دوشنبه

...

پرسیدش که «محبوب کیست و مُحِب کیست؟»
گفت: «مُحِب آن که از آن سوی می‌آید، محبوب آن که از این سوی می‌رود.» 

[مقالات شمس، شمس‌الدّین محمّد تبریزی، ویرایشِ متن جعفر مدّرس صادقی، نشرِ مرکز، چاپ اوّل، ۱۳۷۳]

یکشنبه

...

روزهای بهار بود. روزهایی که آفتاب بود، امّا گرم نبود. البته پنکه باید روشن می‌بود. روی درجه‌ی کم که بچرخد و نعمت‌اش را به همه‌کس، به همه‌جا یکسان تقسیم کند. پشتِ میز تحریر می‌نشستم؛ مشغول به کار؟ یک شورشیِ تمام‌عیار بودی آن‌روزها. یک آپاچی. با پیراهن سفید آستین‌دار که آن‌ها را به یک اندازه تا می‌زدی تا زیر آرنج. سه دکمه‌ی بالای پیراهن را هم باز می‌گذاشتی. گردن‌بندت هم جایش درست وسط آن‌جا بود. همه‌چی درست، صحیح و آن‌طور که باید باشد، بود. آن گوشه می‌نشستی و وقتی از تکّه‌ی کتاب به وجد می‌آمدی بلندبلند می‌خواندی: "این‌رو گوش بده..." سیگار گوشه‌ی لب، موهایت را جمع می‌کردی و با کش می‌بستی. وقتی بسته می‌شد، وقتی موهایت جمع می‌شد، و وقتی دسته‌ای از موهایت فرار می‌کردند و روی گردنت می‌ریختند، وقتش می‌شد سیگار را از گوشه‌ی لبت برداری. جنگ اصلی‌مان برای به دست آوردن آن تکّه‌ای از زمین بود که درست به اندازه‌ی قاب پنجره، آفتاب رویش افتاده بود. که آن‌جا بخوابیم یا پاهای‌مان را دراز کنیم. امّا نمی‌دانم چرا زود به صلح می‌رسیدیم: به ترتیب سر تو روی پاهایم یا سرم روی پاهایت. آن سه ماهِ بهار من در خانه کار می‌کردم. کار می‌کردم؟ بر اساس گزارش سه ماه مقامات، آن سه ماه کم‌ترین بازدهی را داشتم. کم‌ترین حقوق را برای بیش‌ترین «کار» گرفتم.
با بوق کامیون از خواب پریدم. چرخ‌های کامیونِ جلویی در چاله‌ای افتاده بود. سربازها یک به یک پیاده می‌شدند. کنار جاده می‌رفتند و سیگاری روشن می‌کردند. چرخ‌ها که بیرون نیامدند، یک به یک سیگارهای‌شان را زیر پا انداختند و به کمک رفتند.

[خاطرات بالکان، میریسلاو حمیدزیچ]

جمعه

...

زمانی کسی گفته بود که هستند شاعرانی که وقتی شعر می‌سرایند شاعرند و وقتی نثر می‌نویسند نثرنویس اند. امّا هستند شاعرانی هم که هر چه بنویسند شاعرند. پاسترناک هر کاری که می‌کرد و در هر حالی که می‌بود شاعر نابغه بود. من نمی‌توانم کیفیت حرف‌زدنش را شرح بدهم. تنها کسی که دیدم مانند او حرف می‌زد ویرجینیا وولف بود که درست مانند پاسترناک ذهن آدم را به حرکت درمی‌آورد، و خلسه‌وار، و گاهی هم ترسناک، قوّه‌ی تشخیص واقعیّت را از آدم می‌گرفت.

+ این کتاب "ذهن روسی در نظام شوروی" دست از سر آدم برنمی‌دارد. آیزایا برلین دست از سر آدم برنمی‌دارد. همه‌ی کتاب عالی ست امّا یک فصلی هست در کتاب که برلین شرح دیدارش با بوریس پاسترناک و آنا اخماتووا را نوشته. بعد می‌فهمی چرا استالین در برابر آن‌ها گیج شده بود. ممنوع القلم‌شان می‌کرد امّا در جبهه‌ها سربازان اشعار آن‌ها را بلندبلند در سنگرها می‌خواندند، آزادشان می‌گذاشت، مهارناشدنی بودند. 

...

- نخور حالت خوب می‌شه. 
گفتم: 
- نمی‌خوام مست کنم. فقط دارم یه‌خورده شراب می‌خورم. از شراب خوردن خوشم می‌آد. 
گفت: 
- مست نکن. مست نکن، جِیک. 
گفتم: 
- می‌خوای بریم سواری؟ می‌خوای سوار شیم توی شهر بگردیم؟ 
برِت گفت: 
- آره. من مادرید رو ندیده‌م. باید مادرید رو ببینم. 
گفتم: 
- این رو تموم کنم. 
طبقه‌ی پایین، از سالن غذاخوری همکف رد شدیم و به خیابان رفتیم. پیش‌خدمتی رفت تا تاکسی بگیرد. هوا گرم و آفتابی بود. بالای خیابان، یک میدان کوچک بود با درخت‌ها و چمن و تاکسی‌هایی که آن‌جا پارک کرده بودند. یک تاکسی توی خیابان آمد و پیش‌خدمت روی رکابش به آن آویزان شده بود. انعامش را دادم و به راننده گفتم کجا برود و پهلوی برِت سوار شدم. راننده توی خیابان راه افتاد. تکیه دادم عقب. برِت خودش را به طرف من کشید. کنار همدیگر نشستیم. با یک دست بغلش کردم و راحت به من تکیه داد. هوا خیلی گرم و آفتابی بود و خانه‌ها سفیدی تندی داشتند. پیچیدیم توی "گران ویا". 
برِت گفت: 
- وای جِیک، می‌تونستیم زندگی خیلی خوبی با هم داشته باشیم. 
جلوی ما، مأمور پلیسی با لباس خاکی‌رنگ آن بالا ایستاده بود و ترافیک را هدایت می‌کرد. باتومش را بلند کرد. سرعت ماشین ناگهان کم شد و برِت را به من فشرد. 
گفتم: 
- آره. خوبه این‌طوری فکر کنیم، نه؟ 

[خورشید همچنان می‌دمد، ارنست همینگوی، ترجمه‌ی احمد کسایی‌پور، نشر هرمس، چاپ اوّل، ۱۳۹۱]

پنجشنبه

...

به آهستگی نوار را از رویش بردارید. مواظب باشید. آرام. دست‌های‌تان باید استرلیزه باشد. نه تنها دست‌های‌تان، ذهن و روح‌تان نیز. نوار را بردارید. ابتدا اندکی بگذارید هوا بخورد. با نوک انگشتان‌تان لبه‌ی دو طرف آن را بگیرید و بازش کنید. خوب به آن بنگرید. آن‌گونه به آن بنگرید که به اسب کهر می‌نگرید. هوا که خورد، مشت‌مشت نمک بردارید و روی آن به آرامی بپاشید. به آرامی. به پاشیدن خود سرعت نبخشید. سرعت باعث عدم درک و فهم عمل‌تان می‌شود. رویش را با نمک بپوشانید. می‌سوزد؟ اهوووم. بله خب، می‌سوزد. اشک در گوشه‌ی چشم‌تان جمع شده است؟ بله، در بسیاری از موارد پیش می‌آید. امّا داد و فریاد نزنید. این مهم‌ترین مرحله از کار است. نه آهی باید در کار باشد نه شکایتی. تحمّل کنید. صبوری. 
چه کسی می‌گفت که پنج‌شنبه، "جمعه‌مخفی" است؟

چهارشنبه

مشتاق بودیم، دور ماندی

۱ 
همیشه همین‌جور است. پنجاه درصد قضیه حلّ است، می‌ماند پنجاه درصد دیگر. پنجاه درصدی که دستِ خودِ آدم نیست. همه‌چیز را آماده کرده بودم برای رفتن. از جمع کردن وسایل مورد نیاز تا حلالیّت گرفتن از این و آن. ساک را پُر از وسایل کردم و حتّا دمِ در خانه گذاشتم. این پنجاه درصد اوّل بود. بعد متوجّه شدم من با این پولی که در حسابم هست، تهِ تهِ‌ش تا نزدیکی‌های قسطنطنیه می‌رسم. هرگز به جای رؤیاهام، "بَرو" نمی‌رسم. بی‌خیال سفر شدم. ساک را باز کردم و وسایل مورد نیاز، دوباره به بی‌نیاز تبدیل شدند. زنگ زدم به این و آن، حلالیّت خودم را پس گرفتم و گفتم می‌مانم و شاید دوباره اذیّت‌تان کنم. روی تخت دراز کشیدم و چشمانم را بستم و رفتم "بَرو". 
۲ 
پشت هر فیلم خوبی، یک پشتِ‌صحنه‌ی خوب خوابیده است. یا ایستاده است. حالا هر چی. یعنی این که بروید اینجا و عکس‌ها را ببینید. عکس اوّل را ببینید. بعد عکس یازدهم. بعد اسکرول کنید. بالا و پایین کنید عکس‌ها را. دقّت کنید. و در آخر کیف کنید. 
۳ 
هر سال تنها یک‌بار اجازه می‌دهم پدرم سبیل‌هایم را کوتاه کند، نوک‌شان را. کوتاه و بلند می‌شود. نشستم روبه‌رویش و تأکید کردم که نمی‌خواهم مثل سبیل‌های خودش شود. 
- پدر جان سبیل‌های شما قشنگِ امّا برای من‌و این‌جوری نزنید. 
در حین کار اجازه نمی‌دهد آینه برداری و خودت را ببینی. شروع کرد به هَرَس کرد. از گوشه‌ی چشم دیدم تعداد و اندازه‌ی موهایی که روی روزنامه ریخته می‌شود هم زیاد است و هم بلند. مشکوک شدم. 
- پدر جان می‌شه توی آینه خودم‌و ببینم؟ 
- نه. 
پدر وقتی کار مهم و حتّا غیر مهمی انجام می‌دهد قیافه‌اش خیلی عجیب می‌شود. فرم غریبی پیدا می‌کند. زبانش بیرون می‌افتد و چشم‌هایش گشاد و تنگ می‌شود. ابروهایش بالا و پایین می‌رود. فرقی نمی‌کند آن کار چه باشد. با اندک دقّتی که خرج می‌دهد، قیافه‌اش دِفرمه می‌شود. شیفت را نگیری و عکس را بزرگ کنی. همان‌جوری. وقتی کفش واکس می‌زند، ظرف شکسته‌ای را می‌چسباند، پینگ‌پنگ بازی می‌کند، سیگار می‌پیچد و سبیل من را کوتاه می‌کند، قیافه‌اش این شکلی می‌شود. بالاخره تمام شد. آینه را گرفتم جلوی صورتم. بسیار بد کوتاه شده بود. دقیقاً مانند سبیل‌های خودش شده بود. 
- پدر جان گفتم این‌جوری نزن دیگه. 
زیر لب شروع کرد حرف‌هایی را زدن. بیش‌تر اصوات نامفهوم به گوش می‌رسید. «ام‌م‌م...نم‌م‌م‌م... خ‌‌م‌م‌م‌م...» فکر کنم همان شات‌آپ و خفه و این‌ها منظورش بود. رو کرد به مادرم که روی مبل نشسته بود و با لحن خاصّی که انصافاً اگر مادرم جواب مثبت به او نمی‌داد ظلم بود، گفت: «زهرا ببین چقد خوب شده صورتش. باز شده. نه؟» 
مادرم همزمان با خمیازه‌ی بلند که شبیه نعره‌ی شیر کمپانی مترو گلدن مایر بود، گفت: «آره خوب شده.» 
گفتم: «باز شده؟ چی باز شده؟» 
پدرم رو به مادرم گفت: «شبیه مسیح نشده؟ ببینش.» 
گفتم: «مسیح؟» 
مادرم گفت: «آره شبیه مسیح شده.» 
خواهر کوچکم گفت:‌ «حالا کی سبیلِ مسیح‌و دیده؟» 
کسی دیگر چیزی نگفت. رفتم صورتم را شستم و دوباره خودم را در آینه‌ی بزرگ‌تر و زیر نور بیش‌تر دیدم. فاجعه بزرگ‌تر، عمیق‌تر و دردناک‌تر از قبل دیده می‌شد. 
۴ 
غمگین می‌شوم برای بودن یا نبودن، چرتکه انداخته شود. دو دو تا چهارتا شود. شک و تردید باشد که فلانی و بهمانی ناراحت می‌شوند یا نمی‌شوند. ذهن و روح آدم این‌جا نباشد. همیشه آدم "یه‌هو"یی بودم. بی‌برنامه دوست داشتم. از ما که گذشته است امّا به طور کلّی برای یک‌سری از کارها برنامه‌ریزی نکنید. فکر این و آن را نکنید. مخصوصاً الآن که اوقات قبل از زلزله‌ی بزرگ پایتخت را می‌گذرانیم. 
۵ 
شهر کتاب مرکزی جای خوبی ست. هر وقت افسرده می‌شوم یکی از جاهایی که می‌روم همان‌جا ست. به دفتر روزنامه و مجلّه نزدیک است. با یک کورس ماشین به آن‌جا می‌رسم. بزرگ و درندشت است. کافه‌ی خوبی دارد. چایی سفارش می‌دهم. به خاطر لیوانی که درش چایی می‌ریزند. وقتی با دو دست دور لیوان را می‌گیرم انگشتانم به هم نمی‌رسند. این‌قدر بزرگ است. دیر تمام می‌شود. در شهر کتاب مرکزی می‌توان گم شد. من می‌روم آن‌جا تا گم شوم. گوشه پس‌گوشه زیاد دارد. سه طبقه است. دیشب طبقه‌ی پایین که مخصوص کودکان است رفتم. کنار غرفه‌ها و قفسه‌های کتاب، یک چیز کش‌مانندی آویزان بود. یک ربعی با آن سَرم را گرم کردم. یک‌دانه‌اش را با نوک انگشتانم می‌گرفتم و پایین می‌کشیدم و وِل می‌کردم. با سرعت زیاد آن‌چیز برمی‌گشت سرِ جای خودش. خانمی که کارتی دور گردنش انداخته بود، آمد و به‌م تذکّر داد. بی‌خیال شدم و بالا رفتم. یکی از متصدّیان آن‌جا خانمی بود که هرز چندگاهی سَر به سَرش می‌گذاشتم. می‌رفتم و از موجود یا نبودن یک کتابِ خیالی ازش می‌پرسیدم. مثلاً می‌پرسیدم کتابِ «پله پله تا ملاقات کارل مارکس» را دارید؟ او هم با اعتماد به نفس، پشت کامپیوتر می‌نشست و سرچ می‌کرد و می‌گفت: «نه، نداریم. تمام شده.» امشب رفتم تا یک سؤال بی‌ربط دیگر ازش بپرسم. امّا نبود. به جاش یکی دیگر بود. یکی از بدی‌های شهر کتاب همین است. تغییر ناگهانی و زود به زود پرسنل. از مسئول کافه پرسیدم. گفت: «رفت.» افسرده شدم. از شهر کتاب بیرون زدم. 
۶ 
از همه‌ی اسرار، الفی بیش برون نیفتاد و باقی هر چه گفتند در شرحِ آن الف گفتند. و آن الف البته فهم نشد. [مقالات شمس، همان، همان، همان، ۱۳۷۳]

وفاداری چیز بدیه. اگه وفادار باشی، همیشه تنها می‌مونی

آلفردو: روزی روزگاری سلطانی ضیافتی ترتیب داد که همه‌ی شاهزاده‌خانم‌های قلمروش در آن‌جا بودند. یکی از نگهبانان به نام بَستا، دختر سلطان را دید که قشنگ‌ترین دختر آن سرزمین بود، و فوری عاشقش شد. امّا یک سرباز بیچاره در مقابل دختر سلطان چه کاری از دستش برمیاد؟ یک روز ترتیبی داد که بتونه باهاش صحبت کنه، و به‌ش گفت که بدون اون نمی‌تونه زندگی کنه. شاهزاده‌خانم که تحت‌تأثیر عمق احساس او قرار گرفته بود، به سرباز گفت: "اگه بتونی صد شبانه‌روز زیر ایوون اتاق من منتظر بمونی، بعدش مال تو می‌شم." و سرباز به آن‌جا رفت و ایستاد. یک‌روز، دو روز، دَه روز، بیست روز... هر شب شاهزاده‌خانم از پنجره اونو می‌دید امّا سرباز عاشق هرگز از جاش تکان نخورد. بارون بارید، باد اومد، برف بارید، امّا اون جُم نخورد. پرنده‌ها روی سروکلّه‌ش خراب‌کاری می‌کردن و زنبورها نیشش می‌زدن. پس از نود شب، اون لاغر و رنگ‌پریده شده بود؛ از درد اشک می‌ریخت، امّا نمی‌تونست اونا رو پس بزنه. حتّا دیگه نای اونو نداشت که بخوابه. شاهزاده‌خانم همچنان اونو تماشا می‌کرد... درست در شب نودونهم، سرباز از جاش بلند شد، صندلی‌شو برداشت، و از اون‌جا رفت. 

[صفحه‌ی ۸۵، سینما پارادیزو، جوزپه تورناتوره، ترجمه‌ی هوشنگ گلمکانی، نشر نی، چاپ اوّل، ۱۳۷۶]
+ تیتر: همان

دوشنبه

...

نبردهای روحی، دستاورد تنهایی ست.

[سرگذشت آدل ه (L'Histoire d'Adèle H)، فرانسوا تروفو، ۱۹۷۵]

جمعه

...

می‌شود حالا که دارید خانه به خانه دنبال "جوهر" می‌گردید، "او" را هم برای من پیدا کنید.
لطف می‌کنید.
ممنون

پنجشنبه

عصر پنج‌شنبه


+ Un flice
director: Jean-Pierre Melville

چهارشنبه

خودشناسی

هیچ جایی مانند سینما نیست که به تنهایی‌ات پی ببری. در آن دَه پانزده دقیقه، زمانِ انتظار فیلم. زمانی که بیرون سالن در گوشه‌ای نشسته‌ای. در آن دَه پانزده دقیقه، احساس می‌کنی همه دارند به تو نگاه می‌کنند. حالا در تئاتر کم‌تر است این. چرا؟ نمی‌دانم.

...

روزی پیش‌خدمتی در کشتی بزرگی استخدام شد. به او گفتند که اگر دریا طوفانی شد، برای این که ظرف و ظروف نشکند نباید صاف راه برود، بل که باید زیگزاگ برود؛ باتجربه‌ترها همین کار را می‌کنند. مرد گفت متوجّه شده است. بعد هوا خراب شد، امَا صدای مهیب شکسته شدن ظرف و ظروف هم به گوش رسید، چون پیش‌خدمت با سینی ظرف‌ها زمین خورده بود. گفتند چرا به توصیه عمل نکرد. گفت: "کردم. منتها موقعی که من چپ می‌رفتم کشتی راست می‌رفت، موقعی هم که من راست می‌رفتم کشتی چپ می‌رفت."
مهم‌ترین قلقی هم که شهروند شوروی باید یاد بگیرد این است که بتواند خیلی دقیق حرکت خود را با حرکت دیالکتیکی حزب تنظیم کند -یعنی باید لم کار طوری دستش بیاید که زود تشخیص بدهد چه لحظه‌ای چپ می‌شود راست، یا راست می‌شود چپ. فهم تئوریک، هر قدر هم دقیق، جای این فوت و فن را نمی‌گیرد. عدّه‌ای از قابل‌ترین، مفیدترین، و در نخستین روزها، وفادارترین و سالم‌ترین هواداران رژیم به علت ندانستن همین فوت و فن به فلاکت افتادند.

[ذهن روسی در نظام شوروی، آیزایا برلین، ترجمه‌ی رضا رضایی، نشر ماهی، چاپ اوّل، ۱۳۹۲]

سه‌شنبه

...

داریم تعدیل نیرو می‌شویم. سرویس‌ها کم می‌شود. صفحات حذف می‌شود. آدم‌ها بیرون می‌روند و از فردا و پس‌فردا دیگر نمی‌آیند. داریم تعدیل نیرو می‌شویم. برای یک مدّتی دل‌مان برای همدیگر تنگ می‌شود و بعد از مدّتی دیگر دل‌تنگ هم نمی‌شویم. چند هفته و چند ماهی بدون روزنامه سَر می‌کنیم تا روزنامه‌ی دیگر. حالا نشستم یک گوشه‌ای در روزنامه، ساکت مانند مؤمنان واقعی در کلیسا. عالی‌جناب که از نیم‌کره‌ی سمت چپ مغزم به سمت راست اسباب‌کشی کرده، در حالی که بارفیکس می‌رود، آرام به‌م می‌گوید: "به پایانش رسیدیم. فکرش را می‌کردی؟" می‌خواهد دل‌داری‌ام بدهد امّا بلد نیست. 
گفته بودم، ماه‌ها پیش گفته بودم که روزهای سختی در پیش رو است. این تازه اوّلش است.

لبه‌ی تاریکی

میزان، دلِ تو ست.

+ این را یادتان می‌آید؟ که چه زمانی و کجا بود و چه کسی بود که می‌خواند:
"مرهمی بود زمان، به سالِ صفر
آنک قصّه آغاز شد
 آنک تنهایی و درد
مرد همچون کودکی گریست
همچون پلنگی به نیمه‌شب نعره کشید
اسبش را زین کرد و دل کند و گریخت."
یادتان هست؟

دوشنبه

...

کارن روی مبل کاناپه خم شد و رو به لری کرد. چشم‌های لری زیر سایه‌بان کلاهش پنهان بود. لری پیرهن نخی همیشگی‌اش را پوشیده بود. کارن چند لحظه به او خیره شد. آن دو کارد و پنیر بودند چون لری مشاور هنری با حروف اختصاری "مه" و کارن مشاور ارشد هنری با حروف اختصاری "ماه" بود و همین عنوان شغلی ارشد موضوع ساده‌ای نبود. هر مه دوست داشت روزی ماه شود. اگر کسی ماه می‌شد باید تلاش می‌کرد تا "معاب" یعنی معاون ابتکارات شود و معاب‌ها دل‌شان می‌خواست "مداب" یعنی مدیر ابتکارات شوند و هر مداب حسرتِ جایگاه "نایب‌ها" را می‌خورد. نایب‌ها یا باید "نرا" یعنی نایب رئیس ابتکارات می‌شدند یا "نرام" یعنی نایب رئیس امور مالی، امّا هر دو گونه نایب‌ها به یک اندازه امید داشتند که روزی سهام‌دار شرکت شوند. سهام‌دارها هم در ذهن‌شان به کاشفانی در حد و اندازه‌های ماژلان، دی کامپو و کریستف کلمپ فکر می‌کردند.

[آن‌گاه به پایان رسیدیم، جوشوآ فریس، ترجمه‌ی علی فامیان، نشر نیستان، چاپ اوّل، ۱۳۹۰]

+ رمان، داستان غرق شدن یک شرکت تبلیغاتی در شیکاگو و دست‌وپا زدن کارمندانش در بحران اقتصادی دهه‌ی گذشته امریکا ست. قصّه‌ی افسردگی‌ها، محبّت‌ها، زیر آب زدن‌ها و لایی کشیدن‌ها و تیک زدن این با آن و تا تهِ خط رفتن‌ها یا به قول خودشان "هواخوری" یک عدّه آدم است. یک رمان عالی و درجه‌ی یک.

یکشنبه

عاشقانه

عصرِ یک‌شنبه‌ی تعطیل و گرما. و کلوچه‌ی مخصوصِ گردویی «جُمانه» برای عصرانه‌ی روزنامه، که هنوز در گلو مانده. و دوریِ تو. بیا برویم عضوِ جریانِ انحرافی شویم.
+

شنبه

...

 ۳۷۶۴. رکوردم این‌قدر نبود. امّا امروز توی تاکسی، زود خسته شدم. باید از استعدادی که از سوی خداوند در من به عطیه گذارده شده که همانا شمارش تعداد قطرات باران بر روی شیشه‌ی اتومبیل است، استفاده‌ی بهتری کنم. 

...

به گزارش آسوشیتد پرس، یکی از بدترین مواقعِ زندگی همین الآن است.

پنجشنبه

...

- تو دیگه چه جور دختری هستی؟
- همینی که می‌بینی. یه دندونه‌ی کوچیک از چرخ‌دنده‌ی بزرگِ تکامل.
- پس تو دل‌پذیرترین دندونه‌ای هستی که توی زندگی‌ام دیدم.

[فیلم‌نامه‌ی "نینوچکا"، بیلی وایلدر، چارلز براکت و والتر رایش، ترجمه‌ی شهرام زرگر، انتشاراتِ نیلا، چاپ اوّل، ۱۳۸۴]

+ نیلا نشر محبوبم هست. در تمام این سال‌ها چیزهایی را منتشر کرده که به دردم خورده. کتاب‌هایی که با شوق می‌خوانم‌شان و گاهی تکّه‌هایی از فیلم‌نامه‌ها و نمایش‌نامه‌ها را گوشه‌ای از ذهنم می‌گذارم. خیلی جاها به دردم خورده‌اند. به یک‌باره جمله‌ای در یک شرایط خاصّی به یادم آمده که گره‌گشا بوده. آثاری از بیلی و تورنتون وایلدر، چارلز براکت، دیوید ممت، دیگر بگویم نیل سایمن یا آنتونی شفر. همه و همه‌ی این‌ها نویسندگانی بودند که نیلا ازشان کتاب چاپ کرده و نویسندگان محبوبم شده‌اند. امروز هم نشستم "نینوچکا" را خواندم. فیلمش را که حتماً دیده‌اید. ندیده‌اید؟ ببینید. یکی از خنده‌دارترین فیلم‌‌هایِ تاریخ سینماست. یکی از بهترین کمدی‌های سیاه و سفید. خنده‌دار آن هم به سبک و حال و هوای بیلی وایلدر. نظام کمونیستی روسیه و آن عقایدِ خشک‌شان را مسخره می‌کند. کتاب که تمام شد نمی‌دانم یاد بیلی وایلدر افتادم. شب جمعه است دیگر. یاد گذشتگان. از کامران کرو یک‌جایی خوانده بودم که بیلی وایلدر مدام آرزو می‌کرد صد ساله شود. امّا هیچ‌گاه او به صد نرسید. او نود و شش سالگی می‌میرد.

سه‌شنبه

...

سیاست مُرد. چند وقتی ست که مُرده است. سیاست آن روزی مُرد که در جایی از شهر، دقیق‌تر می‌گویم، آدرس می‌دهم و کروکی می‌کشم. سیاست آن روزی مُرد که سرِ کوچه‌ی اختر در خیابان پاستور، درِ آهنی گذاشته شد. سیاست آن روز مُرد.

+ این یک نظر خیلی خیلی شخصی ست. این‌قدر شخصی که نمی‌توانم حتّا توضیح منطقی برایش بدهم. زخم را که توضیح نمی‌دهند. جایش را هم نشان نمی‌دهند. می‌گذارند همان زیر لباس بماند. شاید خوب شود، شاید جایش هم نماند امّا یادش در یاد که می‌ماند. نه؟

...

۱ 
این روزها در حال و هوای پدرم هستم. نه این که اتّفاق خاصّی افتاده باشد. نه این که رابطه‌مان شکل دیگری به خود گرفته باشد -این دیگر یعنی چه؟- نه، نه، این‌ها نیست. اصلاً خودم نیز تعجّب می‌کنم. که چه شده است. که چرا این‌قدر به یادش می‌افتم. حالا همه‌ی این‌ها یک‌طرف و دیشب یک‌طرف دیگر. جلسه. جلسه گذاشتیم. یعنی من خواستار برگزاری جلسه بودم. 
- مادر جان، بالاخره معلوم شد تولّد بابا دقیقاً کِی هست؟ 
این چند روز یک ویری پیدا کرده‌ام، ککی افتاده است در تنبانم که امسال هر طور شده، یک مراسم تولّد برای پدرم بگیرم. امّا یک مشکل بنیادین این وسط وجود دارد. 
تاریخ تولّد پدرم را نمی‌دانم. نه من، بل که مادرم هم نمی‌داند. از آن وحشتناک‌تر خودش، پدرم هم نمی‌داند. شناس‌نامه؟ آن که فیک است. فیک به این معنا که شناس‌نامه‌ی خودش نیست. یک برادری داشته است پدرم، در حدود دو سال بزرگ‌تر. در سفری در جادّه، می‌زند و مریض می‌شود و می‌میرد و همان وسط بیابان خاکش می‌کنند. اسم‌اش "محمد" بوده. 
- شناس‌نامه‌اش را چه کنیم؟ نگه می‌داریم. 
پدرم به دنیا می‌آید. شناس‌نامه‌ی برادر مُرده‌اش را می‌دهند دستش. در همان بدو تولّد، پدرم می‌فهمد که دو ساله دارد و نیز، چه بخواهد، چه نخواهد اسم‌اش محمد است؛ محمد ثانی. 
بر اساس شناس‌نامه‌ی موجود، پدرم متولّد چهارم تیرماهِ سال ۱۳۳۵ است. امّا این که نیست. سال‌ها بعد او تصمیم می‌گیرد برود دنبال تاریخ دقیق تولّدش. پُرسان، پُرسان می‌چرخد. از این بپرس، از آن بپرس، بالاخره به این می‌رسد که او یا متولّد سال ۱۳۳۶ است یا ۳۷. چرا؟ از تاریخ تولدِ حسین‌آقا، پسردایی‌اش. مادر پدرم، همان مادربزرگم و برادرش -هر دو خدا بیامرزدشان- به یاد می‌آورند که حسین‌آقا دو ماه بعد از پدرم به دنیا آمده است. تاریخ تولّد او ۱۳۳۷ است. پس پدرم نتیجه گرفت سال تولّد او هم همان سال است. استنتاج. امّا در میانه‌ی تحقیقاتش او متوجّه می‌شود که پسردایی‌اش متولّد اردی‌بهشت است. پس امکان دارد او در اواخر سال ۳۶ به دنیا آمده باشد. آشنایان دیگری هم این وسط پیدا شدند که گفتند فاصله‌ی تولّد این دو این‌قدرها هم نبوده است، این‌قدر بوده. هر کسی انگار چیزی می‌پرانده. همین‌جا، نقطه‌ی پایان تحقیقات پدرم برای یافتن تاریخ تولّدش، گذشته‌اش بوده. خسته می‌شود و وِل می‌کند. 
حق می‌دهید که با چنین شرایطی تاکنون در تمام این سال‌ها، جشن تولّدی نمی‌شده برای پدرم گرفته شود. نه این که نخواهیم بل که به خاطر همین مشکل. امّا امسال. امسال قصد دارم برایش جشن تولّد بگیرم. چه تاریخی؟ به نظرم در این موقع‌ها و موارد باید بر اساس سنّت عمل کرد. همان تاریخ شناس‌نامه‌اش. دقیق نیست. شاید اصلاً دل‌چسب نباشد. می‌دانم و می‌داند که این تاریخ تولّد واقعی‌اش نیست امّا بهتر از هیچی است. قطعاً بهتر از هیچی است. 

۲ 
شاید انسان‌های کمی هستند -برای من که اندک‌شمارند- که از دست‌شان به بالاترین حدّ عصبانیّت می‌رسی. ازشان دلخور می‌شوی. مثلاً برای من اعضای خانواده‌ام، "او" و یکی دو نفر دیگر بوده‌اند که باعث دلخوری‌ام شده‌اند و می‌شوند. دقیقاً همین افراد، آن‌هایی هستند که در یک جابه‌جایی سریع نقش‌ها، گاهی ممکن است از دست‌‌تان دلخور شوند و یا بشوند. می‌خواهم بگویم آن‌ها، همان‌هایی هستند که در لیست "دوست‌شان دارم" جای گرفته‌اند.

شنبه

این قلب نیست، زخم است

توی خواب و بیداری بودم و حساب و کتاب می‌کردم. که من باید یکی دو ساعت زودتر بیدار بشوم. زدن موهای سینه با توجّه به تجربه‌های قبلی، نیم‌ساعت الا چهل دقیقه طول می‌کشد. ابتدا باید با موزر کوتاه‌شان کنم و بعد با تیغ، کامل بزنم‌شان. بیدار شدم. همان‌طور خوابیده روی تخت، زل زدم به دو تا ساعت رومیزی‌ام که روی ساعت هفت کوک کرده بودم. می‌خواستم وقتی هم زمان دوتایی شروع به زنگ زدن می‌کنند ببینم‌شان. ساعت هفت شد و زنگ زدن. لخت شدم و رفتم حمّام. سی‌وهفت دقیقه‌ی بعد اثری از مو بر روی سینه‌ام نبود. دوش گرفتم و بیرون آمدم و سیگاری پیچیدم و منتظر پدر شدم. 
پدرم تعارف زد: 
بفرما علی‌آقا اوّل شما. 
تعارف‌اش را پس دادم. پیراهن و کفشش را درآورد. دکتر سیم‌ها را به جاهای مختلف سینه‌اش وصل کرد. پدرم را دیدم که می‌خندد. دکتر دستگاه را روشن کرد و رفت پشتِ پرده و آن را تا جایی کشید که دیده نشود. پدرم روی تردمیل می‌دوید و نگاه‌اش می‌کردم. باران به شیشه می‌خورد. با صدای گام‌های پدرم درآمیخته بود. حوصله‌ام سر رفته بود. شروع کردم با پاهایم هماهنگ با گام‌های پدرم و ضربه‌های قطره‌های باران روی شیشه، روی زمین زدم. آهنگ زیاد هماهنگی نبود و نهایتن نشد امّا بهتر از هیچی بود. دکتر آمد و سرعت تردمیل را بیش‌تر کرد. 
- هر موقع خسته شدی صدایم کن. 
حالا پدرم تندتر می‌دوید و ریتم صدای گام‌هایش تندتر شده بود. من هم پاهایم را تندتر روی زمین می‌زدم. پدرم با دست اشاره کرد که دکتر را صدا بزنم و بیاید که قطع‌اش کند. خودش دیگر نفس نداشت. 
- جناب دکتر؟ 
نشنید. صدایم را بالاتر بردم. شنید و آمد و دستگاه را خاموش کرد. نوار کاغذی که از چاپ‌گر درآمده بود را کَند. پدرم از تردمیل پایین آمد و دلّا شد و دست‌هایش را به زانویش زد. نفس‌نفس می‌زد. از کنارم که رد شد گفتم: "بُریدی که." 
جواب نداد. رفت روی صندلی نشست و پیراهنش را پوشید. دکمه‌هایش را نبست. گویی دیگر جانی برایش نمانده بود. می‌خندید. 
پیراهن و کفش‌هایم را کندم و رفتم روی دستگاه. دکتر با بسته‌ی سیمی جلو آمد و شروع کردن به چسباندن آن‌ها. سرِ سیم‌ها تکّه‌ی فلزی بود. خنک بود. به سینه‌ام که می‌زد احساس خوبی به‌م دست می‌داد. یکی‌اش را زد به زیر گلو. دو تایش را این‌ور و آن‌ور سیم اوّلی. دو تا روی شکم و دو تا هم به پهلوها. به پهلوهایم حسّاس هستم. سیم را تا به پهلوی سمت راستم زد، نیشم باز شد. غیرارادی اندکی خم شدم. هر چه می‌کرد نوار چسب به بدنم نمی‌چسبید و سیم را نگه نمی‌داشت. هِی چسب وا می‌رفت. دوباره و دوباره می‌زد و من راست و خم می‌شد و می‌خندیدم. بالاخره چسب به بدنم چسبید. دستگاه را روشن کرد و شروع به دویدن کردم. خودش نیز رفت دوباره پشت پرده. چه می‌کرد؟ نمی‌دانم. می‌دویدم. دکتر آمد و سرعت دستگاه را بالا برد. حالا دویدنم تندتر شده بود. احساس خوبی داشتم. روی دستگاه از آن بالا پدرم را دیدم که سرش را تکیه به عقب داده و چشمانش را بسته بود. باران قطع شده بود و نور آفتاب از میان ابرها آرام‌آرام از پشت شیشه‌ی پنجره به داخل اتاق می‌تابید و به سمت من پیش‌روی می‌کرد. تندتر دویدم. انگار جان گرفته بودم. نور آمد و از روی پاهایم گذشت و به سینه بی‌مویم رسید. مور مورم شد. احساس خوب. احساس قدرتمندی. آن‌قدر دویدم که خسته شدم. شاید دو برابر پدرم. می‌دانستم این‌قدرها هم برای گرفتن نوار قلب احتیاج به دویدن نیست. فکر کردم و با خودم گفتم حتمن دکتر دیدِ که پدر و پسر خوشحال و شاد هستند با خودش گفته بگزار بیش‌تر بدوند. آدم چه می‌داند. دکتر را صدا زدم و آمد و دستگاه را خاموش کرد. پایین آمدم .نفسم درنمی‌آمد. دلّا شدم و دست‌هایم را به زانو زدم. دکتر همان‌وقتی که کاغذ را از چاپ‌گر جدا می‌کرد گفت: "سیگار؟" 
پدرم را دیدم که نگاهم می‌کند. از قیافه‌اش هیچی حدس نمی‌زدم. ناراحت است یا خوشحال. کلن یکی از دشواری‌های زندگی من همین است. نمی‌دانم و هنوز که هنوز است نفهمیدم پدرم چه زمانی، برای چه کاری خوشحال می‌شود چه زمانی ناراحت. چه کاری را انجام ندهم خوشحال می‌شود و چه کاری را انجام بدهم ناراحت. همیشه چند قدم ازم جلوتر بوده و غافل‌گیرم کرده. گاهی برای یک کارهایی این‌قدر خوشحال می‌شود که خودم تعجب می‌کنم و گاهی برای اتّفاقات عظیمی که می‌گویم الان است که قاطی کند، به فلان‌جایش می‌گیرد و می‌گذرد. غیر قابل پیش‌بینی. دکتر کاغذها را توی پوشه‌ای گذاشت و داد دستم. 
از اتاق بیرون آمدیم. راه‌رو طولانی بود و اندکی تاریک. هر دو سه تا مهتابی، یکی‌اش روشن بود. احساس خوبی داشتم. فکر کنم از نظر بصری جای جالبی بود. سردم شد و سویی‌شرتم را پوشیدم و پرینت خودم را از پوشه درآوردم و نگاهش کردم. 
- چیزی سر در می‌آری؟ 
- ام‌م‌م‌م‌م نه. شما چی؟ 
پدرم پرینتش را از پوشه‌ی مخصوص خودش بیرون کشید و نگاهی کرد. 
- نه. 
دوست دارم قبل از این که بمیرم دکتر قلبی پیدا شود و راز این خطوط را به‌م بگوید. تمام پرینت‌های ضربان قلب شبیه هم هستند. با اختلافات جزیی و اندکی بالا و پایین. 
از بیمارستان بیرون زدیم. دوباره باران گرفته بود. 
- بابا یک‌دقیقه صبر کن. 
- کجا؟ 
پریدم و رفتم از دکّان آن‌طرف خیابان دو تا بستنی کیم گرفتم. می‌دانستم با پدر گشتن این روزها سخت شده است. هر آن پا نمی‌دهد. غنیمت است. گفتم یک کاری کنم شاید حالش جا بیاید. خوشحالش کنم. نشستیم داخل ماشین و به خوردن بستنی‌ها مشغول شدیم. هیچ به‌م نگفتیم. سکوت محض. پدرم همان که گاز آخر و دو طرف چوب بستنی را لیس زد گفت: 
- بچّه عجب بستنی گندی بود. 
غم‌گین شدم. امّا نرسیده به "بود" آخر، خودش زد زیر خنده. از صندلی‌اش کمی بلند شد و سمتم آمد و پیشانی‌ام را بوسید. نگاهش می‌کردم فقط. ماشین را روشن کرد و شیشه‌ی سمت خودش را پایین داد و پاکت سیگار را از جیب کتش درآورد و سیگاری درآورد. با شیطنت خاصّی می‌خواست حرصِ مرا دربیاورد. قطعن می‌خواست حرص مرا دربیاورد. بستنی خورده باشی، باران بیاید دیگر چه‌کاری مانده است انجام بدهی؟ 
رویم را برگرداندم سمت شیشه‌ی خودم و بیرون را نگاه کردم. که چراغ‌های روشن از پشت شیشه‌ی باران خورده، قشنگ‌تر از هر زمانی هستند. یک‌جورهایی احساس می‌کردم، وقتی از گوشه‌ی چشمم نگاهش می‌کنم دارد به‌م می‌خندد. با هر پُکی که می‌زند.

...



"ای نقشِ تو ام در چشم،
ای نامِ تو ام بر لب،
ای جای تو ام در دل،
پس کجا تو پنهانی؟"
[هان؟]
حلّاج
[این شماره با تأخیر، شماره‌ی ششم، تصحیح بیژن الهی، چاپ اوّل، ۱۳۹۰]

+

پنجشنبه

...

"برای آدم درست کردن دو نفر لازمه، برای مُردن یک نفر. دنیا این‌جوری به آخر می‌رسه."

[گور به گور، ویلیام فاکنر، ترجمه‌ی نجف دریابندری، نشر چشمه، چاپ اوّل، ۱۳۷۱]

+ هِی نشسته‌ام پستِ جدید سر هرمس را می‌خوانم. گوشه‌ی چشمانم خیس می‌شود. و در واقع باید بگویم حال می‌کنم با خودم. برای کسی که در طول سال گذرش به بهشت‌زهرا زیاد می‌افتد، تلفاتِ قبیله‌اش هر سال بیش‌تر می‌شود، خواندن چنین نوشته‌هایی چنین اثراتی هم دارد. آری، برای کسانی که بین غسّال‌خانه و گور در حرکت اند، دنیا به آخر می‌رسد. برای آن‌ها دنیا جدا از مرگ هر هفته، جمعه‌ها، غروب‌اش، یک‌بار دیگر آن زمان می‌میرد.

سه‌شنبه

پس باد همه‌چیز را با خود نخواهد بُرد

بعد قلاب ماهیگیری‌شون را انداختند توی آب، برای خودشون قهوه‌یی ریختند و تکیه دادند به پُشتی کاناپه و در همین حال نخ قلابِ ماهیگیری‌شون توی آب خیلی آروم شنا می‌کرد و نشیمن‌شون که با چراغ‌های نفتی روشن بود در دلِ شب می‌درخشید.
- هرجا که نگاه می‌کنم، نیستش.
- گمونم رفته باشه.
- شاید برگشته باشه خونه‌ش.
[پس باد همه‌چیز را با خود نخواهد بُرد، ریچارد براتیگان، ترجمه‌ی حسین نوش‌آذر، انتشارات مروارید، چاپ اوّل ۱۳۸۷]

+ یک وقت‌هایی ست، یک شب‌هایی ست، که روی پاهایت می‌ایستی و عقب‌نشینی نمی‌کنی. ماه‌ها عقب می‌روی و روزها را با صدای بلند می‌شماری. تکّه‌های پازل را که هر کدام در گوشه‌ای افتاده‌اند، پیدا می‌کنی و می‌گذاری‌شان کنار هم. می‌بینی؟ با دست به منظره اشاره می‌کنی و می‌گویی من این را می‌خواستم. فکر کنم دیگر زمانش رسیده که بنشینیم گوشه‌ای، تنگِ هم، برایت قهوه‌ای درست کنم -با این که قهوه‌ای که دارم زیاد خوب نیست، امّا چگونه درست کردن و خوردن‌اش مهم است- و به این فکر کنیم که چه‌طور شد این‌چنین گره خوردیم به‌هم. و بعد وقتی ازم می‌پرسی "چرا؟" به این نتیجه برسیم که همه‌ی پرسش‌ها مستحق پاسخ‌های مناسب نیستند.