سه‌شنبه

...

چون تو می‌خواهی جایی روی، اوّل دل تو رود و می‌بیند و بر احوال آن مطلع می‌شود. آن گه دل باز می‌گردد و بدن را می‌کشاند.
[مقالات مولانا، مولانا جلال‌الدّین محمّد بلخی، ویرایش متن جعفر مدّرس صادقی، نشرِ مرکز، چاپ اوّل ۱۳۷۲]

دوشنبه

پیامِ نوروزی

چرا من نه. نه، واقعن می‌گویم. چه اشکالی دارد. این همه آدم در اقصا نقاط عالم پیام نوروزی به هم دادند و می‌دهند. من چرا نه. وقتی به این قضیه فکر کردم و به این نتیجه رسیدم که من نیز پیام نوروزی بدهم نشستم خوب فکر کردم. به این فکر کردم که در پیام نوروزی‌ام چه‌ها باید بگویم. یک کاغذ و قلم برداشتم و شروع کردم به لیست کردن اهم مسائلی که قرار است در پیامم بگنجانم. (وَه چه جمله‌ای شد.) به نظرم باید در پیام نوروزی نه به حال و نه به آینده، بل که باید به گذشته رفت و درباره‌ی چیزهایی که در طول سال اذیتت کرده‌اند، رویت خط انداخته‌اند، زخمی‌ات کرده‌اند، بگویی یا بنویسی. خب وقتی این‌جوری پیام نوروزی را برای خودم هجی کردم به یک مشکل خوردم. این که چیزهای کمی در طول سال بوده‌اند که من را آزار داده‌اند. افراد اندک‌شماری بودند که باعث آزارم شده بودند. چه با عمل‌شان، چه با حرف‌شان و چه نمی‌دانم با چی. بعد جلوی چشمانم کله‌ی آدم‌هایی را دیدم که من را آزار داده بودند؛ اوّلین چهره آقابشیر بود. همسایه‌ی طبقه‌ی بالایی‌ام را می‌گویم. با این که می‌دانم و احیانن خودش نیز این را می‌داند که شغلش کلّه‌پزی نیست امّا هر روز، صبح زود، ساعت چهار صبح، با سروصدای بسیار ماشینش را در حیاط روشن می‌کرد. و از آن‌جایی که پنجره‌های خانه‌ی من هم‌سطح حیاط است دود اگزوز مستقیم به داخل خانه‌ام می‌آمد. کجا می‌رفت؟ واقعن نمی‌دانم. این یکی از مهم‌ترین پرسش‌های زندگی‌ام شده است. آقابشیر بازنشسته‌ی نیروهای مسلّح است. سال‌ها بازنشسته است. معمولن هیچ بازنشسته‌ای در هیچ کجای دنیا این ساعت از روز بیدار نمی‌شود، که او می‌شود. روزی بالاخره او را تعقیب خواهم کرد. چند چهره‌ی دیگر هم به یادم آمدند بعد از آقابشیر. یکی‌شان ممیَز روزنامه بود. که در سال گذشته، هر کلمه و هر جمله‌ای در صفحه را که نمی‌فهمید رویش خط می‌کشید و می‌گفت مشکل‌ساز است. حالا جمله چه بود؟ مثلن: «سارتر از جمله فیلسوفان نحله‌ی اگزیستانسیالیسم است.» اغراق نمی‌کنم. زیر چنین جملاتی خط می‌کشید. بعد که به‌ش می‌گفتی چرا این مشکل‌ساز است؟ نیش‌اش را تا بناگوش باز می‌کرد و سرش را بالا می‌آورد و نگاهت می‌کرد. فکر می‌کنم هر کسی که چیزی نمی‌فهمد و نمی‌خواهد کسی این نفهمی‌اش را بفهمد، نیش‌اش را باز می‌کند. خب، یک چیزی می‌گویم شاید باورتان نشود. یکی از چهره‌هایی که به یادم آمد برادرم بود. یعنی او هم باعث آزارم بوده؟ بله متأسفانه. با این که چهار سالی می‌شود از هم دوریم و همدیگر را ندیده‌ایم امّا اذیّتم کرد. پیش از این که از ایران برود هیچ‌گاه فکر نمی‌کردم که رفتنش این‌چنین اذیّتم کند. نه این که فکر می‌کردم دلم تنگ نمی‌شود، نه، امّا خب می‌دانید، هیچ‌وقت زیاد با هم بده‌بستان نداشتیم. امّا گاهی از شب‌ها، ساعت دو سه شب با زیرشلواری می‌آمد -طبقه‌ی بالای خانه‌ام می‌نشستند- پشت پنجره خانه‌ام، در حدّ دو سه دقیقه با هم گپ می‌زدیم. "جدیدن چی خواندی؟ فلان کتاب خواندم. آهان اینم بخوان. فلانم توی بهمان..." ها ها ها می‌خندیدیم. دو سه دقیقه بیش‌تر نبود امّا همان، همان دو سه دقیقه، نبودنش در سال گذشته اذیّتم کرد. (نویسنده این چند خط بالا را با بغض نوشت.) بگذریم.
می‌خواهم در پیام نوروزی‌ام از اتّفاقات دور و برم هم حرف بزنم. از اسراییل بگویم که سال گذشته نیز به مرزهای سال ۶۷ برنگشت. که اگر برگردد خیلی خوب می‌شود. باز هم شهرک ساختند و در بی بی سی دیدم آوارگانِ فلسطینی، که زمین‌شان را، خانه‌شان را گرفته بودند و آواره‌ی کوچه و خیابان شده بودند. غصّه خوردم. بعد یاد ابوسیف و حلب و بشار و سوریه افتادم. که چه‌طور یک سال گذشته با شنیدن هر خبری از آن‌جا افسرده شدم. دیگر چی؟ آهان یادم آمد، در همین ماه‌های پایانی سال هم هر وقت کلمه‌ی انتخابات را می‌شنیدم یا می‌خواندم، نمی‌دانم چرا احساس تگری زدن به من دست می‌داد. توضیح دادنش سخت است. بی‌منطقی؟ شاید. در پیامم باید اشاره‌ای هم به اتم و آژانس و آمانو و پنج به اضافه‌ی یک هم بکنم. می‌دانید یکی از آرزوهای من چیست؟ که روزی بروم پشت درِ این اتاقی که همیشه می‌گویند درش بسته است. و همان لحظه‌ای که پنج به اضافه‌ی یکی‌ها دارند بسته‌ی پیشنهادی را به طرف مقابل‌شان می‌دهند، از این ورِ میز سُرش می‌دهند به آن طرف، آن‌جا باشم. به ویژه آن لحظه‌ای که نماینده‌های ایران همگی روی بسته دولّا شده‌اند و می‌خواهند درِ بسته را باز کنند. کلّه‌ام را از میان آن‌ها رد کنم و داخل بسته را ببینم. برای یک‌بار هم که شده. می‌شود؟ دیگر چی؟ شاید هم در آخر پیام به همین روزهای تعطیل اشاره‌ای بکنم و بگویم این متفاوت‌ترین تعطیلاتی ست که دارم از سَر می‌گذرانم. خیلی عجیب، خیلی خاص.
آخر پیامم هم می‌خواهم بعد از یک مکث پنج شش ثانیه‌ای که می‌کنم، توی دوربین زُل بزنم و این چند خط شعرمانند فوئنتس که در «گرینگوی پیر»ش آمده، بخوانم: 
"غبار، وَ زان آمد و به او گفت که تنها ست. 
به یاد می‌آرد. 
تنها."

یکشنبه

...

"وقتی پیدات شد و برگشتی خونه
مونس‌ت، تنهایی بود و انتظار
آخ که چه زجری تو کشیدی علی‌جون."

[هامون (فیلمنامه)، داریوش مهرجویی، انتشاراتِ زمانه، چاپ اوّل، بَهار ۱۳۷۱]

جمعه

رفته‌اند، هر یک به خطای خویش

۱ 
قدری مانده بود به این که توپ را دَر کنند. رو کردم به‌ش و گفتم: "تو شاهد بودی دیگه؟" انتظار پاسخ نداشتم. فقط می‌خواستم مطمئن شوم که او در طول یک سال، دوازده ماه، سی‌صد و شصت و پنج روز شاهد من بوده. انسان‌ها نیازمند شاهد اند. و بعد فکر کردم سالِ گذشته هم، دوازده ماه پیش، سی‌صد و شصت و پنج روز پیش، همین‌جا ایستاده بودم، در حیاطِ امام‌زاده صالح. حواسم پرت شده بود. مردم با هم روبوسی می‌کردند. توپ را دَر کرده بودند. سالِ جدید شده بود. رفتم گوشه‌ی خودم نشستم. فکر می‌کنم هر کسی در حیاط امام‌زاده صالح یک گوشه‌ی شخصی دارد. موبایلم را درآوردم تا به‌ش تبریک بگویم. امّا نمی‌دانم چه شد که تنها به اسم و شماره‌اش زُل زدم. مانند سال گذشته. و گفتن ندارد که مانند سال گذشته وقتی به خانه‌ام رسیدم، نشستم پشتِ میز، حوصله‌تان را سَر نبرم، و مانند تونی ارزِنتا در "اسلحه‌ی بزرگ" که با چشم‌های بسته، اسلحه‌اش را باز و بسته می‌کرد، دل و جِگرِ موبایلم را بیرون ریختم و دوباره سر هم کردم و رفتم روی شماره‌اش. مانند سال گذشته، مانند تمام دوازده ماه گذشته، مانند سی‌صد و شصت و پنج روز گذشته، با چشم‌هایی بسته. 

۲ 
"آمستردام" [ترجمه‌ی میلاد زکریا، نشر افق، ۱۳۹۱] داستان به ته خط رسیدن‌ها ست. قصه‌ی دو آدم است که نمی‌خواهند دچار زوال عقل بشوند. مانند رفیق‌شان مالی لین. پس آستین‌های‌شان را بالا می‌زنند و خود تصمیم می‌گیرند. کلایو لاینلی [آهنگساز] و ورنون هالیدی [سردبیر روزنامه‌ی "جاج"] می‌خواهند همان کاری را بکنند که مالی نتوانسته بود. حالا داستان دارد که این دو چه جوری به آن‌جایی می‌رسند که تصمیم به خودکشی دقیق‌تر بگویم همدیگرکشی می‌گیرند. آهنگسازی که ناتوان است از به پایان بردن آخرین اثرش، و سردبیر اخراج‌شده‌ای که در یک گذرگاه اخلاقی گیر کرده و تاوانِ تصمیم‌اش را می‌دهد. "آمستردام" مانند رمان "سگ‌های سیاه" [ترجمه‌ی امیرحسن مهدی‌زاده، نشر نی، ۱۳۹۰] دیگر رمان ایان مک یوون، در دایره‌هایی تو در تو شکل می‌گیرد: عشق کلایو و ورنون به مالی و ماجرای عشّاق دیگر مالی، کشف حقیقت، ایستادن در پرتگاه‌های اخلاقی، قضاوت‌ها و البته نمایش فروپاشی "آن‌چه سخت و استوار به نظر می‌رسد" و... 
ابتدای رمان شعری از دبلیو اچ آدن آمده که در واقع خلاصه‌ی داستان "آمستردام" است: 
"یارانی که این‌جا یک‌دیگر را یافتند و در آغوش کشیدند، رفته‌اند. 
هر یک به خطای خویش." 

۳ 
چند وقت پیش نوشتم از جست‌وجو برای چیزی که حال آدم را خوب کند. که به‌ش چنگ بزند. می‌خواهد انسانی باشد، فیلمی باشد، یک تکّه موسیقی باشد، یک عکس باشد، نمی‌دانم هر چه که باشد. هر چه که حال آدم را عوض کند. حالا یک فیلم دیگر: "دست‌نیافتنی‌ها" [The Intouchables]. این‌جا هم داستان دو آدم را می‌بینیم که در جست‌وجوی حال خوب هستند. فیلیپ متموّل و معلول که از گردن به پایینش را نمی‌تواند تکان دهد و دریس؛ سیاه‌پوست و مهاجر. همین صفت‌های آن‌ها برای فهمیدن بدبختی‌ها و دردهای‌شان و این که چرا دنبالِ حال خوب هستند کافی ست. در مسیر یافتن حال خوب باید ببینید چه بده‌بستانی با هم می‌کنند. چگونه قاطی هم می‌شوند. چگونه یکی می‌شوند.

+ از ساوندترک فیلم "دست‌نیافتنی‌ها".

پنجشنبه

...

و هیچ‌کس تحقیق نخواهد کرد
در "نوعی"
که مشتاقانه مصمم است
به انقراضِ خویش.

[زاده‌ی اضطرابِ جهان، پیتر هوخل، ترجمه‌ی محمد مختاری، نشر سمر، چاپ اوّل، ۱۳۷۱]

عصر پنجشنبه اومد مثه سقاهک پیر. رو نوکش یه چیکه آب. گفت به من: نگیر نگیر

"کنار جنگل ایستاد. مطمئن بودم برمی‌گردد و من را نگاه می‌کند، گوش‌هاش را به سرش می‌چسباند و غرّش می‌کند. مطمئن بودم، خلاصه یک‌جوری به رابطه‌مان پایان می‌دهد. امّا مستقیم به داخل جنگل رفت. و بعدش، ریچارد پارکر، همراه درنده‌ی من، همان همراه ترسناکی که من را زنده نگه داشته بود، برای همیشه از زندگی‌ام ناپدید شد. بعد از چند ساعت من را پیدا کردند. و من مثل یک بچّه گریه می‌کردم. نه به خاطر این که نجات پیدا کرده بودم و تحت تأثیر قرار گرفته بودم، البته که متأثر شده بودم، امّا برای این گریه می‌کردم که ریچارد پارکر من را خیلی ساده و بی‌تعارف تنها گذاشت. این کارش قلبم را شکست. پدرم راست می‌گفت. ریچارد پارکر هیچ‌وقت من را به عنوان یک دوست نگاه نکرد. بعد از این همه سختی‌هایی که کشیدیم، حتّا برنگشت به من نگاه کند. امّا باید باور کنم که در چشم‌هایش چیزی بیش‌تر از انعکاس من بود که به‌م خیره شده بود. مطمئن‌ام. احساسش کردم. با این که نمی‌توانم اثباتش کنم. من خیلی از چیزها را از دست دادم: خانواده‌ام، باغِ وحش، هند، اناندی... گمان می‌کنم در نهایت کل زندگی آدم در دل کندن خلاصه می‌شود. امّا چیزی که همیشه بیش‌تر از همه آدم را اذیّت می‌کند این است که فرصت خداحافظی را پیدا نکنی. می‌دانم که ریچارد پارکر یک ببر است امّا آرزویم این بود که به‌ش می‌گفتم: دیگر تمام شد، ما زنده ماندیم. ممنون که جانم را نجات دادی. دوستت دارم ریچارد پارکر. همیشه در خاطرم می‌مانی." 

«زندگی پای» [Life of Pi] به‌مان نشان می‌دهد که در زندگی ریچارد پارکرهایی هست که قلب‌مان را می‌شکنند. آن زمانی که نباید بروند، می‌روند. بی‌خداحافظی می‌روند. فرصت نگاهِ آخر را ازمان می‌گیرند. فرصت دوست داشتن آن‌ها را ازمان می‌گیرند. می‌گیرند و می‌روند و پشت سرشان را نگاه نمی‌کنند و ما هم‌چنان برای نبودن‌شان گریه می‌کنیم. و البته کاری‌اش هم نمی‌شود کرد. 
+ در کنار تمام مفاهیم فلسفی مانند شی‌شدگی، بوده‌شدگی، تمام‌شدگی، تسخیرشدگی، بیگانه‌شدگی، برون‌شدگی... و غیر از آن‌ها از غرق‌شدگی گرفته تا له‌شدگی، یک «شدگی» دیگر نیز وجود دارد: «در اتوبان رهاشدگی». من در اتوبانی، در ساعتی از یک روز از یک ماه و از یک سالی رها شدم. و حیف که فرصت خداحافظی هم نداشتم.
+ در اتوبان رسالت باید فریاد بزنید «آرژانتین». آن‌طور فریاد بزنید که راننده اشتباهی نشنود «آزادی». که اگر اشتباه بشنود، چند کیلومتر آن‌طرف‌تر وسط اتوبان رها می‌شوید.

چهارشنبه

...

"من از این که در سینما هستم احساسِ خوشبختی می‌کنم. تا حدّی که اغلب اوقات هنگامی که درباره‌اش فکر می‌کنم، باورم نمی‌شود. اگر وارد سینما نمی‌شدم احتمالن پخش‌کننده‌ی پیتزا یا راننده‌ی تاکسی بودم، چون از مدرسه بیرونم کرده بودند و تحصیلاتی ندارم. هر روز صبح با شگفتی از این که فیلم می‌سازم، از خواب بیدار می‌شوم و می‌گویم: خدایا، چه شوخیِ بزرگی."
وودی آلن
[فصل‌نامه‌ی سینمایی فارابی، شماره‌ی ۳۱، زمستان ۱۳۷۷، صفحه‌ی ۲۹۴]

دوشنبه

زیرِ هشت

هِی به خودم می‌گویم البته به عالی‌جناب هم می‌گویم که گوشه‌ی نیم‌کره‌ی راستِ مغزم کز کرده، این هفته که بیاید و برود و هفته‌ی دیگرش هم بیاید و برود، آن هفته‌، دیگر همه‌چیز درست می‌شود. البته عالی‌جناب اجازه می‌گیرد و تذکّر می‌دهد که از موعد آن هفته شش ماهی می‌گذرد. زمانی فکر می‌کردم زمان خیلی سریع می‌‌گذرد.‌ فکر می‌کردم زمان برای‌هیچ‌کس صبر نمی‌کند. فکر می‌کردم زمان مَرهم هر دردی است. فکر می‌کردم چیزی که همه‌ی ما به‌ش احتیاج داریم، زمان بیش‌تر است. زمان برای بلند شدن. زمان برای فراموش کردن. همه‌ی این‌ها را فکر می‌کردم امّا وقتی زمان گذشت و فراموش نکردم. وقتی زمان گذشت و دردم خوب نشد، به این نتیجه رسیدم یک جای کار عیب دارد. و چقدر خوب می‌شد قلب را هم بوتاکس می‌کردند.
لابد این هوای بی‌ربط زمستان ام‌سال، به دعای آن روزم برمی‌گردد. که به‌ت گفتم اگر اتّفاقی نیفتد باران و برف زمستان را با هم می‌بینیم. می‌بینی این دعای ساده که برای هیچ‌کسی ضرر نداشت، نفعِ خاصّی هم در آن نبود، مستجاب نشد. آمد امّا در زمان خودش نیامد و برود. نمی‌دانم یادت هست یا نه این را کِی به‌ت گفتم. ماه‌ها پیش بود؟ نه صبر کن فکر کنم یکی دو سال پیش بود شاید بیش‌تر، شاید هم کم‌تر. که شب بود. سرد بود. که دیگر قرار شده بود دل به دریا بزنیم. قبلش گفته بودی کم بنوشیم. اختیار از دست‌مان نرود. کم خوردیم امّا آن شب، از آن شب‌هایی بود که اختیارش دستِ خدا هم نبود. با هم خوابیدیم. از آن شب من هر چه زور زدم تنها سرد بودن پاهایت یادم آمد. در عذابم از دست این محو شدن خاطرات. از تو چه پنهان که گاهی یک گوشه‌ای می‌نشینم و تمرکز می‌کنم تا فلان اتفاق یادم بیاید. جزئیاتش یادم بیاید امّا بعد از چند ساعت فکر کردن، اصل اتّفاق را هم زیر سؤال می‌برم. 
تولستوی یک جمله‌ی درخشان دارد در رمان «جنگ و صلح» که نوشته: «گلوله، هر کس را که باید پیدا می‌کند.» درد را هم خودتان به جای گلوله، بگذارید همان اوّل جمله.

پنجشنبه

...

این همه روایت، حکایت، پند و اندرز و حدیث و آیه وجود دارد که نشان می‌دهد آدمی در مواجهه با مرگ باید چه کند امّا دریغ از یک خط، یک نوشته که به‌ت بگوید چگونه باید به زندگی‌ات ادامه بدهی.

جمعه

...

«هنوزش، خمارِ تو ست.»