جمعه

عمر جمعه به هزار سال می‌رسه

«هیچ تنهایی بالاتر از تنهایی یک سامورایی نیست، شاید تنهایی یک ببر در جنگلی بزرگ.»
طریقت سامورایی، بوشیدو
روز جمعه‌ای دارم همین‌جوری بندبند این خطابه‌ها را می‌خوانم. می‌خواندم تا رسیدم به این بالایی. این همان جمله‌یی ست که در ابتدای فیلم "سامورایی" ساخته‌ی ملویل هم می‌آید. بعد، باز همین‌جوری اسکرول کردم و آمدم پایین و صفحه‌ها آمدند و رفتند تا به تکّه‌ی دیگر رسیدم: 
«والاترین حالتِ دل‌داده‌گی، نگه‌داشتنِ عشقِ سوزان در دل است. و بازننمودنِ آن بر هیچ‌کس. و بر محبوب نیز.» 
صفحه را بستم. خُب بله. گاهی پیش می‌آید. که به قول رولان بارت در "لذّت متن":
«متن در من بهترین لذّت‌ها را خلق خواهد کرد اگر سخنِ خود را به شکلی نامستقیم به گوش رساند؛ اگر، در خواندنِ آن، دائم سر بلند کنم، به چیزی دیگر گوش کنم. من الزامن مفتونِ متنِ لذّت‌بخش‌ام؛ این کار می‌تواند مانندِ کنشی باشد ناچیز، پیچیده، ظریف، و کم‌وبیش گیج: یک تکانِ ناگهانى سر، همچون پرنده‌ای که از آن چه ما می‌شنویم هیچ نمی‌فهمد، پرنده‌ای که آن چه را ما نمی‌فهمیم می‌شنود.»

چهارشنبه

...

خب آدم باید یکی را داشته باشد. دست‌کم برای برخی از زمان‌ها، برخی از شب‌ها؛ مثلِ ام‌شب، یا حتّا مثلِ دی‌شب. امّا نه هر کسی را. کدام‌شان؟ به نظرِ من باید از آن‌هایی داشته باشی که وقتی لبه‌ی یقه‌ی لباس‌ت تو رفته، یا بر عکس تا شده، بیاید خیلی آرام با سکوت، آن را برایت درست کند. تو هم زُل بزنی به چشم‌هاش. از آن‌ها می‌گویم. احیانن منظورم را می‌گیرید دیگر؟

سه‌شنبه

رنـــــجِ تماشــــا

۱- «تاوان». کلمه‌ی زیبایی ست تاوان. وزنِ خاصّی دارد. آن‌قدر که فکر می‌کنم این کلمه جایش در نام فیلم‌های کیمیایی خالی ست. باید یک فیلم‌نامه بر اساس این کلمه بنویسد. مثل فیلم‌نامه‌هایی که برای کلمه‌هایی چون «اعتراض» و «فریاد» نوشت و فیلم کرد. اگر چه نمی‌توان به گذشته برگشت امّا تاوان آن‌چه که در گذشته رخ داده را می‌توان پس داد. باید خیلی زود و سریع تاوان را پس داد. نباید گذاشت اشتباهات، خطاها، حواس‌پرتی‌ها، خیانت‌ها جمع شود بعد یک‌جا کفّاره‌ی آن را داد. این‌جوری سخت می‌شود. به گذشته برمی‌گردی و بزرگ‌ترین اشتباهِ خودت را پیدا می‌کنی. بیرونش می‌کشی، به‌ش زُل می‌زنی و بعد آن را با آواری که الآن روی سَرت خراب شده، معادل می‌کنی. مکث می‌کنی و می‌گویی همین است. این‌جا. دقیقن این‌جا بود که چنین کردی. پس اکنون تاوانش را باید بدهی. عدالت. غُر زدن ممنوع.
۲- برای تاوان دادن باید سالم بود. پس اوّلین قدم ترکِ سیگار بود. بسته‌هایی ست که در داروخانه‌ها به فروش می‌رسد به نامِ «پچِ نیکوتین». ساخت ایرانش ارزان و امریکایی آن گران. بسیار گران. نوارهایی‌ست که باید به بدن چسباند. از طریق پوست نیکوتین جذب بدن می‌شود. نقطه‌ضعف این نوارها، در شیوه‌ی استعمال آن است. آن‌ها را باید به جایی از بدن چسباند که مو نباشد. نقطه‌ضعف بزرگ‌تر این است که دو بار پشتِ سَرهم نمی‌توان نوار را در یک جا چسباند. بازوها، گردن، ساعدِ دست، رویِ پا، تختِ پیشانی، روی دماغ، باسن، دیگر کجاها؟ ساعت را نگاه می‌کنم بیش از پنجاه ساعت است که پاکم. رنگم مانند گچ سفید شده. نفسم بالا نمی‌آید امّا پاکم. کِسل و بداخلاق امّا پاک. دی‌شب پاکت سیگار را به سطلِ آشغال انداختم. دَم‌دَم‌های صبح تحّملم تمام شد. رفتم سراغ سطلِ آشغال. آستینم را بالا زدم و دستم را فرو کردم. کثافت. پاکت را گیر آوردم. خیس شده بود. گاز را روشن کردم تا یک نخ را خشک کنم. حواسم نبود. شعله را بیش از حد باز کردم. دستم سوخت. بخشی از موهای دستم سوخت و نابود شد و آن منطقه بی‌مو شد. سیگار را دور انداختم. جایی جدید برای چسباندن نوار درست شد. سازندگی.
۳- کوه‌نوردها وقتی به قلّه می‌رسند و آن بالا هستند عکس می‌گیرند. آن‌ها احساس موفقیّت می‌کنند. می‌خندند. کوه‌نوردها عکس‌هایی که روی قلّه هستند را بیش‌تر از عکس‌هایی که در طول مسیر می‌گیرند، دوست دارند. هر کاری می‌کنند تا به آن بالا برسند. درد و رنج را تحمّل می‌کنند. درد و رنجِ رفتن به سطحِ بالاتر را. ارزش هر کاری را دارد. امّا کسی از این چیزها، کسی از درد و رنج‌ها، عکس نمی‌گیرد. هیچ‌کس نمی‌خواهد یادش بیاورد که چه بر سرش آمده. فقط می‌خواهی روی قلّه را به یاد بیاوری. برای رسیدن به قلّه هر کاری می‌کنی. برای رسیدن به «او» درد و رنج‌ها تحمّل می‌کنی. از روی قلّه، خُب کلّی عکس هست امّا از طول مسیر عکسی نداری. عکسی از هیچ کوه‌نوردی نیست که دارد قلّه را نگاه می‌کند. از «رنجِ تماشا».
۴- امریکایی‌ها در داستان‌گویی چیره‌دست هستند. مثل همین رییس‌جمهورشان. همین الآن حرف‌هایش را در سازمان ملل با داستان شروع کرد. داستان کشته شدن سفیرشان در بنغازی. من هم داستان‌های زیادی داشتم. می‌خواستم آرام‌آرام برایت بگویم. هر روز یک کدام‌شان را. امّا نشد. در آغاز صنعت هالیوود، آن زمان که استدیوها یکی‌یکی پا می‌گرفتند، خیلی‌ها داستان‌ها‌ی‌شان را زیرِ بغل می‌زدند و به دفاتر استدیوها می‌بردند تا آن‌ها را بسازند. آن‌ها که موفق به ساختن داستان‌های‌شان می‌شدند هیچ، امّا آن‌ها که نمی‌شدند؛ نوشته‌اند خیلی‌هاشان را دیگر کسی نمی‌دید. محو می‌شدند. می‌رفتند و به گمانم گوشه‌یی دق می‌کردند.
۵- امّا مولوی هم داستانی دارد در یک مصرع، در یک خط که توجّه شما را به آن جلب می‌کنم:
«ای‌وای آن ماهی که او پیوسته بر خشکی فتد».

شنبه

...

قایق نیم‌دایره‌ی بزرگی را به طرف ساحل پیش می‌گیرد. آفتاب از پشتِ ابرها پدیدار می‌شود... از دور رفته‌رفته نقطه‌ی سیاهی در افق روی سطح دریا به چشم می‌خورد. علی آن را می‌بیند.
علی: برو اون‌جا. اوناهاش. اون‌جا...
قایق رفته‌رفته به نقطه‌ی سیاه نزدیک می‌شود... هامون است که دمَر روی آب افتاده... قایقران موتور را خاموش می‌کند. قایق به تدریج به هامون نزدیک می‌شود.
علی (به دو نفر نجات‌غریق): بپرین بچّه‌ها.
دو نفر غریق‌نجات در آب شیرجه می‌روند. به طرف هامون شنا می‌کنند. او را می‌گیرند و به طرف قایق می‌آورند. می‌خواهند او را به بالای قایق ببرند. علی دستش را دراز می‌کند.
علی: بِدِش من.
علی و نجات‌غریقی که بالا آمده زیرِ کتفِ هامون را می‌گیرند و او را به داخلِ قایق می‌کشند. نجات‌غریق دوّم نیز بالا می‌آید. هامون را تاقباز می‌خوابانند و با کفِ دست، روی قفسه‌ی سینه‌اش فشار می‌آورند. سَر روی دهان او می‌گذارند و به او تنفّسِ مصنوعی می‌دهند. ناگهان نفسِ هامون پس می‌زند. دهانش باز می‌شود و آب با فشار از ریه‌هایش بیرون می‌جهد. هامون نفس می‌کشد...

[هامون (فیلمنامه)، داریوش مهرجویی، انتشاراتِ زمانه، چاپ اوّل، بهار ۱۳۷۱]

چهارشنبه

بیست‌ونهم شهریورماه

پاییز می‌‌‌‌‌‌‌رسد
بیا! بی من مرو! -
برگ‌‌‌‌‌‌‌ها یک‌یک بر زورق فرو می‌‌‌‌‌‌‌افتند.

[از دفتر هایکو، سوْیین، ترجمه‌ی احمد شاملو]

دوشنبه

...

وَاصْبِرُواْ إِنَّ اللّهَ مَعَ الصَّابِرِينَ.
و صبر كنيد كه خدا با صابرین است.

[سوره‌ی «انفال»، آیه‌ی ۴۶]

جمعه

حکایت -۸

صفا تویِ تاکسی نشسته است. صفا راهی پزشکیِ قانونی ست. صفا می‌رود جنازه‌ی برادرش، اسد را تحویل بگیرد. صفا در تاکسی، صندلی عقب، سمت راست، کنارِ پنجره نشسته است. صفا به بیرون نگاه می‌کند. صفا آرام شروع به گریستن می‌کند. صفا دیگر یک‌بند اشک می‌ریزد. صفا با صدای بلند می‌گرید. مسافرانِ تاکسی همراه با صفا گریه می‌کنند. صفا کرایه را با راننده حساب می‌کند. صفا پیاده می‌شود. صفا از هم‌دلیِ مسافران تشکّر می‌کند. صفا می‌رود. تاکسی از صفا دور می‌شود. صفا می‌ماند و جنازه‌ی برادرش، اسد. صفا، صفا... این هم شد اسم برای تو، برای حالِ تو صفا... برای تو قبول امّا برای شکیبایی، صفا آخر؟ نمی‌دانم والله.

+ در حاشیه‌ی تماشای «پَری» ساخته‌ی داریوش مهرجویی، در ساعت شش صبح.

چهارشنبه

مردِ مرد


وقتی دیگر برایت مهم نباشد که چه اتَفاقی خواهد افتاد، وقتی فقط سال‌هاست که منتظر هستی، وقتی صبوری به همه‌ی وجودت رخنه کرده باشد، آماده‌ی سفری. سفری که به قول رابرت بلای در «مَردِ مرد»: «سفری که آغازش از درون بود و پایانش در بیرون.» آن‌جاست که دیگر بزرگ شده‌یی. بالیده‌یی. آماده‌یی. آماده برای هیچ، برای همه‌چی. برای «او».
حالِ مایکل در «مایکل کلایتون». سکانس پایانی. بعد از افشاگری‌اش، تاکسی می‌گیرد و صندلی عقب می‌نشیند. دوربین روی او زوم کرده است. نمی‌توانی بفهمی او خوشحال هست یا ناراحت؟ غم‌گین است؟ پیروز است؟ شکست خورده؟ حتّا چشم‌هایش هم او را لو نمی‌دهند. راننده ازش می‌پرسد؟ کجا بروم. می‌گوید: «فقط برو. فقط رانندگی کن.» تنها می‌دانیم که او بزرگ شده است. آماده‌ی سفر است. هم‌چنان او را می‌بینیم. اسامی عوامل فیلم به آرامی گوشه‌ی سمت راستِ تصویر می‌آیند و می‌روند.

جمعه

...

...
از برکه‌های آینه راهی به من بجو!
 ...

[احمد شاملو، شعرِ ماهی، از دفترِ «باغِ آینه»، ۱۳۳۸]
+ متن کامل شعر با صدای شاعر

برای تو و برای پنج‌شنبه ۱۶ شهریورماهِ ۱۳۹۱

سه‌شنبه

تا می‌توان باید بغل کرد، بغل شد. اگر چنین نشد، باید سَری به گاوداری‌ها زد

بغل کردن. بغل شدن از طرف کسی باعث می‌شود ابتدا متابولیسم بدن افزایش بیابد، هورمون «اکسیتوسین» (استرس) کاهش یافته. بعد، ضربانِ قلب کم می‌شود و فشار خون هم پایین می‌آید.
توضیح: در گاوداری‌ها، پیش از سلّاخی، گاوها به راه‌روهای تنگی بُرده می‌شوند تا ابتدا آرام شوند و بعد...
اگر دستِ آدمی از بندِ اوّل کوتاه است امّا می‌توان رفت در یک گاوداری و فواید سیستمِ «بغل» را از نزدیک ببیند.

...

دلش اون‌قد پُر بود که حرفش نمی‌اومد.

[گور به گور، ویلیام فاکنر، ترجمه‌ی نجف دریابندری، نشر چشمه، چاپ اوّل، ۱۳۷۱]

دوشنبه

...

مَرا دریاب
من خوبم.

یکشنبه

صدای آرام و دل‌نشینِ فرو ریختن یک زندگی

 شب‌ها با این آهنگ آغاز می‌شود و با این آهنگ ادامه دارد و با این آهنگ تمام می‌شود. تکرار می‌شود. تکرار و تکرار. این‌قدر تکرار شده و می‌شود که الآن می‌توانم آن را با دهان بزنم. ساده است امّا بی‌نظیر. کجا شنیده می‌شود؟ این آهنگ در تمامیِ سکانس‌هایی که پی‌یر پُشتِ رُل است و می‌راند، در فکر است، در فکر هِلِن است، شنیده می‌شود. حالا این پی‌یر و هِلِن کیست اند؟ پی‌یر در سفری با زن و تنها فرزندش، هِلِن را در یک حراجی می‌بیند. پی‌یر در زندگی‌اش مشکل دارد. دو به شکّ است که زندگی‌اش را با کاترین، زنش ادامه دهد یا نه؟ هِلِن را که می‌بیند گویی شکّ‌اش به پایان می‌رسد. آشنایی او با هِلِن، زندگی عاشقانه‌اش با او، رها کردنِ زن و فرزندش، خوشحالی‌اش، آغاز فرو ریختن او ست. فروریزیِ یک زندگی. او پُشتِ رُل است و می‌راند. به سمتِ ویلایی می‌راند که بخشی از خاطرات او با زن و تنها فرزندش را ساخته است. می‌راند تا پیش تنها فرزندش که حالا به سن‌وسالی رسیده است، تعطیلات خود را بگذراند. امّا در فکر هِلِن است. می‌راند تا سرِ آن پیچ. می‌پیچد و ماشینش هم می‌پیچد. بسیار می‌پیچد. آن‌قدر که غلت می‌خورد که چپ می‌شود. از ماشین به بیرون پرتاب می‌شود امّا هنوز در فکر هِلِن و زن و تنها فرزندش است. ماشینش آن‌طرف‌تر منفجر می‌شود. او روی چمن‌ها دراز کشیده است. برای لحظه‌هایی بالاخره جایی و زمانی را به دست آورده که به تردیدش فکر نکند. می‌گوید: «دراز کشیدن روی چمن‌ها خیلی دل‌نشینه.» او امیدوار است و از خدا شاکر که زنده است و امیدوار به دیدنِ دوباره‌ی هِلِن و زنش و تنها فرزندش. او را به بیمارستان می‌برند. در راهروی بیمارستان او لامپ‌ها روی سقف و نور را می‌بیند و امیدواری‌اش دوچندان برای ادامه‌ی زندگی. به اتاق عمل می‌رود امّا زنده بیرون نمی‌آید. این آهنگ که هر شب تکرار می‌شود، برای این داستان است. داستانِ فیلم «چیزهای زندگی». به‌ش می‌خورَد، هم‌اندازه‌اش است. صدای آرام و دل‌نشینِ فرو ریختن یک زندگی. سازنده‌اش فیلیپ سارد است.

چیزهای زندگی [The Things of Life] 
۱۹۷۰  
کارگردان: کلود سوته  
بازیگران: میکل پیکولی، رامی اشنایدر، لئا ماساری  
۸۹ دقیقه