یکشنبه

سرگیجه

یکی دو روز از سالِ جدید می‌گذشت. پدرم اسکناسی دَه تومانی کف دست­‌اش گذاشت و گفت: «تا آن­‌جایی که می‌شه این­ارو بچرخون.»
از آن چرخ­‌وفلک­‌های کوچکی که توی محلّه­‌ها می­‌آمدند. این چرخ‌وفلک‌ها هم از آن چیزهایی بود که از یک‌جایی به بعد در تاریخ گم شدند، محو شدند. چه شدند؟
من بودم و برادرم و سه چهار پسربچّه دیگر فامیل. باخوشحالی بسیار سوار شدیم. آرام‌آرام چرخ‌وفلک راه افتاد و چرخید. چرخید و چرخید. آن‌قدر چرخید که دیگر به التماس­ کردن افتاده بودیم. جیغ‌وداد می‌زدیم: «می­‌خوایم پیاده­‌شیم...».
پیاده که شدم، ناخودآگاه افتادم. سَرَم گیج می‌رفت. هر کدام‌مان یه گوشه‌ای گیر و دسته­‌جمعی بالا آوردیم.
نمی‌دانم، هنوز هم نمی‌دانم چرا یارو به داد و هوارهای‌مان گوش نمی‌کرد. و نمی‌دانم چرا یک‌هو گوش کرد. نمی‌دانم چرا پدرم این کار را با ما کرد. چه پند و درسی در این سرگیجه و بالا آوردن نهفته بود؟