن دو نفر داشتند درباره‌ی کارت‌های بانکی و این‌که شماره کارتشان در آن سایت بوده یا نه حرف می‌زدند. از زیر پل گذشتند و من هم برگشتم و منتظر شدم از آن‌ور پل هم رد شوند. خدا را شکر رَد شدند و جمعیّت هم همان مسیر را در پیش گرفتند و باز از آن‌جایی که بالا و پایین رفتن آن دو به زیر آب، نظمی گرفته بود، جیغ و داد آنها هم منظّم شده بود. امروز از یکی از بچّه‌های تحریریه پرسیدم این رودخانه به کجا ختم می‌شود. گفت: «پادگان عشرت‌آباد. بعد از آن، هیچ‌کس ادامه‌ی رودخانه را تا به حال ندیده است.»

جمعه

حال عکس‌ها خوب است، تو باور کن

عکس‌ها هم حرف می‌زنند. گوشت را جلو ببری، می‌شنوی. برخی از عکس‌ها پُرحرفی می‌کنند و بعضی، کم‌تر. عکس‌ها لودهنده هستند. بچّه‌گی آدم را، زشتی و زیبایی، اخم‌ها و خنده‌ها را، شادی‌ها و دلخوری‌ها را و هزار جور احساس دیگر را رو می‌کنند. عکس‌ها گذشته را صاف می‌گذراند در دست بیننده‌شان. گاهی هم آینده را. تو از دیدنِ عکس کودکی کسی، توانایی‌اش را داری که بزرگسالی او را، با ندیدن خودِ طرف، توصیف کنی. برخی از عکس‌ها، بو هم دارند. سال‌ها و دهه‌ها از روزی که فلان عکس انداخته شده، گذشته امّا با دیدنش، بوی همان مکان به مشام‌ات می‌رسد. و این بو، بد و خوب، ارتباط مستقیمی به غدّه‌هایی دارد که باعث برون‌ریزی چیزی به‌نام اشک می‌شود.
هر عکسی داستان خودش را دارد. عکسی نیست که داستانی نداشته باشد. چه آدم‌هایی که درون کادر هستند و چه اجسام حاضر. چه زمانِ عکس، چه محلّ آن. حذف‌شدنی هم نیستند. پدر گرامی بنده، زمانی، بر اساس عقایدش، برخی از عکس‌هایی که برای قبل از انقلاب بود و در گوشه و کنارش خانمی بی‌حجابی به چشم می‌خورد، می‌بُرید. و تنها سوژه‌ی دلخواه، از قیچی پدر در امان می‌ماند. خیال می‌کرد، آن چه حذف می‌کند، حذف می‌شود. امّا حالا که مثلاً فلان عکس دور بُر شده را نشانش می‌دهم، روز و مکان و آدم‌هایی که در آن نیستند را شرح می‌دهد. دقایقی قبل و بعد از گرفتن آن عکس را نیز می‌گوید. و گاهی بحث به روزهای آینده‌ی آن روز هم می‌رسد. از دستِ عکس‌ها رهایی نیست.
عصر دیروز رفتم خانه‌ی والدین و آلبوم‌ها را پس از مدّت‌ها، ورق زدم و عکس‌هایی که می‌خواستم، جُدا کردم و آوردم خانه‌ی خودم. ساعت‌هاست بهِ‌شان نگاه می‌کنم. عکس‌ها بدجور باعث فراموش کردن گذر زمان می‌شوند. یک به یک به آنها نگاهی می‌انداختم. داستان‌شان را مرور می‌کردم و از آنهایی که بی‌خبر بودم، سعی می‌کردم داستانی برای‌شان بسازم.  بر روی برخی مکث بیشتر می‌کردم. مثلاً عکسی دارم که بنده و برادرم، سوار بر دوچرخه‌ای هستیم. عکس برای بیست‌وسه سالِ پیش است.
پرتاب شدم به آن روز. که عصر جُمعه بود. عکّاس پسرعمویم، امیر، بود. تنها کسی که آن زمان در خانواده‌ی پدری، دوربین عکّاسی داشت. یکی از کارهای روتین‌اش همین بود. هر جُمعه به خانه‌ی یکی از اقوام سَر می‌زد و از اهالی‌اش عکس می‌انداخت. آن جُمعه هم آمده بود خانه‌ی ما. درواقع تنها یک طبقه آمده بود پایین. آن زمان، ما در زیرزمین [ها... زیرزمین] خانه‌ی عمویم [عمو محمود، پسر دوّم پدربزرگم] زندگی می‌کردیم. به یاد دارم که عکس بین ساعت سه و چهار عصر گرفته شد. ناهار روز جُمعه را همراه با گوش دادن به قصّه‌ی ظهر جمعه از رادیو [حتّا داستان آن روز را هم خوب به یاد دارم] خوردیم. پس از یک ساعت، یک‌ساعت‌ونیم پسر عمویم آمد، برای عکس گرفتن. جلوی دوربین رفتن در آن زمان، سلوک خودش را داشت. لباسی عوض کردیم و آبی به سرو صورت زدیم و مادر آب‌شونه‌‌مان کرد و نشستیم بر روی دوچرخه. دوچرخه‌ای که سوغات حجّ پدر بود. ساخت تایوان. آبی‌رنگ. آن را هنوز بیرون نبرده بودیم. که نکند لاستیک‌های سیاه‌رنگ دورسفیدش خاکی شود. البته که هیچ‌کدام [من و برادرم] راندنش را بلد نبودیم. در خانه رویش می‌نشستیم و در خیال، سواری از آن می‌گرفتیم. کمکی داشت و راحت می‌شد، رویش نشست. آن دوچرخه بیست‌وسه سال است همراه ماست. به ترتیب بردارم و من و خواهرم و خواهر کوچکم، با آن، دوچرخه‌سواری را یاد گرفتیم. لاستیک‌هایش را در این مدّت عوض نکردیم. چندبار پاره شد، امّا پدرم حاضر به عوض کردن آنها نشد. خودش با تکّه لاستیک‌های کهنه آن را پنچری می‌گرفت. با دستمالی نمدار، تمیزش می‌کردی، انگار همان‌موقع آن را خریدی. هنوز هم هستش. در انباری آن را گذاشته‌ایم. که به قول پدرم بماند برای نوه‌هایش. اوّل امین [برادرم] نشست و بعد من نشستم. پس از لج و لجبازی من و برادرم برای این‌که کی دسته‌ی پلاستیکی دوچرخه را بگیرد [که در نهایت برادرم موفق شد و سهم من آهن وسط دسته رسید]، پسر عمویم گفت: «بچّه‌ها... امین... علی... دوربین...» بوی آن اتاق که پُر بود از گل و گدان هنوز در مشامم هست. بوی آن لاستیک‌های نو دوچرخه.
عکس‌ها را که زیر بغل زدم؛ پدر گفت: کجا می‌بری؟
گفتم: می‌رم اسکن می‌کنم و می‌آرم.
گفت:‌ ببر ولی شوهرشون ندی.
گفتم: نه.
اسکنر ندارم. مدّت‌ها پیش قصدم بود یکی بخرم و عکس‌ها را اسکن کنم و به قول معروف دیجیتالی‌شان کنم و هرزگاهی مثلاً بگذارم کنار این سطور. امّا دوباره، ام‌شب دودِل شدم. چه کاری‌ست. برخی از عکس‌های قدیمی، عکس‌های چاپی، با کاغذهای‌شان هویت دارند. با جنس کاغذشان. با آن گوشه‌های تیز و یا گردشان. یا رنده‌رنده‌شان. با آن قطعی که ثابت هستند. تکثیر شدنی هم نیستند و واحد اند. چه کاری‌ست.
عکس‌ها هم حرف می‌زنند. گوشت را جلو ببری، می‌شنوی. برخی از عکس‌ها پُرحرفی می‌کنند و بعضی، کم‌تر. عکس‌ها لودهنده هستند.

پنجشنبه

عین راکی

دی‌شب هر چه زور زدم خوابم نبرد. خرمگسی آمد و روی دماغم نشست. آن‌قدر عصبی و بی‌حوصله بودم که خواستم با ضربه‌ای محکم خرمگس را له کنم. امّا خرمگس جاخالی داد و ضربه‌ی محکمم به دماغم خورد. داغان شدم. صورتم بی‌حس شدم. تیر می‌کشید. گفتم خوب می‌شود. دست بهِ‌ش نزدم. دقایقی بعد احساس کردم مایعی از گوشه‌ی چشمم وارد آن می‌شود. دست زدم. خون بود. صورتم پُر از خون شده بود. بلند شدم. دست روی دماغم گذاشتم و سَرم را بالا نگه داشتم. کورمال کورمال رفتم کلید برق را بزنم. دستم به چراغِ مطالعه‌ی روی میز خورد و افتاد زمین و لامپش شکست. دستِ چپ روی دماغم و سَربالا نشستم که بقایای چراغِ مطالعه را از روی زمین بردارم، دست راستم را روی زمین گذاشتم. دقیقاً زیر دستم تکّه‌ای از لامپِ شکسته شده بود. کفِ دستم پاره شد. از دستم خون می‌چکید. عجب کثافت‌کاری شد. کمی هُل شده بودم. دوباره بلند شدم تا کلید برق را بزنم. پای چپم را که برداشتم، روی یکی دیگر از تکّه‌های شکسته شده‌ی لامپ رفت. کف پای راستم هم بریده شد. بی‌خیال زدن کلید برق شدم. چهاردست‌وپا، سَربالا، خودم را کشاندم به آشپزخانه و همان‌جا ولو شدم روی زمین و تکیه دادم به کابینت. خسته شده بودم. نفس‌نفس می‌زدم. درست روبه‌رویم، همان‌جای همیشگی، دیدم مانند همیشه به پهلو خوابیده و خودش را جمع کرده و زُل زده به من. تنها صورتش را در تاریکی می‌دیدم. چون سَرش نزدیک پنجره بود و نور ماه آن را روشن کرده بود. من هم زُل زدم به او.
گفت: چِ‌ته؟
گفتم: تو چِ‌ته. نمی‌بینی من‌و. چرا چیزی نمی‌گی؟
گفت: مگه خودت نگفتی حرف نزنم و فقط نیگا کنم. دارم نیگا می‌کنم.
گفتم: من گفته بودم امّا نه در این وضعیّت.
گفت: در کدوم وضعیّت؟
گفتم: در این وضعیّت.
نگاهش را از روی من برداشت و به جای نامعلومی خیره شد. من هم نگاهم را از روی او برداشتم و به جای نامعلومی خیره شدم. در همان وضعیّت و همان‌جا فکر کردم. خیلی فکر کردم. دستم را از روی دماغم را برداشتم و سَرم را پایین آوردم. مهره‌های گردنم درد می‌کرد. خون تمام صورتم را گرفته بود. نه جایی را می‌دیدم و نه صدایی را می‌شنیدم. دقایقی گذشت. آرام‌آرام، چهاردست‌وپا، رفتم سمتش. دید که من می‌آیم چشم‌هایش را از آن‌جای نامعلوم برگرداند و به من خیره شد. من هم به او خیره شدم.
گفت: چِ‌ته؟
گفتم: هیچی.
گفت: هیچی؟
چیزی نگفتم. خیلی نزدیکش شده بود. تا به حال این‌قدر نزدیکش نشده بودم. چشم‌هایم را بستم و فشار می‌دادم که نکند اشک‌هایم بیرون بیاید. احساس کردم یکی بغلم کرد. واقعاً در آن لحظه به بغل شدن، احتیاج داشتم. من احتیاج به شانه داشتم که سَرم را رویش بگذارم. جوری که متوجّه اشک‌هایم هم نشود و هم آرام شوم. اوّلین‌بار، سَرم را روی شانه‌هایش گذاشته بودم. تا به حال تنها به هم زُل زده بودیم. احساس خوبی بود.
صبح زود از خواب بلند شدم. بالشم شوره زده بود. از شانه‌هایش آن‌قدر انرژی گرفته بودم که رفتم بیرون و شروع کردم به دویدن... عین راکی...

باید یکی باشد

بالاخره باید یکی باشد که آن حرف را که باید زده شود، بزند. آن لحظه باید یکی باشد. دست‌تنها باشی خیلی سخت است. قضیه حل نمی‌شود. نمی‌گذرد. این‌جوری می‌شود که عصر پنج‌شنبه‌ات، می‌شود عصرِ جُمعه. حتّا شاید به دیگر روزها هم شیوع پیدا کند. این خیلی بد است.

...

مادربزرگ: آی، آی، آی! قلبت شیکسته.
[هامون (فیلمنامه)، داریوش مهرجویی، انتشاراتِ زمانه، چاپ اوّل، بهار ۱۳۷۱] 

چهارشنبه

نَه


می‌گویند «نه» گفتن، سخت است. می‌گویند «نه» گفتن را تمرین کنید. روان‌شناسان می‌گویند. امّا برای من «نه» گفتن اتفاقاً نسبت به خیلی از کارها و گفته‌های دیگر، راحت‌تر است. تاکنون «نه»های زیادی گفته‌ام. روزانه، دو سه بار، شاید هم بیشتر، «نه» می‌گویم. در مقابل، راحت هم «نه» می‌شنوم. که گفته‌اند هر آن‌چه برای خود دوست می‌داری، برای دیگران هم دوست بدار و هر چه بد، بد.

یکشنبه

...

رفتم یک لپ تاپ هفده اینچ خریده‌ام. ویژه‌ی خانه. روی میزِ کارم گذاشتم‌اش. یکی از دلایل مهم خرید آن، دیدنِ عکس‌های «تو» در مانیتور بزرگ آن است. نوت بوک در نمایش جزئیّات عملکرد خوبی از خود به جا نگذاشت.

...

...
رحم کن بر منِ مسکین‌و به فریادم رس
...

شنبه

...

عصر شنبه
نوزدهم فروردین‌ماه
سالِ هزار و سیصد و نودویک
خیابانِ خواجه عبدالله انصاری، کوچه‌ی هشتم
تحریریه‌ی روزنامه‌ی «اعتماد»




آفتابِ پس از باران هم برای خودش...
ای‌وای