سه‌شنبه

یک پستِ طولانیِ طولانی. خیلی طولانی. این‌قدر طولانی که به نظر می‌آید به تهِ‌ش رسیده است

۱
و این که کاری از دست‌ات برنمی‌آید، انجام دهی و حرفی برای گفتن نداری، از جمله بدترینِ احساس‌ها ست. بدترینِ لحظه‌ها ست. این نوشته هم برای امیلی ست. برای یک رفیق است. برای رفیقی که سال‌ها ست توی یک تحریریه بودیم و می‌دانم در آینده هم این‌جوری خواهد بود. گریزی نیست. که گاهی به شوخی –یا جدّی؟- به‌ش می‌گفتم تا کِی باید تو را تحمّل کنم یا تو من را. این نوشته برای توست، امیلی. که البته هیچ ربطی به گرفتاری‌ات ندارد. بی‌ربط است. امّا نمی‌دانم چرا کِرمم گرفته که این نوشته را به‌ت تقدیم کنم؛ «گشنگم». 

۲ 
هر کسی در اقوام و قبیله‌ای که داشته و دارد، آدم‌ها یا موجوداتی داشته که دارای ویژگی‌های عجیب و غریبی بوده‌اند. موجوداتی که اتّفاقات غریبی برای‌شان رخ داده. در قبیله‌ی من هم از این موجودات بوده است. خاله لیلا. خاله‌ی پدرم را می‌گویم. محضر او را من درک نکردم. دو ساله بودم که می‌میرد. پدرم دو خاله داشته است. یکی همین خاله لیلا ست. او چینی بوده. از مادرِ چینی به دنیا آمده. پدرشان با مادر پدرم که می‌شود مادربزرگ من یکی بوده امّا از مادر، نه. چین. همین عجیب است دیگر. دارم درباره‌ی بیش از صد سال پیش صحبت می‌کنم. چگونه صد سال پیش یک ایرانی به چین می‌رود و زنی آن‌جا می‌گیرد؟ برای تحصیل علم؟ عمل به توصیه‌ی « اطلبوا العلم و لو فی الصين»؟ بگذریم. خاله لیلا موجود غریبی بوده است. در تمام سال‌هایی که در ایران بوده و در خانه‌ی قبیله زندگی می‌کرده، بیرون و در ایوان می‌نشسته. داخلِ خانه نمی‌شده. می‌گفته تویِ خانه گرم است. هوایش آلوده است. چراغ‌ها و تلوزیون و رادیو و کرسی باعث گرما می‌شود. از گرما متنفر بوده است. هوای داخل خانه را آلوده می‌دانسته. نفس‌های آدم‌ها را هم. در گرما و سرما. در تابستان و زمستان. او در ایوان می‌نشسته. تکیه بر پشتی‌اش و بنا بر فصلی که بوده شمد و پتو روی پایش می‌انداخته. به گمانم او یکی از اوّلین اعضای حزب سبز و حافظ محیط‌زیست بوده. شاید یکی از بنیان‌گذارانش. رسمی نبوده این مقامش امّا اگر اطرافیانش و حتّا خودش این را نمی‌دانستند، خدا که می‌داند. او شاهد است. خاله لیلا برعکس خواهرش که گوشه‌گیر و ساکت بوده، بسیار سرزنده بوده است. این‌قدر سرزنده که هر چند وقت یک‌بار وقتی به‌ش اطّلاع می‌دادند –از جمله پدرم- که «خاله لیلا دو سه ماهی هست که نماز نخواندی» به نماز می‌ایستاد و به یک‌باره دو سه ساعت نماز می‌خوانده. پشت سر هم. ده‌ها و صدها رکعت. می‌خواند و می‌خواند. دو سه ساعت. بعد می‌رفت برای سه چهار ماه دیگر. خاله لیلا بسیار تمیز بوده است گویی. سفید سفید. چشمانش هم چشم‌ژاپنی بوده است. تنگ. باید نزدیک صورتش می‌شدی تا می‌توانستی چشمانش را پیدا می‌کردی. خاله لیلا بسیار احساساتی هم بوده. محرم‌ها همیشه گریان بوده. دایم گریه می‌کرده برای حسین‌بن علی و یارانش و آن‌چه بر آن‌ها رفته است. احساساتش تا به آن‌جا فوران می‌کرده که برای یزید و شمر هم می‌گریسته؛ که چه بر سر آن‌ها آمده که چنین کرده‌اند. خاله لیلا در ایوان زندگی می‌کرد و روزی، سپیده‌دمان، او را مُرده دیده بودند. آن بالا تکیه بر پشتی‌اش زده. آرام، بی‌نفس، ثابت. 

۳ 
در خواب و خیال‌هایم به سراغ تمام شکست‌هایم می‌روم. با این تفاوت که این‌بار یک‌جوری با مبارزه‌هایم سروکلّه می‌زنم که پیروز باشم. سربلند. در خیالم، جلوی چشمانم همه‌ی نشدن‌ها، نرسیدن‌ها، نتوانستن‌ها، از دست دادن‌ها به شدن‌ها، رسیدن‌ها، توانستن‌ها، به دست گرفتن‌ها تبدیل می‌شود. همه‌چیز «خوب» می‌شود. در حد استاندارد دست‌کم. 

۴ 
در تاکسی، در خیابان، در خانه، در محل کار، در زیرزمین، بالای کوه و... در فرودگاه، شنیدم و می‌شنوم درک نمی‌کنی، نمی‌فهمی، ول کن. امّا گوینده‌هایش این راز را نمی‌دانند که اصولن، خانوادگی ما نه می‌فهمیم و نه درک می‌کنیم و نه وِل می‌کنیم. یک‌جوری دیگر بگویم می‌فهمیم، درک هم می‌کنیم اما ول نمی‌کنیم. سال‌ها ست که درک می‌کنم. همه‌چیز را می‌فهمم. انسانِ منطقی. امّا وِل نکردم. انسانِ غیرمنطقی. یک‌جور بدبختی ست. 

۵
وقتی جیمز باند هم به جای مارتینی، وودکا می‌خورد، یعنی اوضاع خیلی خراب است. خیلی. 

۶
رفتم کوه. آدم در کوه افسرده‌تر می‌شود. من که این‌جوری‌ام. وقتی از آن بالا به پایین نگاه می‌کند افسرده‌گی‌اش بیشتر می‌شود. برف‌ها هم آب شده باشد، بیش‌تر از قبل افسرده‌تر می‌شود. و وقتی تمام این‌ها را ببیند و هِی بر افسرده‌گی‌اش افزوده شود و شانه‌های‌اش خسته‌تر شود، دوست دارد خودش را از آن بالا به پایین پرتاب کند. مثل من. رفته بودم خودم را از بالای کوه به پایین پرتاب کنم. البته قبل‌اش تصمیم گرفتم یک نیم‌رو بزنم و بعد خودم را از بالا به پایین پرتاب کنم. پیک‌نیک کوچکم را از کوله‌ام درآوردم و روشن کردم و روغنِ مخصوص سُرخ‌کردنی را توی ماهی‌تابه ریختم. همان‌موقع، دو ابر تیره بالای کوه آمدند و به هم خوردند و باران شدیدی آمد. قطره‌های درشت باران توی ماهی‌تابه پُر از روغن داغ می‌افتادند و روغن داغ به اطراف می‌پریدند. آمدم اجاق را خاموش کنم که روغن‌های داغ روی دستم ‌افتادند. دست‌هایم سوخت. چند قطره‌ای هم به صورتم خورد. صورتم هم سوخت. باران شدیدتر شد و تکّه‌های روغن داغ‌شده‌ی بیش‌تری به اطراف پرتاب می‌شدند. یک تکّه روغن داغ دقیق توی چشم چپم رفت. سوخت. سوختم. داد زدم و کمک خواستم. امّا از آن‌جایی که آن روز، روز غیر تعطیل بود و در کوه هیچ‌کس نبود، کسی به کمکم نیامد. تنها صدای خودم رفت و به کوه روبه‌رویی خورد و به خودم بَرگشت و شنیدم: «آی... کمک...» لباسم را درآوردم تا کج از یک‌طرف به چشم چپم ببندم. همان لحظه فهمیدم که موقع‌اش رسیده است. این‌جا در یک روز غیر تعطیل، در کوه، خلوت، بهترین زمان برای پرتاب کردن هست. دست به کار شدم. وسایلم را توی کوله‌ام ریختم. گذاشتم اجاق و ماهی‌تابه و روغن داغ‌شده تویش و بطری روغن مخصوص سُرخ‌کردنی همان‌جا برای نفر بعدی بماند. کوله‌ام را پشتم انداختم. از لبه‌ی کوه فاصله گرفتم و با تمام توان دویدم و خودم را از بالای کوه به پایین پرتاب کردم. در حال پرتاب شدن، وقتی بین زمین و هوا معلق شدم، گذشته‌ها و آدم‌ها و خاطراتم جلوی چشمانم آمد. تصویری نخ‌نما و کلیشه‌ای. از خودم بدم آمد. نمی‌دانم تنها در ذهنم بود یا واقعی در کوه پخش می‌شد: آهنگ «لبه‌ی تاریکی» کلاپتون را شنیدم. اشک در چشمانم جمع شد. دیگر تهِ درّه را می‌دیدم. سقوط. سرعتم بیشتر شده بود. بعدش؟ بعدش تمام شد. من رسیده بودم تهِ تهِ درّه. 
۷
فکر می‌کنم آدمِ بدی نیستم امّا برای خوب بودن هم تنبلم. این هم یک‌جور دیگری بدبختی ست.

دوشنبه

...

إِن تَمْسَسْكُمْ حَسَنَةٌ تَسُؤْهُمْ وَإِن تُصِبْكُمْ سَيِّئَةٌ يَفْرَحُواْ بِهَا وَإِن تَصْبِرُواْ وَتَتَّقُواْ لاَ يَضُرُّكُمْ كَيْدُهُمْ شَيْئًا إِنَّ اللّهَ بِمَا يَعْمَلُونَ مُحِيطٌ.

اگر به شما خوشى رسد آنان را بدحال مى‏كند و اگر به شما گزندى رسد بدان شاد مى‏شوند و اگر صبر كنيد و پرهيزگارى نماييد نيرنگ‌شان هيچ زيانى به شما نمى‏رساند يقينن خداوند به آن‌چه مى‏كنند احاطه دارد.
[ سوره‌ی آلِ عمران، سوره‌ی ۱۲۰]

+ ام‌شب از آن شب‌ها ست. این‌قدر در خانه راه رفتم و قدم زدم پاهایم درد گرفته است. هم‌زادم -عالی‌جناب را می‌گویم- که الآن باید به دردم برسد، گویی خواب است. خواب؟ نه، خودش را زده است به آن راه. عوضی. از ویژگی چنین شب‌هایی پیش از این نوشته بودم. باید می‌بود.


چهارشنبه

این همینگوی لعنتی

"توی باغی بودیم در منطقه‌ی مونز. یانگ بارکلی با رسته‌اش از آن‌سوی رودخانه آمد. من اوّلین آلمانی را دیدم که از دیوار باغ بالا آمد. منتظر شدیم تا پایش را از دیوار عبور داد و به گلوله بستیمش. افتاد توی باغ، کلّی سازوبرگ داشت و بدجوری جا خورده بود. بعد سه نفر دیگر از دیوار بالا آمدند، همه عین اوّلی، هر سه را کشتیم."

[در زمان ما، ارنست همینگوی، ترجمه‌ی شاهین بازیل، نشر افق، چاپ دوّم، ۱۳۹۱]

+ این همینگوی لعنتی. این همینگوی لعنتی. این همه خشونت و تلخی در داستان‌هایش. یکی از مجبوب‌ترین نوبسنده‌هایم است. لابد به خاطر همین ویژگی‌اش است. نمی‌دانم. امّا هر چه که هست او توصیف‌گر جهان زمانِ خودش بوده و زمانِ ام‌روز ماست.
+ یک هفته‌ای هست که آلبوم موسیقی «جنگوی آزادشده» کوئنتین تارانتینو و انتخاب‌هایش دارد حالی به حالی‌ام می‌کند. این داستان چهارخطّی بالا را آدم بخواند و هم‌زمان این را هم گوش دهد.

یکشنبه

بیست‌ویک گرم

- تو کی هستی؟ تو که زهرا نیستی؟ تو زن نیستی. تو مَردی. 
- منم آقاجون. زهرا. 
- نه تو زهرا نیستی. این‌جا کجاست؟ می‌خوام برم خونه‌م. 
- باشه. خودم می‌برمت. 
- تو که نمی‌دونی خونه‌م کجاست؟ تو می‌دونی؟ 
- آره می‌دونم آقاجون. 
- اگه راس می‌گی اسم بچّه‌هام بگو؟ 
- حسین، حسن، سعید، فاطمه، زهرا. 
- آها، آره... 
زل زده بودم به این مکالمه‌ی بین دختر و پدر. که پایانی نداشت. پدر تا قبول می‌کرد، دوباره برمی‌گشت اوّل خط. زوالِ عقل. کوچک شدن مغز. سقوط. آقاجون نودوهشت ساله است. نه خوب می‌بیند، نه خوب می‌شنود و نه خوب می‌شناسد. خوب؟ نه. او نمی‌بیند. می‌بیند امّا آن که دیگر دیدن نیست. به راه‌رویی که به درِ واحد ختم می‌شد، می‌گفت کوچه؛ «من‌و بزارید سر همین کوچه، خودم می‌رم خونه‌م.» نمی‌شنود دیگر. عربده زدن دمِ گوشش، که شنیدن نیست. نوه‌هایش به کنار، بچّه‌هایش را هم دیگر نمی‌شناسد. خاله‌ام را به جای زنش می‌گیرد. مادرم را مَرد می‌داند. چند وقت پیش دخترخاله‌ام را جای پسرش گرفته بود. هیچی سرجایش نیست. برای او هست امّا برای دور و بری‌هایش نه. سقوط. به این‌جا که می‌رسد آدم، می‌گویند خدا را شکر، خودش به تنهایی می‌رود دست‌شویی. یک پرانتز باز کنم این‌جا که: در نزد ایرانیان گویی خِلأ، و هر چه به آن وابسته است، مهم است. شکم آدم کار کند، یعنی خوبی. حتّا یک موقعیّت خطیر مانند عاشقی را با یک موقعیّت خطیر دیگر، که همانا انبساط مثانه است، مقایسه و در یک شرایط یکسان حق را به دوّمی می‌دهند و دلیلی برای رهایی اوّلی. پرانتز بسته. امّا برای کسی که دیگر نه می‌بیند، نه می‌شنود، نه می‌شناسد، این‌ها، این‌ها دلیل ادامه دادن است؟ 
آقاجون به یک‌باره می‌رود به دهه‌ها پیش. زنِ مُرده‌اش را صدا می‌زند. پسرهای شهیدش را صدا می‌زند. دست می‌کند در کیسه‌ی خاطراتش، تکّه‌ای را بیرون می‌کشد و تنها یک جمله‌اش را می‌گوید. محو شدن خاطرات. آب شدن‌شان. 
می‌گویند هنگام مرگ بیست‌ویک گرم از وزن آدم کم می‌شود. این بیست‌ویک گرم چیست؟ فکر می‌کنم این بیست‌ویک گرم ته‌مانده‌ی خاطراتِ آدمی ست. رنج‌هایش، خنده‌ها، گریه‌ها، فرزندانش، سفرهایش، تنهایی‌هایش، بی‌پولی‌هایش، ذوق‌هایش، خوابیدن‌هایش، معاشقه‌هایش و هزاران چیزِ دیگر، همه و همگی محو می‌شوند. تمام می‌شود و می‌رود پی کارش. خلاص. کاری‌اش هم نمی‌شود کرد.

پنجشنبه

پنج‌شنبه

"ای دوری‌ات آزمونِ تلخِ زنده‌به‌گوری."

+

سه‌شنبه

من که چیزیم نیست. هیچیم نیست. خوبِ خوبم

۱ 
برای همه‌چیز غصّه می‌خورم. می‌بینم و غصّه می‌خورم. همان‌طوری که قبلن از چیزهایی که می‌دیدم غصّه می‌خوردم. همان‌طور که از اتفاقاتی که بعد از این می‌افتد غصّه خواهم خورد. یک گزارشی پخش می‌شد درباره‌ی وضعیت آوارگان سوری در لبنان. در طویله زندگی می‌کردند. نشستم و زل زدم به تلوزیون و زار زدم. غصّه خوردم. بعد ای‌میلی آمد که ابو سیف مُرد. از ابو سیف گفته بودم. توی ای‌میل رفیقم نوشته: «موشک خورده به مغازه‌اش. او همان‌جا دمِ در مغازه‌اش نشسته بوده.» برای ابو سیف هم غصّه خوردم. یکی از شبکه‌ها نمی‌دانم کدام بود، تصاویر مستندی از خودکشی نهنگ‌ها نشان می‌داد. اطّلاع دارید که خودکشی نهنگ‌ها چگونه است؟ به یک‌باره به ساحل هجوم می‌آورند و به خیال بازگشتن دوباره به دریا، خود را به موج می‌سپارند امّا بیش‌تر وقت‌ها برنمی‌گردند. تصاویر را می‌دیدم و برای نهنگ‌ها غصّه خوردم. تلظّی؛ می‌گویند به معنای زبانه زدن آتش است. معنای دیگرش خشم‌گین شدن است. و البته یک معنای دیگر دارد که با تک‌جمله و یا جملاتی نمی‌شود آن را شرح داد. باید چنین مستندی دید تا معنای آن را خوب درک کرد. وقتی که نهنگ‌ها در ساحل خوابیده‌اند به حالِ احتضار، می‌توان از کلمه‌ی تلظّی استفاده کرد. لحظه‌هایی که اگر به نهنگ آب بدهی می‌میرد، آب ندهی، باز می‌میرد. زنده است، امَا می‌توان گفت مُردِ است. فکر می‌کردم روزی بتوانم از این چیزها غصّه نخورم. غصّه خوردن معنی ندارد. کاری از پیش نمی‌برد. 

۲
آرام در گوشم گفت: «می‌دونی اسمش چیه؟» 
- نه 
- اسم این قرص‌ها «به‌تخمت‌می‌گیریه». 
جلوتر از من خودش زد زیر خنده. مادر برایم تعریف کرد و گلایه می‌کرد که این پدرت بی‌خیال شده و همه‌اش به خاطر این قرص‌هایی ست که سال‌ها می‌خورد. پدر چه کرده بود؟ هیچی سالِ مادربزرگم به جای این که برود کنار برادرانش دمِ در سالن بایستد، رفته با برادرزاده‌هایش که نه، با بچه‌های برادرزاده‌هایش، توی کوچه گل‌کوچک زده است. چه قرص‌های خوبی اند پس. اسم‌شان چیست؟ پرسیدم و پدرم این را گفت. آرام شده است. سال‌ها آرام شده است. حتّا خاطرات بد هم او را اذیّت نمی‌کند. سر شام دیدم که یه‌هو خندید. با همان خنده و ملچ‌ملوچ، تعریف کرد که در نمی‌دانم فلان جا و بهمان عملیّاتی، سربازی تیر می‌خورد به چشمش و از پشتِ سرش مرمی رد می‌شود. بعد از این که گرد و خاک‌ها می‌خوابد به سمتش می‌دوند. یک آن، یارو بلند می‌شود و این‌طرف و آن‌طرف می‌دود و داد می‌زند: «من که چیزیم نیست. هیچیم نیست. خوبِ خوبم. مریم... مریم... مریم.» بعد یک قِر کوچک می‌دهد و می‌افتد و می‌میرد. بشقابش را بُرد گذاشت توی ظرف‌شویی و چند قدمی که از میز دور شد، پشت به ما، یک قرِ کوچک داد. گفت:‌ «این‌جوری. ها ها ها...» خندید و رفت. واقعن چه قرص‌های خوبی. 

۳
خواب می‌بینم همه‌جا را مِه گرفته است. بارانِ ریزی می‌بارد. شهر خلوت شده است. تک و توک عابر و ماشینی عبور می‌کند. میدان آرژانتین ام. بالای برجِ قوامین، بتمن را می‌بینم که به همان حالتِ معروف خودش ایستاده و سرش رو به پایین است. در خواب آرزو می‌کنم کاش بتمن یک کاری انجام دهد. یک تکانی به خودش بدهد. کاش پیش از این‌ها انجام می‌داد. «بهمن ۵۷» می‌شد «بتمن ۵۷» مثلن. چه می‌دانم. آن بالا ایستاده بود و باران به شال و سرش می‌خورد و آرام رو به پایین سُر می‌خورد. و من آن پایین نگاهش می‌کردم. شفاف بود. زیبا بود. باشکوه بود. 

۴
در «جنگو آزادشده» [Django Unchained] دکتر شولتز [چه بازی کرده کریستف والتس] برای جنگو یک افسانه‌ی آلمانی تعریف می‌کند. داستان زیگفرید که می‌رود و معشوقه‌اش را، برومهیلدا را که بالای کوهی که اژدهایی از آن محافظت می‌کند و دور تا دور کوه را آتشِ دهان اژدها گرفته، نجات می‌دهد. آخرش هم از جنگو می‌پرسد چرا زیگفرید این کار را انجام می‌دهد؟ جنگو چیزی نمی‌گوید. شولتز می‌گوید چون برومهیلدا ارزشش را داشت. در سکانس پایانی، مانند افسانه، جنگو بعد از یک زمستان و بعد از آن‌همه خونریزی و کشتن، در میان آتش، زنش را نجات می‌دهد و می‌روند سراغ سرنوشت‌شان. همه‌ی این‌ها را گفتم که بگویم ارزشش را داری کره‌خر.

پنجشنبه

دردی مثلِ دردِ سوزن

علی: دستِ انسان سی‌وهفت استخون داره. بعضی میمون‌ها بیش‌تر دارن. گوریل سی‌ودو تا داره، هر انگشتش پنج تا. مالِ آدم سی‌وهفت تا ست. اگه یکی از بازوهات یا پاهات بشکنه، استخونا با یه پیوند آهکی به‌هم جوش می‌خورن. حتّا ممکنه بازویا یا پای شما از قبل هم قوی‌تر بشه. امّا اگه دستت بشکنه، هیچ‌وقت مثلِ روزِ اوّلش نمی‌شه. تو هر مبارزه و تو هر ضربه، این موضوع یادت باشه. مراقب خودت باش. تو آینده اون درد دوباره برمی‌گرده. دردی مثلِ دردِ سوزن، مثلِ جای بریدگی شیشه.

[زنگار و استخوان (Rust and Bone)، ژاک اودیار، ۲۰۱۲]

+ دست = دِل

...

مُزمن‌ها، ماشین‌هایی اند که توی‌شان عیبی برداشته که نمی‌شود تعمیرش کرد. عیب‌های کهنه‌یی که سال‌های متمادی سرِ صاحب‌شان را به سنگ زده‌اند.

[پرواز بر آشیانه‌ی فاخته، کن کیسی، ترجمه‌ی سعید باستانی، نشرِ نیل، چاپِ دوّم، ۱۳۵۷]

دوشنبه

...

- بیام؟ 
- کجا؟ 
- اون‌ور. 
- نچ نچ. 
نمی‌دانم با این‌که می‌دانستم جوابش نه هست باز می‌پرسیدم. هر موقع می‌آمد خانه‌ام و می‌رفت آن پشت لباسش را عوض کند، ازش می‌پرسیدم. می‌پرسیدم و با خنده جواب همیشگی‌اش را می‌داد و من مثلن در آشپزخانه ظرف می‌شستم، مثلن حواسم نیست. و من... من همان آشفتگی‌اش را دوست داشتم. تندتند آرایش کردنش را. آن شلواری که وقتی دولا می‌شد، بالای خط باسنش دیده می‌شد و لباسش را پایین می‌کشیدم و می‌گفت کسی که این‌جا نیست. بعد در دلم می‌گفتم اگر کسی هم باشد تو که حواست نیست. نمی‌دانم چه اصراری داشت کمربند نمی‌بست. شاید اصلن آن شلوارش جای کمربند نداشت. آن خانه، آن زیرزمین نمی‌دانم الآن هم هست؟ دو سال از آن‌جا رد هم نشدم. نمی‌دانم تخریبش کردند و به جایش بُرج ساختند؟ شاید الآن از بُرجِ هم یک مخروبه مانده باشد. خدایا او الآن کجاست؟ چه می‌کنه؟ 
- سرتون‌و بدزدید... تکون نخورید... 
به خودم آمدم. نفهمیدم کی بود که فریاد می‌زد. دَه ساعتی می‌شد که توی سنگر، تنگ هم نشسته بودیم. تمام بدنم سِر شده بود. کسی تکان نمی‌خورد. تکان می‌خوردی، سرت کمی بالاتر از سنگر می‌رفت، کارت تمام بود. چند نفر آن‌طرف‌تر، یکی نیم‌خیز شد. هنوز روی دو پنجه‌ی پایش ننشسته بود که تیر به سَرش خورد و روی زمین پهن شد. خِرخِر می‌کرد. روی زمین خوابیدم و سینه‌خیز کنارش رفتم. قمقمه‌ی آبم را از کمری‌ام برداشتم و روی لبش گذاشتم. سَرش در خون شناور بود. زیر لب گفتم: «توی چه برزخی گیر کردم.» دستم را گرفت و به سمت خودش کشید. می‌خواست چیزی بگوید. گوشم را نزدیک دهانش بردم. 
- جَ‌جَ‌جَ... جه... جهنم. 
این را گفت و مُرد. 

[خاطرات بالکان، میریسلاو حمیدزیچ]

جمعه

...

گاه می‌گویم فغانی برکشم،
باز می‌بینم صدایم کوته ست.

[کاوه یا اسکندر، مهدی اخوان ثالث، از دفترِ شعرِ «آخرِ شاه‌نامه»، نشرِ زمستان، ۱۳۸۹]

+ ابتدای این شعر، اخوان از کتاب «شکارِ سایه» ابراهیم گلستان این جمله را نوشته:
«رفتم تماشای آتش‌بازی، باران آمد، باروت‌ها نم برداشت.»

سه‌شنبه

مست توی کوچه‌های غمت بدوم

...
که قد تمامِ کرم‌های عالم دوستت دارم
که قد تمامیِ دوش‌ها می‌بارم
که درد می‌کشم قد پریودهای هفت روزت [هفت روز؟]
...