جمعه

...

۱- آدم‌های سکوت (با اجازه از لحظه) خیلی موقع‌ها حرفی برای گفتن ندارند. آن‌ها بیش‌تر مواقع حوصله‌سَربَر هستند. آن‌ها مَلال‌آورترین‌ها هستند. آن‌ها حرف‌شان را، خشم‌شان را، حتّا شادی‌شان را پنهان می‌کنند. قورت می‌دهند. در یکی از روایت‌های عبری آمده است، در هر نسل سی‌وشش نفر متولّد می‌شوند که بار رنج جهان را به دوش می‌کشند تا جهان را از پلیدی‌ها مصون و محفوظ بدارند و جان خود را هم در این راه فدا می‌کنند. حالا نه مانند این روایت، که فکر می‌کنم در هر نسلی هم یک تعدادی آدم‌های سکوت هستند که دستِ‌کم بارِ رنجِ بی‌حرفی خودشان را، سکوت‌شان را به دوش می‌کشند. 
۲- دی‌روز یک چیزِ وحشتناک دیدم. رفتم خانه‌ی پدری. در را باز کردم. مادر و خواهرم با هم حرف می‌زدند. تا من را دیدند حرف‌شان را قطع کردند و بحث را عوض کردند. به نظرم خیلی وحشتناک آمد. ترسیدم.
۳- گفته بودم یک کپی از خودم گوشه‌ی مغزم زندگی می‌کند؟ تمام روز با او حرف می‌زنم. البته او همیشه سرِ صحبت را با من باز می‌کند. وگرنه من با او کاری ندارم. او منطقی است. او احمق است. در تنگناهای بسیاری نجاتم داده. به چاه‌های عمیقی مرا انداخته. پُر حرف است. گاهی تا چند روز سکوت می‌کند. او رفیق و هم‌دمِ من است. او از پشت به من گاهی خنجر می‌زند. او جمع تمامی این‌ها ست. خب بالاخره او خودِ من است. البته که گاهی کارهایی می‌کند که از خودم تاکنون ندیدم. مثل همین چند دقیقه‌ی پیش. صورتم را برگرداندم که ببینم کجا ست. دیدم روی کابینت، اون گوشه نشسته و پیپ می‌کشد و نگاهم می‌کند. او ناراحت است. سال‌ها بوده که او تنها گوشه‌ی مغزم زندگی می‌کرده. ماه‌ها ست که آن‌طرفِ مغزم موجود دیگری را می‌بیند که مانند او، گاهی باهاش حرف می‌زنم. حسادت می‌کند. 

"دل را فرستادم به دنیا که دنیا را ببین؛ بازفرستادم که عُقبا (آخرت) را ببین؛ بارفرستادم که عالَم معنی را ببین. خود دگر باز نیامد به من." 
مقالاتِ شمس 
- برای عصرِ جمعه‌ی کش‌دار و برای سکوت‌های کش‌دارترش. برای دو رفیقم که الآن پشتِ سرم چشم‌بسته ورق‌بازی می‌کنند؛ در واقع برای من و «تو»، به گمانم این موسیقی از شومن مناسب باشد:
+