پنجشنبه

...

این چیه نگه می‌داری؟ این فرق می‌کنه. چه فرقی می‌کنه. این دکمه با همه دکمه‌ها فرق می‌کنه. دکمه‌ی جورابه. جوراب؟ مگه جوراب دکمه داره؟ آره. منم نمی‌دونستم یک جوراب‌هایی ممکنه دکمه داشته باشن. دکمه‌ی اون‌یکی لنگه‌ش کجاس؟ اون‌یکی لنگه‌ش از جورابش نیفتاد. شدی موسا جهوده. که از بعضی چیزها، نصفش را داشت. ساعت‌مچی‌اش، تنها عقربه‌ی ثانیه‌شمار داشت. لیوانش دسته نداشت. عینکش، فقط سمت چپش شیشه داشت. آن تک گوش‌واره چی بود؟ توی جیبش بود همیشه. آن یکی لنگه‌اش کجا بود؟ برای کی بود؟

موسا جهوده، جهود بود. یعنی محل می‌گفت جهوده. این اوّلین و آخرین جهودی بود که محل از نزدیک می‌دید. کلّه‌ی صبح با دستِ خالی می‌زد بیرون. شب هم با دستِ خالی برمی‌گشت خانه‌اش. چسبیده به دیوار، از کنار کوچه‌ها رد می‌شد. محل می‌گفت دیوانه است. هم جهوده و هم دیوانه است. محل می‌گفت لال هم هست. محل صدایش را نشنیده بود. محل می‌گفت به زبان آدمی‌زاد حرف نمی‌زند. اولین‌باری که صدایش درآمد، رفته بود پای آن تیرکِ برق. یادت هست؟ بالا را نگاه می‌کرد: «بیا پایین پسر... بیا پایین پسر... بیا پایین پسر...» هِی تکرار می‌کرد. مسلم از تیرک بالا رفته بود. مسلم کارش این بود. ظهر که از مدرسه خلاص می‌شد، می‌آمد و از تیرک بالا می‌رفت. تیرک برق، درست وسط کوچه بود. لب‌به‌لب با جوب. سرِ تیرک یک عالم سیم بود. لای آن‌همه سیم یک جعبه‌تقسیم هم بود که به سختی دیده می‌شد. سیم‌ها تا یک‌جا با هم بودند. نقطه‌ای، از هم جدا می‌شدند و می‌رفتند هر کدام‌شان سمتِ خانه‌ای. تیرک پنج‌شش متری بیش‌تر ارتفاع نداشت. اما مسلم آن بالا یک‌جور پایین را نگاه می‌کرد، با صدای بلندی حرف می‌زد که انگار ارتفاع‌اش بیش‌تر از این حرف‌ها باید باشد. مسلم وقتی می‌رسید آن بالا، سرش می‌رسید زیر سیم‌ها، برمی‌گشت و می‌خندید. اطراف را نگاه می‌کرد. باد موهایش را تکان می‌داد. این پایین موها تکان نمی‌خورد. مسلم هر روز، عصر، سر ساعت سه، آن بالا فریاد می‌زد: «خشکی... خشکی... ملوان خشکی‌و می‌بینم... ملوان...عزیز من، خشکی‌و می‌بینما...» دستش بالای چشماش بود. آفتاب چشمش را نزند. مسلم وقتی این پایین بود، عاقل بود. آن بالا شیدا می‌شد. هرکسی سراغ مسلم را می‌گرفت و این پایین پیدایش نمی‌کرد، می‌آمد پای تیرک. می‌پرسید: «مسلم کو؟» محل با سَر بالای تیرک را نشانش می‌دادند. مسلم خسته نمی‌شد. تا آن شب که برق کلّ کوچه رفت. محل جمع شد پای تیرک برق: «از اینه»، «سرش اتصالی داره»، «سیما آب شده»، «سیما لخت شده»، «اتصالی آقا»، «مسلم کو؟» مسلم آمد. خودش را از لابه‌لای جمعیت رساند پای تیرک. پقی زد زیر خنده. قلمرویش بود. از تیرک بالا رفت. دستی به سیم‌ها زد. سیم‌ها جرقه‌ای زدند و مسلم از آن بالا پرت شد پایین. جیغ. دست و بازو و صورت مسلم کبود شده بود. دیده‌بان محل مُرد. یادت هست؟

از فردای آن‌روز توی محل، چو افتاد که قاتل اصلیِ مسلم، آقامنصور است. چه‌طور می‌شود؟ مگر آقامنصور از این‌جا نرفته بود. بابا شش‌سال است که کسی آقامنصور را ندیده بود. محل می‌گفت رفته انزلی. محل می‌گفت رفته نجف، پارچه‌فروشی زده. بعد از آن‌شب محل به این نتیجه رسید که آقامنصور نه انزلی ست، نه نجف. آقامنصور همین‌جا بغل گوش‌مان است. این مدّت هم که نبود، رفته دیپلمش را گرفته و در سازمان برق منطقه استخدام شده. قطعی برقِ آن شب هم کار خودش بوده. می‌خواسته از زنش، اشرف‌خانم انتقام بگیرد. که وقتی شش‌قلو، شش‌تا پسر زایید، همه بور و سفید و آفتاب‌ندیده، آقامنصور گفت: «زن! من سبزه، تو سبزه، اینا چرا این‌شکلی‌ان؟ اینا از تخم من نیستند. ولم کنین.» ولش کردند. انکار کرد و قهر کرد و رفت. اشرف‌خانم ماند و شش‌پسر وایکینگی‌اش؛ قادر، باقر، ناصر، صابر، طاهر و مجتبا. همه شکل هم. زیراکس. ماه‌های اوّل، محل، خیلی آن‌ها را نگاه می‌کرد. محل خانه‌شان می‌رفت و به تماشای این شش بچه می‌نشست. اغلب این مراسم، به سکوت می‌گذشت. آن‌ها تا کلاس سوّم، همیشه‌ی خدا، به‌جز تهِ پاییز و کلّ زمستان، لخت می‌گشتند. لخت مادرزاد. محل هم بیش‌تر نگاه‌شان می‌کرد. از همه بیش‌تر سرهنگ فراست؛ سرهنگ بازنشسته‌ی ارتش. توی ایوان خانه‌اش، یک صندلی می‌گذاشت و عصرها کوچه را می‌پایید. محل فکر می‌کرد به‌خاطر این بچه‌ها و وضعیّت پوشش آن‌ها ست که سرهنگ هر روز صندلی‌اش را آن‌جا می‌گذارد و کوچه را سیر می‌کند. محل می‌گفت سرهنگ هیز است. اما کم‌کم محل فهمید سرهنگ و صندلی و نشستن او هیچ ربطی به آن شش بچّه‌ی عجیب ندارد. بیش‌تر ربط به ثریا دارد. که بیاید و از وسط کوچه رد بشود. ثریا که رد می‌شد و می‌رفت، سرهنگ هم صندلی‌اش را برمی‌داشت و می‌رفت داخل. ثریا که از سراسر کوچه رد می‌شد همه‌چیز متوقف می‌شد. دهنِ محل خشک می‌شد. بعدش که می‌رفت همه‌چی از سَر گرفته می‌شد. وقتی که ثریا می‌آمد از سرِ کوچه با آن چادر مشکی‌اش، وقتی از کنار توپ و درست از وسط دوتا پاره‌آجر، رد می‌شد، وقتی می‌خندید، وقتی که می‌خندید گونه‌هایش، گونه‌هایش، وقتی دستش را می‌کشید روی سر، اصلن چه کسی می‌فهمد انگشت‌های دست یکی مثل او برود لای موها چه حالی دارد، که انگار توی دل آدم یک‌چیزی وول می‌خورد چند ثانیه‌ای، که بعدش برود و برود و برود و ته کوچه ناپدید بشود. یادت هست؟

محل می‌گفت ثریا، خانم‌خوبه است. به چه کسی و کسانی؟ چگونه؟ چرا؟ محل در مقابل سؤال اوّل، غبطه و افسوس می‌خورد. در مقابل دوّمی حیرت می‌کرد. برای سوّمی پاسخی نداشت. عاشق کم نداشت ثریا. یکی‌اش همین مرتضا. که با کاپشن‌بادی قرمزرنگش، با هوندای هزارش، بیست‌متری را هِی بالا و پایین می‌رفت تا عصری سروکلّه‌ی ثریا پیدا شود. می‌رفت نزدیک ثریا، با دومتری فاصله، اسکورتش می‌کرد تا دمِ درِ خانه‌اش. کسی نمی‌دانست مرتضا می‌خواهد ثریا را بگیرد یا نه امّا محل می‌گفت مرتضا به محسن‌چریک گفته اگر می‌شود قدمی بردارد و برود با ثریا حرف بزند. حرف همه روی زمین پهن بود، به‌غیر از حرف محسن‌چریک. محسن‌چریک را یادت هست؟ آقای محل، سرور محل. تنها کسی که حرف می‌زد و مراحل اجرایی‌اش به‌سرعت طی می‌شد، محسن‌چریک بود. پیر همه بود. وقتی جنگ تمام شد و برگشت، پیرتر شده بود. در سرمای بهمن‌ماه، محسن‌چریک و شش‌نفر دیگر، برای شناسایی و معبرزدن، باید از اروندرود می‌گذشتند. یک‌شب به آب می‌زنند. گشتی‌های عراقی سروکلّه‌شان پیدا می‌شود و سه‌روز آن مسیر را با قایق‌های‌شان زیرنظر می‌گیرند. محسن‌چریک و شش‌نفر همراهش نه راه پیش داشتند و نه راه برگشت. سه‌روز کامل می‌مانند در آب. لای نیزارها. به آن‌سوی اروند که می‌رسند؛ نیمه‌جان، یخ‌زده، می‌افتند وسط نخلستان. نور زمستانی که به صورت محسن‌چریک می‌تابد، تنها توان می‌کند منور را شلیک کند. بی‌هوش می‌شود؛ خودش و آن شش‌نفر دیگر. از جنگ که برگشت تا مدّت‌ها با محل حرف نزد. صدایش درنیامد. از جنگ که برگشت، محسن‌چریک فقط توی آفتاب راه می‌رفت. توی سایه دست‌پاچه می‌شد. لب‌ولوچه‌اش آویزان می‌شد. چشمانش گرد می‌شد. دولا می‌شد. توی آفتاب که بود، می‌خندید. همه حرف محسن‌چریک را گوش می‌دادند. فقط یک‌بار حرفش روی زمین ماند. یادت هست؟

محسن‌چریک رفته بود رضایت محبوبه‌خانم، زنِ رضا برانسون را بگیرد. رضایت بگیرد که مرتضا اعدام نشود. مرتضا توی یک دعوا زد و رضا برانسون لات محلّه‌ی پایینی را از پا درآورد. شب که آمد خانه‌اش، گوشی را برداشت و زنگ زد به کلانتری. آمدند و بردنش. محسن‌چریک ماه‌ها رفت و آمد امّا محبوبه‌خانم رضایت نداد. بالاخره یک‌روز صبح، آفتاب نزده، توی حیاط زندان قصر، حکم را برای مرتضا خواندند. محسن‌چریک هم رفته بود. کسی را نداشت مرتضا که. جنازه‌اش را آوردند تو محل. از این سر کوچه تشییع‌اش کردند تا آن سر. بعد انداختنش توی آمبولانس و بردند خاکش کردند. موتورش چی شد؟ کاپشنش چی شد؟ چندروز بعد ثریا هم وسایلش را جمع کرد و رفت. محل می‌گفت رفت تا خنده‌هایش را پس بگیرد. از کی؟ محل جوابی نداشت. محل سواد نداشت. تنها کسی که سواد داشت، پسرعموی آقات بود. یادت هست؟ امیرعلی؟ هر هفته، جمعه‌ها می‌آمد و بعد از روبوسی با محل، می‌گفت من فوق‌دیپلم دارم. روی «فوق» هم تأکید می‌کرد. همیشه هم یک کتاب، روزنامه‌پیچ، دستش بود. محل بالاخره نفهمید این کتابِ چی بود. تمامش کرد یا نه امّا هردفعه فقط یک تکّه‌ی تکراری از آن را برای محل می‌خواند. محل از بَر شده بود. امیرعلی از توی کتاب می‌خواند که وقتی ژاندارک را زندانی می‌کنند، در محبس، انگشت اشاره و شست دو دستش را به‌هم نزدیک می‌کند. از چسباندن آن‌ها به‌هم یک لوزی خیلی کوچک درست می‌شود. از توی آن سوراخ کوچک، دوروبرش را، جهان را می‌بیند. امیرعلی خودش وقتی به آخر حرف‌هاش می‌رسید، بقیه را از آن سوراخ کوچکی که با انگشتانش درست کرده بود، می‌دید. «خب این یعنی چی امیرعلی؟» امیرعلی جوابی نداشت. آخر امیرعلی فقط فوق دیپلم داشت.

محرّم ام‌سال، محسن‌چریک توی آفتاب راه می‌رفت. موسا جهوده از کناردیوار، برمی‌گشت خانه‌اش. مسلم روی تیرک برق داد می‌زد: «خشکی... خشکی می‌بینم... خشکی می‌بینم ملوان... آقای ملوان، دیوث، خشکی‌و می‌بینما.» مرتضا با کاپشن قرمزش، با هوندای هزارش، بیست‌متری را گز می‌کرد. دستش هم خونی نبود. کسی قادر و باقر و ناصر و صابر و طاهر و مجتبا را نگاه نمی‌کرد. فراست هم سرهنگ نبود که، گروه‌بان بود از اوّلش. ما هم وسط کوچه می‌زدیم زیرِ توپ. لباس راه‌راه آبی و سفیدت را پوشیده بودی لباس آرژانتین. مثل همیشه. شماره‌ی ۱۰. «علی‌دونا». ثریا هم از سر کوچه آمد و رد شد و رفت و تهِ کوچه محو شد. محل هم چیزی نمی‌گفت.

دل‌نگرانی فردا از برای فردا خواهد بود. هر روز را رنجِ همان روز بَس.

آقاجون مُرد. آقاجون نمرد. آقاجون تمام شد. مردن گسست است امّا تمام شدن آن‌هم آن‌طور که آقاجون تمام شد، خُب یک موضوع دیگر است. سیر و سلوکی در سیاهی و تنهایی کرد و وقتی از آن هم خسته شد، ولش کرد.
آن‌طور که شرمن الکسی* گفته دردها، رنج‌ها و غصّه‌ها جمع نمی‌شوند. آن‌ها ضرب می‌شوند. ضرب این‌ها در یک عدد که نمی‌دانیم چه عددی با چه حجم و اندازه‌ای‌ست، باعث هر چه بیش‌تر غرق شدن در تنهایی می‌شود. همان راهی که آقاجون، یک نفس، و چه خوش‌نفس، تا آخرش رفت. این که تا چند هفته‌ی پیش وقتی که چیزی نمی‌خورد، گویی روزه گرفته بود، او را به بیمارستان بردند؛ بخش آی سی یو. یکی دو روز آن‌جا بود. گفتند «او مشکلی ندارد. به بخش منتقلش کنید.» در بخش گفتند «او پُر است از مشکل. به آی سی یو ببردیش.» او ماند وسط آن راه‌رو. حرفِ اصلی این بود که او را به خانه ببرید؛ سرگردانی. که البته سرگردانی آقاجون از مدّت‌ها پیش آغاز شده بود. سرگردانی چیست؟ سرگردانی آن‌جایی‌ست که در گرمای مردادماه، ظهر، او آرام‌آرام نرده‌ها را می‌گیرد و تا پشت‌بام می‌رود تا گوسفندهایش را از آن بالا به پایین بیاورد.
- آقاجون گوسقند کجا بود؟ بیا برو پایین.
- دارن صدا می‌دن. باید برن توی طویله. حسن به سعید بگو گوسفندا رو ببره تو طویله.
آقاجون تمام شد. چون در هر دهه‌ای تکّه‌ای از او کنده شد. لیوان و بشقاب لب‌پَر شده، هیچ‌وقت مانند قبلش نمی‌شود. وقتی زن اوّلش، مامان‌تاجی، مادر تمام بچه‌هایش سرطان گرفت و مُرد، تکّه‌ای از او جدا شد. نه این که بعداً زن نگرفت، گرفت. پس از آن تاریخ حتّا دو زن گرفت امّا آن نبود که باید می‌بود؛ ظرفِ چسب‌کاری‌شده. کار آدم راه می‌افتد امّا آنی نیست که باید باشد. آقاجون زن‌ها را دوست داشت. تا همین چند سال پیش که زن سوّم‌اش هم از او جدا شد، باز دوست داشت زنی اختیار کند. امّا دیگر زنی نگرفت. یا برای او نگرفتند. چه فرقی می‌کند. این یکی دو سال آخر هم این‌قدر دغدغه‌ی ذهنی داشت، آن‌قدر در درون خودش می‌جنگید که فکرش به زن و گرفتن یکی از آن‌ها قد نمی‌داد؛ لابد.

چند سال پس از مرگ مامان‌تاجی، در دهه‌ی شصت، دی‌ماه سال ۶۴، زمانی که پسر بزرگ‌اش را دستگیر کردند، پایش به اوین باز شد. رفته بود برای ملاقات؛ ملاقاتِ کابینی. حسین روبه‌رویش نشسته بود، پس از سه ماه انفرادی. از زندانیِ سیاسی و انفرادی دهه‌ی شصت سخن می‌گویم. که از شوهرجان و همسرجان و نامه به بیرون و این‌ها خبری نبود. آن‌چه بود کابلی بود که بر کف پاها می‌زدند و تختی که زیر نداشت. دست‌وپا را به آن می‌بستند و می‌زدند. آقاجون حسین را که می‌بیند، سخت می‌گرید. تمام مدّت ملاقات را می‌گرید. این‌طور گفته‌اند. چندی بعد در اسفند همان سال، در روزهای پایانی سال چسبیده به عید، وقتی حسین با پاهایی که شماره‌شان یک کمی بیش‌تر شده بود، آزاد می‌شود خبر می‌آورند، محسن شهید شده است. روز آزادی حسین، روز تشییع جنازه‌ی محسن. یک هفته پیش از آن تاریخ، محسن در سنگر نشسته بوده که خبر می‌دهند، هلی‌کوپترهای عراقی نزدیک می‌شوند. محسن ضدّهوایی می‌زده. از سنگر بیرون می‌آید. وقت نمی‌کند بند پوتین‌هایش را ببندد. پشت رُل می‌نشیند. شروع می‌کند به تیر انداختن. هلی‌کوپتر نزدیک می‌شود و تیربارش راه می‌افتد. گرد و خاک‌ها که می‌نشیند، امیر برادر محسن به سمت ضدّهوایی می‌دود. چه می‌بیند؟ ضدّهوایی روی پایه‌ی چرخان، به آرامی می‌چرخیده است. محسن آن بالا پشتِ فرمان نشسته. دست‌ها از دو طرف آویزان. سر به عقب افتاده. زیبا، باشکوه. وقتی جنازه‌ی محسن را برای غسل می‌برند تا بشویند، هر چه آب رویش می‌ریزند، از آن‌طرف، از پشت بدنش بیرون می‌آید؛ آب‌کش. آقاجون جنازه را می‌بیند و سخت می‌گرید.

ده ماه بعد، در دی‌ماه سال ۶۵، پس از عملیات کربلای پنج، در شلمچه، سعید به خانه برمی‌گردد. ازش می‌پرسند: «امیر کجاست؟» می‌گوید «خوب است... گفته الآن نمی‌آم.» می‌گذرد. تا دو هفته‌ی بعد که دیگر نمی‌تواند این راز را پنهان کند. می‌گوید امیر هم شهید شده. «چرا مواظب برادرت نبودی». جنازه‌اش کو؟ نیست. هر چه گشتند پیدا نکردند. رفت تا ۱۲ سال بعد، سال ۷۷. مانند همه‌ی آن سال‌ها، فصلِ شکارِ استخوان‌ها که می‌شود به سعید خبر می‌دهند که بالاخره تکّه‌استخوان‌های برادرش پیدا شده. آن روز که می‌آید خانه و می‌گوید بالاخره امیر را پیدا کرده‌ام، آقاجون او را در آغوش می‌گیرد و سخت می‌گرید. روز تشییعِ جنازه‌ی امیر [جنازه؟]، آقاجون میکروفون را به‌دست می‌گیرد و شروع می‌کند به ترکی خواندن؛ روضه‌ی ترکی. با صدای بسیار بلند. بد. و ضجّه‌هایی که فریاد می‌زد. بدتر.
- پدرجان چرا آقاجون داره ترکی می‌خونه؟
- چی می‌گی؟
- می‌گم چرا آقاجون داره ترکی می‌خونه؟
- چی می‌گی؟
- ای‌بابا، می‌گم چرا داره ترکی می‌خونه. چی می‌خونه؟
- آره داره ترکی می‌خونه.
کسی چه می‌دانست آقاجون چه می‌خواند. بعدها وقتی فیلمش را دیدم و آن‌چه آقاجون می‌خواند را نوشتم و به رفیق ترک‌زبانی نشان دادم، گفتش: «چیزی نمی‌خواند. روضه‌ی علی‌اکبره. داره می‌گه علی‌اکبر جان، تو را با این بدنِ شرحه‌شرحه‌ت چه‌جوری خاک کنم.» تکّه‌ها در سال‌های مختلف از آقاجون کنده شدند و برنگشتند سرجای‌شان.

خانه‌اش، خانه‌ای کوچک در خیابان حسینی در نظام‌آباد، توی کوچه‌ای که سال‌ها نام بچه‌هایش روی آن بود؛ کوچه‌ی برادران شهید قیّومی [که متبرک‌باد نام‌شان]، همانی بود که بود. از روزی که پایش را در تهران گذاشت و همه‌چیز را به چشم خود دید، کودتای ۲۸ مرداد را، انقلاب را، جنگ را و... در همین خانه‌ی کوچک سپری کرد. اگر چه یک مدّت بدجوری هوس کرده بود آن را بکوبد و بالا ببردش. مشاورش در این امر پدرم بود.
- حاج‌ممد الآن چه‌قدر می‌شه این‌جا رو دُرُس کنم؟
این پرسش اساسی در ذهن آقاجون برای مدّت‌ها بود. تا پدرم را می‌دید این را می‌پرسید و پدرم هر بار با قیمت روز برایش حساب و کتاب می‌کرد؛ دقیق. تمام محاسبات را به آقاجون می‌گفت. می‌گفت و می‌رفت تا دفعه‌ی بعد. و دوباره از نو. و البته هر بار تنِ صدای پدرم بالا و بالاتر می‌رفت چون از کیفیّت گوش‌های آقاجون کاسته می‌شد. آن خانه، با آن درختِ انجیری که آقاجون در حیاط‌اش کاشته بود، درختی که عمرش دو سه برابر عمر من است حتّا، ماند و ماند تا وقتی که دیگر آقاجون او را نشناخت.
- من‌و ببرید خونه‌م.
- آقاجون این‌جا خونتونه.
- این‌جا خونه‌ی من نیست. این‌جا خونه‌ی همسایه‌س.
و چه چیزی بدتر از این‌که خانه‌ات را به یاد نیاوری. سیاهیِ مطلق. تنهایی عریان.
آقاجون یک جورهایی، پیامبرانه زندگی کرد؛ زیستی پیغمبرانه. بی‌سواد بود. چوپان هم بود. و زن‌ها را نیز دوست داشت. امّا تنها به آقاجون وحی نشد. هیچ فرشته‌ای بر او نازل نشد. تنها فرشته، ملک‌الموت بود که آمد و بر بسترش نشست؛ بدشانسی. حیف شد.

ام‌شب، یعنی دی‌شب، آقاجون آن گوشه، در خانه‌اش، روی تختی خوابیده بود و پارچه‌ای بر رویش انداخته بودند. تمام شده بود. ماه‌ها همان‌جوری روی تخت خوابیده بود و با چشمانی باز، دستش را بلند می‌کرد و به آرامی هوا را چنگ می‌زد. گویی چیزی می‌قاپید. چی می‌جوری آقاجون؟

در راه بازگشت به خانه، در اتوبان، برگشتم و صندلی عقب را دیدم، مادرم را. پدر می‌راند. گذر از زیر چراغ‌های اتوبان، چهره‌ی مادرم را تاریک و روشن می‌کرد. مادر نشسته بود و تسبیح می‌انداخت و مانند همه‌ی ما، که از او به ارث گرفته‌ایم، گریه‌ی آرامی می‌کرد. این‌قدر آرام که اگر کسی ببیند متوجّه نمی‌شود؛ گریه‌ی درونی. آن‌چه به‌تر از هر کسی بر آن مسلّط و مجرّب ایم؛ خونِ دل خوردن و فریاد نزدن. آن‌طور که آقاجون بود. می‌خواستم برگردم و به مادر بگویم آن تصویری که گفتی اصلاً وجود ندارد. آن‌ور هیچ‌چیزی نیست. آن‌ور هم آن‌چیزی که هست تنهایی‌ست. که یار همیشگی‌ام از گوشه‌ی ذهنم داد زد «هُشه، چته. بدبخت. تو چی می‌دونی با این عقل معاشت، الاغ.» برگشتم و هیچ نگفتم. امّا تصویر چه بود. مادرم گفته بود «راحت شد پیرمرد. الآن جایی نشسته، تکیه داده و پاهایش را دراز کرده. مامان‌تاجی هم سرش را گذاشته روی شانه‌های او. این‌طرف امیر سرش را گذاشته روی پاهای آقاجون. آن‌ور هم محسن، همون‌جوری، سرش را گذاشته روی پاهای مامان.»
خدا کند.

* خاطرات صددرصد واقعی یک سرخ‌پوست پاره‌وقت، شرمن الکسی، ترجمه‌ی رضی هیرمندی، نشر افق، چاپ اوّل، ۱۳۹۱.
تیتر: انجیل متّی، فصل ششم، آیه‌ی ۳۴.
عهد جدید، ترجمه‌ی پیروز سیّار، نشر نی، چاپ دوّم ۱۳۸۷.

سه‌شنبه

قُدبازی

سه‌بار بگو :«ای خیال برو.» اگر نرود، تو برو.
[نرفت. نرفتم.]

مقالات شمس، شمس‌الدّین محمّد تبریزی، ویرایشِ متن جعفر مدّرس صادقی، نشرِ مرکز، چاپ اوّل، ۱۳۷۳

چهارشنبه

...

در جایی از «به یاد کاتالونیا»* جورج اورول تعریف می‌کند که در شهر کوچکی همزمان کمونیست‌ها و سربازان فرانکو به‌هم می‌رسند. هر دو گروه قسمتی از شهر را می‌گیرند. روزها می‌گذرد. کم‌کم میان این دو گروه رابطه ایجاد می‌شود. برای دادن و گرفتن برخی از چیزها جایی را مشخص می‌کنند. مکان قرار. سرِ فلان کوچه. ساردین گرفته و سیگاری داده می‌شود، مجله در ازای نان و لباس با شراب تاق زده می‌شود. رابطه‌ی انسانی حتّا در اوجِ بحران. بعد از چند ماه دوباره آتش جنگ شعله‌ور می‌شود. دو گروه به جان هم می‌افتند.
یک‌جایی، تهِ یک رابطه‌ای، که البته خودم آن زمان نمی‌دانستم به تهِ‌ش رسیده‌ام، بلکه این روزها فهمیده‌ام که آن‌روزها در تهِ‌ش بوده‌ام، همه‌اش در تلاش برای ادامه و حفظ اندک رابطه‌ام با طرفم بودم. ای‌میل می‌زدم و ماجرای بی‌مزّه‌ای را تعریف می‌کردم. چند خطّی نامه برایش می‌نوشتم. گو این که جوابی هم معمولاً نمی‌داد امّا من همچنان به کارم ادامه می‌دادم. اس ام اس می‌زدم سؤال پرتی را ازش می‌پرسیدم که هیچ ربطی به او نداشت. فلان چیز را از کجا بخرم؟ مثلاً هم‌چو چیزهایی. چرا؟ ‌به دنبال حفظ رابطه بودم. او هم همین کار را می‌کرد. البته ظریف‌تر و دقیق‌تر. طرحِ مدل دامنی که برای خودش دوخته بود را برایم ای‌میل کرده بود. به هر چیزی شبیه بود به غیر از دامن. دامن بود و چیزهای دیگر هم بود. در پینت کشیده بود. با موس کشیده بود. دستش سُر خورده بود. لرزیده بود. طرح از هر زاویه‌ای یک‌چیز بود. فلاکس چای بود، ستاره‌ی داوود می‌شد و بعد دوباره دامن بود و بعد یک‌چیز دیگر. امّا این‌ها مهم نبود، حفظ و نگهداری همان اندک رابطه برای‌مان مهم بود. رابطه‌ی انسانی حتّا در بحرانی‌ترین زمان‌ها. وقتی که اصلاً حوصله‌ی هم را نداشتیم- امّا من داشتم به والله. تا این که روزی آمد و آن پل لغزانِ چوبی درهم شکست. قطعِ ارتباط.
در جنگ جهانی اوّل در جبهه‌ی غربی، دو رسته از نیروهای آلمان و انگلیس در فاصله‌ی اندکی از هم سنگر گرفتند. ماهِ دسامبر بود و نزدیکی‌های کریسمس. انگلیسی‌ها شب‌ها آهنگ می‌نواختند و آن‌طرف، آلمانی‌ها جوابشان را می‌دادند، می‌خواندند. و شب بعد برعکس. رابطه‌ی انسانی. آلمانی‌ها بند پوتین می‌گرفتند و سیگار به انگلیسی‌ها می‌دادند. انگلیسی‌ها نخ و سوزن آن‌ور می‌فرستادند و کشِ تنبان می‌گرفتند. آب و نان و سوسیس و کالباس و اگر شرابی هم بود بین‌شان رد و بدل می‌شد. تا این که روزی از فرماندهیِ توپخانه‌ی زرهی به سربازان آلمانی خبر می‌رسد که قرار است فلان‌شب خط انگلیسی‌ها بمباران شود. آلمانی‌ها، انگلیسی‌ها را با خبر می‌کنند و آن‌ها را به سنگرهای خودشان می‌آورند. کنار هم می‌نشینند. چند شب همین وضعیت تکرار می‌شود. خبری از کشته‌شدگان سربازان انگلیسی به گوش فرماندهان آلمانی نمی‌رسد و آن‌ها مشکوک می‌شوند. سربازی را می‌فرستند تا ته‌وتوی قضیه را دربیاورد. سرباز می‌رود و می‌آید و ماجرا را برای فرماندهان تعریف می‌کند. دیگر می‌دانید چه می‌شود. اعدام فرماندهان هنگ. بله اعدام می‌شوند امّا قبل از آن محاکمه‌ی نظامی می‌شوند. و چه چیزی بدتر برای یک نظامی درجه‌دار که با لباسِ خواب در محکمه حاضر شود؟ تحقیر کردن. آن‌ها پیش از بسته شدن به تیرک چوبی، پیش از تیرباران، مُرده بودند. صفِ منظم تیراندازها که شلیک می‌کنند، آن‌ها دوباره می‌میرند. هیچی دیگر. پلِ لغزانِ چوبی شکسته می‌شود. چند روز بعد سربازان آلمانی به انگلیسی‌ها حمله می‌کنند. در سنگرهای انگلیسی، سربازان آلمانی با پوتین‌هایی که با بند انگلیسی‌ها سفت شده بود، ته‌سیگارهایی را که خودشان به آن‌ها داده بودند، له می‌کردند و پیش می‌رفتند. له می‌کردند و می‌رفتند. می‌رفتند.

* به یاد کاتالونیا، نوشته‌ی جورج اورول، ترجمه‌ی عزّت‌الله فولادوند، نشر خوارزمی، چاپ دوّم ۱۳۷۳

جمعه

...

آقا مجید ویدئوکلوپی محل وقتی نوار فیلم را به دست مشتری می‌داد، پشت بندش می‌گفت: «یادت نره بزنی اولش.» این رسمی بود که انجام می‌شد. فیلم را که می‌دیدی، تیتراژ پایانی هم که رد می‌شد، احیانن اگر شویی بعد از فیلم بود و آن‌هم تمام می‌شد و چه غم‌انگیز بود آن پایان، نوار را برمی‌گرداندی اولش. نیکوکاری. برای راحتی نفر بعدی. این سنت هم فقط در ایران نبود. در ویدئوکلوپ‌های امریکا هم یک اصطلاحی بود -و شاید هم هست- با عنوان «Be Kind Rewind». یعنی همان بیارش اول. می‌گفتند این کار برای موتور دستگاه و هِدِش ضرر دارد. چاره چیست؟ یک دستگاه مجزایی آمد که مخصوص این کار بود. دیگر کسی بهانه نداشت. امّا آقامجید هم‌چنان این جمله را می‌گفت. گاهی تنها یک اشاره منظورش را می‌رساند: «فلونی، اول یادت نره»، «بزنی اولش»، «بیارش سرش»، یک بار هم دمِ ظهر رفتم پیشش. تهِ مغازه‌اش پرده‌ای آویزان کرده بود. پشت پرده می‌خوابید، غذا می‌خورد و... کارهای خصوصی. صدایش می‌آمد که دارد نماز می‌خواند. با هم دوست شده بودیم. سر فیلم‌ها گپ می‌زدیم. رفتم پشتِ پیش‌خوان و فیلمم را انتخاب کردم و از قفسه برداشتم. صدایش می‌آمد که داشت سلام آخر را می‌داد: «والسلام علیکم و رحمه‌الله و برکاته» به ه برکاته که رسید، داد زد «سرش یادت نره».
روی کاغذ با دست‌خط‌اش نوشته بود:
"بینندگان عزیز، پس از تماشای فیلم، نوار را به سر آن برگردانید.
با تشکر.
مدیریت ویدئوکلوپ مجید"
با این‌حال باز باید به زبان می‌آورد.
- زدی این‌جا دیگه آقامجید.
- جای بدی زدم. وقتی برگه رو زدم متوجه شدم بدجایی زدم. آخه زیر این پوستر کسی این تیکه‌کاغذو می‌بینه؟
طفلک راست می‌گفت. کاغذ را زده بود زیر پوسترِ «همسر کشیش». پوستر، عکس مدیوم‌شاتی بود از کری گرانت. عکس کری گرانت باشد و حواست جایی دیگر باشد. آن‌هم با آن لبخند جادویی‌اش؟

صبح زود بود. آفتاب نزده بود. در خانه را که رو به حیاط است، باز کردم. به این فکر کردم که زمان به عقب بازنمی‌گردد. خاطرات تکرار نمی‌شوند. آن‌ها می‌آیند و می‌روند پی کارشان. چیزی مثل سابق نمی‌شود. بعد به این فکر کردم کاش دست‌کم کری گرانت یک چند دقیقه‌ای پیش ما بود. همان کاری که در «همسر کشیش» می‌کند. هر چند وقتی در نقش فرشته وارد کادر می‌شود. جان می‌بخشد، روح می‌بخشد و می‌رود.

...

مسیح هنگامی خواهد آمد که دیگر نیازی به او نیست.

فرانتس کافکا، دفترچه‌ی یادداشت‌ها

...

- با این؟ با این که بیشتر زبون‌بسته زجر می‌کشه.
- چیز دیگه‌ای ندارم. باید برم کمک بیارم. هستی من برم و بیام؟
- آره.
اسب به پهلو افتاده بود. جای دندان مار، روی ران پای عقبش دیده می‌شد. بالای سرش نشستم و روی شکمش دست کشیدم. خیس عرق بود. کنارش خوابیدم. جوری که سرم درست کنار صورت استخوانی‌اش قرار گرفت. پیشانی‌ام را به پیشانی‌اش چسباندم. دستی بر صورت و گردن کشیده‌اش کشیدم. دسته‌ای از یالش از بقیه جدا شده بود و روی چشمانش را گرفته بود. کنارش زدم. دستم را جلوی بینی و دهانش گذاشتم. نفس‌اش گرم بود. یادم نمی‌آمد کجا خوانده بودم که این‌جور مواقع باید برای‌شان داستان بگویی. به پهلو خوابیدم و دستم را روی گردنش گذاشتم و شروع کردم به گفتم. این که از کجا آمده‌ام، به کجا می‌روم. چرا نماندم. چرا رفتم. چرا گذشتم و رفتم. کارم چیِ، بارم چیِ، عشقم کیِ، دردم چیِ. با دقّت به حرف‌هام گوش می‌داد. تنها هرزچندگاهی سر و گردنش را بلند می‌کرد و آن‌سوی دشت را نگاه می‌کرد. گوی صدایش می‌کردند.
آمد و پشت سرش چند روستایی. بلند شدم. روی دوش یکی از روستایی‌ها یک «حسن‌موسا» آویزان بود. دسته‌اش را با پارچه‌ای کنفی پوشانده بود. دور اسب حلقه زدند. با هم حرف می‌زدند و به اسب اشاره می‌کردند. دورتر ایستادم. شکم اسب باد کرده بود و رگ‌های زیر شکمش دیده می‌شد. روستایی که اسلحه داشت، «حسن‌موسا»یش را از دوشش برداشت و بالای سر اسب رفت. فاصله نزدیک بود. قنداق را زیر کتفش گذاشت و لوله‌ی اسلحه را به سر حیوان نزدیک کرد. پشتم را به جمع کردم. صدای شلیک از دشت رد شد و به کوه‌های اطراف خورد و همان مسیر را برگشت. چندین‌بار. گویی در جای نامعلومی چند سرباز به احترام اسب تیر هوایی زدند. رویم را برگرداندم. روستایی‌ها کمی از اسب دور شده بودند و سیگار می‌کشیدند و با هم حرف می‌زدند و می‌خندیدند. ردِ خون از زیر سرش به سمت پایین جاری شده بود. بخار از آن بلند می‌شد. شیاری از خون از میان یالش به آهستگی پایین می‌آمد. بخشی از مسیر اصلی جدا شد و سمت چشمانش آمد. داخل چشمانش خون جمع شد و از گوشه‌ی آن بیرون می‌ریخت.
گفت: «بریم؟»
- بریم.
صندلی جیپ را کمی عقب دادم. پاکت سیگار را از داشبور برداشتم و دو نخ کنار دهانم گذاشتم و روشن کردم. یکی را دادم به‌ش. ماشین را روشن کرد و به آرامی راه افتاد. ساکت بودیم. برگشتم و پشتِ سر را دیدم. روستایی‌ها اسب را تا حاشیه‌ی جاده بالا آورده بودند. چند نفری دست به زانو زده بودند و نفس چاق می‌کردند. روستایی که تیر خلاص را زده بود دست به کمر به عقب تا شده بود. اسب نفس‌شان را گرفته بود. گاری و اسب و روستا‌یی‌ها کوچک و کوچک می‌شدند. اسب را به پشت گاری انداختند. دیگر یک نقطه‌ی کوچک شده بودند. برگشتم و شیشه‌ی ماشین را کمی پایین دادم. مه سراسر جاده خاکی را پوشانده بود. قطرات آب روی هوا معلق بودند. به زمین نمی‌افتادند. ما به آن‌ها می‌زدیم.
گفتم: «من این را توی خواب دیده بودم.»
- همین اسب و اینا رو می‌گی؟
- آره. توی خواب. چی به‌ش می‌گن، رؤیای صادقه؟ Dream true؟
- چی دیده بودی؟
- توی یه دشت نه مثل اینجا. بالا سر یک اسب مُرده ایستاده بودم.
از بالای گردنه که رد شدیم، مه تمام شد.

شنبه

...

حذف شد.

پنجشنبه

پن‌شنبه

عاشقان
سرشکسته گذشتند،
شرمسارِ ترانه‌های بی‌هنگامِ خویش.
و کوچه‌ها
بی‌زمزمه ماند و صدای پا.
 
سربازان
شکسته گذشتند،
خسته
بر اسبانِ تشریح،
و لَتّه‌های بی‌رنگِ غروری
نگونسار
بر نیزه‌هایشان.
 
[آخر بازی، احمد شاملو، از مجموعه‌ی "ترانه‌های کوچک غربت"]
 
+ برای دوّم خرداد و صبح فردایش، برای سوّم خرداد، برای بیست‌ودوّم خرداد و شب‌اش، برای بیست‌وپنجم خرداد، عصرش. برای "تو"، برای خودم.

چهارشنبه

نگاهم کن، من حالم خوبه؟

۱- دستِ خودم نبود. دیروز که خبر ردِ صلاحیّت هاشمی رفسنجانی را اعلام کردند، دائم در ذهنم تصویر خنده‌اش، موقعی که نمایندگان مجلس [خط امامی‌ها] در نطق‌هایی به مهندس بازرگان و دولتش حمله می‌کردند [حتّا معین‌فر را کتک زدند]، می‌افتادم. آن بالا نشسته بود و می‌خندید. قدرت را همان‌طور از دست می‌دهید که آن را کسب کرده‌اید. یا چیزی شبیه این. یادم نیست این جمله را شکسپیر در کدام‌یک از نمایش‌نامه‌هایش نوشته بود. بی‌راه نگفته. حالا تا کجا می‌خواهد قدرت این عدّه کِش بیاید و منبسط شود، خدا داند. اقتصاد، سیاست، برنامه‌ی هسته‌ای، واردات، صادرات، امنیت و... همه را زیر پوشش خود برده‌اند. به هیچ مخالفی رحم نکرده‌اند. از هر که  می‌خواهند استفاده می‌کنند. بعد که اندکی از راه به در می‌شود، دورش می‌اندازند. تحقیرش می‌کنند و دورش می‌اندازند. آن‌ها راه هر امیدی را می‌بندند. قدرت نظامی در اختیار دارند. برنده در سیاست هم کسی ست که اسلحه دارد. این جمله هم از مائو ست. که به نظر می‌رسد ایشان نیز بی‌راه نگفته‌اند.
۲- صفی یزدانیان این‌جا تکّه‌ی خوبی نوشته. دیشب می‌خواندم‌اش و صفحه را می‌بستم. چند دقیقه‌ی بعد دوباره می‌رفتم سراغ‌اش.
۳- حالا چی؟ بهتر است بگویم حالا چی ژوزه؟ فکر می‌کنید این‌جوری باقی می‌ماند؟
- بله متأسفانه این‌جوری باقی می‌ماند.
من هم با آقای ژوزه هم‌نظرم. حتّا شرایط بدتر از این‌ها می‌شود. ماه‌ها پیش همین‌جوری بدون آینده‌نگری نوشتم یکی از کارهایی که در چنین وضعیّت‌هایی می‌شود کرد، بغل کردن همدیگر است. همان دست‌فرمان هم‌چنان جواب می‌دهد.

سه‌شنبه

تو مرگ من بودی

تو مرگ من بودی
تو که می‌توانستم نگه‌ت دارم
هنگامی که همه از من بُریدند.

[پل سِلان، زاده‌ی اضطرابِ جهان، ترجمه‌ی محمد مختاری، نشر سمر، چاپ اوّل، ۱۳۷۱]

یکشنبه

قهقرا

۱- مگر می‌توان در شرایطی که اقتصاد دست یک گروه است، بزرگ‌ترین قراردادهای اقتصادی، مزایده‌ها، قراردادهای خارجی در اختیار فلان قرارگاه و بهمان خاتم است، کاری کرد؟ سیاست خارجی، پرونده‌ی هسته‌ای و این‌ها هم که اصلاً ربطی به رییس‌جمهور ندارد. سیاست داخلی هم که صدتا وکیل وصی دارد. این‌ها را هاشمی نمی‌داند؟ سؤال خوبی ست. حتماً می‌داند. بیش‌تر از این‌ها هم می‌داند. امّا او «امید»وار است که کاری کند. برای همین امیدش، برای کسی که در انتهای هفتمین دهه‌ی زندگی‌اش به سر می‌برد و حاضر به آخرین قمار سیاسی‌اش می‌شود، جدا از این که رأی بدهم یا ندهم، احترام می‌گذارم. کلاه از سر برمی‌دارم. همچنان که برای آقاجون احترام می‌گذارم که در سن نودوهشت‌سالگی هنوز زن می‌خواهد. زن، نه زنی پنجاه و شصت‌ساله، زنی می‌خواهد سی ساله، جوان و تو پُر. برای امیدش، برای کمرش، برای هر چه که در ذهنش می‌گذرد احترام می‌گذارم. حالا چه برسد، چه نرسد. 
۲- در «بی‌پولی» ایرج بعد از مدّت‌ها می‌رود به رفیق قدیمی‌اش رو می‌اندازد تا دو میلیون تومان قرض بگیرد. توی پاکت، بیست هزار تومان برایش می‌گذارند. برمی‌گردد تا حال رفیق قدیمی‌اش را جا بیاورد. بهروز [سیامک انصاری] یکی از اعضای آن شرکت بی‌پول‌ها، در را باز می‌کند و منصور [امیر جعفری] را نشان ایرج می‌دهد که روی تخت چنبره زده و سیگار می‌کشد. خمار است. بهروز رو به ایرج داد می‌زند: «بیا ببین. قهقرا.» منصور هم با صدای خماری می‌گوید: «قهقرا که دیگه اغراقه.» ایرج آن‌جا نمی‌فهمد قهقرا کجاست یا باورش نمی‌شود. می‌گذرد. یک‌جایی هست که سرانجام می‌فهمد. تلفن‌اش زنگ می‌زند. پشتِ خط زنش هست. رو به آدم‌هایی که توی اتاق هستند می‌گوید: «بچّه‌ها زنمه. یه جوری با هم صحبت کنین انگار این‌جا تولیدی لباسه. حرف بزنید با هم. حرف بزنید. الو. سلام. خوبی؟. آره شرکتم برا بچّه‌ها یه جلسه توجیهی گذاشتم. بگو. بگو می‌نویسم. چی هست؟...» همزمان منصور هم شروع می‌کند به حرف زدن: «الآن مثلاً پوشاک ما باید... واقعاً سنتی باشه... یقه اسکی... یقه اسکی خیلی یقه‌ی خوبیه به نظر من. یقه‌ی باز به نظر من خوبیت نداره...» قهقرا چیست؟ قهقرا یعنی همین. همین‌جا.
۳- حالا توی این شرایط قهقرایی [یک‌چیزی مانند آخرالزمانی]، آنجلینا جولی به خاطر پیشگیری از سرطان، سینه‌های خود را برمی‌دارد. کاش کسی، مؤسسه‌ای، انیستیتویی پیدا می‌شد و همان‌طور که نشان داد ایرانی‌ها نه تنها باهوش‌ترین انسان‌ها هستند، بلکه ضریب هوشی‌شان از حدّ متوسط هم اندکی پایین‌تر است، تحقیقی می‌کرد درباره‌ی بی‌مزّه‌گی ایرانی‌ها. تا دوّمین لافِ بزرگ‌مان هم هویدا می‌شد. نشان‌مان می‌دادند که ما لوس‌ترین انسان‌های کره‌ی خاکی هستیم. بی‌مزّه‌ترین ستون‌های طنز از آن ماست. سریال‌های طنز دوزاری نیز. با همه‌چی می‌شود شوخی کرد امّا شوخی، طنز یک هنری دارد که... متوجّه منظورم می‌شوید که. به زبان دیگری شوخی‌های‌مان را برگردانند، شک می‌کنم غریبه‌ای، دگرزبانی، حتّا لبخندی بزند. تمام کامنت‌های مربوط به خبر آنجلینا جولی را که بی بی سی فارسی و دویچه‌وله آن را شیر کرده بودند، خواندم. فاجعه. قهقرا. این‌ها به کنار. هیچ‌وقت آنجلینا جولی بازیگر محبوبم نبوده، امّا خبرش را که خواندم غمگین شدم. سال‌ها بازی می‌کنی، تا مشهور شوی. شهرت، شهرت، شهرت، پول، پول، پول و آخر؟ گفته است که برای خانواده‌ام این کار را می‌کنم برای فرزندانم. تمام مدّتی که خبر را می‌خواندم یاد لین میسن در رمان «آن‌گاه به پایان رسیدیم» افتادم. لین رییس یک شرکت تبلیغاتی ست. سرطان سینه دارد. فصلی هست در رمان که درخشان است. بازگوکننده‌ی حال لین در شب قبل از عمل است. به خیابان می‌زند و راه می‌رود و راه می‌رود: 
«پزشکان سعی می‌کنند تا حد ممکن سینه را حفظ کنند، و از لین خواسته‌اند روز بعد سینه‌بند مورد علاقه‌اش را بیاورد تا به کمک آن جای خط برش را تشخیص بدهند. آنان خط برش را داخل خط سینه‌بند انتخاب می‌کنند تا بعد از این که بیمار شش ماه شیمی‌درمانی و پرتونگاری را پشت سر گذاشت، جراح پلاستیک بتواند به بازسازی سینه بپردازد... لین با در نظر گرفتن این توصیه وارد قسمت لباس‌های زیر زنانه می‌شود. این‌جا گزینه‌های زیادی برای انتخاب دارد: لباس تنگ، اپل‌دار، بدن‌نما، نخی، لباس زیر با الماس بدلی، نقش‌دار، لباس پلنگ‌نشان، ابریشمی، صورتی پررنگ. این همان چیزی است که این کشور را بزرگ کرده است... او باید از این همه سینه‌بند، سینه‌بندی را انتخاب می‌کرد تا برش جراحی را به کمک آن تشخیص دهند و در عین حال او را جذاب‌تر نشان می‌دهد. یکی را برمی‌دارد. یکی دیگر. شاید این یکی بهتر باشد. چند لحظه بعد ده سینه‌بند در دستش دارد، دوازده‌تا، پانزده تا. به اتاق پرو می‌رود و با وجود دردی که حس می‌کند، چند سینه‌بند را امتحان می‌کند. در آینه به خودش نگاه می‌کند...»

...

حالم؟ حالِ وی سی دی. که معلوم نشد کی بود،‌ چی بود. وسطِ یک دوره‌ی گذار بین وی اچ اس و دی وی دی گیر کرده بود. منتظر ماند، کارش را کرد و فراموش شد؛ «دریغا ای‌کاش ای‌کاش، قضاوتی قضاوتی قضاوتی، درکار درکار درکار، می‌بود!»

جمعه

با خود به صلح رسیدن

می‌گه: «دوره‌ات گذشته، مربی.»
می‌گم: «آره. می‌دونم.»

پنجشنبه

...

حذف شد.

چهارشنبه

...

عمواصغر مُرد؛ عصری. مادر زنگ زد. گفت عمواصغر. بعدش مِن‌مِن کرد. فهمید. تمام مدّتی که در راهِ خانه‌ی عمواصغر بود، صحنه‌ها را در ذهنش بازسازی کرد. ظهر سهیلاخانم ریش‌هاش را می‌زند، موهایش را کوتاه می‌کند، حمّام‌اش می‌کند. تر و تمیز. روی ویلچر سوارش می‌کند و می‌گذاردش روی تخت. طاق‌باز می‌خوابد و چند ساعت بعد تمام می‌شود. 
لای در را باز گذاشته بودند. وارد خانه شد. جلوی در، توی راه‌رو کفش زیادی نبود. خلوت. خانه تاریک بود. چراغ‌های گازی دیواری را روشن کرده بودند. شمع‌هایی هم گوشه و کنارِ خانه می‌سوختند. هوای خانه سرد بود. صدای صوت قاری قرآن خیلی آرام می‌آمد. در فضا پخش بود. مثلِ بوی اسفند. مثل بوی کافور. کیف را از دوش‌اش برداشت و گذاشت کنار چوب‌لباسی فلزی. زیرِ کتِ عمواصغر که خاک رویش نشسته بود. از هال رد و وارد پذیرایی شد. چند نفری دور تا دور، تکیه به پشتی‌ها، نشسته بودند. سَرها رو به پایین. پدرش را گوشه‌ی پذیرایی شناخت. قرآنی باز کرده بود. آن‌طرف‌تر، تخت عمواصغر بود. خوابیده بود و رویش ملافه‌ای سفید انداخته بودند. پایین پایش پنکه‌ای روشن بود. آن طرفش کوار گازی گذاشته بودند. انگار قرار بود فردا صبح جنازه را ببرند بهشت‌زهرا. ام‌شب را گذاشته بودند برای وداع. رفت سمت پدر. می‌خواست کنارش بشیند که زیرا لب، آرام گفت "می‌خوای ببینیش؟"مکثی کرد. توی چشمای پدرش اشک بود. دو زانو رفت تا پای تخت. ملافه را از روی صورت عمواصغر برداشت. صورتش اندازه‌ی صورت یک بچه شده بود. گرد و کوچک. دست راستش را روی صورت و سرش را روی پیشانی‌اش گذاشت. هنوز بوی شامپوی تخم‌مرغی می‌داد. گریست. سخت. برای او گریست. برای خیلی چیزها گریست. ساعت‌ها گریست. پاهایش خواب رفته بود. زُق‌زُق می‌کرد. سرش را برداشت. صورت عمواصغر خیس شده بود. ملافه را روی صورتش کشید. خیلی آرام، آن تکّه‌ی ملافه که روی صورتش بود، خیس شد. قالب صورت عمواصغر را گرفت. بلند شد و رفت توی حیاط و روی ایوان نشست. باران می‌آمد. باد می‌آمد. صورتش شسته شد و بلند شد و کیفش را برداشت. دمِ در کتونی‌هایش را می‌پوشید که مادرش از پلّه‌ها پایین آمد و روی نرده‌ها دولّا شد. 
- کجا داری می‌ری؟ غذا سفارش دادن. همه دارن می‌آن. 
- ولش کن بره. 
پدرش بود که آمده بود زیرِ چارچوب در ایستاده بود. 
بلند شد. روی پنجه‌هاش ایستاد و سرش را روی شانه‌های مادر گذاشت. چند ثانیه‌ای. احتیاج داشت. پیشانی مادر را بوسید و گفت "برمی‌گردم." 
از خانه‌ی عمواصغر بیرون زد. برنگشت. 
باران نبود، رگبار بود. از کوچه‌های تنگ و باریک و طولانی می‌گذشت. خانه‌ها چند قدمی جلو می‌آمدند و کوچه‌ها تنگ‌تر و تنگ‌تر می‌شدند و راه رفتن دشوار. دوست داشت دستی، چنگکی از آسمان می‌آمد و بلندش می‌کرد و می‌گذاشت‌اش جای بلندی، خیلی بلند، مثلن؟ بامِ تهران. 
به خانه رسید. شات اوّل برای عمواصغر است ام‌شب. شات‌های بعدی، صاحب ندارد. 

+ دی‌شب یکی از اعضای باقی مانده از آن هنگ کم شد. از آن‌ها تعداد زیادی باقی نمانده. بخشی از نسلی بودند که مهم‌ترین، بی‌ارزش‌ترین، بهترین، گُه‌ترین، زیباترین، غم‌انگیزترین، شادترین، مسخره‌ترین، کسل‌آورترین خاطرات‌شان در خاک‌ریزها و سنگرها می‌گذشت. آن‌ها عمری در کنار هم بودند. بچه‌های هر کدام‌شان، دیگری را عمو صدا می‌زدند. عمو می‌دانستند. در واقع عمو بودند. یکی‌شان عمواصغر بود. از سال ۶۶ روی تخت بود. روی تخت ماند. روی تخت هم مُرد. از خانه یکی دو بار در تمام این سال‌ها بیرون نیامد. البته جایی هم نداشت. فراموش شده بود. خودش هم فراموش کرده بود. سیاهی مطلق. توی تاریکی ماند. که "آدم به هر کثافتی عادت می‌کند." این را تولستوی گفته توی "جنگ و صلح".

دوشنبه

این کارِ دل است، کارِ پیشانی نیست

اوّل فکر می‌کنی برای نشستن در تراس است. آدم‌ها در تراس روشنفکرتر و یک‌جور خاصّی می‌شوند. باران هم که از نوع اردی‌بهشتی‌اش بیاید، این احساس چند برابر می‌شود. بعد که بیش‌تر فکر می‌کنی می‌بینی نه، دمِ آسانسور هم به این نتیجه رسیده بودی. حتّا داخل آسانسور هم تا برسد طبقه‌ی سوّم به این اندیشیده‌ای. روز گذشته، حول‌وحوشِ همین ساعت هم به این فکر کردی. روزهای قبل از دیروز هم. روزهای قبل‌ترش. قبل و قبل و قبل. پس نتیجه می‌گیری راه دیگری وجود ندارد گویی. حالا وضعیّت هر چه که باشد. مهم نتیجه‌گیری‌ات است. این که...
اصلاً رها کنید این قضیه را. مولانا در یکی از مقالات بلند خود داستانی تعریف می‌کند که در آن، چند داستان دیگر هم می‌گوید. روایت در روایت. خیلی مدرن. که شیری در پی آهویی بود و آهو ازش می‌گریخت. بعد داستان غلام و پادشاهی را درون داستان شیر و آهو می‌گوید و درون داستان غلام و پادشاه، قصه‌ی کنیزکی پیش می‌آورد و که فلان می‌شود و بهمان و بعد حتّا پای عیسا را هم به ماجرا می‌کشد و چه و چه. تهِ این مقاله‌ی چند صفحه‌ای، برای گره‌گشایی داستان، برای پایان‌بندی حرف‌هایش، قصه‌ای تعریف می‌کند. چه می‌گوید حضرت؟
"آورده‌اند که پادشاهی مجنون را حاضر کرد و گفت که «تو را چه بوده است و چه افتاده است؟ خود را رسوا کردی و از خان و مان برآمدی و خراب و فنا گشتی. لیلی چه باشد و چه خوبی دارد؟ بیا تو را خوبان و نَغزان نمایم و فدایِ تو کنم و به تو بخشم!»
چون حاضر کردند مجنون را و خوبان در جلوه آمدند، مجنون سر فرو افکنده بود و پیشِ خود می‌نگریست.
پادشاه فرمود «آخر، سر بر گیر و نظر کن!»
گفت «می‌ترسم. عشقِ لیلی شمشیر کشیده است. اگر سر بردارم، سرم را بیاندازد.»
غرقِ عشقِ لیلی چنان گشته بود. آخر، دیگران را چشم بود و لب و بینی بود. آخر، در وی چه دیده بود که به آن حال گشته بود؟"
آخرِ فیلم "استاد بزرگ" وونگ کار وای، یک جمله می‌آید که به خط آن‌ها شده بود سه چهار کلمه. زیرنویس به فارسی شده بود دو خط. امّا در اصل بیش‌تر از این‌ها معنی دارد:
"قلب یک مرد دو پا دارد. تا اگر به هر شکلی و طریقی قلب‌اش دو تکّه شد، همیشه آن دو به پیش هم برگردند."

شنبه

ضدّعقل

سه یا چهار بار فکر می‌کند به‌ش گفته بود که آدم بدون دیگری هم می‌تواند زندگی کند؛ بدونِ او نمیرد. حرف‌اش درست بود. منطقی. این یک طرف قضیه. طرف دیگر هم واقعیّت داشت. مُرد. جان داد. این‌ور هم منطقی.

جمعه

...

چند روزِ پیش درِ خانه‌ام را باز کردم، دیدم پدرم روبه‌روی عکس‌اش ایستاده. سلام دادم جواب نداد. همین‌جوری ایستاده بود و آرام سیگار می‌کشید. من هم چند قدم دورتر ایستادم و نگاه کردن‌اش را نگاه کردم. سیگارش را خاموش کرد و کفشش را پوشید و در را بست و رفت.
حالا این‌جا عکس‌هایی ازش منتشر شده. چند فریم از آن‌ها عالی ست. به قول سرهرمس باید "سختیِ کار" بدهند به عکاسان فشن.

...

همه‌ی اصول ما درست بودند، ولی نتایج ما غلط از آب درآمدند. این قرنْ بیمار است. ما بیماری و علت‌هایش را با دقتِ میکروسکوپی تشخیص دادیم. ولی هر جا که چاقوی شفابخش را فرو بردیم، زخم تازه‌ای سر باز کرد. نیت ما جدی و پاک بود. مردم می‌بایست دوست‌مان داشته باشند، ولی آن‌ها از ما متنفرند. چرا این‌قدر نفرت‌انگیز و منفوریم؟
ما برای شما پیام‌آور حقیقت بودیم، ولی حقیقت در دهان ما طنین دروغ داشت. برای‌تان آزادی به ارمغان آوردیم، ولی این آزادی در دست‌های‌مان به شلاق بدل شد. به شما وعده‌ی حیات و زندگی دادیم، ولی صدای‌مان به هر جا که رسید، درخت‌ها خشکیدند و خِش‌خِش برگ‌های خشک بلند شد. از آینده به شما نوید دادیم، ولی زبان‌مان الکن بود و عربده کشیدیم.

[ظلمت در نیمروز، آرتور کوستلر، ترجمه‌ی مژده دقیقی، نشر ماهی، چاپ اول، ۱۳۹۲]

+ این‌جا روباشف یکی از بنیان‌گذاران نظام، کمیسر سابق خلق، که حالا خودش زندانی شده، با خودش حرف می‌زند. توی انفرادی راه می‌رود و حرف می‌زند. منتظر بازجویی‌ها و شکنجه‌ها ست. جای دیگری از رمان، زندانیِ سلول کناری‌اش به دیوار می‌زند و به‌ش حالی می‌کند یکی دیگر از زندانی‌ها را برده‌اند به "حمام بخار". یک‌جوری شکنجه برای اعتراف گرفتن. کوستلر نوشته: «[روباشف] یاد گرفته بود که هر دردِ جسمانیِ شناخته‌شده‌ای قابل تحمل است. اگر کسی پیشاپیش بداند که دقیقاً چه بلایی قرار است سرش بیاید، می‌تواند آن را مانند یک عمل جراحی -مثلاً کشیدن دندان- تحمل کند. خبرهای واقعاً بد فقط خبرهای ناشناخته‌اند که به فرد هیچ فرصتی برای پیش‌بینیِ عکس‌العمل‌ها و هیچ مقیاسی برای محاسبه‌ی ظرفیت مقاومتش نمی‌دهند.»

پنجشنبه

...

در جنگم. جنگی نابرابر. چالدران. همه‌چیز دستِ او ست. دستِ من خالی ست. به این رسیده‌ام که شکست می‌خورم. تازه اگر تاکنون نخورده باشم. به‌هر حال به سمتش می‌روم. پس از هر دیدار، تحریم‌ها را علیه‌ام بیش‌تر می‌کند. من هم بیش‌تر به این وضعیّت خو می‌کنم. به سمتش می‌روم.
--
یک نوار کاست نوددقیقه‌ای سونیِ قرمزرنگ پیدا کرده‌ام که درش پدربزرگم، پدرِ پدرم (خدا رفتگان‌تان را بیامرزد)، تعزیه می‌خواند. پدربزرگم ملقّب به حاجی‌بابا از اعضای یک تعزیه بوده. نقشش، شمر. یک روز ازش پرسیدم که چرا شمر؟ گفتش انتخاب من نبود. صبحِ روزی که قرار شد تعزیه راه بیاندازیم، دیر رسیدم. از میان نقش‌ها شمر مانده بود و چند نقش فرعی. گفتم شمر دستِ‌کم معروف‌تر و اشعار بیش‌تری هم دارد. حرفِ حساب. حالا توی این نوار حاجی‌بابا شمر است و می‌خواند. نه تنها شمر بلکه عباس هم هست، مسلم هم هست، حرّ و عمر بن سعد و زهیر هم هست. همه‌ی این‌ها. اصلاً هر چه و هر که در تعزیه‌شان بوده، هست. حاجی‌بابا در این نوار اشعار را می‌خواند. از محتوای اشعاری که می‌خواند، باید بفهمی طرف کیست. الآن چه کسی حرف می‌زند. طرفِ مقابلش کیست. در تمام مدّتی که شعر می‌خواند، می‌گرید. ته‌ش، تهِ نوار بعد از چند دقیقه‌ای مکث، یک‌جایی هست که حاجی‌بابا با سوزِ بسیار امّا با صدای بدی می‌خواند: «غروب پنج‌شنبه رسید، ای‌عزیز روضه بخوان.» خیلی عجیب است این تکّه. معنایش را نفهمیدم. به پدرم زنگ زدم. او هم چیزی در این‌باره نمی‌دانست.
--
به همه‌چی وصل می‌شوی. به کتب مقدس، به دیوان‌های شعر، به فیلم، به رمان، به شمس و مولانا، به تاریخ، به همه‌چی تا در زمان جنگ و تحریم سخت به‌ت نگذرد. تحمّل کنی. این که ذکر می‌گیری در خانه و راه می‌روی و چه و چه و چه هم به این خاطر است که زمان بگذرد. یک‌جوری بگذرد که حالی‌ات نشود. نه این که بازی را یک هیچ بُرده‌ای و حالا دوست داری زودتر سوت پایان را بزنند و خوشحالی کنی، نه؛ به این خاطر که  سه هیچ باخته‌ای. دوست داری زودتر سوت پایان را بزنند تا ورزشگاه را ترک کنی. بروی برای خودت.
--
آخرش وضو می‌سازی و بازش می‌کنی، آمده است: «فَاذْکُرُونِی أَذْکُرْکُمْ.» [بقره، آیه‌ی ۱۵۲] گفتم: مرا از یاد برده‌ای؟ گفت: من را یاد کن تا یادت کنم.

+

...

رفته بودم توی زیرزمین مدارک تحصیلی مادرم را پیدا کنم. در زیرزمین‌ها حیات دیگری وجود دارد. آن‌جا مهم‌ترین و بی‌خودترین چیزها را پیدا می‌کنی. دستم را دراز کردم و کیسه‌ای را بیرون کشیدم. پُر بود از نوارهای ویاچاس. دستم را باز دراز کردم، پلی‌یر ویاچاس بیرون آمد. کیسه را روی کولم انداختم و دستگاه را زیر بغلم زدم و آوردم‌شان بالا. نشستم نوارها را یکی‌یکی، با دقّت دیدن. روی‌شان را می‌خواندم. دستمالی مرطوب کردم، دستگاه را تمیز کردم و به برق و تلوزیون زدم. کار می‌کرد. یکی از نوارها را برداشتم و رویش را فوت کردم و گذاشتم توی دستگاه. خیلی آرام، آهسته و البته باشکوه، دستگاه نوار را خواند و فیلم آغاز شد. گذشت و گذشت تا رسید به آن نمای جادویی. آن‌جایی که آرین، آن‌جایی که آدری هپبورنِ ظریف، سرخورده از عشق، با جعبه‌ی بزرگ ویلن‌سل‌اش دور می‌شود و دوربین از پشتِ سر نگاه‌اش می‌کند. هنوز که هنوز است این نما، نما نبود. سکانس نبود. حتّا به نظرم فیلم نبود. شبیه یک‌جور گریه کردن بود. آن راه رفتن و آن نگاه. و بعد به این فکر کردم که چه‌طور می‌شود این‌قدر، این‌قدر این‌قدر برخی از آدم‌ها را دوست داشت؟ چیزها را دوست داشت؟ بیلی وایلدر را، هپبورن را، آن نوارها را، دستگاه وی‌اچاس را، زیرزمین را، چه‌طور؟
کیسه را روی کولم انداختم و دستگاه را زیر بغلم زدم و بردم‌شان توی زیرزمین. گذاشتم‌شان زیر چیزها. حتّا دورتر از جای قبلی‌شان.
یک‌جایی هست توی "هامون" که هامون رفته اسلحه‌ی قدیمی پدربزرگش را از خانه اجدادی‌شان بردارد. توی زیرزمین چشمش می‌افتد به یک قاب عکس شکسته‌ی قدیمی. بعد برش می‌دارد و می‌نشیند و نگاه می‌کند. آلبومی هم برمی‌دارد. ورق می‌زند. یک دفعه یک عکس تکی از مادرش می‌بیند. دستش را روی عکس می‌گذارد و می‌گوید: "آخ... مادرجون." عکس‌های دیگر پشتِ سرِ هم می‌آید و روی‌شان دست می‌کشد، آن‌ها را لمس می‌کند و می‌گوید: "حمیده، دایی‌جون، داداش، خدابیامرزدش."

سه‌شنبه

...

حذف شد.

جمعه

می‌دونی زمسّونا اردکای دریاچه رو کجا می‌برن؟

این عکس چسبیده بود به این متن: 
"سلام علی
امروز پس از چند سال جمع شدیم. رفتیم سنترال پارک. یاد کردیم ازت. بعد که نشسته بودیم یاد هولدن افتادیم. که گیر داده بود به اون راننده تاکسیِ که «می‌دونه زمسّونا اردکای دریاچه رو کجا می‌برن؟» یادته اون تیکه رو؟ بلندبلند می‌خوندی و غش می‌کردی از خنده. بعد ناراحت می‌شدی؟ وقتی می‌رسیدی اون‌جا که راننده به‌ش می‌گه «همون‌جا تو یخ زندگی می‌کنن. این طبیعت‌شونه. تا آخر زمسّون به یه حالت یخ می‌زنن و می‌مونن.» آره دیگه یادت کردیم. الان هم اومدیم خونه. مست کردیم و افتاده‌ایم یک گوشه. می‌خوایم بلند شیم و مارپلّه بزنیم. مریم هِی گفت یه ایمیل به‌ت بزنیم.
قربانت
از طرف مهشید، حسین، مریم و من."
هر کسی، دارد کسی یا کسانی را که تیر را درست می‌زنند به هدف. تعدادشان کم است. هدف کجاست؟ قلب. بقیه هر چه تیر می‌اندازند اهمیت ندارد. به دست و پا می‌زنند. 
جمعی بودیم. هم‌دانشکده‌ای بودیم. خوش بودیم. نه این که غم نبود. بود امّا کم بود. نمی‌دانم چه شد. گویی بمب وسط‌مان انداخته‌اند. رفتند. سه سال پیش رفتند. به فاصله‌ی چند ماه دوتایی، دوتایی رفتند. یکی هم تنهایی. پخش شدند. یک دسته به پاریس رفتند دسته‌ای دیگر به نیویورک. دیگری هم، مهم نبود. دیشب موسا ایمیل بالا را زد. کنارش آن عکس. 
نشستم خوب فکر کردم. باید پاسخ مفصّلی می‌دادم. مطمئن بودم که چه با حالِ خوشی، مریم و موسا وقتی کلّه‌شان را چسبانده‌اند به‌هم جلوی لپ تاپ، این ایمیل را با هم نوشته‌اند و ارسال کرده‌اند. می‌خواستم بنویسم برای‌شان که هیچ‌چیز تکان نخورده است. تکان نخورده‌ام. در همان زیرزمینی کوچک و تنگ، که عمری گذراندیم با هم، می‌گذرانم. تنها تکان، همان رفتن‌شان بود. که چه جور تنهایم گذاشتند. و یک آب هم رویش خوردند. می‌خواهم برای‌شان از دل‌تنگی‌ام بنویسم. امّا خودشان می‌دانند که هیچ‌وقت نخواهم نوشت و نخواهم گفت. که دلم حتّا برای آن مارپلّه‌ی غول هم تنگ شده است. که بنویسم یادتان هست آن شب که نشستیم دور هم. دست‌ها را ستون کردیم و دَمَر خوابیدیم روی زمین و منچ را گذاشتیم وسط. اما مگر پنج، نه، شش نفر می‌شد مارپلّه بازی کرد. توی مربع‌ها مهره‌ها جا نمی‌شد. حسین گفت درستش می‌کنم. رفت و هفته‌ی بعد دور هم جمع شدیم. از در که آمد، لوله‌ای کاغذی دستش بود. بازش کرد. رفته بود روی این کاغذهای مهندسی و طراحی ساختمان، مارپلّه‌ را کشیده بود. دقیق و تمیز. خانه‌ها را هم رنگ کرده بود. مارها را هم. عددها فارسی. با چسبِ نواری تکّه‌های کاغذ را از پشت به‌هم چسبانده بود و شده بود یک مارپلّه به اندازه‌ی یک متر در یک متر. حالا مهره‌ها دیگر کوچک بودند. بلند شدم و شش لیوان متفاوت آوردم. وسط‌های بازی، موسا گفت: «حسین چرا نرفتی اسکن با دی پی آی بالا بگیری و بعد پرینت بگیری؟» حسین گفت: «اِ... اینم می‌شد.» تاس ریختیم و هر یک زور زدیم که مارها نیش‌مان نزنند و برسیم به خانه‌ی آخر. سه سال بعد حسین و مهشید عکسی برایم فرستادند که در پشت‌شان، روی دیوار، مارپلّه، قاب شده، آویزان بود. در عکس می‌خندیدند. می‌خواستم برای‌شان بنویسم که هیچ‌وقتی در تمامِ این شب‌ها نبوده که فیلم ببینم و یادشان نیفتم. یاد آن عصر پنج‌شنبه‌های لعنتی نیفتم که پهن می‌شدیم روبه‌روی تلوزیون و فیلم می‌دیدیم. هیچ فرقی هم نمی‌کند که فیلم چیست، درباره‌ی چیست، با بالا آمدن تیتراژ یک «آخ‌خ»ی هم دَر می‌کنم. می‌خواستم برای‌شان بنویسم که هنوز سرباز هستم. سوار بر اسبی که حالا یک کم پیر شده است. هنوز گاهی دون‌کیشوت‌وار به جنگ آسیاب‌های بادی می‌روم. بی‌نتیجه برمی‌گردم؛ خسته. می‌خواستم این‌ها و خیلی از چیزهای دیگر را بگویم. امّا نشد. نتوانستم. نوشتم، در دو خط نوشتم: «سلام. ممنون که یادم بودید.» بعد مکثی کردم و یاد این بیت از حضرت حافظ افتادم:
شرح این قصّه مگر شمع برآرد به زبان 
ورنه پروانه ندارد به سخن پروایی 
تنگِ آن دو خط نوشتم‌اش و دکمه‌ی سند را زدم. تیر انداختم. پاسخی نیامد. به هدف زدم. من هم فکر کنم تیرانداز قابلی هستم.

دوشنبه

...

پرسیدش که «محبوب کیست و مُحِب کیست؟»
گفت: «مُحِب آن که از آن سوی می‌آید، محبوب آن که از این سوی می‌رود.» 

[مقالات شمس، شمس‌الدّین محمّد تبریزی، ویرایشِ متن جعفر مدّرس صادقی، نشرِ مرکز، چاپ اوّل، ۱۳۷۳]

یکشنبه

...

روزهای بهار بود. روزهایی که آفتاب بود، امّا گرم نبود. البته پنکه باید روشن می‌بود. روی درجه‌ی کم که بچرخد و نعمت‌اش را به همه‌کس، به همه‌جا یکسان تقسیم کند. پشتِ میز تحریر می‌نشستم؛ مشغول به کار؟ یک شورشیِ تمام‌عیار بودی آن‌روزها. یک آپاچی. با پیراهن سفید آستین‌دار که آن‌ها را به یک اندازه تا می‌زدی تا زیر آرنج. سه دکمه‌ی بالای پیراهن را هم باز می‌گذاشتی. گردن‌بندت هم جایش درست وسط آن‌جا بود. همه‌چی درست، صحیح و آن‌طور که باید باشد، بود. آن گوشه می‌نشستی و وقتی از تکّه‌ی کتاب به وجد می‌آمدی بلندبلند می‌خواندی: "این‌رو گوش بده..." سیگار گوشه‌ی لب، موهایت را جمع می‌کردی و با کش می‌بستی. وقتی بسته می‌شد، وقتی موهایت جمع می‌شد، و وقتی دسته‌ای از موهایت فرار می‌کردند و روی گردنت می‌ریختند، وقتش می‌شد سیگار را از گوشه‌ی لبت برداری. جنگ اصلی‌مان برای به دست آوردن آن تکّه‌ای از زمین بود که درست به اندازه‌ی قاب پنجره، آفتاب رویش افتاده بود. که آن‌جا بخوابیم یا پاهای‌مان را دراز کنیم. امّا نمی‌دانم چرا زود به صلح می‌رسیدیم: به ترتیب سر تو روی پاهایم یا سرم روی پاهایت. آن سه ماهِ بهار من در خانه کار می‌کردم. کار می‌کردم؟ بر اساس گزارش سه ماه مقامات، آن سه ماه کم‌ترین بازدهی را داشتم. کم‌ترین حقوق را برای بیش‌ترین «کار» گرفتم.
با بوق کامیون از خواب پریدم. چرخ‌های کامیونِ جلویی در چاله‌ای افتاده بود. سربازها یک به یک پیاده می‌شدند. کنار جاده می‌رفتند و سیگاری روشن می‌کردند. چرخ‌ها که بیرون نیامدند، یک به یک سیگارهای‌شان را زیر پا انداختند و به کمک رفتند.

[خاطرات بالکان، میریسلاو حمیدزیچ]

جمعه

...

زمانی کسی گفته بود که هستند شاعرانی که وقتی شعر می‌سرایند شاعرند و وقتی نثر می‌نویسند نثرنویس اند. امّا هستند شاعرانی هم که هر چه بنویسند شاعرند. پاسترناک هر کاری که می‌کرد و در هر حالی که می‌بود شاعر نابغه بود. من نمی‌توانم کیفیت حرف‌زدنش را شرح بدهم. تنها کسی که دیدم مانند او حرف می‌زد ویرجینیا وولف بود که درست مانند پاسترناک ذهن آدم را به حرکت درمی‌آورد، و خلسه‌وار، و گاهی هم ترسناک، قوّه‌ی تشخیص واقعیّت را از آدم می‌گرفت.

+ این کتاب "ذهن روسی در نظام شوروی" دست از سر آدم برنمی‌دارد. آیزایا برلین دست از سر آدم برنمی‌دارد. همه‌ی کتاب عالی ست امّا یک فصلی هست در کتاب که برلین شرح دیدارش با بوریس پاسترناک و آنا اخماتووا را نوشته. بعد می‌فهمی چرا استالین در برابر آن‌ها گیج شده بود. ممنوع القلم‌شان می‌کرد امّا در جبهه‌ها سربازان اشعار آن‌ها را بلندبلند در سنگرها می‌خواندند، آزادشان می‌گذاشت، مهارناشدنی بودند. 

...

- نخور حالت خوب می‌شه. 
گفتم: 
- نمی‌خوام مست کنم. فقط دارم یه‌خورده شراب می‌خورم. از شراب خوردن خوشم می‌آد. 
گفت: 
- مست نکن. مست نکن، جِیک. 
گفتم: 
- می‌خوای بریم سواری؟ می‌خوای سوار شیم توی شهر بگردیم؟ 
برِت گفت: 
- آره. من مادرید رو ندیده‌م. باید مادرید رو ببینم. 
گفتم: 
- این رو تموم کنم. 
طبقه‌ی پایین، از سالن غذاخوری همکف رد شدیم و به خیابان رفتیم. پیش‌خدمتی رفت تا تاکسی بگیرد. هوا گرم و آفتابی بود. بالای خیابان، یک میدان کوچک بود با درخت‌ها و چمن و تاکسی‌هایی که آن‌جا پارک کرده بودند. یک تاکسی توی خیابان آمد و پیش‌خدمت روی رکابش به آن آویزان شده بود. انعامش را دادم و به راننده گفتم کجا برود و پهلوی برِت سوار شدم. راننده توی خیابان راه افتاد. تکیه دادم عقب. برِت خودش را به طرف من کشید. کنار همدیگر نشستیم. با یک دست بغلش کردم و راحت به من تکیه داد. هوا خیلی گرم و آفتابی بود و خانه‌ها سفیدی تندی داشتند. پیچیدیم توی "گران ویا". 
برِت گفت: 
- وای جِیک، می‌تونستیم زندگی خیلی خوبی با هم داشته باشیم. 
جلوی ما، مأمور پلیسی با لباس خاکی‌رنگ آن بالا ایستاده بود و ترافیک را هدایت می‌کرد. باتومش را بلند کرد. سرعت ماشین ناگهان کم شد و برِت را به من فشرد. 
گفتم: 
- آره. خوبه این‌طوری فکر کنیم، نه؟ 

[خورشید همچنان می‌دمد، ارنست همینگوی، ترجمه‌ی احمد کسایی‌پور، نشر هرمس، چاپ اوّل، ۱۳۹۱]

پنجشنبه

...

به آهستگی نوار را از رویش بردارید. مواظب باشید. آرام. دست‌های‌تان باید استرلیزه باشد. نه تنها دست‌های‌تان، ذهن و روح‌تان نیز. نوار را بردارید. ابتدا اندکی بگذارید هوا بخورد. با نوک انگشتان‌تان لبه‌ی دو طرف آن را بگیرید و بازش کنید. خوب به آن بنگرید. آن‌گونه به آن بنگرید که به اسب کهر می‌نگرید. هوا که خورد، مشت‌مشت نمک بردارید و روی آن به آرامی بپاشید. به آرامی. به پاشیدن خود سرعت نبخشید. سرعت باعث عدم درک و فهم عمل‌تان می‌شود. رویش را با نمک بپوشانید. می‌سوزد؟ اهوووم. بله خب، می‌سوزد. اشک در گوشه‌ی چشم‌تان جمع شده است؟ بله، در بسیاری از موارد پیش می‌آید. امّا داد و فریاد نزنید. این مهم‌ترین مرحله از کار است. نه آهی باید در کار باشد نه شکایتی. تحمّل کنید. صبوری. 
چه کسی می‌گفت که پنج‌شنبه، "جمعه‌مخفی" است؟

چهارشنبه

مشتاق بودیم، دور ماندی

۱ 
همیشه همین‌جور است. پنجاه درصد قضیه حلّ است، می‌ماند پنجاه درصد دیگر. پنجاه درصدی که دستِ خودِ آدم نیست. همه‌چیز را آماده کرده بودم برای رفتن. از جمع کردن وسایل مورد نیاز تا حلالیّت گرفتن از این و آن. ساک را پُر از وسایل کردم و حتّا دمِ در خانه گذاشتم. این پنجاه درصد اوّل بود. بعد متوجّه شدم من با این پولی که در حسابم هست، تهِ تهِ‌ش تا نزدیکی‌های قسطنطنیه می‌رسم. هرگز به جای رؤیاهام، "بَرو" نمی‌رسم. بی‌خیال سفر شدم. ساک را باز کردم و وسایل مورد نیاز، دوباره به بی‌نیاز تبدیل شدند. زنگ زدم به این و آن، حلالیّت خودم را پس گرفتم و گفتم می‌مانم و شاید دوباره اذیّت‌تان کنم. روی تخت دراز کشیدم و چشمانم را بستم و رفتم "بَرو". 
۲ 
پشت هر فیلم خوبی، یک پشتِ‌صحنه‌ی خوب خوابیده است. یا ایستاده است. حالا هر چی. یعنی این که بروید اینجا و عکس‌ها را ببینید. عکس اوّل را ببینید. بعد عکس یازدهم. بعد اسکرول کنید. بالا و پایین کنید عکس‌ها را. دقّت کنید. و در آخر کیف کنید. 
۳ 
هر سال تنها یک‌بار اجازه می‌دهم پدرم سبیل‌هایم را کوتاه کند، نوک‌شان را. کوتاه و بلند می‌شود. نشستم روبه‌رویش و تأکید کردم که نمی‌خواهم مثل سبیل‌های خودش شود. 
- پدر جان سبیل‌های شما قشنگِ امّا برای من‌و این‌جوری نزنید. 
در حین کار اجازه نمی‌دهد آینه برداری و خودت را ببینی. شروع کرد به هَرَس کرد. از گوشه‌ی چشم دیدم تعداد و اندازه‌ی موهایی که روی روزنامه ریخته می‌شود هم زیاد است و هم بلند. مشکوک شدم. 
- پدر جان می‌شه توی آینه خودم‌و ببینم؟ 
- نه. 
پدر وقتی کار مهم و حتّا غیر مهمی انجام می‌دهد قیافه‌اش خیلی عجیب می‌شود. فرم غریبی پیدا می‌کند. زبانش بیرون می‌افتد و چشم‌هایش گشاد و تنگ می‌شود. ابروهایش بالا و پایین می‌رود. فرقی نمی‌کند آن کار چه باشد. با اندک دقّتی که خرج می‌دهد، قیافه‌اش دِفرمه می‌شود. شیفت را نگیری و عکس را بزرگ کنی. همان‌جوری. وقتی کفش واکس می‌زند، ظرف شکسته‌ای را می‌چسباند، پینگ‌پنگ بازی می‌کند، سیگار می‌پیچد و سبیل من را کوتاه می‌کند، قیافه‌اش این شکلی می‌شود. بالاخره تمام شد. آینه را گرفتم جلوی صورتم. بسیار بد کوتاه شده بود. دقیقاً مانند سبیل‌های خودش شده بود. 
- پدر جان گفتم این‌جوری نزن دیگه. 
زیر لب شروع کرد حرف‌هایی را زدن. بیش‌تر اصوات نامفهوم به گوش می‌رسید. «ام‌م‌م...نم‌م‌م‌م... خ‌‌م‌م‌م‌م...» فکر کنم همان شات‌آپ و خفه و این‌ها منظورش بود. رو کرد به مادرم که روی مبل نشسته بود و با لحن خاصّی که انصافاً اگر مادرم جواب مثبت به او نمی‌داد ظلم بود، گفت: «زهرا ببین چقد خوب شده صورتش. باز شده. نه؟» 
مادرم همزمان با خمیازه‌ی بلند که شبیه نعره‌ی شیر کمپانی مترو گلدن مایر بود، گفت: «آره خوب شده.» 
گفتم: «باز شده؟ چی باز شده؟» 
پدرم رو به مادرم گفت: «شبیه مسیح نشده؟ ببینش.» 
گفتم: «مسیح؟» 
مادرم گفت: «آره شبیه مسیح شده.» 
خواهر کوچکم گفت:‌ «حالا کی سبیلِ مسیح‌و دیده؟» 
کسی دیگر چیزی نگفت. رفتم صورتم را شستم و دوباره خودم را در آینه‌ی بزرگ‌تر و زیر نور بیش‌تر دیدم. فاجعه بزرگ‌تر، عمیق‌تر و دردناک‌تر از قبل دیده می‌شد. 
۴ 
غمگین می‌شوم برای بودن یا نبودن، چرتکه انداخته شود. دو دو تا چهارتا شود. شک و تردید باشد که فلانی و بهمانی ناراحت می‌شوند یا نمی‌شوند. ذهن و روح آدم این‌جا نباشد. همیشه آدم "یه‌هو"یی بودم. بی‌برنامه دوست داشتم. از ما که گذشته است امّا به طور کلّی برای یک‌سری از کارها برنامه‌ریزی نکنید. فکر این و آن را نکنید. مخصوصاً الآن که اوقات قبل از زلزله‌ی بزرگ پایتخت را می‌گذرانیم. 
۵ 
شهر کتاب مرکزی جای خوبی ست. هر وقت افسرده می‌شوم یکی از جاهایی که می‌روم همان‌جا ست. به دفتر روزنامه و مجلّه نزدیک است. با یک کورس ماشین به آن‌جا می‌رسم. بزرگ و درندشت است. کافه‌ی خوبی دارد. چایی سفارش می‌دهم. به خاطر لیوانی که درش چایی می‌ریزند. وقتی با دو دست دور لیوان را می‌گیرم انگشتانم به هم نمی‌رسند. این‌قدر بزرگ است. دیر تمام می‌شود. در شهر کتاب مرکزی می‌توان گم شد. من می‌روم آن‌جا تا گم شوم. گوشه پس‌گوشه زیاد دارد. سه طبقه است. دیشب طبقه‌ی پایین که مخصوص کودکان است رفتم. کنار غرفه‌ها و قفسه‌های کتاب، یک چیز کش‌مانندی آویزان بود. یک ربعی با آن سَرم را گرم کردم. یک‌دانه‌اش را با نوک انگشتانم می‌گرفتم و پایین می‌کشیدم و وِل می‌کردم. با سرعت زیاد آن‌چیز برمی‌گشت سرِ جای خودش. خانمی که کارتی دور گردنش انداخته بود، آمد و به‌م تذکّر داد. بی‌خیال شدم و بالا رفتم. یکی از متصدّیان آن‌جا خانمی بود که هرز چندگاهی سَر به سَرش می‌گذاشتم. می‌رفتم و از موجود یا نبودن یک کتابِ خیالی ازش می‌پرسیدم. مثلاً می‌پرسیدم کتابِ «پله پله تا ملاقات کارل مارکس» را دارید؟ او هم با اعتماد به نفس، پشت کامپیوتر می‌نشست و سرچ می‌کرد و می‌گفت: «نه، نداریم. تمام شده.» امشب رفتم تا یک سؤال بی‌ربط دیگر ازش بپرسم. امّا نبود. به جاش یکی دیگر بود. یکی از بدی‌های شهر کتاب همین است. تغییر ناگهانی و زود به زود پرسنل. از مسئول کافه پرسیدم. گفت: «رفت.» افسرده شدم. از شهر کتاب بیرون زدم. 
۶ 
از همه‌ی اسرار، الفی بیش برون نیفتاد و باقی هر چه گفتند در شرحِ آن الف گفتند. و آن الف البته فهم نشد. [مقالات شمس، همان، همان، همان، ۱۳۷۳]

وفاداری چیز بدیه. اگه وفادار باشی، همیشه تنها می‌مونی

آلفردو: روزی روزگاری سلطانی ضیافتی ترتیب داد که همه‌ی شاهزاده‌خانم‌های قلمروش در آن‌جا بودند. یکی از نگهبانان به نام بَستا، دختر سلطان را دید که قشنگ‌ترین دختر آن سرزمین بود، و فوری عاشقش شد. امّا یک سرباز بیچاره در مقابل دختر سلطان چه کاری از دستش برمیاد؟ یک روز ترتیبی داد که بتونه باهاش صحبت کنه، و به‌ش گفت که بدون اون نمی‌تونه زندگی کنه. شاهزاده‌خانم که تحت‌تأثیر عمق احساس او قرار گرفته بود، به سرباز گفت: "اگه بتونی صد شبانه‌روز زیر ایوون اتاق من منتظر بمونی، بعدش مال تو می‌شم." و سرباز به آن‌جا رفت و ایستاد. یک‌روز، دو روز، دَه روز، بیست روز... هر شب شاهزاده‌خانم از پنجره اونو می‌دید امّا سرباز عاشق هرگز از جاش تکان نخورد. بارون بارید، باد اومد، برف بارید، امّا اون جُم نخورد. پرنده‌ها روی سروکلّه‌ش خراب‌کاری می‌کردن و زنبورها نیشش می‌زدن. پس از نود شب، اون لاغر و رنگ‌پریده شده بود؛ از درد اشک می‌ریخت، امّا نمی‌تونست اونا رو پس بزنه. حتّا دیگه نای اونو نداشت که بخوابه. شاهزاده‌خانم همچنان اونو تماشا می‌کرد... درست در شب نودونهم، سرباز از جاش بلند شد، صندلی‌شو برداشت، و از اون‌جا رفت. 

[صفحه‌ی ۸۵، سینما پارادیزو، جوزپه تورناتوره، ترجمه‌ی هوشنگ گلمکانی، نشر نی، چاپ اوّل، ۱۳۷۶]
+ تیتر: همان

دوشنبه

...

نبردهای روحی، دستاورد تنهایی ست.

[سرگذشت آدل ه (L'Histoire d'Adèle H)، فرانسوا تروفو، ۱۹۷۵]

جمعه

...

می‌شود حالا که دارید خانه به خانه دنبال "جوهر" می‌گردید، "او" را هم برای من پیدا کنید.
لطف می‌کنید.
ممنون

پنجشنبه

عصر پنج‌شنبه


+ Un flice
director: Jean-Pierre Melville

چهارشنبه

خودشناسی

هیچ جایی مانند سینما نیست که به تنهایی‌ات پی ببری. در آن دَه پانزده دقیقه، زمانِ انتظار فیلم. زمانی که بیرون سالن در گوشه‌ای نشسته‌ای. در آن دَه پانزده دقیقه، احساس می‌کنی همه دارند به تو نگاه می‌کنند. حالا در تئاتر کم‌تر است این. چرا؟ نمی‌دانم.

...

روزی پیش‌خدمتی در کشتی بزرگی استخدام شد. به او گفتند که اگر دریا طوفانی شد، برای این که ظرف و ظروف نشکند نباید صاف راه برود، بل که باید زیگزاگ برود؛ باتجربه‌ترها همین کار را می‌کنند. مرد گفت متوجّه شده است. بعد هوا خراب شد، امَا صدای مهیب شکسته شدن ظرف و ظروف هم به گوش رسید، چون پیش‌خدمت با سینی ظرف‌ها زمین خورده بود. گفتند چرا به توصیه عمل نکرد. گفت: "کردم. منتها موقعی که من چپ می‌رفتم کشتی راست می‌رفت، موقعی هم که من راست می‌رفتم کشتی چپ می‌رفت."
مهم‌ترین قلقی هم که شهروند شوروی باید یاد بگیرد این است که بتواند خیلی دقیق حرکت خود را با حرکت دیالکتیکی حزب تنظیم کند -یعنی باید لم کار طوری دستش بیاید که زود تشخیص بدهد چه لحظه‌ای چپ می‌شود راست، یا راست می‌شود چپ. فهم تئوریک، هر قدر هم دقیق، جای این فوت و فن را نمی‌گیرد. عدّه‌ای از قابل‌ترین، مفیدترین، و در نخستین روزها، وفادارترین و سالم‌ترین هواداران رژیم به علت ندانستن همین فوت و فن به فلاکت افتادند.

[ذهن روسی در نظام شوروی، آیزایا برلین، ترجمه‌ی رضا رضایی، نشر ماهی، چاپ اوّل، ۱۳۹۲]

سه‌شنبه

...

داریم تعدیل نیرو می‌شویم. سرویس‌ها کم می‌شود. صفحات حذف می‌شود. آدم‌ها بیرون می‌روند و از فردا و پس‌فردا دیگر نمی‌آیند. داریم تعدیل نیرو می‌شویم. برای یک مدّتی دل‌مان برای همدیگر تنگ می‌شود و بعد از مدّتی دیگر دل‌تنگ هم نمی‌شویم. چند هفته و چند ماهی بدون روزنامه سَر می‌کنیم تا روزنامه‌ی دیگر. حالا نشستم یک گوشه‌ای در روزنامه، ساکت مانند مؤمنان واقعی در کلیسا. عالی‌جناب که از نیم‌کره‌ی سمت چپ مغزم به سمت راست اسباب‌کشی کرده، در حالی که بارفیکس می‌رود، آرام به‌م می‌گوید: "به پایانش رسیدیم. فکرش را می‌کردی؟" می‌خواهد دل‌داری‌ام بدهد امّا بلد نیست. 
گفته بودم، ماه‌ها پیش گفته بودم که روزهای سختی در پیش رو است. این تازه اوّلش است.

لبه‌ی تاریکی

میزان، دلِ تو ست.

+ این را یادتان می‌آید؟ که چه زمانی و کجا بود و چه کسی بود که می‌خواند:
"مرهمی بود زمان، به سالِ صفر
آنک قصّه آغاز شد
 آنک تنهایی و درد
مرد همچون کودکی گریست
همچون پلنگی به نیمه‌شب نعره کشید
اسبش را زین کرد و دل کند و گریخت."
یادتان هست؟

دوشنبه

...

کارن روی مبل کاناپه خم شد و رو به لری کرد. چشم‌های لری زیر سایه‌بان کلاهش پنهان بود. لری پیرهن نخی همیشگی‌اش را پوشیده بود. کارن چند لحظه به او خیره شد. آن دو کارد و پنیر بودند چون لری مشاور هنری با حروف اختصاری "مه" و کارن مشاور ارشد هنری با حروف اختصاری "ماه" بود و همین عنوان شغلی ارشد موضوع ساده‌ای نبود. هر مه دوست داشت روزی ماه شود. اگر کسی ماه می‌شد باید تلاش می‌کرد تا "معاب" یعنی معاون ابتکارات شود و معاب‌ها دل‌شان می‌خواست "مداب" یعنی مدیر ابتکارات شوند و هر مداب حسرتِ جایگاه "نایب‌ها" را می‌خورد. نایب‌ها یا باید "نرا" یعنی نایب رئیس ابتکارات می‌شدند یا "نرام" یعنی نایب رئیس امور مالی، امّا هر دو گونه نایب‌ها به یک اندازه امید داشتند که روزی سهام‌دار شرکت شوند. سهام‌دارها هم در ذهن‌شان به کاشفانی در حد و اندازه‌های ماژلان، دی کامپو و کریستف کلمپ فکر می‌کردند.

[آن‌گاه به پایان رسیدیم، جوشوآ فریس، ترجمه‌ی علی فامیان، نشر نیستان، چاپ اوّل، ۱۳۹۰]

+ رمان، داستان غرق شدن یک شرکت تبلیغاتی در شیکاگو و دست‌وپا زدن کارمندانش در بحران اقتصادی دهه‌ی گذشته امریکا ست. قصّه‌ی افسردگی‌ها، محبّت‌ها، زیر آب زدن‌ها و لایی کشیدن‌ها و تیک زدن این با آن و تا تهِ خط رفتن‌ها یا به قول خودشان "هواخوری" یک عدّه آدم است. یک رمان عالی و درجه‌ی یک.

یکشنبه

عاشقانه

عصرِ یک‌شنبه‌ی تعطیل و گرما. و کلوچه‌ی مخصوصِ گردویی «جُمانه» برای عصرانه‌ی روزنامه، که هنوز در گلو مانده. و دوریِ تو. بیا برویم عضوِ جریانِ انحرافی شویم.
+

شنبه

...

 ۳۷۶۴. رکوردم این‌قدر نبود. امّا امروز توی تاکسی، زود خسته شدم. باید از استعدادی که از سوی خداوند در من به عطیه گذارده شده که همانا شمارش تعداد قطرات باران بر روی شیشه‌ی اتومبیل است، استفاده‌ی بهتری کنم. 

...

به گزارش آسوشیتد پرس، یکی از بدترین مواقعِ زندگی همین الآن است.

پنجشنبه

...

- تو دیگه چه جور دختری هستی؟
- همینی که می‌بینی. یه دندونه‌ی کوچیک از چرخ‌دنده‌ی بزرگِ تکامل.
- پس تو دل‌پذیرترین دندونه‌ای هستی که توی زندگی‌ام دیدم.

[فیلم‌نامه‌ی "نینوچکا"، بیلی وایلدر، چارلز براکت و والتر رایش، ترجمه‌ی شهرام زرگر، انتشاراتِ نیلا، چاپ اوّل، ۱۳۸۴]

+ نیلا نشر محبوبم هست. در تمام این سال‌ها چیزهایی را منتشر کرده که به دردم خورده. کتاب‌هایی که با شوق می‌خوانم‌شان و گاهی تکّه‌هایی از فیلم‌نامه‌ها و نمایش‌نامه‌ها را گوشه‌ای از ذهنم می‌گذارم. خیلی جاها به دردم خورده‌اند. به یک‌باره جمله‌ای در یک شرایط خاصّی به یادم آمده که گره‌گشا بوده. آثاری از بیلی و تورنتون وایلدر، چارلز براکت، دیوید ممت، دیگر بگویم نیل سایمن یا آنتونی شفر. همه و همه‌ی این‌ها نویسندگانی بودند که نیلا ازشان کتاب چاپ کرده و نویسندگان محبوبم شده‌اند. امروز هم نشستم "نینوچکا" را خواندم. فیلمش را که حتماً دیده‌اید. ندیده‌اید؟ ببینید. یکی از خنده‌دارترین فیلم‌‌هایِ تاریخ سینماست. یکی از بهترین کمدی‌های سیاه و سفید. خنده‌دار آن هم به سبک و حال و هوای بیلی وایلدر. نظام کمونیستی روسیه و آن عقایدِ خشک‌شان را مسخره می‌کند. کتاب که تمام شد نمی‌دانم یاد بیلی وایلدر افتادم. شب جمعه است دیگر. یاد گذشتگان. از کامران کرو یک‌جایی خوانده بودم که بیلی وایلدر مدام آرزو می‌کرد صد ساله شود. امّا هیچ‌گاه او به صد نرسید. او نود و شش سالگی می‌میرد.

سه‌شنبه

...

سیاست مُرد. چند وقتی ست که مُرده است. سیاست آن روزی مُرد که در جایی از شهر، دقیق‌تر می‌گویم، آدرس می‌دهم و کروکی می‌کشم. سیاست آن روزی مُرد که سرِ کوچه‌ی اختر در خیابان پاستور، درِ آهنی گذاشته شد. سیاست آن روز مُرد.

+ این یک نظر خیلی خیلی شخصی ست. این‌قدر شخصی که نمی‌توانم حتّا توضیح منطقی برایش بدهم. زخم را که توضیح نمی‌دهند. جایش را هم نشان نمی‌دهند. می‌گذارند همان زیر لباس بماند. شاید خوب شود، شاید جایش هم نماند امّا یادش در یاد که می‌ماند. نه؟

...

۱ 
این روزها در حال و هوای پدرم هستم. نه این که اتّفاق خاصّی افتاده باشد. نه این که رابطه‌مان شکل دیگری به خود گرفته باشد -این دیگر یعنی چه؟- نه، نه، این‌ها نیست. اصلاً خودم نیز تعجّب می‌کنم. که چه شده است. که چرا این‌قدر به یادش می‌افتم. حالا همه‌ی این‌ها یک‌طرف و دیشب یک‌طرف دیگر. جلسه. جلسه گذاشتیم. یعنی من خواستار برگزاری جلسه بودم. 
- مادر جان، بالاخره معلوم شد تولّد بابا دقیقاً کِی هست؟ 
این چند روز یک ویری پیدا کرده‌ام، ککی افتاده است در تنبانم که امسال هر طور شده، یک مراسم تولّد برای پدرم بگیرم. امّا یک مشکل بنیادین این وسط وجود دارد. 
تاریخ تولّد پدرم را نمی‌دانم. نه من، بل که مادرم هم نمی‌داند. از آن وحشتناک‌تر خودش، پدرم هم نمی‌داند. شناس‌نامه؟ آن که فیک است. فیک به این معنا که شناس‌نامه‌ی خودش نیست. یک برادری داشته است پدرم، در حدود دو سال بزرگ‌تر. در سفری در جادّه، می‌زند و مریض می‌شود و می‌میرد و همان وسط بیابان خاکش می‌کنند. اسم‌اش "محمد" بوده. 
- شناس‌نامه‌اش را چه کنیم؟ نگه می‌داریم. 
پدرم به دنیا می‌آید. شناس‌نامه‌ی برادر مُرده‌اش را می‌دهند دستش. در همان بدو تولّد، پدرم می‌فهمد که دو ساله دارد و نیز، چه بخواهد، چه نخواهد اسم‌اش محمد است؛ محمد ثانی. 
بر اساس شناس‌نامه‌ی موجود، پدرم متولّد چهارم تیرماهِ سال ۱۳۳۵ است. امّا این که نیست. سال‌ها بعد او تصمیم می‌گیرد برود دنبال تاریخ دقیق تولّدش. پُرسان، پُرسان می‌چرخد. از این بپرس، از آن بپرس، بالاخره به این می‌رسد که او یا متولّد سال ۱۳۳۶ است یا ۳۷. چرا؟ از تاریخ تولدِ حسین‌آقا، پسردایی‌اش. مادر پدرم، همان مادربزرگم و برادرش -هر دو خدا بیامرزدشان- به یاد می‌آورند که حسین‌آقا دو ماه بعد از پدرم به دنیا آمده است. تاریخ تولّد او ۱۳۳۷ است. پس پدرم نتیجه گرفت سال تولّد او هم همان سال است. استنتاج. امّا در میانه‌ی تحقیقاتش او متوجّه می‌شود که پسردایی‌اش متولّد اردی‌بهشت است. پس امکان دارد او در اواخر سال ۳۶ به دنیا آمده باشد. آشنایان دیگری هم این وسط پیدا شدند که گفتند فاصله‌ی تولّد این دو این‌قدرها هم نبوده است، این‌قدر بوده. هر کسی انگار چیزی می‌پرانده. همین‌جا، نقطه‌ی پایان تحقیقات پدرم برای یافتن تاریخ تولّدش، گذشته‌اش بوده. خسته می‌شود و وِل می‌کند. 
حق می‌دهید که با چنین شرایطی تاکنون در تمام این سال‌ها، جشن تولّدی نمی‌شده برای پدرم گرفته شود. نه این که نخواهیم بل که به خاطر همین مشکل. امّا امسال. امسال قصد دارم برایش جشن تولّد بگیرم. چه تاریخی؟ به نظرم در این موقع‌ها و موارد باید بر اساس سنّت عمل کرد. همان تاریخ شناس‌نامه‌اش. دقیق نیست. شاید اصلاً دل‌چسب نباشد. می‌دانم و می‌داند که این تاریخ تولّد واقعی‌اش نیست امّا بهتر از هیچی است. قطعاً بهتر از هیچی است. 

۲ 
شاید انسان‌های کمی هستند -برای من که اندک‌شمارند- که از دست‌شان به بالاترین حدّ عصبانیّت می‌رسی. ازشان دلخور می‌شوی. مثلاً برای من اعضای خانواده‌ام، "او" و یکی دو نفر دیگر بوده‌اند که باعث دلخوری‌ام شده‌اند و می‌شوند. دقیقاً همین افراد، آن‌هایی هستند که در یک جابه‌جایی سریع نقش‌ها، گاهی ممکن است از دست‌‌تان دلخور شوند و یا بشوند. می‌خواهم بگویم آن‌ها، همان‌هایی هستند که در لیست "دوست‌شان دارم" جای گرفته‌اند.

شنبه

این قلب نیست، زخم است

توی خواب و بیداری بودم و حساب و کتاب می‌کردم. که من باید یکی دو ساعت زودتر بیدار بشوم. زدن موهای سینه با توجّه به تجربه‌های قبلی، نیم‌ساعت الا چهل دقیقه طول می‌کشد. ابتدا باید با موزر کوتاه‌شان کنم و بعد با تیغ، کامل بزنم‌شان. بیدار شدم. همان‌طور خوابیده روی تخت، زل زدم به دو تا ساعت رومیزی‌ام که روی ساعت هفت کوک کرده بودم. می‌خواستم وقتی هم زمان دوتایی شروع به زنگ زدن می‌کنند ببینم‌شان. ساعت هفت شد و زنگ زدن. لخت شدم و رفتم حمّام. سی‌وهفت دقیقه‌ی بعد اثری از مو بر روی سینه‌ام نبود. دوش گرفتم و بیرون آمدم و سیگاری پیچیدم و منتظر پدر شدم. 
پدرم تعارف زد: 
بفرما علی‌آقا اوّل شما. 
تعارف‌اش را پس دادم. پیراهن و کفشش را درآورد. دکتر سیم‌ها را به جاهای مختلف سینه‌اش وصل کرد. پدرم را دیدم که می‌خندد. دکتر دستگاه را روشن کرد و رفت پشتِ پرده و آن را تا جایی کشید که دیده نشود. پدرم روی تردمیل می‌دوید و نگاه‌اش می‌کردم. باران به شیشه می‌خورد. با صدای گام‌های پدرم درآمیخته بود. حوصله‌ام سر رفته بود. شروع کردم با پاهایم هماهنگ با گام‌های پدرم و ضربه‌های قطره‌های باران روی شیشه، روی زمین زدم. آهنگ زیاد هماهنگی نبود و نهایتن نشد امّا بهتر از هیچی بود. دکتر آمد و سرعت تردمیل را بیش‌تر کرد. 
- هر موقع خسته شدی صدایم کن. 
حالا پدرم تندتر می‌دوید و ریتم صدای گام‌هایش تندتر شده بود. من هم پاهایم را تندتر روی زمین می‌زدم. پدرم با دست اشاره کرد که دکتر را صدا بزنم و بیاید که قطع‌اش کند. خودش دیگر نفس نداشت. 
- جناب دکتر؟ 
نشنید. صدایم را بالاتر بردم. شنید و آمد و دستگاه را خاموش کرد. نوار کاغذی که از چاپ‌گر درآمده بود را کَند. پدرم از تردمیل پایین آمد و دلّا شد و دست‌هایش را به زانویش زد. نفس‌نفس می‌زد. از کنارم که رد شد گفتم: "بُریدی که." 
جواب نداد. رفت روی صندلی نشست و پیراهنش را پوشید. دکمه‌هایش را نبست. گویی دیگر جانی برایش نمانده بود. می‌خندید. 
پیراهن و کفش‌هایم را کندم و رفتم روی دستگاه. دکتر با بسته‌ی سیمی جلو آمد و شروع کردن به چسباندن آن‌ها. سرِ سیم‌ها تکّه‌ی فلزی بود. خنک بود. به سینه‌ام که می‌زد احساس خوبی به‌م دست می‌داد. یکی‌اش را زد به زیر گلو. دو تایش را این‌ور و آن‌ور سیم اوّلی. دو تا روی شکم و دو تا هم به پهلوها. به پهلوهایم حسّاس هستم. سیم را تا به پهلوی سمت راستم زد، نیشم باز شد. غیرارادی اندکی خم شدم. هر چه می‌کرد نوار چسب به بدنم نمی‌چسبید و سیم را نگه نمی‌داشت. هِی چسب وا می‌رفت. دوباره و دوباره می‌زد و من راست و خم می‌شد و می‌خندیدم. بالاخره چسب به بدنم چسبید. دستگاه را روشن کرد و شروع به دویدن کردم. خودش نیز رفت دوباره پشت پرده. چه می‌کرد؟ نمی‌دانم. می‌دویدم. دکتر آمد و سرعت دستگاه را بالا برد. حالا دویدنم تندتر شده بود. احساس خوبی داشتم. روی دستگاه از آن بالا پدرم را دیدم که سرش را تکیه به عقب داده و چشمانش را بسته بود. باران قطع شده بود و نور آفتاب از میان ابرها آرام‌آرام از پشت شیشه‌ی پنجره به داخل اتاق می‌تابید و به سمت من پیش‌روی می‌کرد. تندتر دویدم. انگار جان گرفته بودم. نور آمد و از روی پاهایم گذشت و به سینه بی‌مویم رسید. مور مورم شد. احساس خوب. احساس قدرتمندی. آن‌قدر دویدم که خسته شدم. شاید دو برابر پدرم. می‌دانستم این‌قدرها هم برای گرفتن نوار قلب احتیاج به دویدن نیست. فکر کردم و با خودم گفتم حتمن دکتر دیدِ که پدر و پسر خوشحال و شاد هستند با خودش گفته بگزار بیش‌تر بدوند. آدم چه می‌داند. دکتر را صدا زدم و آمد و دستگاه را خاموش کرد. پایین آمدم .نفسم درنمی‌آمد. دلّا شدم و دست‌هایم را به زانو زدم. دکتر همان‌وقتی که کاغذ را از چاپ‌گر جدا می‌کرد گفت: "سیگار؟" 
پدرم را دیدم که نگاهم می‌کند. از قیافه‌اش هیچی حدس نمی‌زدم. ناراحت است یا خوشحال. کلن یکی از دشواری‌های زندگی من همین است. نمی‌دانم و هنوز که هنوز است نفهمیدم پدرم چه زمانی، برای چه کاری خوشحال می‌شود چه زمانی ناراحت. چه کاری را انجام ندهم خوشحال می‌شود و چه کاری را انجام بدهم ناراحت. همیشه چند قدم ازم جلوتر بوده و غافل‌گیرم کرده. گاهی برای یک کارهایی این‌قدر خوشحال می‌شود که خودم تعجب می‌کنم و گاهی برای اتّفاقات عظیمی که می‌گویم الان است که قاطی کند، به فلان‌جایش می‌گیرد و می‌گذرد. غیر قابل پیش‌بینی. دکتر کاغذها را توی پوشه‌ای گذاشت و داد دستم. 
از اتاق بیرون آمدیم. راه‌رو طولانی بود و اندکی تاریک. هر دو سه تا مهتابی، یکی‌اش روشن بود. احساس خوبی داشتم. فکر کنم از نظر بصری جای جالبی بود. سردم شد و سویی‌شرتم را پوشیدم و پرینت خودم را از پوشه درآوردم و نگاهش کردم. 
- چیزی سر در می‌آری؟ 
- ام‌م‌م‌م‌م نه. شما چی؟ 
پدرم پرینتش را از پوشه‌ی مخصوص خودش بیرون کشید و نگاهی کرد. 
- نه. 
دوست دارم قبل از این که بمیرم دکتر قلبی پیدا شود و راز این خطوط را به‌م بگوید. تمام پرینت‌های ضربان قلب شبیه هم هستند. با اختلافات جزیی و اندکی بالا و پایین. 
از بیمارستان بیرون زدیم. دوباره باران گرفته بود. 
- بابا یک‌دقیقه صبر کن. 
- کجا؟ 
پریدم و رفتم از دکّان آن‌طرف خیابان دو تا بستنی کیم گرفتم. می‌دانستم با پدر گشتن این روزها سخت شده است. هر آن پا نمی‌دهد. غنیمت است. گفتم یک کاری کنم شاید حالش جا بیاید. خوشحالش کنم. نشستیم داخل ماشین و به خوردن بستنی‌ها مشغول شدیم. هیچ به‌م نگفتیم. سکوت محض. پدرم همان که گاز آخر و دو طرف چوب بستنی را لیس زد گفت: 
- بچّه عجب بستنی گندی بود. 
غم‌گین شدم. امّا نرسیده به "بود" آخر، خودش زد زیر خنده. از صندلی‌اش کمی بلند شد و سمتم آمد و پیشانی‌ام را بوسید. نگاهش می‌کردم فقط. ماشین را روشن کرد و شیشه‌ی سمت خودش را پایین داد و پاکت سیگار را از جیب کتش درآورد و سیگاری درآورد. با شیطنت خاصّی می‌خواست حرصِ مرا دربیاورد. قطعن می‌خواست حرص مرا دربیاورد. بستنی خورده باشی، باران بیاید دیگر چه‌کاری مانده است انجام بدهی؟ 
رویم را برگرداندم سمت شیشه‌ی خودم و بیرون را نگاه کردم. که چراغ‌های روشن از پشت شیشه‌ی باران خورده، قشنگ‌تر از هر زمانی هستند. یک‌جورهایی احساس می‌کردم، وقتی از گوشه‌ی چشمم نگاهش می‌کنم دارد به‌م می‌خندد. با هر پُکی که می‌زند.

...



"ای نقشِ تو ام در چشم،
ای نامِ تو ام بر لب،
ای جای تو ام در دل،
پس کجا تو پنهانی؟"
[هان؟]
حلّاج
[این شماره با تأخیر، شماره‌ی ششم، تصحیح بیژن الهی، چاپ اوّل، ۱۳۹۰]

+

پنجشنبه

...

"برای آدم درست کردن دو نفر لازمه، برای مُردن یک نفر. دنیا این‌جوری به آخر می‌رسه."

[گور به گور، ویلیام فاکنر، ترجمه‌ی نجف دریابندری، نشر چشمه، چاپ اوّل، ۱۳۷۱]

+ هِی نشسته‌ام پستِ جدید سر هرمس را می‌خوانم. گوشه‌ی چشمانم خیس می‌شود. و در واقع باید بگویم حال می‌کنم با خودم. برای کسی که در طول سال گذرش به بهشت‌زهرا زیاد می‌افتد، تلفاتِ قبیله‌اش هر سال بیش‌تر می‌شود، خواندن چنین نوشته‌هایی چنین اثراتی هم دارد. آری، برای کسانی که بین غسّال‌خانه و گور در حرکت اند، دنیا به آخر می‌رسد. برای آن‌ها دنیا جدا از مرگ هر هفته، جمعه‌ها، غروب‌اش، یک‌بار دیگر آن زمان می‌میرد.

سه‌شنبه

پس باد همه‌چیز را با خود نخواهد بُرد

بعد قلاب ماهیگیری‌شون را انداختند توی آب، برای خودشون قهوه‌یی ریختند و تکیه دادند به پُشتی کاناپه و در همین حال نخ قلابِ ماهیگیری‌شون توی آب خیلی آروم شنا می‌کرد و نشیمن‌شون که با چراغ‌های نفتی روشن بود در دلِ شب می‌درخشید.
- هرجا که نگاه می‌کنم، نیستش.
- گمونم رفته باشه.
- شاید برگشته باشه خونه‌ش.
[پس باد همه‌چیز را با خود نخواهد بُرد، ریچارد براتیگان، ترجمه‌ی حسین نوش‌آذر، انتشارات مروارید، چاپ اوّل ۱۳۸۷]

+ یک وقت‌هایی ست، یک شب‌هایی ست، که روی پاهایت می‌ایستی و عقب‌نشینی نمی‌کنی. ماه‌ها عقب می‌روی و روزها را با صدای بلند می‌شماری. تکّه‌های پازل را که هر کدام در گوشه‌ای افتاده‌اند، پیدا می‌کنی و می‌گذاری‌شان کنار هم. می‌بینی؟ با دست به منظره اشاره می‌کنی و می‌گویی من این را می‌خواستم. فکر کنم دیگر زمانش رسیده که بنشینیم گوشه‌ای، تنگِ هم، برایت قهوه‌ای درست کنم -با این که قهوه‌ای که دارم زیاد خوب نیست، امّا چگونه درست کردن و خوردن‌اش مهم است- و به این فکر کنیم که چه‌طور شد این‌چنین گره خوردیم به‌هم. و بعد وقتی ازم می‌پرسی "چرا؟" به این نتیجه برسیم که همه‌ی پرسش‌ها مستحق پاسخ‌های مناسب نیستند. 

...

چون تو می‌خواهی جایی روی، اوّل دل تو رود و می‌بیند و بر احوال آن مطلع می‌شود. آن گه دل باز می‌گردد و بدن را می‌کشاند.
[مقالات مولانا، مولانا جلال‌الدّین محمّد بلخی، ویرایش متن جعفر مدّرس صادقی، نشرِ مرکز، چاپ اوّل ۱۳۷۲]

دوشنبه

پیامِ نوروزی

چرا من نه. نه، واقعن می‌گویم. چه اشکالی دارد. این همه آدم در اقصا نقاط عالم پیام نوروزی به هم دادند و می‌دهند. من چرا نه. وقتی به این قضیه فکر کردم و به این نتیجه رسیدم که من نیز پیام نوروزی بدهم نشستم خوب فکر کردم. به این فکر کردم که در پیام نوروزی‌ام چه‌ها باید بگویم. یک کاغذ و قلم برداشتم و شروع کردم به لیست کردن اهم مسائلی که قرار است در پیامم بگنجانم. (وَه چه جمله‌ای شد.) به نظرم باید در پیام نوروزی نه به حال و نه به آینده، بل که باید به گذشته رفت و درباره‌ی چیزهایی که در طول سال اذیتت کرده‌اند، رویت خط انداخته‌اند، زخمی‌ات کرده‌اند، بگویی یا بنویسی. خب وقتی این‌جوری پیام نوروزی را برای خودم هجی کردم به یک مشکل خوردم. این که چیزهای کمی در طول سال بوده‌اند که من را آزار داده‌اند. افراد اندک‌شماری بودند که باعث آزارم شده بودند. چه با عمل‌شان، چه با حرف‌شان و چه نمی‌دانم با چی. بعد جلوی چشمانم کله‌ی آدم‌هایی را دیدم که من را آزار داده بودند؛ اوّلین چهره آقابشیر بود. همسایه‌ی طبقه‌ی بالایی‌ام را می‌گویم. با این که می‌دانم و احیانن خودش نیز این را می‌داند که شغلش کلّه‌پزی نیست امّا هر روز، صبح زود، ساعت چهار صبح، با سروصدای بسیار ماشینش را در حیاط روشن می‌کرد. و از آن‌جایی که پنجره‌های خانه‌ی من هم‌سطح حیاط است دود اگزوز مستقیم به داخل خانه‌ام می‌آمد. کجا می‌رفت؟ واقعن نمی‌دانم. این یکی از مهم‌ترین پرسش‌های زندگی‌ام شده است. آقابشیر بازنشسته‌ی نیروهای مسلّح است. سال‌ها بازنشسته است. معمولن هیچ بازنشسته‌ای در هیچ کجای دنیا این ساعت از روز بیدار نمی‌شود، که او می‌شود. روزی بالاخره او را تعقیب خواهم کرد. چند چهره‌ی دیگر هم به یادم آمدند بعد از آقابشیر. یکی‌شان ممیَز روزنامه بود. که در سال گذشته، هر کلمه و هر جمله‌ای در صفحه را که نمی‌فهمید رویش خط می‌کشید و می‌گفت مشکل‌ساز است. حالا جمله چه بود؟ مثلن: «سارتر از جمله فیلسوفان نحله‌ی اگزیستانسیالیسم است.» اغراق نمی‌کنم. زیر چنین جملاتی خط می‌کشید. بعد که به‌ش می‌گفتی چرا این مشکل‌ساز است؟ نیش‌اش را تا بناگوش باز می‌کرد و سرش را بالا می‌آورد و نگاهت می‌کرد. فکر می‌کنم هر کسی که چیزی نمی‌فهمد و نمی‌خواهد کسی این نفهمی‌اش را بفهمد، نیش‌اش را باز می‌کند. خب، یک چیزی می‌گویم شاید باورتان نشود. یکی از چهره‌هایی که به یادم آمد برادرم بود. یعنی او هم باعث آزارم بوده؟ بله متأسفانه. با این که چهار سالی می‌شود از هم دوریم و همدیگر را ندیده‌ایم امّا اذیّتم کرد. پیش از این که از ایران برود هیچ‌گاه فکر نمی‌کردم که رفتنش این‌چنین اذیّتم کند. نه این که فکر می‌کردم دلم تنگ نمی‌شود، نه، امّا خب می‌دانید، هیچ‌وقت زیاد با هم بده‌بستان نداشتیم. امّا گاهی از شب‌ها، ساعت دو سه شب با زیرشلواری می‌آمد -طبقه‌ی بالای خانه‌ام می‌نشستند- پشت پنجره خانه‌ام، در حدّ دو سه دقیقه با هم گپ می‌زدیم. "جدیدن چی خواندی؟ فلان کتاب خواندم. آهان اینم بخوان. فلانم توی بهمان..." ها ها ها می‌خندیدیم. دو سه دقیقه بیش‌تر نبود امّا همان، همان دو سه دقیقه، نبودنش در سال گذشته اذیّتم کرد. (نویسنده این چند خط بالا را با بغض نوشت.) بگذریم.
می‌خواهم در پیام نوروزی‌ام از اتّفاقات دور و برم هم حرف بزنم. از اسراییل بگویم که سال گذشته نیز به مرزهای سال ۶۷ برنگشت. که اگر برگردد خیلی خوب می‌شود. باز هم شهرک ساختند و در بی بی سی دیدم آوارگانِ فلسطینی، که زمین‌شان را، خانه‌شان را گرفته بودند و آواره‌ی کوچه و خیابان شده بودند. غصّه خوردم. بعد یاد ابوسیف و حلب و بشار و سوریه افتادم. که چه‌طور یک سال گذشته با شنیدن هر خبری از آن‌جا افسرده شدم. دیگر چی؟ آهان یادم آمد، در همین ماه‌های پایانی سال هم هر وقت کلمه‌ی انتخابات را می‌شنیدم یا می‌خواندم، نمی‌دانم چرا احساس تگری زدن به من دست می‌داد. توضیح دادنش سخت است. بی‌منطقی؟ شاید. در پیامم باید اشاره‌ای هم به اتم و آژانس و آمانو و پنج به اضافه‌ی یک هم بکنم. می‌دانید یکی از آرزوهای من چیست؟ که روزی بروم پشت درِ این اتاقی که همیشه می‌گویند درش بسته است. و همان لحظه‌ای که پنج به اضافه‌ی یکی‌ها دارند بسته‌ی پیشنهادی را به طرف مقابل‌شان می‌دهند، از این ورِ میز سُرش می‌دهند به آن طرف، آن‌جا باشم. به ویژه آن لحظه‌ای که نماینده‌های ایران همگی روی بسته دولّا شده‌اند و می‌خواهند درِ بسته را باز کنند. کلّه‌ام را از میان آن‌ها رد کنم و داخل بسته را ببینم. برای یک‌بار هم که شده. می‌شود؟ دیگر چی؟ شاید هم در آخر پیام به همین روزهای تعطیل اشاره‌ای بکنم و بگویم این متفاوت‌ترین تعطیلاتی ست که دارم از سَر می‌گذرانم. خیلی عجیب، خیلی خاص.
آخر پیامم هم می‌خواهم بعد از یک مکث پنج شش ثانیه‌ای که می‌کنم، توی دوربین زُل بزنم و این چند خط شعرمانند فوئنتس که در «گرینگوی پیر»ش آمده، بخوانم: 
"غبار، وَ زان آمد و به او گفت که تنها ست. 
به یاد می‌آرد. 
تنها."